بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 72

۲. بخش شافعى نشين

بخش مخصوص به شافعى ها در مركز محمديه متمايل به شمال بوده و از بخش هاى ديگر كوچك تر بوده است .

۳. بخش حنفى نشين

باقى شهر مخصوص اقامت حنفى ها بوده است . محلات سنى نشين رى عبارت بودند از : قسمتى از محله باطان، محله پالانگران، جيلاباد، در شهرستان، در كنده، مركز روده يا قطب روده، رويان، ساربانان، سراى ايالت، سِيِزَين، مهدى آباد و نصر آباد (پيش از تعمير فخر الدوله و تبديل به فخر آباد).[1]
اختلاف مذاهب از قرن چهارم تا قرن هفتم هجرى از مسائل حادّ فرهنگى رى بود . به طورى كه در مواردى كار به خشونت و درگيرى نيز مى كشيد .
ريشه اين اختلافات بحث هاى كلامى و عقيدتى بود . اين نظرگاه هاى مختلف اهل سنت را در دسته بندى جديدى جدا از فرق فقهى قرار مى داد .
ليكن به دليل رسوخ فقه در ميان اهل سنت و اهميت فرقه هاى فقهى، گروه ها و فرق كلامى نيز در زير مجموعه فرقه هاى فقهى قرار گرفتند . به عنوان مثال، در رى نجاريّه، بادنجانيّه، معتزله، كراميّه و اسحاقيه حنفى به شمار مى آمدند؛ چرا كه در فروع به فقه حنفى عمل مى كردند . و مجبّره، اشاعره، كلابيّه، مجسّمه، حنابله و مالكيّه از نظر فقهى شافعى مذهب بودند.[2]
مطلب مهم اين است كه برخى از مؤسسان فرق فقهى اهل سنت، همچون امام حنبل و امام مالك به دليل عقايد كلامى خاص پيروان كلامى داشته و آن پيروان چه بسا جزو فرقه فقهى ديگرى بودند.[3]

[1]ر. ك: رى باستان، ج ۲، ص ۸۰ به بعد .

[2]حنبلى ها از جنبه اعتقادى قايل به تشبيه و تجسّم بوده اند.

[3]النقض، ص ۴۹۲ .


صفحه 73

اختلاف نظرهاى كلامى اين فرقه ها در اختلاف بين حنفيه و شافعيه متجلّى مى شود و به اين گونه تعارض و تشديدى در رى بين پيروان آن دو وجود داشت . تقسيم بندى فوق الذكر مختص به رى بود و چه بسا در شهرهاى ديگر تفاوت داشت ؛ مثلاً در ديگر شهرها معتزله، شافعى مذهب و اشعرى ها حنفى مذهب بودند .
براى آگاهى از اين كه چه موضوعاتى در جامعه علمى رى، در آن دوران مورد بحث و نزاع بودند و چه سابقه اى داشتند، نگاهى اجمالى به تاريخ پيدايش علم كلام و تطوّر آن مفيد خواهد بود .
استاد مطهرى در مقاله علم كلام در اين باره مى گويد :
براى ارائه تعريف علم كلام اسلامى بايد بگوييم كه علم كلام علمى است كه درباره «اصول دين اسلام» بحث مى كند ؛ به اين معنا كه چه چيز از اصول دين شمرده شده و چگونه و به چه دليل اثبات مى گردد . از سوى ديگر، در اين علم به «شبهاتى» كه احيانا درباره اصول دين مطرح مى شود، پاسخ داده مى شود .
علم كلام علمى استدلالى و برهانى است . ظاهرا اولين مسأله كلامى كه در ميان مسلمين مطرح شد، مسئله «جبر و اختيار انسان» بود . بحث جبر و اختيار، بحث «قضا و قدر» هم هست؛ يعنى از آن جهت كه به انسان مربوط است، جبر و اختيار است و از آن جهت كه به خدا مربوط است قضا و قدر است .
مسئله جبر و اختيار بحث «عدل خداوند» را به ميان مى آورد ؛ زيرا رابطه اى آشكار ميان جبر و ظلم از يك طرف و اختيار و عدل از طرف ديگر ديده مى شود ؛ چرا كه در صورت مجبور بودن انسان در اعمال خود، عقاب


صفحه 74

اخروى او معقول نخواهد بود و با عدل خداوند منافات دارد . از اينجا اين بحث مطرح شد كه آيا هر چه خداوند انجام مى دهد، همان عدل است ولو اين كه مجازات انسان مجبور در آخرت باشد يا اين كه نه، برخى از امور، فى نفسه، عدل و بعضى از امر فى نفسه ظلم هستند و محال است كه آنچه را كه عقل انسان آن را قبيح مى يابد، مانند ظلم، از سوى خداوند صورت گيرد (حسن و قبح ذاتى امور).
از مطالب ديگرى كه بعدها بسيار بحث انگيز شد و باعث ريخته شدن خون افراد بسيارى شد، مسئله حدوث قرآن يا قدم آن بود .
از مكاتبى كه در تاريخ كلام اسلامى به عنوان مؤسس علم كلام از آن نام برده مى شود، مكتب «معتزله» است.[1]اين مكتب در نيمه دوم قرن اول هجرى آشكار شد و تا سه قرن (قرن چهارم) تنها جريان كلامى در ميان اهل سنت بود . در مقابل معتزله «اهل حديث» يا «اهل سنت» بودند كه اصولاً هر گونه بحث و تحليلى عقلانى را درباره مسائل دينى جايز نمى دانستند و به «تعبّد» صرف اعتقاد داشتند . اهل حديث در واقع، منكر علم كلام بودند .
بحث هاى كلامى به دربار خلفاى عباسى نيز كشيده شد و مأمون به معتزله تمايل پيدا كرد . (قرن دوم هجرى) در دوران خلافت وى معتزله مى خواستند مردم را به زور تابع عقيده خود درباره حادث بودن قرآن كنند. اين حادثه كشتارها و خونريزى ها و زندانها و بى خانمانى ها به دنبال داشت كه جامعه مسلمين را به ستوه آورد .

[1]استاد مطهرى توضيح مى دهد كه اين مطلب چندان صحيح نيست؛ زيرا بسيارى از مباحث كلامى پيش از آن در قرآن كريم و بيانات پيامبر صلى الله عليه و آله و على عليه السلام مورد بحث و نظر قرار گرفته است .


صفحه 75

پس از او معتصم و واثق نيز از وى پيروى كردند ؛ اما در زمان متوكل، وى نقش اساسى در پيروزى اهل حديث ـ كه در حدود يك قرن بعد به وسيله «ابوالحسن اشعرى» پايه كلامى يافت ـ داشت . در قرن چهارم هجرى جريان عمده ديگر كلامى كه از ميان اهل حديث برخاست و در مقابل معتزله قرار گرفت، مكتب «اشعرى» بود .
پيروزى مكتب اشعرى، در صحنه سياسى، براى جهان اسلام گران تمام شد . اين پيروزى، پيروزى جمود و قشرى گرى بر حريّت فكر بود . هر چند اشعريگرى و اعتزال مربوط به جهان تسنن است، ولى جهان تشيع نيز از برخى آثار جمود گرايى اشعرى بر كنار نماند.[1]
علاوه بر دو فرقه عمده كلامى ياد شده در حوزه اهل سنت، شيعه نيز داراى نظرگاه هاى كلامى خاص خود بوده است . اين درگيرى هاى عقيدتى و كلامى در رى نيز كه بخشى از جهان اسلام بود و از وقايع فرهنگى آن بى تأثير نمى ماند، منعكس شده بود . در دوران حكومت آل بويه كلام شيعه و معتزله در رى رونق يافت . ابن العميد و صاحب بن عبّاد، دو وزير دانشمند آل بويه ضد اشعرى بودند. از صاحب بن عبّاد نقل شده است كه : «اهل سواد رى در همه چيز با من موافقت كردند جز در مسئله خلق قرآن»؛ ليكن غزنويان و سلجوقيان به اشعريّه تمايل داشتند و همين امر مسائل و مشكلاتى را براى شيعيان و معتزله رى درآن دوران ايجاد كرد .
نزاع ها و درگيرى هاى فرقه اى آن قدر حادّ و شايع شده بود كه در بسيارى مواقع به مجلس شاهان و امرا نيز كشيده شده و در حضور آنها بحث و مناظره

[1]مجموعه آثار، ج ۳، بخش كلام، ص ۵۷ به بعد، (تلخيص آزاد شده است) .


صفحه 76

صورت مى گرفت.[1]گروه هاى مخالف در محافل يكديگر نيز شركت مى كردند . در كتاب النقض در اين باره آمده است :
چو گويند كه خراسان مذكرى رسيده است، شيعيان خواهند كه بشنوند تا خود مذهب او در اصول دين، به مذاهب اين مجبّران مانندگى دارد يا نه، يا در حبّ اميرالمومنين عليه السلام و آل او اعتقاد چگونه دارد؟ اگر حنفى باشد، خواهند بدانند كه كرامى است يا معتزلى يا نجارى؟[2]
در جاى ديگر مى گويد :
كدام دوشنبه باشد كه در مجلس ما از ده و بيست و پنجاه و پانصد منقبت خوان و عالم و بازارى از حنفيان و شافعيان كمتر باشند و مى شنوند و بعضى مى نويسند .[3]
در اين باره ماجرايى شنيدنى در كتاب النقض آمده است كه نقل آن خالى از لطف نيست . مرحوم عبد الجليل رازى مى گويد :
مرا در شهور خمسين و خمس مائة (سال ۵۵۰ هجرى) به روز آدينه بعد از نماز به مدرسه بزرگ خود نوبت مجلس بود و در آن به مذهب اباحتيان طعن مى رفت[4]و مردم به لعنت و نفرين آن قوم شوم زبان ها دراز كرده بودند . در اين ميان، مجبّرى متعصب برخاست و گفت : اى خواجه امام، اين قوم در «خير العمل» سر بر گريبان تو برآورده اند.[5]گفتم : آرى، در خير العمل سر بر گريبان آورده اند . اما در وجوب معرفت، زبان از دهان تو بدر كرده اند.[6]من پيراهن بر كنم تا گريبان بنمايند كه ايشان سر كنند، ترا دشوار

[1]ر. ك: النقض، ص ۱۰۳ و ۱۰۶.

[2]همان، ص ۷۴ .

[3]همان، ص ۷۵.

[4]اسماعيليه، باطنيه .

[5]اسماعيليه نيز مانند شيعه گفتن «حى على خيرالعمل» را در اذان شرط مى دانند .

[6]يعنى معرفت به وجود خداوند با بيان پيامبر حاصل مى شود و عقل قادر به اين امر نيست .


صفحه 77

است كه تا دهان باشد در آن زبان باشد، و زبان نشايد بريدن و پيراهن برشايد كندن .[1]
به هر تقدير، بحث و مناظره بين فرقه ها امرى شايع بوده است . اين اختلاف و نزاع به آن حد در طول قرنها در رى وجود داشته كه برخى از مورخان از «خصوصيات مردم رى» اين را گفته اند كه غالبا در ميان آنها اختلاف وجود دارد.[2]
اختلاف بين دو فرقه عمده اهل سنت حنفى و شافعى در رى از شدت و ميزان درگيرى با شيعيان مى كاست . خصوصا شيعيان نيز در اين راه گام هايى برداشته بودند .
با توجه به اين كه تعداد بسيارى از اهالى رى سنى مذهب بودند و علماى بسيارى از اهل تسنن در رى مى زيستند، شرايط اقتضا مى كرد كه شيعيان به نوعى همزيستى مسالمت آميز رو بياورند . به اين معنا كه از طرح مسائلى كه اهل تسنن بر روى آن حساسيت داشتند، خوددارى كنند . اين امر گاهى به تأييد بعضى از نظرات اهل سنت نيز منجر مى شد ؛ از جمله اين موارد نظر شيعه درباره بعضى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز عايشه همسر پيامبر كه به جنگ با على عليه السلامبرخاسته است .
روى هم رفته، شيعيان داراى موقعيت شايسته اى در رى بودند و مورد احترام اهل سنت بوده اند؛ مثلاً شافعى هاى در روز عاشورا به عزادارى امام حسين عليه السلاممى پرداختند و نيز برخى از بزرگان حنفى و شافعى به زيارت حضرت معصومه عليهاالسلامدر قم مى رفتند .

رابطه ابوالفتوح رازى با حاكمان عصر خويش

اين زاويه نيز از زوايايى تاريك زندگى ابوالفتوح به شمار مى رود و درباره رابطه او با حاكمان و دولت مردان روزگارش نكاتى بيان نشده است . بايد گفت كه

[1]النقض، ص ۱۰۲ .

[2]از جمله در عجايب نامه، احسن التقاسيم و معجم البلدان (نقل از رى باستان، ج ۲، ص ۵۹ ـ ۶۱) .


صفحه 78

اين وجه از شخصيت وى همچون تاريخ حيات و وفات وى در هاله اى از ابهام قرار دارد . آيا او در عصر اختلافات فرقه اى و حكومت هاى عامى رى تحت فشار و سختى بوده و يا آنها كه آنان به شخصيت عظيم رى حرمت نهاده و او را عزيز داشته اند .
تنها نكته اى كه معلوم است، مقام او در ميان مردم است كه او را به ارج نهاده و بر گرداگردش جمع شده و به نصايح آن واعظ عالم گوش فرا داده اند .
وعظ و خطابه در عصر ابوالفتوح اهميت شايانى داشت. اين مجالس درحكم مدارس عمومى بود و از جميع اصناف در آن براى استفاده شركت مى جستند.
وعاظ رسوم خاصى داشتند. پيش از وعظ و رسميت يافتن مجلس، يك تن به نام معرّف، نام و لقب واردان را به آواز بلند اعلام و هر كس را به جاى مناسب خود راهنمايى مى كرد. چون مجلس آماده مى شد، قاريان مخصوص به تلاوت قرآن مى پرداختند و پس از آن مشايخ وعظ خطبه اى مى خواندند، و يكى از آيات قرآن را به فراخور مجلس، تفسير و مشكلات حديث و اقوال علما را در آن باب طرح و توضيح مى كردند و پس از آن به توبه و انابه و فكر و عبوديت دعوت مى نمودند. و اين مجالس براى ارشاد و تنوير افكار مردم، سخت مؤثر مى افتاد.[1]
افندى در رياض العلماء آورده است:
شيخ ابو الفتوح، در شرح شهاب الاخبار به مناسبت شرح اين حديث كه رسول خدا صلى الله عليه و آلهفرموده «لا يزال هذا الدين يؤيد بالرجل الفاجر»؛ پيوسته اين دين به وسيله مرد بدكارى همراهى مى شود و مؤلفة القلوب را شاهد براى فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آلهآورده است، چنين مى نويسد : نظير اين پيش آمد، براى من اتفاق افتاد، در روزگار جوانى، در خان (كاروانسراى) معروف به

[1]طبرسى و مجمع البيان، ج۱، ص ۴۸ .


صفحه 79

خان علان، مجلسى سراپا مى كردم، و گروهى به مجلس من حضور مى يافتند، و از اين راه مقبوليت عامه پيدا كرده بودم، جمعى از آشنايان من بر من حسادت ورزيدند، و در پيشگاه والى از من شكوه مى نمودند، والى مرا از انعقاد مجلس و گردآورى مردم ممانعت كرد. در همسايگى من مردى، كه با سلطان وقت ارتباط نزديك داشت مى زيست، و آن اوقات كه اين پيش آمد از جهت من اتفاق افتاد، مصادف با روزهاى عيد بود، و آنان طبق عادتى كه داشتند، بايد مجلس باده گسارى فراهم مى آورند، به مجردى كه شنيد، مرا از انعقاد مجلس ممانعت كرده اند، از فراهم آوردن مجلس باده گسارى منصرف گرديد، بلافاصله سوار شد و به اطلاع والى رسانيد، آنها كه عليه من قيام كرده اند، نسبت به من و اقبالى كه مردم به من پيدا كرده اند، حسد ورزى كرده اند، و چنين و چنان به دروغ گفته اند. والى از شنيدن سخنان او متأثر گرديد، بلافاصله به خانه من آمد، ومرا به مجلس برد، و بر فراز منبر جاى داد و خود تا آخر مجلس نشست، و به سخنان من گوش فرا داد، در پايان مجلس خطاب به مردم گفتم، آرى اين است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آلهفرموده: «ان اللّه ليؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر».[1]
از اين نقل هويدا مى گردد كه با وجود شخصيت ممتاز وى و اقبال مردم به سوى او، حكومت وقت با وى در ارتباط نبوده و او نيز مناسبتى با حكومتيان نداشته؛ زيرا كه فقط در اثر شكايت برخى از وى، والى دستور به تعطيل نمودن مجلس او داده و از انعقاد مجلس واعظ او جلوگيرى به عمل آورده است . اگر او با والى رابطه داشت، و والى او را به دولتى بودن مى شناخت، رفتارهاى حسودانه مشكلى برايش ايجاد نمى نمود .

[1]رياض العلماء، ج ۲، ص ۱۷۷ .