و اين دو خبر از كتابى نقل افتاد كه جد من خواجه امام سعيد ابو سعيد جمع كرد، نام آن الروضة الزهراء فى مناقب فاطمة الزهراء.[1]
شيخ آقا بزرگ تهرانى او را معاصر شيخ طوسى دانسته،[2]ولى سيد هاشم بحرانى درباره او نوشته است:
الشيخ المفيد أبى سعيد محمد بن أحمد بن الحسين بن أحمد الخزاعى النيسابوري أخى المفيد عبدالرحمان بن أحمد النيسابورى ـ تلميذ الطوسى ـ و جدّ ابى الفتوح الرازى المفسر المعروف، المتغانى فى ترويج الحق و اذاعته، و نشر حقائق الدين و إعلاء كلمته.[3]
كتاب الاربعين عن الاربعين او در سال ۱۴۱۴ق، با تحقيق شيخ محمد باقر محمودى به چاپ رسيده؛ ولى محقق، كتاب را به برادرش يعنى ابى محمد عبدالرحمن بن احمد نسبت داده است كه با نظر اصحاب تراجم و مؤلفات[4]سازگار نيست.
على بن محمد بن احمد خزاعى
وى پدر و استاد ابوالفتوح رازى است. از او به «استاد علماء الطائفة فى عصره» تعبير شده،[5]و دو كتاب دقايق الحقايق[6]و مسائل المعدوم[7]به وى نسبت داده شده است. و در مستدرك الوسائل به نقل از رياض العلماء درباره او گفته شده كه وى از أجله فضلا بوده است.[8]
[1]روض الجنان، ج۴، ص ۳۱۹.
[2]الذريعة، ج۱۹، ص ۲۳.
[3]مدينة المعاجز، ج۱، ص ۳۹۲.
[4]الذريعة، ج۱۶، ص ۱۷۷؛ كشف الحجب والاستار، ص ۳۴؛ بحارالانوار، ج ۱۰۲، ص ۲۰۴؛ مدينة المعاجز، ج۱، ص۳۹۲.
[5]الذريعة، ج۸ ، ص ۲۳۴.
[6]همان.
[7]همان، ج۲۰، ص ۳۶۸.
[8]مستدرك الوسائل، ج۳، ص ۴۸۸.
فصل دوم
مهاجرت
ـ ابوالفتوح خزاعى يا ابوالفتوح رازى
ـ علت مهاجرت خاندان ابوالفتوح به رى
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
ابوالفتوح خزاعى يا ابوالفتوح رازى
مشاهده شد كه ابوالفتوح را خزاعى نيشابورى رازى مى خوانند و از آنجا كه نياكان وى از قبيله بنى خزاعه بوده اند، لذا بايد گفت كه وى عرب نژاد بوده است .
روشن نيست كه اجداد ابو الفتوح در چه زمانى به ايران آمده اند، ولى مهاجرت آنها احتمالاً در سده هاى يكم و دوم هجرى صورت گرفته است . اين خاندان در نيشابور و سبزوار ساكن شده و مدت هاى مديدى در آنجا زيسته اند؛ چنان كه به نيشابورى و برخى از اين خاندان به سبزوارى نامبردار شده اند.
اقامت طولانى آنها در ايران سبب شده كه اين تازى زبانان، فارسى زبان شده، بدين زبان گويش نمايند .
مرحوم قزوينى در اين باره مى گويد:
و مخفى نماند كه از اولاد بديل بن ورقاء خزاعى مذكور عدّه كثيرى از خاندان هاى عربى الأصل كه بعدها به طول اقامت در ايران و خلطه و آميزش با ايرانيان به كلّى ايرانى و زبانشان فارسى شد، در قديم الايّام از جزيرة العرب به ايران مهاجرت كرده و در نقاط شمالى ايران در نواحى نيشابور و سبزوار و رى و غيره سكنا گزيده بوده اند و بسيارى از اين خاندان ها به اسم «بديليان» (نسبت به حدّ اعلاى ايشان بديل بن روقاء مذكور) معروف بوده اند و سمعانى كه در كتاب الانساب در نسبت «بديلى»
و أبو الحسن بيهقى در تاريخ بيهق در ضمن تعداد خاندان هاى قديم آن ناحيه اسامى جمعى از معاريف بديليان را به دست داده اند و مؤلّف ما نحن فيه، شيخ ابو الفتوح رازى و خاندان او، گرچه ايشان نيز از اولاد بديل بن روقاء خزاعى بوده اند، ولى اين شعبه از اولاد بديل گويا به بديليان معروف نبوده اند؛ چه در هيچ يك از كتب رجال نسبت مزبور در حق وى يا يكى از اعضاى خانواده او به نظر نرسيد.[1]
ابوالفتوح، به صورت مكرر در اثنا و تضاعيف تفسير، به زبان خود ـ كه فارسى بوده ـ تصريح نموده است و مى گويد فلان چيز را به زبان تازى چنان گويند و به زبان ما يعنى به زبان فارسى چنين مى گويند. اكنون در تأييد اين نظر شواهدى چند از تفسير شيخ ـ كه اشارات صريحى در اين باره دارند ـ ذيلاً مى آوريم تا در صحّت نظر مزبور ترديدى نباشد .
۱. در تفسير آيه :
«وَلَسْتُم بِـ?اخِذِيهِ إِلاَّ أَن تُغْمِضُواْ فِيهِ»[2]گويد :
... و در معنى آيه چند قول گفتند يكى آن كه معنى آن است كه چيزى به حقّ خداى صدقه ندهيد كه اگر به شما دهند، نستانى «الاّ على مسامحة ومساهلة واغماض العين» كنايه و عبارت باشد من المساهلة والمسامحة و در زبان ما هم چنين آيد كه گويند: چشم بر هم نه، يعنى مسامحه كن و ... .
۲ . ذيل تفسير آيه :«مَن كَانَ يَظُنُّ أَن لَّن يَنصُرَهُ اللَّهُ فِى الدُّنْيَا وَ الْأَخِرَةِ»[3]گويد :
و محمّد جرير گفت: خداى تعالى رسول را فرمود كه تو بر ايشان نفرين كن به مرگ، و وجه معتمد ـ كه كلام عرب و كنايه و استعاره ايشان لايق است
ـ
[1]خاتمة الطّبع، ص ۶۱۷
[2]سوره بقره، آيه ۲۶۷.
[3]سوره حج، آيه ۱۵.
آن است كه گفتيم و عرف دليل آن مى كنند و در كلام ما همچنين چنان كه شاعر گفت :
شعر:
خاموش باش خشگ فرو پژ و بمير .
۳ . ذيل تفسير آيه :«وَلَمَّا سُقِطَ فِى أَيْدِيهِمْ»[1]گويد :
واين عبارتى است و كنايتى از پشيمانى بر سبيل مبالغه عربِ پشيمان را، گويد كه سَقَطَ في يَدِهِ و اسقط في يده. پندارى كه آنچه مضرّت او در آن است در دست او نهادند. چون بداند كه آنچه كرده بد بود، پشيمان شود. و اين از جمله كنايات مليح است و نيز در جاى خجالتْ مستعمل باشد و به زبان ما نيز چون كسى پشيمان و خجل شود از كارى گويد: از دست در افتادم. كه آن ديدم و بر حق ايشان هر دو بود هم پشيمانى و هم خجالت .
۴ . ذيل تفسير آيه:«فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا وَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا[2]گويد :
و در عرب معروف است كه چون كسى را كارى روان باشد گويند: الرِّيحْ لَهُ وَتَهَبَ لَهُ الرِّيح . و به زبان ما گويند: باد باد اوست ... .
۵ . ذيل تفسير آيه: «يُرِيدُ أَن يَنقَضَّ»[3]مى گويد :
مى خواست ديوار كه بيفتد. اين از مجازات قرآن است و اين عبارت نيز به لغت ما آيد، ديوار كه بخواست افتاد يا بخواهد افتاد ... .
۶ . ذيل تفسير آيه:«طَـلْعُهَا كَأَنَّهُو رُءُوسُ الشَّيَـطِينِ »[4]گويد :
... امّا تشبيه او به سرهاى ديوان به آن كه كس نديده است و اين تشبيهى باشد بى فايده. در او چند قول گفتند؛ يكى آن كه قبح صورت شيطان در
[1]سوره اعراف، آيه ۱۴۹.
[2]سوره احزاب، آيه ۹.
[3]سوره كهف، آيه ۷۷.
[4]سوره صافات، آيه ۶۵ .
دل ها مقرّر است و در نفس ها مصوّر تا عرب و عجم چيزى را كه زشت باشد به آن تشبيه كنند و به زبان ما شخص را كه زشت دارند، گويند: سر او چون سَر ديوان است و هر متنكّرى را ... .
اين نوع تعبيرات از ابوالفتوح تصريحات و تأييدات قطعى است بر اين كه وى فارسى الاصل و رازى الاصل بوده، ولى نسب و نژاد عرب داشته است .
آن گونه كه پيداست جدّ دوم ابوالفتوح در رى وطن داشته و شايد دليل سكونت او پيدايش زمينه هاى مناسب و جاذبه هاى علمى در رى بوده باشد .
ناگفته عيان است كه علماى اسلام همواره در پى كسب علم و حديث آموزى بوده، هر كجا عالمى را يافته، به خدمتش شتافته و به درك محضرش پرداخته اند . خاندان دانشمند و دانش دوست ابوالفتوح نيز پيرو همين روش بوده و آن گونه كه در معرفى ايشان نقل شد، برخى از آنها به شهرهاى ديگر مسافرت نموده و به سماع حديث پرداخته اند .
عمده ترين دليل سكونت اين خاندان را ـ كه صاحب روضات الجنّات درباره آنها گفته است كه اين مردم و خاندان صالحش از خانواده هاى بزرگ عرب بوده و در ديار عجم ساكن شده اند[1]ـ بايد تحولات سياسى دانست .
علّت مهاجرت خاندان ابوالفتوح به رى
در قرن چهارم هجرى، در پهنه سرزمين هاى اسلامى، دولتى ظهور كرد كه در تاريخ شيعه، بويژه ايران اهميّت بسيارى دارد و آن حكومت «آل بويه» است . آل بويه در قرن چهارم چنان قدرتى قوى در صحنه دنياى اسلام شدند كه نفوذ آنان تا مركز خلافت عبّاسى گسترش يافت؛ به طورى كه در دوران حكمرانى اين سلسله
[1]روضات الجنات، ج ۲، ص ۳۱۵ .
از خلافت عبّاسى چيزى جز نام و عنوان باقى نمانده بود . پايه گذاران حكومت بويهيان سه برادر به نام هاى على، حسن و احمد بودند . آنها به همراه يكديگر به مرداويچ ديلمى پيوستند و به خدمت او درآمدند؛ ليكن پس از چندى با او و جانشينان او مخالفت كردند و خود حكومتى مستقل تشكيل دادند و از طرف خليفه عباسى، به ترتيب، لقب هاى عماد الدوله، ركن الدوله و معز الدوله به آنان اعطا شد .
سرزمين هاى تحت حاكميت آل بويه به سه بخش تقسيم مى شود و حكومت هر بخش به يكى از سه برادر تعلّق داشت . از زمره اين مناطق بخشى از ايران بود كه حاكميت آن به حسن ركن الدوله اختصاص داشت .
آل بويه گرايشات شديد شيعى داشتند و همين امر باعث نفوذ و قدرت يافتن تشيع در بخش بزرگى از جهانِ اسلامِ آن روز شد .
ايران، در آن دوران جزئى از سرزمين تحت حكومت خلاف عباسى بود و دو سلسله قدرتمند و وابسته به خلافت عباسى در ايران وجود داشت؛ سامانيان و آل بويه. سرانجامْ سامانيان با آل بويه، پس از جنگ هايى، به توافق رسيدند و سامانيان حكومت آل بويه را بر بخشى از ايران پذيرفتند؛ توافقى كه از توازن قواى آن دو سرچشمه مى گرفت و نقش خليفه عباسى در اين ميان تنها تأييد اين توافق بود .
هنگامى كه ركن الدوله بر ايران دست يافت، اوضاع ايران بدين گونه بود . پس از وفات برادران ركن الدوله (عماد الدوله در سال ۳۲۸ هجرى و معز الدوله در سال ۳۵۶ هجرى) او بزرگ خاندان بويه بود و قدرت و حكومتش بالا گرفت . در آن زمان بيش از پيش بر اهميّت «رى» ـ كه مركز حكومت او بود ـ اضافه شد . وى در سال ۳۶۶هجرى از دنيا رفت و در رى دفن گرديد .
پس از ركن الدوله، فرزندش مؤيد الدوله و پس از وى، برادرش فخر الدوله به سعى صاحب بن عبّاد شيعى، حكومت آل بويه را در ايران به دست گرفت .