ميزان شناخت حديث
... رسول صلى الله عليه و آله چنين فرمود كه : اِذَا اَتاكُم عَنى حديِثٌ فَاعرِضُوهُ عَلى كتابِ اللّه وَحُجَّةِ عُقُولِكُم فَاِنْ وافَقَهُما فَاقبَلوُهُ وَاِلاّ فَاضْرِبُوا به عُرضَ الجِدار؛ چون حديثى از من به شما آيد بر كتاب خداى و حجت عقل عرضه كنى، اگر مطابق باشد قبول كنى و الا بر جانب ديوار زنى![1]
نازيدن به ثروت و لباس
ابراهيم بن ادهم روايت كند كه از عبّاد بن كثير بن قيس كه گفت : روزى مردى درآمد با جامه اى پاكيزه و به نزديك رسول صلى الله عليه و آله بنشست، و از رسول صلى الله عليه و آله چيزى مى پرسيد، مردى ديگر بيامد با جامه اى خَلَق و در پهلوى او بنشست، آن مرد جامه در خود كشيد از او. رسول صلى الله عليه و آله آن بديد گفت : اَكُلُّ هَذَا تَقَذُّرا مِن اَخيك المُسلم؛ اين براى تقذّر مى كنى از برادر مسلمانت، يعنى تو را او قَذِر مى آيد، مى ترسى كه از توان گرى تو چيزى با او شود، يا از درويشى او چيزى با تو آيد؟ مرد گفت : يا رسول اللّه ، توبه كردم و عذر مى خواهم از كرده خود با خدا و پيغامبر، اين نَفْس بد و شيطان مكار مرا بر اين حمل كرد، اكنون گواه باش كه نيمه مال من او راست. مرد گفت : اى رسول اللّه ، گواه باش كه من قبول نكردم، گفت : چرا؟ گفت : ترسم كه دل من هم چنان تباه كند كه دل او.[2]
نصيحت بهلول به هارون الرّشيد
و در خبر است كه يك روز بهلول به نزديك هارون الرشيد رسيد در بعضى مواقف حج، و هارون در هودجى بود و حُجّاب او مردم را مى زدند و مى راندند. بهلول به
[1]همان، ج ۵، ص ۳۶۷.
[2]همان، ج ۳، ص ۱۷۳.
بالايى برآمد و گفت : حَدَّثَنى اَبى عَنْ فُلانٌ عَنْ فُلانٍ اَنَّهُ قال : رَاَيْتُ رسولَ اللّه ِ صلى الله عليه و آله فى هذا المَكانِ عَلى حِمارٍ لَهُ وَلَمْ يَكُنْ هُناكَ ضَرْبٌ وَلا طَرْدٌ؛ گفت : رسول خداى را ديدم درين جاى بر خرى نشسته، ضربى و طردى نبود و كس را نمى زدند و نمى راندند. هارون پرسيد كه اين كيست كه او اين مى گويد؟ گفتند : بهلول است. گفت :
او را پيش من آريد. هودج بداشتند، او را پيش هارون بردند. گفت : چه گفتى؟ اين خبر باز گفت. هارون گفت : راست مى گويى. مرا وعظ كن اى بهلول و مختصر گو، گفت : اِنَّ الّذى فِى يَدِكَ كانَ فِى يَدِ غَيْرِكَ ثُمَّ انْتَقَلَ اِلَيْكَ وَعَنْ قَريبٍ سيَنْتَقِلْ عَنْكَ اِلى غَيْرِكَ؛ آنچه در دست توست از اين ملك و پادشاهى در دست ديگران بود از ايشان به تو نقل افتاد، عن قريب از تو به ديگرى نقل افتد. هارون بگريست و گفت : برويد هزار دينار به او دهيد. گفت : نخواهم. گفت : بر درويشان قسمت كن. اولى تر آن باشد كه تو با خداوندِ آن رسانى و بگذشت... .[1]
نعمت خدا
اصبغ بن نُباته گفت : با اميرالمؤمنين على عليه السلام در عيادت حسن على شديم از رنجى كه او را بود. اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : كَيْفَ اَصْبَحْتَ يَا ابنَ رَسُولِ اللّه ِ؟ گفت : اَصْبَحْتُ بنعمةِ اللّه ِ. گفت : چنين باشد ـ ان شاء اللّه .[2]
نماز
و در خبر آمده است كه : چون رسول را كارى پيش آمدى، پناه با نماز دادى، به نماز مشغول شدى.[3]
[1]همان، ج ۶، ص ۱۴۲ ـ ۱۴۳.
[2]همان، ج ۱۶، ص ۳۰۷.
[3]همان، ج ۱۱، ص ۳۵۳.
نماز در مسجد
گفتند : ربيع خُثَيم را فالج پديد آمد در آخر عمر، او خويشتن را بر دو كس انداختى و به مسجدى شدى. گفتند : اگر به خانه نماز كنى روا باشد كه تو را عُذرى هست. گفت : روا نمى دارم كه : «حَىَّ عَلَى الصَّلوةِ» مى شنوم، اجابت نكنم.[1]
نماز رسول صلى الله عليه و آله
مُغيره شُعبَه گفت : رسول صلى الله عليه و آله چندان بر پاى ايستاد در نماز تا پايش بياماهيد، گفتند : يا رسول اللّه ! نه خداى تعالى تو را بيامرزيده است، اين همه رنج بر خود چرا مى نهى؟ گفت : اَفَلاَ اَكُونُ للّه ِ عَبْدا عَبْدا شَكورا؛ خداى را بنده اى شاكر نباشم؟[2]
نوجوانى در باديه اى خونخوار!
عبداللّه مبارك گويد : سالى از سال ها به حج خانه خداى مى شدم، در راه منقطع شدم بر توكل مى رفتم، از كناره كودكى را ديدم كه برآمد ـ ظَنَنْتُهُ سُباعيّا أوْ ثُمانيّا ـ گمان چنان بدرم كه هفت سال يا هشت ساله است، جامه اى كوتاه پوشيده، ابزارى در سر بسته، نعلينى در پاى كرده، قضيبى خيزران در دست گرفته، يا او نه زادى نه راحله اى نه ياى. گفتم : سبحان اللّه ! باديه اى بدين خونخوارى و كودكى بدين خردى! او را گفتم : يا صَبىُّ! از كجا مى آيى؟ گفت : مِنَ اللّه ِ. گفتم : كجا مى روى؟ گفت : الى اللّه ِ. گفتم : چه مى جويى؟ گفت : رضا اللّه . زادت كجاست راحله يت
[1]همان، ج ۱۹، ص ۳۶۶.
[2]همان، ج ۱۳، ص ۱۳۰.
كجاست؟ گفت : زادِي تَقْواىَ وَراحِلَتي رِجْلاىَ ومُرادى مَوْلاىَ؛ گفت : زاد من تقواى من است و راحله من پاهاى من است و مراد من خداى من است.
عجب داشتم، گفتم : اينت زهد و اينت توكل! گفتم : اَخبِرنى مَن اَنْتَ؛ خبر ده مرا تا تو كيستى؟ گفت : تا چه خواهى كرد؟ اين حديث را رها كن از محنت روزگار ما چه مى خواهى؟ گفتم : عَلى حالٍ، گفت : نَحنُ قَوْمٌ مظلومُونَ؛ ما مردمانى ستم رسيدگانيم. گفتم : زيادتى كن در بيان. گفت : نحن قَومٌ مقهُورُون. گفتم : روشن تر بگوى. گفت : نَحنُ قومٌ مَطرُودونَ ؛ ما گروهى راندگان بازماندگانم درماندگانيم. گفتم : نمى دانم، گفت :
{۰ لَنَحْنُ عَلى الحَوضِ ذُوْادُهُنَذُردُهُ وَيَسْعَدُ وَرّادُهُ ۰}
{۰ وَما فَازَ مَنْ فازَ اِلاّ بِناوَما خابَ مَن حُبُّنا زادَهُ ۰}
{۰ وَمَنْ سَرَّنا نالَ مِنَّا السُّرورَوَمَنْ ساءَنا ساءَ ميلادُهُ ۰}
{۰ وَمَنْ كانَ غاصِبَنا حَقَّنافَيَوْمُ القِيامَةِ ميعادُهُ ۰}
[ماييم بر حوض «كوثر» نگهبانان، از آن نگهبانى مى كنيم، وارد شوندگان بر آن و طلب كنندگان آب از آن، سعادتمند و خوشبخت مى گردند. رستگار نشد كسى كه رستگار شد مگر به واسطه ما و كسى كه دوستى و محبت ما زاد و توشه اوست نااميد و مأيوس نمى شود ـ هركس ما را شاد گرداند از ما به او شادى رسد و هركس با ما بدى كند ولادت او ناپاك است ـ و هركس غصب كننده حق ما باشد وعده گاه او روز رستاخيز است].
اين بگفت و برفت چنان كه من به گَرد او نرسيدم. در سوداى آن فتادم تا اين كودك چه كسى است؟ گفت : ديگر نديدم او را تا به ميان رُكن و مقام رسيدم، او را ديدم ايستاده و خلايق بر او جمع شده، و او را از حلال و حرام و مسايل و احكام مى پرسيدند و او جواب مى داد. من گفتم : اين كودك كيست؟ گفتند : نمى دانى؟
ـ
اين زين العابدين على بن الحسين است. من گفتم : سبحان اللّه ! اينت زهد و توكل، و اينت علم و بيان! اللّه اَعْلَمُ حَيثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ... از اين چه عجب دارى؟ خادمان ايشان را چون در خدمت خانه ايشان حقيقتى بود، بركت آن به اعقاب ايشان برسد تا در حق ايشان از جنس اين بود.[1]
نور قيامت
ابو سعيد خُدرى روايت كند كه : ما جماعتى ضعفا در مسجد نشسته بوديم و از برهنگى چنان بوديم كه بعضى از جامه بعضى مى پوشيد و يكى از ما قرآن مى خواند و ما سَماع مى كرديم. رسول صلى الله عليه و آله درآمد و بايستاد. چون آن خواننده رسول را بديد خاموش شد. رسول صلى الله عليه و آله بر ما سلام كرد. و گفت : در چه كاريد شما؟ گفتند : اى رسول اللّه قارى از ما قرآن مى خواند و ما سماعل مى كنيم. گفت : الحمدللّه كه در امت من جماعتى را پديد آوردد كه مرا فرمودند كه با ايشان بنشين و صبر كن. آن گاه بيامد و در ميان ما بنشست و خويشتن را در نشستن با ما برابر كرد. آن گه اشارت كرد به دست كه : گرد من حلقه شويد. ما گرد رسول درآمديم. رسول صلى الله عليه و آله در ما نگريد و گفت : اَبشِروُا صَعاليكَ المهاجِرينَ بالنُّور التّام يَوْمَ القِيامَةِ؛ بشارت باد شما را اى درويشان هجرت كرده به نور تمام روز قيامت، فرداى قيامت پيش از توانگران به بهشت شويد به نيم روز كه مقدار آن پانصد سال باشد.[2]
وعده خداى تعالى ـ وعده شيطان
دو وعده است : يكى از خداى، و يكى از شيطان. وعده شيطان، متضمّن غرور باشد، و وعده خداى متضمن سرور باشد. وعده شيطان وسواس و تخيل بود،
[1]همان، ج ۳، ص ۱۱۷.
[2]همان، ج ۷، ص ۱۶۹.
وعده خداى تعالى وحى و تنزيل بود. وعده خداى تعالى به عوض و ثواب باشد، و وعده شيطان چون سراب بود.
وعده خداى تعالى نور و فروغ باشد، و وعده شيطان زر و دروغ باشد. وعده خداى تعالى با اِخلاف باشد از خَلَف ـ و آن عوض بود، و وعده شيطان با اخلاف از خُلف ـ و آن خِلاف بود.
خداى خَلَف دهد و شيطان خِلاف كند، پس به وعده شيطان مغرور مشو كه او تو را دشمن است :«لاَّ تَعْبُدُواْ الشَّيْطَـنَ إِنَّهُو لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ».
شيطان تو را با معصيت مى خواند و به درويشى مى ترساند و به وسوسه ات مى رنجاند، و خداى تعالى تو را مى نوازد و كار تو مى سازد، وعده خوبت مى دهد و مرتبه بلندت مى نهد، شقاوت باشد از اين بگريختن و در آن آويختن.
شيطان در خويشتن مفلس است تو را وعده افلاس مى دهد، خداى ـ جلّ جلاله ـ توان گر است و خداوند فضل، تو را وعده مغفرت و فضل مى دهد. و خداى فراخ عطا و داناست، به عوض بخل نكند، بدهد و بيش از داده تو دهد، داناست آنچه نهد به جاى خود و به مقدار خود نهد.[1]
وقف محبوب ترين اموال
در خبر هست كه : از جمله صحابه رسول مردى بود نام او ابوطَلحه از انصاريان و در همه مدينه چندان درخت خرما كه او را بود كس نبود، ولكن خرماستانى داشت برابر مسجد رسول صلى الله عليه و آله سخت نكو و آبادان و بسيار دخل، و در آن جا چشمه اى آب خوش بود. رسول در آن جا رفتى و از آن آب خوردى و وضو كردى. چون اين آيت [«لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ»] فرود آمد. ابو طلحه
[1]همان، ج ۴، ص ۷۴.
بيامد و گفت : يا رسول اللّه ! خداى داند كه دوست تين مال من و كريم ترين، اين خرماستان است، من اين را صدقه كردم اميد به روز جزا آن را تا مرا ذخيره باشد. اى رسول اللّه ! آن جا كه مصلحت دانى فرو نه. رسول صلى الله عليه و آله گفت : بخ بخ ذلك مالٌ رابحٌ لَكَ؛ گفت : خنك باد تو را، اين مالى است سود كننده تو را. اين كه گفتى شنيدم و مصلحت در آن دانم كه بر خويشان خود وقف كنى. گفت : يا رسول اللّه ! آن چنان كه بايد كردن مى فرمايى، رسول صلى الله عليه و آله برايشان وقف كرد.[1]
هديه معاويه به ابوالاسود دئلى
او را [يعنى على عليه السلام را] مولايى بود از مواليان، او را ابوالاسود الدئلى گفتند؛ پس از آن كه اميرالمؤمنين را بكشتند، معاويه خواست تا او را استمالت كند، باشد كه از دوستى على برگرداند، او را هر وقتى تحفه اى و برّى و لطفى كردى و چيزى فرستادى او را، يك روز هديه اى فرستاد او را انواع حلواها در او. چون به خانه ابوالاسود بردند و بنهاند. در آن جا شهد به زعفران بود، دختركى كوچك داشت ابوالاسود، پنج شش ساله، بدويد و از آن پاره اى برگرفت و در دهن نهاد. پدر او را گفت : اى دخترك! بيفكن كه زهر است.
گفت : چرا؟ گفت : نمى دانى كه پسر هند فرستاده است [به ما تا ما را از دوستى اهل بيت برگرداند. دخترك آنچه در دهن داشت] بينداخت و مى گفت : اَتَخدَعُنا بِالشَهْدِ المُزَعفَر عِنِ السّيِّدِ المُطَّهَّر... .[2]
همسايه خانه خدا
ابوالقاسم بِشر بن محمد بن ياسر گفت : در طواف مردى كهل را ديدم روى زرد شده و اثر رنج سفر بر او پيدا، عصايى به دست گرفته طواف
[1]همان، ج ۴، ص ۴۲۷.
[2]همان، ج ۱۷، ص ۲۶۹.
مى كرد، بر آن عصا اعتماد كرده از ضعف، برِ او رفتم و او را پرسيدم، مرا گفت : تو از كجايى؟ گفتم : از خراسان، گفت : خراسان كجا باشد، كه نشنيده بود؟ گفتم : از بلاد مشرق است، گفت : از آن جا تا اين جا به چندگاه آيى؟ گفتم : دو ماهه يا سه ماهه راه است، گفت : پس دانم هر سال تو به زيارت اين خانه آيى كه شما همسايه اين خانه اى. من گفتم : از خانه تو تا اين جا چند باشد؟
گفت : پنج ساله راه است كه من از خانه بيامدم، هيچ اثر بياض در سر و محاسن من نبود، اكنون در راه پير گشتم گفتم : هذا وَاللّه ِ الجَهْدُ البَيّنُ والطّاعَةُ الجَميلَةُ والمَحَبَّةُ الصّادقة؛ واللّه اينت رنج عظيم و طاعت نكو و محبت صادق! در روى من بخنديد و اين بيت ها بخواند :
۰ زُر مَن هَوَيْتَ وَاِنْ شَطتْ بِكَ الدّارُوَحالَ مِنْ دُونِهِ حُجْبٌ وَاَستارٌ ۰
۰ لا يَمْنَعَنّك بُعْدٌ مِنْ زِيارَتِهِاِنَّ المُحِبَّ لِمَنْ يَهْواهُ زَوّارٌ[1]۰
همنشين خوب و همنشين بد
حضرت رسول صلى الله عليه و آله گفت : مَثَلُ الجَليسِ الصّالِحِ كَمَثَلِ الدّارىٌ اِنْ لَمْ يَحْذِكَ مِنْ عِطْرِهِ عَلِقَكَ مِنْ رِيحِ، وَمَثَلُ الجَليسِ السَوْءِ كَمَثَلِ صَاحِبِ الكِيرانِ اِنْ لَمْ يُحْرِقْكَ، مِن شَرارِ نارِهِ عَلِقَكَ مِنْ نَتنِ دُخانِهِ؛ مثل همنشين نيك چنان است كه مثل عطار، اگر عطر خود به تو ندهد، بوى عطر او در تو گيرد. مثل همنشين بد چون خداوند كوره است، اگر جامه تو به شرار آتش بنسوزد، بوى دود او در تو گيرد.[2]
[1]همان، ج ۱۳، ص ۳۲۰.
[2]همان، ج ۱۴، ص ۲۱۷.