پيغامبران و صديقان و شهيدان و صالحان را از او بيشتر حشر كنند [كه مكه، و آنان را از آن جا حشر كنند] ايمن باشند.
و هيچ شهر ندانم بر روى زمين كه در هر روزى از رَوْح و رايحه بهشت چندان فرود آيد كه به مكه.[1]
قصه دانيال نبى عليه السلام
... بخت نَّصر بيت المقدس خراب كرد و وجوه معروفان بنى اسرائيل را با خود به بابل برد به اسيرى، و دانيال در ميان ايشان بود... چون دانيال را بديد و بياموزد و عقل و راى و علم و ديانت او بديد، او را اكرام كرد و مقرب بكرد تا مُمَكِّن شد.
... بَس برنيامد اين حديث تا گبران حسد بردند بر دانيال و تقريب بُختُ نَّصر او را به خود. بيامدند و بگفتند : يا ملك! دانيال را چنين مقرب مى دارى و او خداى را پرستد و ذبيحه شما نخورد و دين شما ندارد او و اصحاب او. بختُ نَّصر كس فرستاد و او را حاضر كرد و گفت : مرا چنين گفتند كه شما دين من ندارى و معبود مرا نپرستى و ذبيحه ما نخورى. دانيال گفت : اجل، آرى، هم چنين است. ما خداى آسمان و زمين را مى پرستيم و دين شما نداريم و ذبيحه شما نخوريم. او به خشم آمد و بفرمود تا چاله اى فراخ بكندند و دانيال را با پنج كس از قوم او در آن جا كردند. آن گاه شيران را گرسنه بكردند و در آن جا كردند و ايشان به صيد رفتند، گفتند : چون ما باز آييم از اينان جز استخوان مانده نباشد. چون باز آمدند، درو نگريدند، ايشان را ديدند نشسته و شيران پيش ايشان خفته و ديگرى با ايشان نشسته، ايشان هفت كس بودند. بختُ نَّصر گفت : اينان شش بودند، اين هفتم از كجا آمد؟ گفتند : ما نمى دانيم. آن هفتم فرشته اى بود كه خداى تعالى فرستاده بود او را، تا ايشان را نگاه دارد.
[1]همان، ج ۴، ص ۴۴۱.
كاتب حسنات ـ كاتب سيئات
ابوامامه روايت كرد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت : كاتب حسنات بر دستِ [راست] مرد باشد و كاتب سيئات بر دست چپ مرد، و كاتب حسنات امير است بر كاتب سيئات. چون مرد حسنتى بكند، كاتب حسنات يكى را ده بنويسد، و چون سيئتى بكند، كاتب سيئات خواهد كه بنويسد، كاتب دست راست گويد : رها كن او را باشد كه پشيمان شود [و ]استغفارى كند. يك دو ساعت رها نكند، كه بنويسد تا هفت ساعت، آن گه يكى را يكى بنويسد.[1]
كتاب من، تكليف من بر تو. رحمت من براى تو
سليمان آصف را گفت : نامه بنويس به بلقيس. بنوشت اِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَاِنَّهُ بِسمَ اللّه الرّحمن الرّحيم، به هدهد داد و ببرد و بيانداخت. او برداشت و برخواند و پيش تخت سليمان آمد و اسلام آورد و گردن نهاد. آن جا كه املا كننده سليمان بود و نويسنده آصف و برنده هدهد و خواننده بلقيس، چندان كرامت پديد آمد كه هفتاد ساله كفر بلقيس ناچيز شد، چه عجب آن جا كه قلم قلمِ عنايت باشد و لوح لوحِ رعايت باشد مداد از خزانه هدايت رحمت باشد. املا كننده مولى باشد، آرنده جبرئيل، خواننده محمد مصطفى صلى الله عليه و آله كه چندانى كرامت پديد آيد كه هفتاد ساله وسوسه بلقيس باطل شود. نوشته من سه است : يكى كتاب من، يكى تكليف من است بر تو، و يكى رحمت من است بر تو، آنچه كتاب من است در دست گرفتى و آنچه تكليف من است بر دست گرفتى. لاجرم آنچه رحمت من است دست مزد
[1]همان، ج ۱۸، ص ۶۶ .
تو كنم از آنچه در دست گرفتى، و دستگاه تو كنم از آنچه بر دست گرفتى، تا تكليف من اين جا شعارت باشد و نامه من اين جا نهنده وقارت باشد و رحمت اين جا و آن جا نثارت باشد.[1]
كرم رسول خدا صلى الله عليه و آله
مردى را پيش رسول آوردند اسير، او را ابواُمامه گفتند. سيد يمامه بود. رسول صلى الله عليه و آلهاو را گفت : يا اسلام آر يا خويشتن باز خر، يات بكشم يا آزادت كنم، گفت : يا محمد! اگر بكشى، مردى بزرگ را كشته باشى، و اگر فدا ستانى بزرگى را ستده باشى، و اگر آزاد كنى هم چنين، و اما اسلام نخواهم. رسول صلى الله عليه و آله گفت : بزرگى، آزادت كردم. چون اين بشنيد، گفت : اَشهَدُ اَنْ لا الهَ اِلاّ اللّه وَانَّكَ رَسولُ اللّه ِ، كرم تو دليل مى كند كه تو پيغامبر خدايى، و برخاست و با يمامه شد و طعام مكه را ماده از يمامه باشد، و طعام از اهل مكه منع كرد، گفت : طعام ندهم شما را تا ايمان نيارى و ايشان هنوز با رسول به جنگ بودند، نامه اى نوشتند به شكايت او به رسول صلى الله عليه و آله رسول گفت : يا اباامامه! طعام از ايشان منع مكن، او به قول رسول ايشان را طعام داد.
كسى كه خداى را عبادت كند از غير خداى نترسد.
در خبر است كه چون اميرالمؤمنين على برفت و عمرو عَبدود را بكشت و باز آمد، يكى از صحابه گفت : اَما خِفْتَهُ حِينَ بارَزْتَهُ؛ از او نترسيدى چون به مبارزت او رفتى؟ گفت : وَكَيفَ يَخافُ سِوَى اللّه ِ منْ لم يَعْبُدْ سِواهُ طَرْفَةَ عَيْنٍ؛ گفت : چگونه ترسد از جز خداى آن كه جز خداى را عبادت نكرده باشد يك طرفة العين.[2]
[1]همان، ج ۷، ص ۳۰۷.
[2]همان، ج ۱۸، ص ۲۷۱.
كلمه اى كه مايه امن است
على بن الحسين زين العابدين عليه السلام گفت : مردى به غزا رفت به زمين روم، و او را عادت بودى چون خالى بودى به آواز بلند لا اِلَه اِلاَ اللّه وَحْدَهُ لا شَريكَ لَه گفتنى. يك روز در مرغزار و گفت : چه گفتى؟ گفت : آنچه شنيدى. گفت : وَاللّه ِ كه اين كلمه است كه خداى تعالى گفت :«مَن جَآءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُو خَيْرٌ مِّنْهَا وَ هُم مِّن فَزَعٍ يَوْمَـلـءِذٍ ءَامِنُونَ»؛ [هركه آرد نيكى، او راست خيرى به از آن، و ايشان ]از ترس] آن روز ايمن باشند].[1]
مال بخيل
... اميرالمؤمنين على گفت : بَشِّر مالَ البَخيل بحادثٍ اَوْ وارِثٍ؛ بشارت ده مال بخيل را به حادثه يا وارثى، و هم او گفت عليه السلام : البَخيلُ مُستَعْجِلٌ لِلْفَقْرِ يَعيشُ فِى الدُّنيا عَيْشَ الفُقَراءِ وَيُحاسِبُ فِى القِيامَةِ حِسابَ الاغنياء؛ گفت : بخيل استعجال درويشى مى كند، در دنيا زندگانيش چون زندگانى درويشان باشد، و در قيامت حسابش به حساب توانگران باشد، پس چون چنين باشد، بخل صاحبش را بهتر نبود، بل بتر بود.[2]
محمد صلى الله عليه و آله هرچه گويد راست است
جابر بن عبداللّه انصارى روايت كند كه : جماعت قريش با ابوجهل بنشستند و راى زدند در كار رسول صلى الله عليه و آله و گفتند : كار محمد بر ما مُلتبس شد اگر مردى را
[1]همان، ج ۲، ص ۳۲۴.
[2]همان، ج ۵، ص ۱۸۲.
بجوييم كه علم شعر و كهانت و سحر داند تا برود و با اين محمد سخنى گويد. عُتبة بن ربيعة گفت : من علم شعر و كهانت و سحر دانم، و بر من هيچ پوشيده نيست. من بروم و با او بگويم و از او بشنوم، و شما را خبر دهم. آن گه بيامد و به نزديك رسول آمد، گفت : يا محمد! تو به هرحال بهتر نه اى از پدران و اجداد خود، اين كه تو مى گويى، ايشان نگفتند. اگر غرض تو از اين گفتار رياست است، تا لواى قريش براى تو ببنديم و تو را مقدم و رئيس خود كنيم، و كس بر تو تقديم نكند. و اگر غرض آن است كه زنى خواهى از آن قبيله كه تو اختيار كنى، براى تو زنى خواهيم با مال و با جمال. و اگر غرض مال است، چندانى مال دهيم تو را كه توان گر شوى تو و اعقاب تو. او اين همه مى گفت و رسول صلى الله عليه و آله خاموش بود، هيچ جواب نمى داد تا چون تمام بگفت، رسول صلى الله عليه و آله گفت : «بسم اللّه ِ الرحمن الرحيم؛«تَنزِيلٌ مِّنَ الرَّحْمَـنِ الرَّحِيمِ (فصلت:۲) كِتَـبٌ فُصِّلَتْ ءَايَـتُهُو قُرْءَانًا عَرَبِيًّا لِّقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»تا به آن جا رسيد كه :«فَأَمَّا عَادٌ فَاسْتَكْبَرُواْ فِى الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ».
گفت : چون به اين جا رسيد، عُتْبَه دست بر دست او نهاد و او را سوگند داد به حق رَحِم و خويشى. رسول صلى الله عليه و آله خاموش شد، عُتبه برخاست و با خانه خود رفت و با نزديك قريش نشد، ايشان گفتند : عُتبه كجا رفت؟ نبايد تا صابى شد و ميل كرد به دين محمد. يا محمد طعامى به او داد، به طمع طعام او فريفته شد. آن گه برخاستند و به خانه عتبه آمدند، او را گفتند : يا عُتبه! چرا با نزديك ما نيامدى؟ همان صابى شده اى؟ يا طعام محمد تو را بفريفت؟ عُتبه خشم گرفت، گفت : مال من از مال شما بيشتر است، ولكن من به نزديك او شدم با او فصلى گفتم چنين، مرا جواب داد به كلامى كه نه شعر است و نه كهانت است و نه سحر، آنچه رسول صلى الله عليه و آله از اين سورت [= فُصّلت] بر او خوانده بود باز خواند آن جا بر ايشان تا به آن جا كه خوانده بود.
گفت : چون به آن جا رسيد، من دست بر دستش نهادم و دانستم كه محمد هرچه گويد راست گويد : ترسيدم كه عذابى از آسمان به ما و شما فرو آيد.[1]
مردم كيست؟
عبداللّه مبارك گفت : در نزديك سُفيان ثورى شدم به مكه، بيمار بود و داروى خورده بود، و اندوهى مى بود او را. گفتم : چه ربوده است تو را؟ گفت : بيمارم و داروى خورده ام.
گفتم : پيازى هست؟ بفرمود تا بياوردند؛ بشكستم و گفتم : ببوى، بازگير آن ببوى، بازگرفت، عطسه چندش فراز آمد و گفت : اَلحمدُ لِلّهِ رَبِّ العالمين و ساكن شد مرا گفت : يَابَن المبارَك فقيهٌ وطَبيبٌ. گفتم : دستور باشى كه مسأله چند بپرسم؟ گفت : بپرس. گفتم : اَخْبِرنى مَا الناسُ؛ مرا بگوى تا مردم كيست؟ گفت : فقيهان. گفتم : پادشاهان كيستند؟ گفت : زاهدان. گفتم : اشراف كيستند؟ گفت : پرهيزگاران. گفتم : غوغا كيستند؟ گفت : آنان كه گردند و احاديث نويسند براى آن تا مال مردمان خورند. گفتم : سفلگان كه اند؟ گفت : ظالمانند، آن گه وداعش كردم. مرا گفت : يابنَ المبارَكَ! اين خبر و مانند اين نگاه دار كه امروز ارزان است پيش از آن كه گران شود به بها نيابند.[2]
مرتبه آدم عليه السلام
... چون آدم به زمين آمد، او را گرسنه شد، از خويشتن حالتى يافت كه پيش از آن نيافته بود، گفت : مرا حالتى است كه از آن عبارت نمى دانم كرد. جبرئيل آمد و
[1]همان، ج ۱۷، ص ۶۶ .
[2]همان، ج ۴، ص ۲۵۵.
گفت : اين درد را نام رجوع است و دوا او را طعام است. تو گرسنه اى و به طعام سير شوى. گفت : طعام از كجا آرم؟ گفت : من تو را از بهشت آنچه سبب آفت و اخراج تو بود از آن ـ و آن گندم است ـ آورده ام، و گندم در پيش تو بنهاد تا راحتت هم از آن جا بود كه رنجت بود. خواست تا گندم بخورد، جبرئيل عليه السلام گفت : اين هم چنين كه بينى خوردنى نيست؛ اين مى ببايد كشتن تا خداى بركت كند در اين، گفت : كِشتن چه باشد؟ گفت : منت بياموزم، و اين به آلت توانى كردن. گفت : آلت از كجا آرم؟ گفت : مَنَتْ بياموزم آلت كردن، آن گه او را آهن آورد و چوب و آتش، و او را آهنگرى و درودگرى بياموخت تا او را آلت بزرگى بساخت. چون آلت تمام كرده بود، گفت : اين گندم بر زمين بفشان و زمين بر شيوان و دانه به خاك بپوش، هم چنان كرد. چون [اين] قراج زمين بِكِشت به آن قراح شد اين رُسته بود. چون آن ديگر برُست، آن پيشين رسيده بود. چون آن ديگر برسيد، آن اول خشك شده بود و به درو آمده.
چون زمين تمام بِكِشت و تخم در آن افكند و از كشتن بپرداخت همه رسيده بود، به يك بار خواست تا بخورد، جبرئيل عليه السلام گفت : اين بِنَشايد خوردن چنين، اين بدرو، بدرويد. خواست تا بخورد، گفت : گرد كن، و بر خرمن نه. چون جمع كرد خواست تا بخورد گفت : نه در پاى گاو خرد كن، خرد كرد، خواست تا بخورد، گفت : نه، بر باد ده تا دانه از كاه جدا شود، بر باد داد و پاك كرد، خواست تا بخورد، گفت : نه، آس كن تا آرد شود. در آسيا آس كرد تا آرد شد، خواست تا بخورد گفت : نه عجين كن، عجين كرد. خواست تا بخورد گفت : نه، بپز به آتش، تنور كرد و به آتش بپخت، چون از تنور برآمد، گفت : اكنون بتوان خوردن كه به حدّ خوردن رسيد. آدم دست دراز كرد و لقمه اى از آن بشكست و در دهان نهاد، هنوز گرم بود دهنش بسوخت. جبرئيل گفت : تعجيل كردى، رها بايست كردن تا سرد شود تا بدانى كه هركس كه در كام خود گامى بردارد، هزار گامش به ناكامى بربايد داشت، چون مقصود حاصل كند و به چنگ آرد خواهد تا در دهن نهد پيش
از وقت كامش بسوزد، تا بدانى كه راحت دنيات به رنج آميخته است. اين نه سراى خلوص است و نه جاى اخلاص است، اين جات راحت خلاص نباشد.
چون آدم با پايه و منزلت او تا اين همه رنج نبُرد يك لقمه حلال در دهن ننهاد، تو مى خواهى تا بى رنج، حلال به دست آرى!؟ به رنج دست آيد و مجاهدت و مكابدت كه طَلَبُ الحَلالِ جهادٌ. آن گه در حال پدرت، آدم، انديشه نكنى كه به يك ترك مندوب موجب خروج او شد از بهشت. تو مى پندارى كه ترك چندين واجبات و ارتكاب چندين مقبّحات موجب دخول تو خواهد بود به بهشت! اِيْنت انديشه خطا كه تو كردى... .[1]
مردى صادق و مخلص
و در خبر است كه : يك روز ابوذر غفارى رحمه الله حديثى روايت مى كرد از رسول صلى الله عليه و آلهجماعتى صحابه او را به دروغ مى داشتند و تصديق او نمى كردند. چون رسول صلى الله عليه و آلهدر آمد او شكايت با رسول كرد، رسول صلى الله عليه و آله گفت : ما اَظَلَّتِ الخَضْراءُ وَلا اَقَلَّتِ الغَبْراءُ اَصْدَقَ لَهْجَةً مِنْ اَبى ذَرٍّ؛ گفت : آسمان سايه بر كس نيافكند و زمين كس را برنگرفت و راستى گرتر از آنِ بوذَر. چون اين مى گفت : اميرالمؤمنين على عليه السلام از در مسجد مى درآمد، رسول گفت : اِلاّ هَذا الرَّجُل المُقْبِلَ فَاِنَّهُ الصِّدّيقُ الاَكبَرُ وَالفارُوقُ الاَعظَمْ.[2]
مرگ
و اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : ما رأيتُ يَقيناى اَشْبَهَ مِنَ المَوْتْ؛ من هيچ يقين نديدم كه به شك بهتر ماند از مرگ، يعنى يقين است به حقيقت، و مردمان با او چنانند كه كسى كه شاكّ باشد، يعنى نه عمل آنان مى كنند كه مرگ به يقين دانند.[3]
[1]همان، ج ۸ ، ص ۱۵۶.
[2]همان، ج ۱۰، ص ۷۷.
[3]همان، ج ۱۱، ص ۳۵۳.