بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 113

بخش هشتم آنچه امير المؤمنين7به مردم ارزانى داشت به فرمايش خود (سلوني قبل أن تفقدوني) و جوامع علوم‌

توحيد 319- 323 امالى مجلس پنجاه و پنج صفحه 205- 208.

اصبغ بن نباته گفت وقتى على7به خلافت نشست و با او بيعت كردند به سوى مسجد آمد با عمامه پيامبر و برد آن جناب را بر تن داشت نعلين پيامبر6را به پا داشت و شمشير ايشان را بر كمر داشت بر منبر بالا رفت و در روى منبر نشست. سپس انگشتان دست خود را در هم فرو برد و گذاشت به قسمت پائين شكم خود سپس فرمود مردم از من بپرسيد قبل از اينكه مرا نيابيد اينجا گنجينه دانش است اين آب دهان پيامبر است اين چينه‌ها و خوراكى است كه پيامبر اكرم6شخصا به من خورانده از من سؤال كنيد كه در نزد من علم اولين و آخرين است اگر تشك براى من بر روى هم بنهند و بر روى آن بنشينم فتوا مى‌دهم براى اهل تورات از روى تورات خودشان بطورى كه تورات به سخن درآيد و بگويد على راست مى‌گويد و به آنچه خدا در من نازل كرده فتوا داد و انجيليان را به انجيل خودشان بطورى كه انجيل بگويد على راست مى‌گويد دروغگو نيست به آنچه خدا در من نازل كرده فتوا داد و اهل قرآن را فتوا مى‌دهم به وسيله قرآن بطورى كه‌


صفحه 114

قرآن سخن بگويد و بگويد على راست مى‌گويد و دروغگو نيست. فتوا داد به آنچه خدا در من نازل نموده و حال اينكه شما شب و روز قرآن مى‌خوانيد آيا در ميان شما كسى هست كه بداند چه نازل شده در آن اگر نباشد يك آيه در قرآن هر آينه خبر مى‌دهم به شما آنچه اتفاق افتاد و آنچه هست و به آنچه خواهد شد تا روز قيامت و آن اين آيه است‌يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ‌سپس فرمود

سلونى قبل ان تفقدونى‌

به آن خدائى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد اگر از من بپرسيد از هر آيه قرآن در شب نازل شده يا در روز مكّى است يا مدنى در سفر نازل شد يا در حضر ناسخ است يا منسوخ و محكم است يا متشابه و تأويل و تنزيل آن چيست به شما خبر خواهم داد.

مردى از جاى حركت كرد كه ذعلب نام داشت و بسيار زبان‌آور بود و سخنور و پر دل گفت پسر ابى طالب بر روى پله‌هاى منبرى دشوار بالا رفت. امروز با سؤالهاى خود او را شرمنده مى‌كنم. گفت يا امير المؤمنين آيا پروردگار خود را ديده‌اى؟ فرمود واى بر تو ذعلب خدائى را كه نديده باشم نمى‌پرستم. گفت چگونه ديده‌اى براى ما توصيف كن.

فرمود واى بر تو. چشمها با مشاهده نمى‌بينند او را ولى دلها با حقيقت ايمان او را مى‌بينند. واى بر تو ذعلب! خداى من به بعد و حركت و سكون و قيام و ايستادن و آمدن و رفتن توصيف نمى‌شود. لطيف لطيف است اما به لطافت توصيف نمى‌شود.

عظيم دارى عظمت است اما به عظمت توصيف نمى‌شود. رؤف بخشنده است اما به رقّت و دلسوزى توصيف نمى‌شود. مؤمن است نه با عبادت مدرك است نه با حواس گوينده است نه با لفظ او در اشياء است نه با ممزوج شدن خارج از اشياء است نه با جدائى برتر از هر چيز است داخل در اشياء است نه چون اشياء كه در يك ديگر داخل مى‌شوند و خارج از اشياء است نه مانند چيزها كه از هم جدايند.

ذعلب بر زمين افتاد و غش كرد و گفت به خدا قسم چنين جوابى نشنيده بودم‌


صفحه 115

ديگر به خدا قسم چنين كارى نمى‌كنم.

سپس فرمود

سلونى قبل ان تفقدونى‌

اشعث بن قيس از جاى حركت كرده گفت يا امير المؤمنين از مجوس چگونه جزيه و ماليات گرفته مى‌شود با اينكه كتابى بر آنها نازل نشده و پيامبرى نداشته‌اند؟ فرمود چرا اشعث خداوند بر آنها كتاب نازل كرد و پيامبر فرستاد. پادشاهى داشتند كه شبى مست شد دختر خود را به بستر خويش فرا خواند و با او همبستر شد. صبح مردم شنيدند جلو قصر او جمع شدند و گفتند پادشاها دين ما را آلوده كردى و از بين بردى بيا بيرون تا حد بر تو جارى كنيم.

به آنها گفت جمع شويد و سخن مرا بشنويد اگر توانستم شما را قانع كنم بهتر و گر نه هر چه خواستيد بكنيد. همه جمع شدند. به آنها گفت مگر نشنيده‌ايد كه خداوند خلقى را گرامى‌تر از آدم پدرمان نيافريده و مادرمان حوا؟ گفتند راست مى‌گوئى. گفت مگر او دختران خود را به ازدواج فرزندان خويش در نياورد؟ گفتند راست مى‌گوئى همين اعتقاد ما است. به اين كار معتقد شدند خداوند علم را از ميان آنها برداشت و كتاب آنها را بالا برد. آنها كافرانى هستند كه داخل آتش مى‌شوند بدون حساب. منافقين از آنها بدترند. اشعث گفت به خدا قسم چنين جوابى نشنيده بودم به خدا ديگر چنين كارى را نخواهم كرد.

باز فرمود

سلونى قبل ان تفقدونى‌

مردى از انتهاى مسجد كه بر عصاى خود تكيه كرده بود و از ميان مردم رد مى‌شد تا نزديك به آن جناب رسيد گفت يا امير المؤمنين مرا به عملى راهنمائى فرما كه خداوند مرا از آتش نجات بخشد. فرمود:

بشنو، بعد بفهم، سپس يقين كن. دنيا به پا ايستاده به سه چيز: به عالمى كه علم خود را به كار برد و به ثروتمندى كه بخل نورزد، به مال خود بر اهل دين خدا و به فقير شكيبا. وقتى عالم بپوشاند علم خويش را و ثروتمند بخل ورزد و فقير صبر نكند در چنين موقعى مرگ و بدبختى است در چنين موقعى خداشناسان مى‌فهمند كه دنيا به عقب برگشته و به كفر تبديل شده بعد از ايمان.


صفحه 116

اى سئوال‌كننده! فريب مساجد زياد را نخورى و اجتماع مردمى كه گرد هم آمده‌اند اما دلهاى آنها به هم پيوسته نيست. بدانيد مردم سه قسمند: زاهد، راغب و صابر. اما زاهد اگر چيزى از دنيا به دست آمد شاد نمى‌شود و اگر چيزى از دستش رفت محزون نمى‌گردد. اما صابر به دل آرزوى دنيا را دارد اگر چيزى به دست آورد از آن كناره مى‌گيرد چون مى‌داند عاقبت بدى دارد. اما راغب به دنيا باكى ندارد كه از حلال بدست آورد يا حرام.

گفت علامت مؤمن در اين زمان چيست؟ فرمود متوجه وظيفه خويش است كه چه خدا بر او واجب نموده علاقمند به آن مى‌شود و چه مخالفت دستور خدا است از او متنفر است گرچه دوست نزديكش باشد. گفت صحيح مى‌فرمائيد يا امير المؤمنين.

بعد آن شخص غائب شد و ما نديديم او را. مردم به دنبالش رفتند پيدايش نكردند.

امير المؤمنين7تبسمى نمود سپس فرمود چه مى‌كنيد او برادرم خضر7بود.

باز فرمود

سلونى قبل ان تفقدونى‌

ديگر كسى از جاى حركت نكرد. خدا را ستايش نمود و صلوات بر پيامبر اكرم6فرستاد. سپس فرمود حسن جان حركت كن برو منبر سخن بگو تا قريش تو را بشناسند بعد از من و نگويند حسن نمى‌تواند كارى بكند. گفت پدر جان چگونه به منبر بروم و سخن بگويم با اينكه شما ميان مردم هستى مى‌شنوى و مى‌بينى مرا. فرمود پدر و مادرم فدايت خودم را پنهان مى‌كنم از تو كه بشنوم و ببينم ولى تو مرا نبينى.

امام حسن7به منبر رفت حمدى شايسته و بليغ نمود خداى را و صلواتى مختصر و موجز بر پيامبر اكرم6فرستاد سپس فرمود مردم! از جدم پيامبر اكرم6شنيدم مى‌فرمود

انا مدينة العلم و على بابها

مگر مى‌توان وارد شهر جز از درب آن شد؟ آنگاه از منبر پائين آمد. امير المؤمنين7از جاى حركت نمود و او را در آغوش گرفت آنگاه فرمود حسين جان! تو


صفحه 117

حركت كن و بر منبر برو و سخن بگو كه قريش جاهل به مقام تو نباشند پس از من و بگويند حسين چيزى نمى‌داند، اما سخن خود را در ارتباط با سخن برادرت قرار بده.

امام حسين7بر منبر رفت پس از حمد و ثناى پروردگار و درود بر پيامبر اكرم6به اختصار فرستاد سپس فرمود: مردم! از جدم پيامبر اكرم6شنيدم مى‌فرمود:

ان عليا مدينة هدى فمن دخلها نجا و من تخلف عنها هلك‌

على شهر هدايت است هر كه داخل آن شد نجات يافت و هر كه كناره گرفت هلاك شد. على7از جاى حركت كرد و او را در آغوش گرفت و بوسيد سپس فرمود: مردم بدانيد اين دو جوجه‌هاى پيامبر6هستند و يادگار اويند كه امانت به من سپرده و من به امانت در اختيار شما مى‌گذارم بدانيد مردم! كه پيامبر اكرم6در باره اين دو از شما بازخواست خواهد كرد.

احتجاج طبرسى صفحه 138.

اصبغ بن نباته گفت روزى امير المؤمنين7روى منبر كوفه مشغول سخنرانى بود پس از حمد و ثناى پروردگار فرمود

ايها الناس سلونى قبل ان تفقدونى فان بين جوانحى علما جما

. ابن كواء از جاى حركت كرده گفت يا امير المؤمنين‌وَ الذَّارِياتِ ذَرْواًچيست فرمود بادها هستند. گفت‌فَالْحامِلاتِ وِقْراًچيست فرمود ابرها. گفت‌فَالْمُقَسِّماتِ أَمْراًكدام است فرمود ملائكه. گفت يا امير المؤمنين من در قرآن آياتى را مشاهده مى‌كنم كه آيات ديگر را نقض مى‌كند فرمود مادر به عزايت بنشيند پسر كواء كتاب خدا آياتش يك ديگر را تصديق مى‌كنند نه هم را نقض نمايند اينك بپرس هر چه مى‌خواهى.

گفت مى‌بينم در قرآن مى‌فرمايدبِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ‌و در آيه ديگرى‌رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ*و در آيه ديگرى‌رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ‌.

فرمود مادر به عزايت بنشيند پسر كواء اين مشرق است و آن مغرب امارَبُ‌


صفحه 118

الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ‌به اين معنى است كه مشرق زمستان غير مشرق تابستان است اين مطلب را از نزديكى و دورى خورشيد نمى‌يابى؟ اما آيه‌بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ‌خورشيد سيصد و شصت برج دارد كه هر روز از يك برج طلوع مى‌كند و در يك برج غروب مى‌نمايد و به آن برج بازگشت نمى‌كند مگر سال ديگر در همان روز.

گفت يا امير المؤمنين فاصله بين قدمهاى شما تا عرش خدا چقدر است؟ فرمود مادر به عزايت بنشيند پسر كواء سؤالى بكن براى ياد گرفتن نه سؤال براى لجبازى و آزمايش كردن. از محل قدم من تا عرش پروردگارم به اندازه فاصله گفتن يك‌

لا اله الا الله‌

است از روى اخلاص‌[1]گفت يا امير المؤمنين7ثواب كسى كه بگويد

لا اله الا الله‌

چيست؟ فرمود هر كس با اخلاص بگويد گناهانش پاك مى‌شود چنان كه حرف سياه از لوح سفيد پاك مى‌گردد. وقتى براى مرتبه دوم گفت‌

لا اله الا الله‌

با اخلاص درهاى آسمان و صفوف ملائكه را مى‌شكافد بطورى كه ملائكه به يك ديگر مى‌گويند اظهار خشوع كنيد در مقابل عظمت خدا. براى مرتبه سوم كه به اخلاص گفت‌

لا اله الا الله‌

هيچ چيز مانع او نمى‌شود تا عرش خدا. پروردگار جليل مى‌فرمايد آرام گير به عزت و جلالم سوگند مى‌آمرزم گوينده تو را با هر چه كرده. بعد اين آيه را خواندإِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ‌يعنى وقتى عملش خالص بود بلند مى‌شود گفتار و كردارش.

گفت يا امير المؤمنين قوس و قزح را برايم توضيح بده. فرمود مادر به عزايت بنشيند. نگو قوس و قزح زيرا قزح اسم شيطان است ولى بگو قوس خدا. وقتى مشاهده شود نشانه فراوانى و سبزى و خرمى است. گفت برايم توضيح دهيد اين‌

[1]يعنى وقتى از روى اخلاص بگويد، به يك چشم بهم زدن به عرش خدا مى‌رسد و حاصل اينست كه سؤال از مسافت براى شما سودمند نيست سؤال كنيد خداوند چه چيزى را قبول مى‌كند و به عرش او مى‌رسد.


صفحه 119

سفيدى تابناك در آسمان چيست؟ فرمود آن مسيل آسمان است و امان براى اهل زمين است از همان محل خداوند قوم نوح را به باران سيل‌آسا غرق نمود.

گفت يا امير المؤمنين بفرمائيد اين (محو) و نابودى كه در ماه است چيست؟

فرمود الله اكبر، الله اكبر. مردى نابينا مسأله‌اى كوركورانه مى‌پرسد مگر در قرآن نشنيده‌اى‌وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةًگفت يا امير المؤمنين مرا از اصحاب پيامبر6خبر بده. فرمود از كداميك آنها سؤال مى‌كنى؟ گفت از ابى ذر غفارى. فرمود از پيامبر اكرم6شنيدم مى‌فرمود

ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء ذا لهجة اصدق من ابى ذر

. آسمان سايه نيافكنده و زمين برنداشته راستگوتر از ابى ذر غفارى را.

گفت راجع به سلمان فارسى بگو. فرمود به به سلمان از ما اهل بيت است. چه كسى مانند لقمان حكيم است داراى علم اول و آخر بود گفت از حذيفة بن يمان فرمود او مردى بود كه اسماء منافقين را مى‌دانست اگر از حدود خدا از او بپرسيد او را عالم و دانا به آن مى‌يابيد.

گفت مرا از عمار ياسر مطلع فرما. فرمود او مردى بود كه گوشت و خون او را بر آتش خدا حرام كرده كه ذره‌اى از پيكر او را فرا گيرد. گفت مرا از خود مطلع فرما.

فرمود من جورى بودم كه هر گاه از پيامبر اكرم سؤال مى‌كردم جوابم را مى‌داد و اگر سكوت مى‌كردم او خود ابتدا به سخن مى‌نمود.

گفت يا امير المؤمنين به من بفرمائيد اين آيه مربوط به كيست؟هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًافرمود كفار اهل كتاب يهود و نصارى كه بر حق بودند ولى در دين خود بدعت گزاردند خيال مى‌كنند كار خوب انجام مى‌دهند. آنگاه از منبر پائين آمد و با دست بر روى شانه ابن كواء زد و فرمود اى پسر كواء اهل نهروان از آنها دور نيستند.


صفحه 120

ابن كواء (از شنيدن اين سخن خود را خواست تبرئه نمايد) گفت يا امير المؤمنين من كه جز در خانه شما نرفته‌ام و از كسى جز شما نمى‌پرسم. در جنگ نهروان او را با خوارج ديديم و اعتراض كرده گفتيم مادرت به عزايت بنشيند ديروز كه مشكلات و سؤالات خود را از امير المؤمنين7مى‌كردى امروز با او جنگ مى‌كنى. در اين موقع مردى به او حمله كرد و با نيزه‌اى او را كشت.

همين خبر را ابراهيم بن محمد ثقفى در كتاب غارات نقل نموده و در آن اضافه كرده كه سؤال كرد معنى‌السَّماءِ ذاتِ الْحُبُكِ‌چيست؟ فرمود صاحب خلق نيكو است. پرسيد بين مشرق و مغرب چقدر فاصله است؟ فرمود به اندازه مسير يك روز خورشيد از محل طلوع تا غروب آن. هر كس غير از اين بگويد براى تو دروغ گفته.

پرسيد آنها كيانند كه نعمت خدا را تبديل به كفر نمودندالَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً؟ فرمود بگذار در گمراهى خود فرو روند آنها قريش هستند. گفت ذو القرنين كيست؟ فرمود مردى بود كه خداوند او را براى قومش برانگيخت تكذيبش كردند و شمشير بر تارك او زدند مرد، باز خداوند او را زنده و بسوى آنها برانگيخت دو مرتبه تكذيب كردند و شمشيرى بر تاركش زدند از دنيا رفت براى مرتبه سوم خداوند زنده‌اش كرد براى همين او داراى دو قرن بود سپس فرمود در ميان شما نيز يك نفر مانند او هست. گفت كداميك از مخلوقات خداوند سخت‌تر است؟ فرمود سخت‌ترين چيزهائى كه خداوند آفريده ده تا هستند: 1- كوههاى مرتفع. 2- آهن كه كوه را مى‌شكافد. 3- آتش كه آهن را مى‌خورد. 4- آب كه آتش را خاموش مى‌كند. 5- ابرها كه بر فراز آسمان مسخرند و حامل آب هستند. 6- باد كه ابرها را برمى‌دارد. 7- انسان كه بر باد غالب مى‌شود با دست او را كنار مى‌زند و راه خود را از پيش مى‌گيرد. 8- مستى كه بر انسان غالب مى‌شود.

9- خواب كه بر مستى غالب مى‌گردد. 10- غم و غصه كه بر خواب غلبه پيدا مى‌كند. پس سخت‌ترين چيزى كه خدا آفريد غم و غصه و ناراحتى است.