بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 67

باطنى نيز قايل بودند؛ مثلاً معتقد بودند نماز باطنى دارد كه عبارت از روى آوردن به مصر و الموت (دو منطقه مهم اسماعيليه) و خدمت رهبر و پيشوا كردن است و روزه باطنى دارد كه آن نگهداشتن سرّ معلم است . اسماعيليه معتقد بودند كه اگر كسى به باطن امور اهتمام داشته باشد ترك كردن ظواهر مانعى ندارد.[1]
فرقه اسماعيليه ابتدا در مصر قدرت يافت و اسماعيليه مصر سلسله فاطميون مصر را بنيان گذارى كردند . پس از آن اسماعيليه در ايران به وسيله «حسن صبّاح» قدرت بزرگى شد . حسن صباح ـ كه ايرانى الاصل و اهل رى بود ـ توسط يكى از اسماعيلى هاى رى به اسماعيليه ملحق شد پس از مدتى به مصر رفت و مقام بالايى را نزد اسماعيليه احراز كرد سپس به ايران بازگشت و براى نشر اين فرقه تلاش كرد . ديرى نپاييد كه پيروان او قدرت يافتند و براى حكومت سلجوقى خطر آفرين شدند. قيام آنها بالا گرفت و درگيرى هاى شديدى بين اسماعيليه و حكومت سلجوقى بوجود آمد.[2]
گرچه تشيع از نظر اعتقادات و از جهت تفكر سياسى و تشكيل حكومت تفاوت بسيارى با اين فرقه داشت ليكن حكومتها با شيعيان نيز به همان منوال برخورد مى كردند ؛ به گونه اى كه در دوران غزنويان و اوائل حكومت سلجوقيان، شيعيان را به اهتمام باطنى بودن (اسماعيلى بودن) مورد آزار و شكنجه و قتل قرار مى دادند .
رفته رفته مشى خاص سياسى شيعه و نيز برائت علماى شيعه از فرق منتسب به شيعه تأثير خود را گذاشت و در دوران سلجوقيان شيعيان رى را به عنوان قشرى ممتاز، كار آمد و صاحب موقعيت در جامعه نشان داد .

[1]ر. ك: النقض، ص ۱۰۱.

[2]حسن صباح مدتى حاجب (مسئول نظامى) آلپ ارسلان سلجوقى (حكومت ۴۵۵ ـ ۴۶۵) نيز بوده است و بنا بر نقل يكى از مورخان، وى در آن هنگام شيعه امامى بوده است .


صفحه 68

يكى از عواملى كه باعث شد شيعيان رى كم و بيش موقعيت خود را مانند عهد بويهيان حفظ كنند، وجود قشر وسيعى از نيروهاى كارآمد ادارى و مالى در ميان شيعيان بود . هر حكومتى به اين قشر نياز داشت و به ناچار، بايد آنها را در مناصب مختلف به كار مى گرفت .
در اين باره در كتاب فضايح الروافض ـ كه در اواخر عهد سلجوقى توسط يكى از عالمان متعصب عليه شيعه نوشته شده ـآمده است :
در عهد سلطان ماضى محمّد ملكشاه ـ نور اللّه مضجعه ـ اگر اميرى كدخدايى داشتى، رافضى (شيعه) بسى رشوت به دانشمندان سنّى دارى تا بگفتندى او رافضى نيست، سنّى يا حنفى است . اكنون كدخدايان همه تركان و حاجب و دربان و مطبخى و فراش بيشتر رافضى اند و بر مذهب رفض مسأله مى گويند و فتاوى مى كنند، بى تقيّه.[1]
منظور نويسنده آن است كه در اواخر عهد سلجوقى نفوذ شيعيان بسيار شده بود . وى مى گويد :
در هيچ روزگار، اين قوت نداشتند كه اكنون دلير شده اند و به همه دهان سخن مى گويند، هيچ سرايى نيست از آنِ تركان كه در او ده، پانزده رافضى نيستند و در ديوان ها هم دبيران ايشان اند و اكنون بعينه همچنان است كه در عهد مقتدر خليفه بود.[2]
تذكر اين نكته لازم است كه عهد مقتدر خليفه مقارن با حكومت بويهيان و قدرت گرفتن شيعيان بوده است و نويسنده فضايح مى خواهد بگويد كه در عهد او نيز چنان است . به هر جهت اين جملات به خوبى نشانگر اين مطلب است كه قدرت و نفوذ شيعيان در اواخر عهد سلجوقى به شدت بالا گرفته بود .

[1]النقض، ص ۸۱ .

[2]همان، ص ۵۳ .


صفحه 69

نويسنده فضايح مى نويسد :
اگر رافضى را كارى افتد، دست به هم كنند و او را برهانند و اگر حنفى مذهبى را يا شافعى مذهبى را كارى افتد، دست به هم كنند و خانه اش ببرند و ليكن دين از وى بخواهند.[1]
كتاب فضايح الروافض در همان دوران توسط عالم بلند مرتبه شيعى «عبد الجليل رازى» در كتاب النقض مورد نقد قرار گرفت.[2]در النقض البته چنين اعمالى از سوى شيعيان در حق اهل سنت انكار شده است .
به هر تقدير، همان طور كه گفته شد، تشيع در رى و نواحى آن به آن اندازه رسوخ كرده بود كه سخت گيرى هاى حكومت سلجوقى تأثير زيادى در نفوذ و قدرت شيعيان به جانگذاشت ؛ به طورى كه خواجه نظام الملك طوسى (وزير ملكشاه) ـ كه خود شافعى متعصبى بود ـ مجبور به در پيش گرفتن سياست مدارا با بزرگان و علماى شيعى رى و نواحى آن شد .
عبد الجليل رازى در پاسخ نويسنده فضايح ـ كه مدعى شده نظام الملك نيز سياست فشار و محدوديت در قبال علما و بزرگان شيعه را در پيش گرفت ـ مى نويسد :
اما جواب آن كه حوالت كرده است به عهد سلطان عادل ملكشاه سلجوقى و خواجه نظام الملك ـ قدّس اللّه روحهما ـ حوالتى است دروغ كه اداراتى و تسويغاتى كه ايشان كرده اند سادات و شيعه را، و خطوط و توقيعات ايشان

[1]النقض، ص ۸۴ .

[2]نام كامل كتاب بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض است كه به اختصار به آن النقض گفته مى شود . اطلاع ما از كتاب فضايح الروافض عباراتى است كه در النقض آورده شده است . ذكر اين نكته نيز لازم است كه نويسندگان در كتاب فضايح و النقض هر دو اهل رى بوده اند و بنابراين اطلاعات ذى قيمتى درباره رى در اختيار ما قرار مى دهند .


صفحه 70

بدان ناطق است . هنوز دارند و مى استانند و احترام و توقير و ترفيع سادات و علماى شيعه در آن عهد و دولت معلوم و مشهور است ... در هر هفته، نظام الملك از رى به دوريست[1]رفتى و از خواجه جعفر [شيعى ]استماع كردى و بازگشتى از غايت فضل و بزرگى او . و آن خاندانى است به علم و عفّت و ورع و امانت مذكور خلفا عن سلف . و اين خواجه حسن كه پدر بوتراب است با نظام الملك حق خدمت و صحبت و الفت داشته او در حق وى مدايح گفته و شتّامى و لعّانى نكرده است[2].
البته اين مطلب را نيز بايد در نظر داشت كه عبد الجليل رازى در بسيارى از موارد در كتاب النقض نسبت به برخوردهاى تند و قهرآميز سلجوقى تغافل مى كند و سعى مى كند به نحوى چنين وانمود كند كه رفتار آنان با شيعيان دوستانه بوده است .
در حالى كه بايد بدانيم نظام الملك ـ كه خوش نام ترين وزير سلجوقى از جهت برخورد با شيعه است ـ خود يكى از مخالفان سرسخت تشيع بوده است . وى در كتاب سياست نامه خود، در بسيارى از موارد، به شيعيان بدگويى كرده و اعمال سخت گيرى نسبت به آنان را توصيه كرده است . وى مى نويسد:
در روزگار محمود و مسعود (غزنونى) و طغرل و آلپ ارسلان (سلجوقى) هيچ گبرى و ترسايى و رافضيى را زهره آن نبودى كه به صحرا آمدندى و يا پيش ترك شدندى، و كدخدايان تركان همه متصرف پيشگان خراسان بودند و دبيران خراسانى، حنفى مذهب يا شافعى مذهب پاكيزه باشند، نه دبيران و عاملان بد مذهب عراق به خويشتن راه دادندى، و تركان نه هرگز روا داشتندى يا رخصت دادندى كه ايشان را شغل فرمايند ... لاجرم بى

[1]از توابع رى بوده است = طرشت .

[2]النقض، ص ۱۰۶ ـ ۱۰۹.


صفحه 71

آفت مى زيستند . اما اكنون كار به جايگاهى رسيده است كه درگاه و ديوان از ايشان بسيار شده است و در دنبال هر تركى دويست از ايشان مى دوند و در آن تدبيرند كه يك خراسانى را بر اين درگاه و ديوان نگذارند كه بگذرند تا نانى ببرد.[1]
در قرون پنجم و ششم هجرى عمدتا پيروان سه مذهب فقهى در رى وجود داشتند . حنفيّه، شافعيّه و شيعه . كه در اين ميان، شيعيان اكثريت را تشكيل مى دادند و بيش از نيمى از شهر را به خود اختصاص داده بودند . بعد از شيعيان حنفى ها جمعيت بيشترى داشتند و سپس شافعى ها بودند كه در اقليت قرار داشتند .
پيروان هر يك از فرق در بخشهاى مخصوص به خود زندگى مى كرد . شيعيان در بخش شيعه نشين، شافعى ها در بخش شافعى نشين و حنفى ها در بخش حنفى نشين . محدوده اين بخشها و نيز محلات شيعه نشين و سنى نشين كه توسط دكتر كريمان در كتاب رى باستان تعيين شده چنين بوده است:

۱. بخش شيعه نشين

اين بخش، بزرگ ترين قسمت شهر را شامل مى شد، و بيش از نيمى از آن را تشكيل مى داد . شيعيان در مغرب و جنوب و جنوب شرقى رى و نيز در تمامى قسمت رى برين ساكن بوده اند. بخش شيعه نشين از اين محله ها تشكيل شده بود : قسمتى از محله باطان، در رشقان، در عابس، در مصلحگاه، دروازه آهنين، دروازه جاروب بندان، ديرينه قبّه، قسمتى از شمال و جنوب روده، زامهران، زاعفران جاى، فخر آباد، قسمتى از فليسان، كلاهدوزان، كوى اصفهانيان، كوى فيرزوه، ناهك يا ناهق، مشهد امير المؤمنين و سرداب .

[1]سياست نامه، به نقل از تاريخ گسترش تشيع در رى، ص ۵۴ .


صفحه 72

۲. بخش شافعى نشين

بخش مخصوص به شافعى ها در مركز محمديه متمايل به شمال بوده و از بخش هاى ديگر كوچك تر بوده است .

۳. بخش حنفى نشين

باقى شهر مخصوص اقامت حنفى ها بوده است . محلات سنى نشين رى عبارت بودند از : قسمتى از محله باطان، محله پالانگران، جيلاباد، در شهرستان، در كنده، مركز روده يا قطب روده، رويان، ساربانان، سراى ايالت، سِيِزَين، مهدى آباد و نصر آباد (پيش از تعمير فخر الدوله و تبديل به فخر آباد).[1]
اختلاف مذاهب از قرن چهارم تا قرن هفتم هجرى از مسائل حادّ فرهنگى رى بود . به طورى كه در مواردى كار به خشونت و درگيرى نيز مى كشيد .
ريشه اين اختلافات بحث هاى كلامى و عقيدتى بود . اين نظرگاه هاى مختلف اهل سنت را در دسته بندى جديدى جدا از فرق فقهى قرار مى داد .
ليكن به دليل رسوخ فقه در ميان اهل سنت و اهميت فرقه هاى فقهى، گروه ها و فرق كلامى نيز در زير مجموعه فرقه هاى فقهى قرار گرفتند . به عنوان مثال، در رى نجاريّه، بادنجانيّه، معتزله، كراميّه و اسحاقيه حنفى به شمار مى آمدند؛ چرا كه در فروع به فقه حنفى عمل مى كردند . و مجبّره، اشاعره، كلابيّه، مجسّمه، حنابله و مالكيّه از نظر فقهى شافعى مذهب بودند.[2]
مطلب مهم اين است كه برخى از مؤسسان فرق فقهى اهل سنت، همچون امام حنبل و امام مالك به دليل عقايد كلامى خاص پيروان كلامى داشته و آن پيروان چه بسا جزو فرقه فقهى ديگرى بودند.[3]

[1]ر. ك: رى باستان، ج ۲، ص ۸۰ به بعد .

[2]حنبلى ها از جنبه اعتقادى قايل به تشبيه و تجسّم بوده اند.

[3]النقض، ص ۴۹۲ .


صفحه 73

اختلاف نظرهاى كلامى اين فرقه ها در اختلاف بين حنفيه و شافعيه متجلّى مى شود و به اين گونه تعارض و تشديدى در رى بين پيروان آن دو وجود داشت . تقسيم بندى فوق الذكر مختص به رى بود و چه بسا در شهرهاى ديگر تفاوت داشت ؛ مثلاً در ديگر شهرها معتزله، شافعى مذهب و اشعرى ها حنفى مذهب بودند .
براى آگاهى از اين كه چه موضوعاتى در جامعه علمى رى، در آن دوران مورد بحث و نزاع بودند و چه سابقه اى داشتند، نگاهى اجمالى به تاريخ پيدايش علم كلام و تطوّر آن مفيد خواهد بود .
استاد مطهرى در مقاله علم كلام در اين باره مى گويد :
براى ارائه تعريف علم كلام اسلامى بايد بگوييم كه علم كلام علمى است كه درباره «اصول دين اسلام» بحث مى كند ؛ به اين معنا كه چه چيز از اصول دين شمرده شده و چگونه و به چه دليل اثبات مى گردد . از سوى ديگر، در اين علم به «شبهاتى» كه احيانا درباره اصول دين مطرح مى شود، پاسخ داده مى شود .
علم كلام علمى استدلالى و برهانى است . ظاهرا اولين مسأله كلامى كه در ميان مسلمين مطرح شد، مسئله «جبر و اختيار انسان» بود . بحث جبر و اختيار، بحث «قضا و قدر» هم هست؛ يعنى از آن جهت كه به انسان مربوط است، جبر و اختيار است و از آن جهت كه به خدا مربوط است قضا و قدر است .
مسئله جبر و اختيار بحث «عدل خداوند» را به ميان مى آورد ؛ زيرا رابطه اى آشكار ميان جبر و ظلم از يك طرف و اختيار و عدل از طرف ديگر ديده مى شود ؛ چرا كه در صورت مجبور بودن انسان در اعمال خود، عقاب


صفحه 74

اخروى او معقول نخواهد بود و با عدل خداوند منافات دارد . از اينجا اين بحث مطرح شد كه آيا هر چه خداوند انجام مى دهد، همان عدل است ولو اين كه مجازات انسان مجبور در آخرت باشد يا اين كه نه، برخى از امور، فى نفسه، عدل و بعضى از امر فى نفسه ظلم هستند و محال است كه آنچه را كه عقل انسان آن را قبيح مى يابد، مانند ظلم، از سوى خداوند صورت گيرد (حسن و قبح ذاتى امور).
از مطالب ديگرى كه بعدها بسيار بحث انگيز شد و باعث ريخته شدن خون افراد بسيارى شد، مسئله حدوث قرآن يا قدم آن بود .
از مكاتبى كه در تاريخ كلام اسلامى به عنوان مؤسس علم كلام از آن نام برده مى شود، مكتب «معتزله» است.[1]اين مكتب در نيمه دوم قرن اول هجرى آشكار شد و تا سه قرن (قرن چهارم) تنها جريان كلامى در ميان اهل سنت بود . در مقابل معتزله «اهل حديث» يا «اهل سنت» بودند كه اصولاً هر گونه بحث و تحليلى عقلانى را درباره مسائل دينى جايز نمى دانستند و به «تعبّد» صرف اعتقاد داشتند . اهل حديث در واقع، منكر علم كلام بودند .
بحث هاى كلامى به دربار خلفاى عباسى نيز كشيده شد و مأمون به معتزله تمايل پيدا كرد . (قرن دوم هجرى) در دوران خلافت وى معتزله مى خواستند مردم را به زور تابع عقيده خود درباره حادث بودن قرآن كنند. اين حادثه كشتارها و خونريزى ها و زندانها و بى خانمانى ها به دنبال داشت كه جامعه مسلمين را به ستوه آورد .

[1]استاد مطهرى توضيح مى دهد كه اين مطلب چندان صحيح نيست؛ زيرا بسيارى از مباحث كلامى پيش از آن در قرآن كريم و بيانات پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام مورد بحث و نظر قرار گرفته است .