اشتقاق به بحث مى پردازد و به نقل حديث يا قصّه و يا مطلبى به اقتضاى سخن روى مى آرود .البته در ذيل تفسير آيات، گاهى مباحث فقهى، اصولى و كلامى مطرح مى گردد كه مؤلف حق مطلب را ادا مى كند و بحث هاى مربوط به قرائات و جهات دقيق ديگر را روشن مى سازد و هيچ نكته اى بدون دليل و شاهد بيان نمى شود .
در نقل نكات تفسيرى، گاه ابوالفتوح تحت تأثير تفاسير اهل سنت واقع شده است تا حدّى كه مى توان تفسير وى را منعكس كننده آرا و نظريات علماى اهل سنّت در باب تفسير قرآن دانست . گاه در اين امر تا بدان جا پيش مى رود كه به جاى نقل اقوال و نظرهاى امامان شيعه عليهم السلام ـ كه در مجموعه هاى روايى شيعه و نيز در تفاسيرى مانند تفسير على بن ابراهيم قمى و تفسير عيّاشى نقل شده است ـ گفته هاى مفسرانى همچون قتاده، سُدّى و نظاير آنان را مورد استناد قرار مى دهد ... ودر ذيل آيات مشتمل بر احكام فقهى، به نقل فتواى فقيهان اهل سنّت اصرار دارد و با آن كه با طبرى اختلاف مذهب داشته، به نقل نظريّات طبرى و گاه نقد كلام وى توجّه خاصّى نشان مى دهد.[1]
ابوالفتوح، از جهت شيوه كار، ادامه دهنده سنّت تفسيرهاى قصصى است كه در تفسير نويسى فارسى نمونه هاى ممتازى مانند ترجمه تفسيرطبرى و تفسير سورآبادى دارد . از اين جهت ابوالفتوح به تفاسير قبل از زمان خود توجه داشته است .
از سوى ديگر، مى دانيم كه ابوالفتوح رازى واعظى برجسته و مسلّط بر كلام بوده و در منبر وعظ طبيعتا گرايشى خاص به ذكر قصص داشته كه در وعظ تأثير و مقام ويژه اى دارد .
بنابراين، تفسير روض الجنان تفسيرى است با سبك واعظانه و آنچه درباره اعتقادات كلامى و فقه بيان كرده، احتمالاً براى رعايت حال و نياز مخاطبان عامه و
[1]دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ۶، ص ۱۱۰.
فارسى خوان بوده است، چنان كه گاهى به مشرب عرفا و صوفيه كه آنان را «اهل معانى و اهل اشارت» مى خواند، نزديك مى شود و مباحثى مانند اخلاص، توكل، ذكر، صبر، فقر و صدق را به مذاق آنان طرح مى نمايد . بدين جهات، ابوالفتوح در شيوه كار خود معتدل است و در داورى هاى خود سنجيده .
سبك تفسير
درباره سبك نگارش اين تفسير از چند جهت مى توان سخن گفت؛ امّا چون بناى كار ما در اين جا بر اختصار و اجمال است؛ تنها به برخى نكات ادبى آن مى پردازيم . لازم است نخست نظر شادروان ملك الشعراى بهار را درباره اين كتاب بياوريم و سپس به ذكر شواهد و نكات ديگر بپردازيم:
اين كتاب را نيز بايد در عداد كتب علمى اين دوره كه از نثر قديم تقليد مى شده است، قرار داد؛ زيرا در صرف و نحو و لغات و طرز جمله بندى كاملاً به كتب قرن پنجم شباهت دارد؛ و غالب سليقه هاى آن عصر در اين كتاب ديده مى شود . از آوردن فعل هاى شرطى و ترديدى و مطيعى و استمرارى با ياى مجهول و استعمال متكلّم مع الغير در فعل هاى ترديدى يا شرطى مزبور به صيغه خاصى كه فقط در قرن چهارم يا در قرن پنجم به تقليد قديم، معمول بوده است؛ مانند «كردمانى» و «ديدمانى» و «مُردمانى» و غيره كه در «بلعمى» و كتب متصوّفه و اسكندرنامه ديديم و نيز مانند اسكندرنامه پيشاوند «ها» بر سر افعال مى آورد؛ چون «ها گيرم» و «ها گرفت» و غيره و اين يادگار لهجه محلى رازى است كه در پهلوى شمالى و ولايات اطراف «رى» و «شهميرزاد» و «سنگسر» معمول بوده و هست . ديگر استعمال فعل هاى مكرّر و عدم حذف افعال به قرينه، جز به ندرت و ساير مختصّات قديم كه از تجديد ذكر آنها خوددارى مى شود .
تنها شيوه اى كه ويژه آن كتاب است، مفرد آوردن جمع مخاطب است كه در
ساير كتب اين دوره گاه به گاه با آن روبه رو مى شويم؛ ولى در اين كتاب صفحه اى از آن خالى نيست؛ مثال: «برفتند و دقيانوس را خبر دادند از احوال ايشان، او كس فرستاد و ايشان را حاضر كرد بر آن هيأت كه بودند با جامه عُبّاد روى در خاك ماليده[1][از سجده ]و چشم ها پر آبا شده، ايشان را تهديد كرد و گفت : چرا به خدمت نيامدى (= نيامديد) و براى اصنام قربانى نكردى (= نكرديد) اكنون مخيّرى (= مخيّريد) خواهى به دين من درآيى (= درآييد) و خواهى اختيار كشتنى كنى.[2]
از جهت شيوه نثر، چون تفسير ابوالفتوح رازى در نيمه اول قرن ششم هجرى نگاشته شده، دنباله شكوفايى نثر مرسل و ساده است كه در قرن چهارم و پنجم هجرى رواج داشته و قابوسنامه و ديگر كتب اين دوره بدان نثر نوشته شده اند . نثر مرسل در عين رعايت جانب فصاحت و بلاغت از ايجاز و سادگى برخوردار است؛ اما به تدريج نثر فارسى به سبك مصنوع، مشحون به موازنات و سجع ها و آوردن صنايع لفظى و معنوى نزديك مى شود و به الفاظ و عبارات و اشعار عربى و آيات و احاديث آراسته مى گردد. نوع دلپذير اين نوع نثر، كليله و دمنه بهرامشاهى و در قرن بعد، گلستان سعدى است؛ و نوع متكلّف آن مقامات حميدى و تاريخ وصّاف است .
نثر تفسير ابوالفتوح حالت بينابين دارد كه در آن هم نثر مرسل و ساده ديده مى شود، و هم آثار نثر مسجّع و حتّى متكلّف در جاى جاى آن ديده مى شود؛ امّا چون اين كتاب در باب علم تفسير است، شواهد زيادى، و گاه وبيش از حدّ از اشعار عربى در اثبات استعمال لغات در شواهد مستند آمده و بحث در مسائل فقهى و لغوى و كلامى هم در آن كم نيست؛ بويژه كه به عقيده برخى از
[1]در چاپ بنياد پژوهش ها : كالبده از سجده (ج ۱۲، ص ۳۱۵) .
[2]سبك شناسى، ج ۲، ص ۳۲۹ .
صاحب نظران نثر ابوالفتوح رازى بيشتر خطابى است.[1]آن جا كه ميدان سخن گشاده بوده است، مانند: نقل داستان ها و قصص و تاريخ، نويسنده بيشتر به نثر ساده پرداخته است. اين امر به خاطر آن است كه ابوالفتوح به وعظ و موعظت مى پرداخته و بدان گرايشى داشته است . اينك نمونه هايى از هر كدام را در همين مقدّمه نقل مى كنيم:
الف . نثر مسجّع
«سهل بن عبد اللّه گفت : تقوى آن باشد كه بپرهيزى به دل از غَفَلات، و به نفس از شهوات و به حقّ از لذّات و به جوارح از سيّآت. آن وقت كه اين كرده باشى، اميد باشد تو را به وصول دَرَجات و نجات از دَرَكات.[2]
ب . موازنه و ترصيع
«بدان كه از جمله كلمات ثناى خداى تعالى، يكى از اين كلمه «الحمد» است؛ چه در او قيدِ نعمتِ حاصل است و صيدِ نعمتِ نا آمده»[3].
نمونه ديگر
«پس به غنيمت دار تا تو را باز گذاشته اند و تو ممكّنى و تو را خير كردن ممكن است، تأخير و تقصير مكن . تا كارت روان است و بادت جَهان است و هوايت صافى است و آب به جوى تو است، پيش از آن كه آبت برود و بادت بنشيند و كارت فرو ماند ».[4]
[1]ر . ك : طبرسى و مجمع البيان، ص۲۱۱؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج ۶، ص ۱۱۰ ذيل مدخل «ابوالفتوح رازى» .
[2]روض الجنان، ج ۱، ص ۱۰۱ .
[3]همان، ج ۱، ص ۶۴ .
[4]همان، ج ۱، ص ۱۱۴ .
« ... تا به غنيمت از قتال باز نمانْد، بَرِ همّت او آن كمتر چيزى بود؛ چه همّت او جان ها و نفوس ابطال بود، نه نفايس اموال و سرهاى سران بود، نه مال هاى گران بود» .
اين نكته را بايد، در همين جا، افزود كه تكرار فعل از اختصاصات شعر و نثر سبك خراسانى دوره هاى نخستين ادب فارسى است كه در نثر ابوالفتوح رازى نيز ديده مى شود:
«فتح موصلى شبى به خانه درآمد، در خانه او نه نان بود، نه آب بود، نه چراغ بود. نماز بكرد و سر بر زمين نهاد. در سجده شكر گريستن گرفت».[1]
و همين تكرار فعل را در جاهاى ديگر نيز مى بينيم:
«قلم احوال تو نوشت، سَفَره ارزاق تو نوشت، حفَظَه اعمال تو نوشت، رحمت بر تو جبّار تو نوشت».[2]
نثرهاى مرسل و ساده و در عين حال زيبا، در اين تفسير زياد است . اينك نمونه اى كه در وصف صابران است :
«هر ستاره كه در فلك هست يا ثابت است يا سيّار. آن كه ثابت است، از او سَيْر نيابد، و آن كه سيّار است، در او ثبات نباشد؛ او ستاره اى بود در فلك حرب كه به وقت ثبات سَيْر نشناخت، و به وقت سَيْر ثبات نكرد . وقت سيرش وقت حمله بود، همانند باد حمله بَر بود، به وقت ثبات چون كوه بود، آن جا كه دشمن در پيش حمله او چون كاه بود، هر دو چون باد بودند بر يكديگر ولكن باد با كون چه تواند كردن، و كاه در پيش باد كه باشد؟ گويى در حقّ او گفت شاعر:
۰ ز باد و كوه ندانيش در مصاف بدانكچو باد حمله بَر است و چو كوه حمله پذير»[3]۰
[1]همان، ج ۲، ص ۳۲۲ .
[2]همان، ج ۳، ص ۶۲ .
[3]همان، ج ۲، ص ۳۲۷ .
و اينك مثالى ديگر:
«بين از آن نبود كه چون از نيستى زاد سازى، نيست شوى . و همه هستى در تحت آن نيستى هست، و همه وجود در ضمن آن عدم، و همه اثبات در ميان آن انتفاء، لاجرم چون چنين كنى، هم حاجى باشى و هم غازى. پايه جهاد بيش از پايه حج است. اگر دشمنى را نمى يابى كه با او جهاد كنى تا كشته او شوى، با خود گَرد و با خود جهاد كن، و در آن جهاد اجتهاد كن كه از تو دشمن تر تو را دشمن نيست : اَعدى عَدُوّكَ بَيْنَ جَنْبيكَ،[1]تا كشته خود شوى به دست خود، تا قاتل و مقتول تو باشى، به قاتلى درجه مجاهدان يابى، به مقتولى پايه شهيدان .
ولكن تو از آن پست همّت ترى و دون منزلت تر كه اختيار چنين چيزها كنى . تو خود كشته هوايى، چگونه كسى را كشى؟! تو خود اسير مرادى، كسى را چگونه اسير كنى؟!
گفتم: تو هوا را كشى، هوا تو را كشت . گفتم: تو مراد را قهر كنى، مراد تو را قهر كرد . گفتم : قهرمانى قاهر باشى، قهرمان نشده اى مقهور شدى، همه عمر در بند آرزو مانده تا باشد كه برآيد، صد هزار جان عزيز برآيد، و آن برنيايد، صد هزار عمر چو عمر تو برسد، و آن بنرسد . عمر تو به سر آيد و جز آن كه نوشته تو است، به سَرِ تو نيايد . تو را يك نَفَس از اين هوس پرواى دگر چيز نيست . اين همه رنج بر منزل سپنج! گنج ابد رها كرده و رنج اَبَد اختيار كرده».[2]
در ذيل تفسير آيه مباركه :«يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»[3]
آمده است:
«مى گويد: به شما خوارى و آسانى و راحت خواهم، رنج و دشوارى نخواهم،
[1]از سخنان رسول اكرم صلى الله عليه و آلهاست كه بدين صورت هم نقل شده است: اعدى عدوّك نفسك اللّتى بين جنبيك (بحارالأنوار، ج ۷۰، ص ۶۴) .
[2]روض الجنان، ج ۳، ص ۱۱۳ .
[3]سوره بقره، آيه ۱۸۵ .
اى عجب! در سراى دُشخوارى به تو خوارى[1]خواست، در سراى خوارى به تو كى دشخوارى خواهد، در سراى محنت به تو مِنحت[2]خواست، در سراى مِنْحت كى به تو محنت خواهد؟
حسن بصرى در نزديك رابعه عَدَويّه شد تا او را بپرسد از رنجى كه رسيده بود او را . گفت: يا رابعه، چونى؟ گفت : چنانك كِمْ او مى دارد . گفت : چونت مى دارد؟ گفت : چنان كه او خواهد . گفت : چون مى خواهد؟ گفت : چنان كه در او برازد . شرم ندارى او در حقّ تو آن مى گويد از نيكى كه در تو نبرازد و لايق تو نباشد، تو در حقّ او مى گويى از دبى كه در او نبرازد، آنچه در حقّ تو بگويند به راست تو را موافق نيايد، به دروغ در حقّ آن مگوى . چو در سفر دنيا به تو آسانى خواست، در سفر قيامت كه صعب تر است به تو كى دشخوارى خواهد؟! به خَلاف عقل خود برميا، و مخالفت عدل مكن كه مخالفت عدل مخالفت عقل باشد».[3]
اينك وصف قدرت خالق :
« ... آن گه گفت : با كمال عالمى كمال قادرى است مرا، تا آنچه دگر قادران نتوانند من توانم، و آنچه دگر عالمان ندانند من دانم . من در رحم بر آب صورت نگارم، همه مصوّران عالم در قوت نگاشتن صورت؛ از آب احتراز كنند، سَرِ قلم از آب نگاه دارند تا متفشّى[4]نشود، و از تاريكى احتراز كنند تا نقش مشوّش نشود، من از كمال قادرى در سه ظلمت : ظلمت شب، ظلمت رحم و ظلمت شكم بر آب چنين صورت بديع نگارم كه مصوّران از آن عاجز و حيران مانند ...
بتگر به آلت من بت نگارد، قدرت از من و محل قدرت از من و اسباب آلات از من، و اگر آن نباشد، نتواند .
[1]آسانى و يُسر .
[2]مِنْحت : بخشش و عطا .
[3]روض الجنان، ج ۳، ص ۳۵ ـ ۳۶ .
[4]متفشّى : پراكنده و پخش شده .
آن گه خود بترشيد و خود بنگارد و خود بپرستيد! هيچ عاقل اين روا دارد كه تراشيده خود پرستد و نگاشته خود را بندگى كند و نشانده خود را خدمت كند!
آن گه ايشان به آلت صورتى برآرند بى معنى، من بى آلت صورتى چنين برآرم با چندين معانى . از پاره اى پيه چشمى بينا سازم و از پاره اى استخوان گوشى شنوا سازم و از پاره اى گوشت زبانى گويا برآرم، و از قطره اى خون دل دانا پديد آرم».[1]
نويسنده تفسير، گاه در آوردن واژه هاى دشوار و دور از ذهن افراط كرده است؛ چنان كه گويد:
«حق تعالى در اين آيت صفت تزويق زبان منافقات گفت كه ايشان به زبان چگونه چاپلوسى مى كنند و كلام منمّق مزخرف[2]چگونه مى كنند تا تو را به گفتِ زبان به عجب مى آرند» .
در چنين جمله هايى نيز، نويسنده گاه، موازنات كلمه و هماهنگى سخن را از ياد نبرده است:
«كريم را چون بفريبى فريفته شود، يعنى كريم سهل جانب باشد، زود به دست آيد . از آن جا كه كريم باشد و دير از دست بشود، از آن جا كه حليم باشد . چون گويند باور دارد، چون سوگند خورند راست پندارند، و همه خالق را از حساب خود انگارد ...
منافق همه تزوير و تزويق[3]زُبان باشد، ظاهرى آراسته آبادان دارد، باطنى خراب بيران . منافق با دنيا ماند چون گورى كه ظاهرش مذهّب باشد و خداوندش در اندرون معذّب باشد، در سيرت او نگرى، گمان برى كه كسى هست، حُسْن سيرت بينى و از خبث سريرت خبر ندارى[4]» .
ابوالفتوح رازى در جاى جاى تفسير خود. به مناسبت، نعت و منقبت على عليه السلام
[1]روض الجنان، ج ۴، ص ۱۷۱ .
[2]آراسته به ظاهر امّا ميان تهى .
[3]آراسته كردن، نيكو جلوه دادن .
[4]روض الجنان، ج ۳، ص ۱۴۹ .