خاندان ابوالفتوح رازى در شهر رى از خاندان هاى علم و دانش و فضيلت و تقوا بوده و همگى در اين شهر اقامت داشته اند. علماى اين خاندان، هر كدام از عصر خود از پيشوايان و مروجين و متعصبين مذهب حقّه جعفريه، مصدر خدمات علمى و فقهى بزرگ بوده اند ... همگى از داناترين و بصيرترين مردم به حديث و رجال درگير علوم بوده اند و در محضر درس بعضى از آنها بيش از سه هزار نفر حاضر مى شده اند. آنان مؤلفات متعددى در علوم دارند و غالبا به شغل و حرفه تدريس و وعظ و تذكير اشتغال داشته بودند .
ابوالفتوح را مى توان به عنوان يك فقيه و محدث، يك واعظ و مذكر، يك دانشمند شهير، يك مفسر، وبالاخره، استاد نثر پارسى درى و يكى از اعدام ادبيات زبان ملّى ايران نام برد . آثار علمى و ادبى او به زبان پارسى بايد مورد توجه ما و تحقيق قرار گيرد تا به مقام شامخ وى در اين زبان پى برد .
دريغا كه اين نابغه علم و ادب آن چنان كه شايسته و سزاوار بوده، در تاريخ معارف و ادب ايران معرفي نشده و حالات و جزئيات زندگانى وى تا به امروز مجهول مانده است و، جز يكى از معاصران و دو تن از شاگردان وى، كسى از اصحاب كتب رجال و تواريخ قديمه يادى از شيخ نكرده اند و آن سه نيز يكى عبد الجليل رازى قزوينى كه به طور ضمنى و در تصاعيف كتاب خويش موسوم به النقض به بعضى خصوصيات حيات ابوالفتوح اشاره نموده است . ديگرى شيخ منتجب الدين ابوالحسن على بن عبيد اللّه بن الحسن بن الحسين بن بابويه رازى (متوفاى بعد از ۵۸۵ هجرى) و صاحب فهرست معروف است .
سوم رشيد الدين ابو جعفر محمّد بن على بن شهر آشوب مازندرانى، مشهور
به ابن شهر آشوب (م ۵۸۸ق) و صاحب كتاب معالم العلماء است .
دو نفر اخير الذكر ـ كه از شاگردان شيخ و معاصر با وى بوده اند ـ شرح حال استاد را از نظر فقه و حديث مورد توجه قرار داده اند؛ به اين معنا كه مقام وى در حديث و فقه و تفسير و در روايت حديث و اين كه از چه كسانى روايت كرده، در تأليفات تلامذه شيخ مذكور است و بيشتر از اين چيزى ننوشته اند تا به استناد آن بتوان از تاريخ ولادت، تاريخ وفات، حوادث ايّام عمر، چهره و شكل، لباس، زبان، اخلاق، محلّ اقامت، مسافرت ها و ساير خصوصيات زندگانى شيخ اطلاعاتى حاصل نمود .
برخى از مورّخان و صاحبان كتب رجال از جمله روضات الجنات و مجالس المؤمنين و خاتمة المستدرك الوسائل و حديقة الشيعة و نزهة القلوب و بحارالانوار و جنة النعيم و ديگران كه از متأخرين به شمار مى آيند، همگى اقتباسا مطالبى از سه مأخذ و منبع فوق الذكر آورده اند كه چندان در ايضاح وقايع حيات شيخ مؤثر نيستند.[1]
اين فصل را با مطلبى از آيه اللّه محمّد هادى معرفت به پايان مى رسانيم كه درباره ابوالفتوح رازى نوشته است:
ابوالفتوح رازى، دانشمندى بصير و آگاه به احوال راويان و محدثان بود و در سراسر جهان اسلام شهرت داشت و پيشاهنگان علم و طالبان حديث به محضر وى مى شتافتند و از وى بهره مى بردند . اين شهر آشوب، شيخ منتجب الدين و چند تن ديگر از علماى بزگر از مهم ترين شاگردان او بودند.[2]
[1]تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازى، ج ۱، ص ۳ ـ ۱۰ .
[2]تفسير و مفسران، ج ۲، ص ۲۶۳ .
فصل چهارم
عصر ابوالفتوح
ـ اوضاع سياسى ـ اجتماعى رى در عصر ابوالفتوح
ـ رابطه ابوالفتوح رازى، با حاكمان عصر خويش
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
اوضاع سياسى ـ اجتماعى رى در عصر ابو الفتوح[1]
دوران حيات ابوالفتوح مصادف بود با روى كار آمدن سلجوقيان، و آنها طايفه اى از تركان غز بوده اند كه در سال ۴۳۱ هجرى بر مسعود غزنوى پيروز شدند و حكومت ايران را در دست گرفتند . قلمرو حكومت سلجوقيان به زودى وسعت بسيارى پيدا كرد و شامل ايران، الجزيره، شام و آسياى صغير گرديد؛ به گونه اى كه پس از مدّتى سلجوقيان سراسر آسياى اسلامى از مرز چين و كاشغر و افغانستان تا درياى مديترانه را تحت حكومتى واحد درآوردند . در دوران سلجوقى نيز خلافت عباسى رو به ضعف گذارده بود و در صحنه جهان اسلامِ آن روز تنها حكومت مقتدرى كه وجود داشت، حكومت سلجوقى بود.[2]و رى مركز حكومت اكثر پادشاهان سلجوقى بوده است.[3]
[1]مطالب اين فصل تلخيصى است از فصل تاريخ سلجوقيان از كتاب طبرسى و مجمع البيان، دكتر حسين كريمان.
[2]سرزمين سلجوقى خود به چند بخش از جمله عراق، روم، كرمان و غيره تقسيم شده بود كه توسط حاكمى منتصب از سوى حاكم بزرگ سلجوقيان اداره مى شد و تا زمان سلطان سنجر ـ حكومت از ۴۹۰ تا ۵۱۱ هجرى ـ اين حكومت ها تحت تسلط سلطان و حكومت مركزى قرار داشتند .
[3]اصفهان در دوران ملكشاه سومين شاه سلجوقى پايتخت بود . در زمان حكومت سلطان سنجر، آخرين حاكم بزرگ سلجوقى در سال ۵۱۳ هجرى پايتخت از رى به خراسان انتقال يافت . پس از سلطان سنجر حكومت سلجوقى رو به ضعف گذارد و به حكومت هاى مستقل در بخش هاى مختلف درآمد . ر. ك: طبرسى و مجمع البيان، ج ۱، ص ۴ به بعد .
شيعيان رى در زمان سلجوقيان
فشارها و سخت گيرى هايى كه در دوران غزنويان بر شيعيان وجود داشت در دوران سلجوقى نيز ادامه داشت . چرا كه شاهان سلجوقى غالبا سفى متعصب بودند و تاب تحمل عقيده مخالف و حضور شيعيان در اركان ادارى و مناصب بالاى جامعه را نداشتند؛ اين تعصب و دشمنى در زمان حكومت سلطان طغرل (حكومت ۴۳۱ ـ ۴۵۵ق)، اولين شاه سلجوقى به حدّى بود كه به پيشنهاد وزير او، عميد الملك در خطبه ها و سخنرانى ها شعيان را بر روى منابر لعن و نفرين مى كردند .
وجود چنين شرايطى عرصه را بر شيعيان تنگ مى كرد و آنان را در شرايط دشوار و سختى قرار داده بود . به طورى كه بسيارى از آنان با تقيّه از ضررهاى مالى و جانى و فشارهاى وارد مى كاستند . عاملى كه به فشارهاى وارده بر شيعيان عموما و اهالى رى به طور خاص اضافه مى كرد، حركت ها و قيام هايى بود كه از سوى برخى از فرق شيعه صورت گرفته بود .
يكى از اين فرق «زيديه» بود كه با حكومت خواهى و قيام براى براندازى حاكمان مورد غضب و عداوت حكومت هاى دوران بود . بر حسب اعتقاد زيديه هركس از فرزندان فاطمة عليهاالسلام، از نسل امام حسين عليه السلام يا امام حسن عليه السلام ـ قيام كند، اطاعت از او و قيام به همراه او بر همه واجب است و به همين خاطر، پيروان زيديه مورد خشم حاكمان و قدرتمندان زمان بودند.[1]
از ديگر فِرقى كه داعى حكومت داشتند، فرقه اسماعيليه بود . فرقه اسماعيليه پس از امام جعفر صادق عليه السلام به امامت اسماعيل فرزند آن حضرت ـ كه در زمان امام وفات يافته بود ـ اعتقاد داشتند . اسماعيليه براى ظاهر احكام و دستورات اسلامى
[1]زيديه در فقه پيرو حنفيه بودند و جز در چند فرع فقهى بنا بر فقه حنفى عمل مى كردند .
باطنى نيز قايل بودند؛ مثلاً معتقد بودند نماز باطنى دارد كه عبارت از روى آوردن به مصر و الموت (دو منطقه مهم اسماعيليه) و خدمت رهبر و پيشوا كردن است و روزه باطنى دارد كه آن نگهداشتن سرّ معلم است . اسماعيليه معتقد بودند كه اگر كسى به باطن امور اهتمام داشته باشد ترك كردن ظواهر مانعى ندارد.[1]
فرقه اسماعيليه ابتدا در مصر قدرت يافت و اسماعيليه مصر سلسله فاطميون مصر را بنيان گذارى كردند . پس از آن اسماعيليه در ايران به وسيله «حسن صبّاح» قدرت بزرگى شد . حسن صباح ـ كه ايرانى الاصل و اهل رى بود ـ توسط يكى از اسماعيلى هاى رى به اسماعيليه ملحق شد پس از مدتى به مصر رفت و مقام بالايى را نزد اسماعيليه احراز كرد سپس به ايران بازگشت و براى نشر اين فرقه تلاش كرد . ديرى نپاييد كه پيروان او قدرت يافتند و براى حكومت سلجوقى خطر آفرين شدند. قيام آنها بالا گرفت و درگيرى هاى شديدى بين اسماعيليه و حكومت سلجوقى بوجود آمد.[2]
گرچه تشيع از نظر اعتقادات و از جهت تفكر سياسى و تشكيل حكومت تفاوت بسيارى با اين فرقه داشت ليكن حكومتها با شيعيان نيز به همان منوال برخورد مى كردند ؛ به گونه اى كه در دوران غزنويان و اوائل حكومت سلجوقيان، شيعيان را به اهتمام باطنى بودن (اسماعيلى بودن) مورد آزار و شكنجه و قتل قرار مى دادند .
رفته رفته مشى خاص سياسى شيعه و نيز برائت علماى شيعه از فرق منتسب به شيعه تأثير خود را گذاشت و در دوران سلجوقيان شيعيان رى را به عنوان قشرى ممتاز، كار آمد و صاحب موقعيت در جامعه نشان داد .
[1]ر. ك: النقض، ص ۱۰۱.
[2]حسن صباح مدتى حاجب (مسئول نظامى) آلپ ارسلان سلجوقى (حكومت ۴۵۵ ـ ۴۶۵) نيز بوده است و بنا بر نقل يكى از مورخان، وى در آن هنگام شيعه امامى بوده است .
يكى از عواملى كه باعث شد شيعيان رى كم و بيش موقعيت خود را مانند عهد بويهيان حفظ كنند، وجود قشر وسيعى از نيروهاى كارآمد ادارى و مالى در ميان شيعيان بود . هر حكومتى به اين قشر نياز داشت و به ناچار، بايد آنها را در مناصب مختلف به كار مى گرفت .
در اين باره در كتاب فضايح الروافض ـ كه در اواخر عهد سلجوقى توسط يكى از عالمان متعصب عليه شيعه نوشته شده ـآمده است :
در عهد سلطان ماضى محمّد ملكشاه ـ نور اللّه مضجعه ـ اگر اميرى كدخدايى داشتى، رافضى (شيعه) بسى رشوت به دانشمندان سنّى دارى تا بگفتندى او رافضى نيست، سنّى يا حنفى است . اكنون كدخدايان همه تركان و حاجب و دربان و مطبخى و فراش بيشتر رافضى اند و بر مذهب رفض مسأله مى گويند و فتاوى مى كنند، بى تقيّه.[1]
منظور نويسنده آن است كه در اواخر عهد سلجوقى نفوذ شيعيان بسيار شده بود . وى مى گويد :
در هيچ روزگار، اين قوت نداشتند كه اكنون دلير شده اند و به همه دهان سخن مى گويند، هيچ سرايى نيست از آنِ تركان كه در او ده، پانزده رافضى نيستند و در ديوان ها هم دبيران ايشان اند و اكنون بعينه همچنان است كه در عهد مقتدر خليفه بود.[2]
تذكر اين نكته لازم است كه عهد مقتدر خليفه مقارن با حكومت بويهيان و قدرت گرفتن شيعيان بوده است و نويسنده فضايح مى خواهد بگويد كه در عهد او نيز چنان است . به هر جهت اين جملات به خوبى نشانگر اين مطلب است كه قدرت و نفوذ شيعيان در اواخر عهد سلجوقى به شدت بالا گرفته بود .
[1]النقض، ص ۸۱ .
[2]همان، ص ۵۳ .