بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 236

اين زين العابدين على بن الحسين است. من گفتم : سبحان اللّه ! اينت زهد و توكل، و اينت علم و بيان! اللّه اَعْلَمُ حَيثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ... از اين چه عجب دارى؟ خادمان ايشان را چون در خدمت خانه ايشان حقيقتى بود، بركت آن به اعقاب ايشان برسد تا در حق ايشان از جنس اين بود.[1]

نور قيامت

ابو سعيد خُدرى روايت كند كه : ما جماعتى ضعفا در مسجد نشسته بوديم و از برهنگى چنان بوديم كه بعضى از جامه بعضى مى پوشيد و يكى از ما قرآن مى خواند و ما سَماع مى كرديم. رسول صلى الله عليه و آله درآمد و بايستاد. چون آن خواننده رسول را بديد خاموش شد. رسول صلى الله عليه و آله بر ما سلام كرد. و گفت : در چه كاريد شما؟ گفتند : اى رسول اللّه قارى از ما قرآن مى خواند و ما سماعل مى كنيم. گفت : الحمدللّه كه در امت من جماعتى را پديد آوردد كه مرا فرمودند كه با ايشان بنشين و صبر كن. آن گاه بيامد و در ميان ما بنشست و خويشتن را در نشستن با ما برابر كرد. آن گه اشارت كرد به دست كه : گرد من حلقه شويد. ما گرد رسول درآمديم. رسول صلى الله عليه و آله در ما نگريد و گفت : اَبشِروُا صَعاليكَ المهاجِرينَ بالنُّور التّام يَوْمَ القِيامَةِ؛ بشارت باد شما را اى درويشان هجرت كرده به نور تمام روز قيامت، فرداى قيامت پيش از توانگران به بهشت شويد به نيم روز كه مقدار آن پانصد سال باشد.[2]

وعده خداى تعالى ـ وعده شيطان

دو وعده است : يكى از خداى، و يكى از شيطان. وعده شيطان، متضمّن غرور باشد، و وعده خداى متضمن سرور باشد. وعده شيطان وسواس و تخيل بود،

[1]همان، ج ۳، ص ۱۱۷.

[2]همان، ج ۷، ص ۱۶۹.


صفحه 237

وعده خداى تعالى وحى و تنزيل بود. وعده خداى تعالى به عوض و ثواب باشد، و وعده شيطان چون سراب بود.
وعده خداى تعالى نور و فروغ باشد، و وعده شيطان زر و دروغ باشد. وعده خداى تعالى با اِخلاف باشد از خَلَف ـ و آن عوض بود، و وعده شيطان با اخلاف از خُلف ـ و آن خِلاف بود.
خداى خَلَف دهد و شيطان خِلاف كند، پس به وعده شيطان مغرور مشو كه او تو را دشمن است :«لاَّ تَعْبُدُواْ الشَّيْطَـنَ إِنَّهُو لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ».
شيطان تو را با معصيت مى خواند و به درويشى مى ترساند و به وسوسه ات مى رنجاند، و خداى تعالى تو را مى نوازد و كار تو مى سازد، وعده خوبت مى دهد و مرتبه بلندت مى نهد، شقاوت باشد از اين بگريختن و در آن آويختن.
شيطان در خويشتن مفلس است تو را وعده افلاس مى دهد، خداى ـ جلّ جلاله ـ توان گر است و خداوند فضل، تو را وعده مغفرت و فضل مى دهد. و خداى فراخ عطا و داناست، به عوض بخل نكند، بدهد و بيش از داده تو دهد، داناست آنچه نهد به جاى خود و به مقدار خود نهد.[1]

وقف محبوب ترين اموال

در خبر هست كه : از جمله صحابه رسول مردى بود نام او ابوطَلحه از انصاريان و در همه مدينه چندان درخت خرما كه او را بود كس نبود، ولكن خرماستانى داشت برابر مسجد رسول صلى الله عليه و آله سخت نكو و آبادان و بسيار دخل، و در آن جا چشمه اى آب خوش بود. رسول در آن جا رفتى و از آن آب خوردى و وضو كردى. چون اين آيت [«لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ»] فرود آمد. ابو طلحه

[1]همان، ج ۴، ص ۷۴.


صفحه 238

بيامد و گفت : يا رسول اللّه ! خداى داند كه دوست تين مال من و كريم ترين، اين خرماستان است، من اين را صدقه كردم اميد به روز جزا آن را تا مرا ذخيره باشد. اى رسول اللّه ! آن جا كه مصلحت دانى فرو نه. رسول صلى الله عليه و آله گفت : بخ بخ ذلك مالٌ رابحٌ لَكَ؛ گفت : خنك باد تو را، اين مالى است سود كننده تو را. اين كه گفتى شنيدم و مصلحت در آن دانم كه بر خويشان خود وقف كنى. گفت : يا رسول اللّه ! آن چنان كه بايد كردن مى فرمايى، رسول صلى الله عليه و آله برايشان وقف كرد.[1]

هديه معاويه به ابوالاسود دئلى

او را [يعنى على عليه السلام را] مولايى بود از مواليان، او را ابوالاسود الدئلى گفتند؛ پس از آن كه اميرالمؤمنين را بكشتند، معاويه خواست تا او را استمالت كند، باشد كه از دوستى على برگرداند، او را هر وقتى تحفه اى و برّى و لطفى كردى و چيزى فرستادى او را، يك روز هديه اى فرستاد او را انواع حلواها در او. چون به خانه ابوالاسود بردند و بنهاند. در آن جا شهد به زعفران بود، دختركى كوچك داشت ابوالاسود، پنج شش ساله، بدويد و از آن پاره اى برگرفت و در دهن نهاد. پدر او را گفت : اى دخترك! بيفكن كه زهر است.
گفت : چرا؟ گفت : نمى دانى كه پسر هند فرستاده است [به ما تا ما را از دوستى اهل بيت برگرداند. دخترك آنچه در دهن داشت] بينداخت و مى گفت : اَتَخدَعُنا بِالشَهْدِ المُزَعفَر عِنِ السّيِّدِ المُطَّهَّر... .[2]

همسايه خانه خدا

ابوالقاسم بِشر بن محمد بن ياسر گفت : در طواف مردى كهل را ديدم روى زرد شده و اثر رنج سفر بر او پيدا، عصايى به دست گرفته طواف

[1]همان، ج ۴، ص ۴۲۷.

[2]همان، ج ۱۷، ص ۲۶۹.


صفحه 239

مى كرد، بر آن عصا اعتماد كرده از ضعف، برِ او رفتم و او را پرسيدم، مرا گفت : تو از كجايى؟ گفتم : از خراسان، گفت : خراسان كجا باشد، كه نشنيده بود؟ گفتم : از بلاد مشرق است، گفت : از آن جا تا اين جا به چندگاه آيى؟ گفتم : دو ماهه يا سه ماهه راه است، گفت : پس دانم هر سال تو به زيارت اين خانه آيى كه شما همسايه اين خانه اى. من گفتم : از خانه تو تا اين جا چند باشد؟
گفت : پنج ساله راه است كه من از خانه بيامدم، هيچ اثر بياض در سر و محاسن من نبود، اكنون در راه پير گشتم گفتم : هذا وَاللّه ِ الجَهْدُ البَيّنُ والطّاعَةُ الجَميلَةُ والمَحَبَّةُ الصّادقة؛ واللّه اينت رنج عظيم و طاعت نكو و محبت صادق! در روى من بخنديد و اين بيت ها بخواند :
۰ زُر مَن هَوَيْتَ وَاِنْ شَطتْ بِكَ الدّارُوَحالَ مِنْ دُونِهِ حُجْبٌ وَاَستارٌ ۰
۰ لا يَمْنَعَنّك بُعْدٌ مِنْ زِيارَتِهِاِنَّ المُحِبَّ لِمَنْ يَهْواهُ زَوّارٌ[1]۰

همنشين خوب و همنشين بد

حضرت رسول صلى الله عليه و آله گفت : مَثَلُ الجَليسِ الصّالِحِ كَمَثَلِ الدّارىٌ اِنْ لَمْ يَحْذِكَ مِنْ عِطْرِهِ عَلِقَكَ مِنْ رِيحِ، وَمَثَلُ الجَليسِ السَوْءِ كَمَثَلِ صَاحِبِ الكِيرانِ اِنْ لَمْ يُحْرِقْكَ، مِن شَرارِ نارِهِ عَلِقَكَ مِنْ نَتنِ دُخانِهِ؛ مثل همنشين نيك چنان است كه مثل عطار، اگر عطر خود به تو ندهد، بوى عطر او در تو گيرد. مثل همنشين بد چون خداوند كوره است، اگر جامه تو به شرار آتش بنسوزد، بوى دود او در تو گيرد.[2]

[1]همان، ج ۱۳، ص ۳۲۰.

[2]همان، ج ۱۴، ص ۲۱۷.


صفحه 240

ياد خدا در خلوت

عبداللّه مبارك گفت : سالى از سال ها به حج خانه خدا مى شدم، در راه مرا قطع افتاد. از قافله بازماندم. بر توكل شتر مى راندم. كودكى را ديدم مُراهِق از كناره بيابان برآمد. تنها، جامه اى مختصر پوشيده، نه زادى و نه راحله اى، نه انيسى، تا بَرِ من رسيد، گفتم : اى جوان! با خويشتن زنهار خورده اى اگر چنين آمده اى در باديه، و يا چون من منقطع شده اى؟ گفت : منقطع نشده ام، خود چونين آمده ام. گفتم : زاد و راحله و طعام و شرابت كجاست؟ اشارت سوى آسمان كرد. خواستم تا او را امتحان كنم، گفتم : مرا بارى تشنه است، اگر شربه اى آب سرد بودى! او دست در هوا دراز كرد و قدحى آب بگرفت از هوا مُشَعْشَعا بالثَّلْجِ، برف در او افكنده، و بجنبانيد و پيش من داشت. من عجب بماندم، گفتم : يا هذا، اين پايه از كجا يافتى؟ گفت : اَذْكُرُهُ فى الخَلَواتِ يَذْكُرُنى فِى الفَلَواتِ.

يارى ظالمان

گفتند : عبداللّه بن مسلم كس فرستاد به عطاء بن ابى رَباح، گفت : من مى خواهم كه تا عطاى اهل بخارا به دست تو كنم كه تو مردى به انصاف، تا حق هر يك به واجب بدهى، و عبداللّه مسلم امير خراسان بود، عطا استعفا خواست و تن در نداد. او را گفتند : تو را چه زيان بودى اگر توّلاى اين كار بكردى، چون تو چيزى برنخواهى گرفتن بر تو وبالى نباشد؟ گفت : نخواهم كه يار ظالمان باشم در عمل ايشان.
عبداللّه بن الوليد گفت : عطاء بن ابى رّباح را گفتم : مرا برادرى است بسيار عيال، و در ديوان به قلم چيزى نويسد و از آن جا قوتى به دست آرد و كارى دگر نداند، و اگر آن كار نكند عيال او را تقصير باشد و ورام بايد كردن او را، روا باشد؟


صفحه 241

گفت : عامل كيست؟ گفتم خالد بن عبداللّه القَسْرى، گفت : روا نباشد معاونت ظالمان كردن در عمل ايشان، بايد تا دست بدارد از آن كه خداى او را مستغنى بكند خود.
و در خبر است كه : فرداى قيامت كه خلايق را در موقف سياست بدارند، منادى از قِبَل رَبّ العزّه ندا كند كه : اَيْنَ الظَّلَمَةُ وَاَعْوانُ الظَلَمَةِ؟ كجااند ظالمان و اَعوان ظالمان؟ همه را جمع كنند، حتى مَنْ بَرى لَهُم قَلَما اَوْ لاقَ لَهُم دَواةً؛ تا آن كس كه براى ايشان قلمى تراشيده يا دواتى سياه كرده باشد، و همه را در دوزخ اندازند.
و در اثر هست كه : يكى از جمله صالحان در ديوان رفت به شفاعتى تا دفع ظلمى كند از مظلومى، آن صاحب ديوان گفت : قلمى تيز كن تا برنويسم كه از او چيزى نخواهند. او قلم تُنُك كرد و او بنوشت كه : از اين مرد به ناواجب چيزى نخواهند، و كسانى كه رفته اند بازگردند.
چون قلم از دست بنهاد، مرد قلم برگرفت و سرش بشكست. گفت : چرا چنين كردى؟ گفت : ترسم كه تو به اين قلم چيزى بر كسى نويسى به ظلم، و من از جمله آنان باشم كه تو را بر آن ظلم يارى كرده باشم و در تحت آن خبر شوم كه : حتى مَنْ لاقَ لَهُم دَواةً بَرى لَهُم قَلَما.[1]

[1]همان، ج ۱۵، ص ۱۱۱.