است كه تا دهان باشد در آن زبان باشد، و زبان نشايد بريدن و پيراهن برشايد كندن .[1]
به هر تقدير، بحث و مناظره بين فرقه ها امرى شايع بوده است . اين اختلاف و نزاع به آن حد در طول قرنها در رى وجود داشته كه برخى از مورخان از «خصوصيات مردم رى» اين را گفته اند كه غالبا در ميان آنها اختلاف وجود دارد.[2]
اختلاف بين دو فرقه عمده اهل سنت حنفى و شافعى در رى از شدت و ميزان درگيرى با شيعيان مى كاست . خصوصا شيعيان نيز در اين راه گام هايى برداشته بودند .
با توجه به اين كه تعداد بسيارى از اهالى رى سنى مذهب بودند و علماى بسيارى از اهل تسنن در رى مى زيستند، شرايط اقتضا مى كرد كه شيعيان به نوعى همزيستى مسالمت آميز رو بياورند . به اين معنا كه از طرح مسائلى كه اهل تسنن بر روى آن حساسيت داشتند، خوددارى كنند . اين امر گاهى به تأييد بعضى از نظرات اهل سنت نيز منجر مى شد ؛ از جمله اين موارد نظر شيعه درباره بعضى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و نيز عايشه همسر پيامبر كه به جنگ با على عليه السلامبرخاسته است .
روى هم رفته، شيعيان داراى موقعيت شايسته اى در رى بودند و مورد احترام اهل سنت بوده اند؛ مثلاً شافعى هاى در روز عاشورا به عزادارى امام حسين عليه السلاممى پرداختند و نيز برخى از بزرگان حنفى و شافعى به زيارت حضرت معصومه عليهاالسلامدر قم مى رفتند .
رابطه ابوالفتوح رازى با حاكمان عصر خويش
اين زاويه نيز از زوايايى تاريك زندگى ابوالفتوح به شمار مى رود و درباره رابطه او با حاكمان و دولت مردان روزگارش نكاتى بيان نشده است . بايد گفت كه
[1]النقض، ص ۱۰۲ .
[2]از جمله در عجايب نامه، احسن التقاسيم و معجم البلدان (نقل از رى باستان، ج ۲، ص ۵۹ ـ ۶۱) .
اين وجه از شخصيت وى همچون تاريخ حيات و وفات وى در هاله اى از ابهام قرار دارد . آيا او در عصر اختلافات فرقه اى و حكومت هاى عامى رى تحت فشار و سختى بوده و يا آنها كه آنان به شخصيت عظيم رى حرمت نهاده و او را عزيز داشته اند .
تنها نكته اى كه معلوم است، مقام او در ميان مردم است كه او را به ارج نهاده و بر گرداگردش جمع شده و به نصايح آن واعظ عالم گوش فرا داده اند .
وعظ و خطابه در عصر ابوالفتوح اهميت شايانى داشت. اين مجالس درحكم مدارس عمومى بود و از جميع اصناف در آن براى استفاده شركت مى جستند.
وعاظ رسوم خاصى داشتند. پيش از وعظ و رسميت يافتن مجلس، يك تن به نام معرّف، نام و لقب واردان را به آواز بلند اعلام و هر كس را به جاى مناسب خود راهنمايى مى كرد. چون مجلس آماده مى شد، قاريان مخصوص به تلاوت قرآن مى پرداختند و پس از آن مشايخ وعظ خطبه اى مى خواندند، و يكى از آيات قرآن را به فراخور مجلس، تفسير و مشكلات حديث و اقوال علما را در آن باب طرح و توضيح مى كردند و پس از آن به توبه و انابه و فكر و عبوديت دعوت مى نمودند. و اين مجالس براى ارشاد و تنوير افكار مردم، سخت مؤثر مى افتاد.[1]
افندى در رياض العلماء آورده است:
شيخ ابو الفتوح، در شرح شهاب الاخبار به مناسبت شرح اين حديث كه رسول خدا صلى الله عليه و آلهفرموده «لا يزال هذا الدين يؤيد بالرجل الفاجر»؛ پيوسته اين دين به وسيله مرد بدكارى همراهى مى شود و مؤلفة القلوب را شاهد براى فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آلهآورده است، چنين مى نويسد : نظير اين پيش آمد، براى من اتفاق افتاد، در روزگار جوانى، در خان (كاروانسراى) معروف به
[1]طبرسى و مجمع البيان، ج۱، ص ۴۸ .
خان علان، مجلسى سراپا مى كردم، و گروهى به مجلس من حضور مى يافتند، و از اين راه مقبوليت عامه پيدا كرده بودم، جمعى از آشنايان من بر من حسادت ورزيدند، و در پيشگاه والى از من شكوه مى نمودند، والى مرا از انعقاد مجلس و گردآورى مردم ممانعت كرد. در همسايگى من مردى، كه با سلطان وقت ارتباط نزديك داشت مى زيست، و آن اوقات كه اين پيش آمد از جهت من اتفاق افتاد، مصادف با روزهاى عيد بود، و آنان طبق عادتى كه داشتند، بايد مجلس باده گسارى فراهم مى آورند، به مجردى كه شنيد، مرا از انعقاد مجلس ممانعت كرده اند، از فراهم آوردن مجلس باده گسارى منصرف گرديد، بلافاصله سوار شد و به اطلاع والى رسانيد، آنها كه عليه من قيام كرده اند، نسبت به من و اقبالى كه مردم به من پيدا كرده اند، حسد ورزى كرده اند، و چنين و چنان به دروغ گفته اند. والى از شنيدن سخنان او متأثر گرديد، بلافاصله به خانه من آمد، ومرا به مجلس برد، و بر فراز منبر جاى داد و خود تا آخر مجلس نشست، و به سخنان من گوش فرا داد، در پايان مجلس خطاب به مردم گفتم، آرى اين است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آلهفرموده: «ان اللّه ليؤيد هذا الدين بالرجل الفاجر».[1]
از اين نقل هويدا مى گردد كه با وجود شخصيت ممتاز وى و اقبال مردم به سوى او، حكومت وقت با وى در ارتباط نبوده و او نيز مناسبتى با حكومتيان نداشته؛ زيرا كه فقط در اثر شكايت برخى از وى، والى دستور به تعطيل نمودن مجلس او داده و از انعقاد مجلس واعظ او جلوگيرى به عمل آورده است . اگر او با والى رابطه داشت، و والى او را به دولتى بودن مى شناخت، رفتارهاى حسودانه مشكلى برايش ايجاد نمى نمود .
[1]رياض العلماء، ج ۲، ص ۱۷۷ .
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
فصل پنجم
آثار
ـ شاگردان
ـ تأليفات
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
شاگردان
ابوالفتوح رازى ـ چنان كه بيان شد ـ سراسر عمر خود را صرف در تحصيل، تحقيق، تدريس، تذكير و تأليف نمود . او از اين رهگذر، خدمات شايانى به عالم اسلام نمود كه خدمات او در شاگرد پرورى و تأليفاتش جلوه گرى مى كند .
بى شك در طول حيات وى شاگردان بسيارى در محضر او بوده و در نزد او زانوى تلمز به زمين نهاده و سر به دروس او سپرده اند و از چشمه جوشان معارف او سيراب شده اند. دريغا كه اين بُعد مهم از حيات وى نيز از ديد تراجم نگاران پوشيده مانده و نام شاگردان وى جز اندكى را ثبت و ضبط نكرده اند .
از شاگردان برجسته ابوالفتوح بايد از دو كس نام برد :
۱. منتجب الدين، دو اثر استادش با عنوان هاى روض الجنان و روح الاحباب را نزد خود وى خواند.[1]
شيخ منتجب الدين، ابوالحسن على بن عبيداللّه بن حسن بن حسين بن بابويه قمى به گفته مرحوم شيخ عباس قمى كثير الرواية و واسع الطرق است، و از اقارب و آباى خود بسيار روايت كرده است و مشايخ وى را بيش از صد تن برشمرده اند؛ از جمله طبرسى، سيد مرتضى رازى و سيد فضل اللّه راوندى. ابوالفتوح رازى[2]رافعى ـ كه از عالمان عامّه و شافعى و مذهب بود ـ از محضرش استفاده مى جسته
[1]فهرست، ص ۴۸ .
[2]هدية الاحباب، ص ۸ ـ ۱۰ .
است و در تاريخ علماى قزوين وى را ستوده است. مؤلفات وى كتاب فهرست والاربعين عن الاربعين من الاربعين فى فضائل اميرالمؤمنين است.
ولادت او به سال ۵۰۴ و وفاتش بعد از ۵۸۵ هجرى بوده است.[1]
۲. ابن شهر آشوب، به كسب اجازه روايت تفسير او نايل آمد.[2]
شيخ رشيدالدين، ابو جعفر، محمد بن على بن شهر آشوب سروى از فحول دانشمندان، و از مشاهير محدثان و عالمان رجال و اخبار و از شعرا و نحات و اديبان و مفسران و وعاظ شيعه و از مردم سارى مازندران است. در فضيلت او همين بس كه اكابر علماى اهل سنّت، جلالت قدر و علوّ منزلت او را ستوده اند؛[3]چنان كه شيخ صلاح الدين صفدرى، خليل بن ايبك شافعى در ترجمه حال او مى نويسد كه وى بيشتر قرآن را در حفظ داشت، و در اصول شيعه به نهايت حد رسيد؛ چنان كه از شهرها به محضرش مى شتافتند، و در علم قرآن و غرايب آن و نحو، سرآمد عصر بود و در ايّام المقتفى (۵۳۰ ـ ۵۵۵ق) در بغداد به منبر مى رفت و وعظ مى گفت؛ چندان كه سعه دانش وى اعجاب خليف را باعث مى آمد، و وى را خلعت مى داد.
سيوطى در ضمن ترجمه حال او، از وى با تجليلى تمام ياد مى كند.[4]
ابن شهر آشوب در فنون مختلف استادان فراوانى داشته است؛ همچون جاراللّه زمخشرى، ابوعلى فضل بن حسن طبرسى، فتال نيشابورى، قطب راوندى و ابوالفتوح رازى.[5]
ابن شهر آشوب از مدافعان مذهب اماميه بود و تأليفات وى را در تأييد اين مذهب، و ردّ آراى مخالفان است: مناقب آل ابى طالب و مثالب النواصب از تأليفات او
[1]همان، ص ۲۴۹ .
[2]مناقب، ج ۱، ص ۱۲؛ معالم العلماء، ص ۱۴۱ .
[3]شرح عقايد صدوق ضميمه اوائل المقالات، شيخ مفيد، ص ۱۷ .
[4]طبقات مفسرين، ص ۳۷ .
[5]مقدمه معالم العلماء، ص ۶ به بعد.