بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 122

مى‌كرد در جريان كربلا متصدى قتل آن جناب شد. مطلب همان طورى كه امير المؤمنين7فرموده بود شد.

از كتاب ارشاد القلوب ديلمى.

روايت شده كه گروهى خدمت امير المؤمنين7آمدند موقعى كه ايشان مشغول خطبه بود در كوفه و مى‌فرمود

سلونى قبل ان تفقدونى‌

از من نخواهيد پرسيد از چيزى پائين عرش مگر اينكه پاسخ خواهم داد. اين جمله هر كس بعد از من بگويد ادعاى بيجا نموده و دروغگو است و مفترى.

مردى از جاى حركت كرد كه پهلوى آن جناب نشسته بود و در گردن كتابى چون مصحف داشت مردى گندمگون و چاق و بلند قد با مويهاى مجعد بود به يهودان عرب شباهت داشت. با صداى بلند گفت اى كسى كه ادعا مى‌كنى چيزى را كه نمى‌دانى و پيشى مى‌گيرى در مورد مسائلى كه نمى‌فهمى من از تو مى‌پرسم جوابم را بده.

شيعيان و ياران على7از هر طرف به او حمله كرده تصميم كشتنش را گرفتند. امير المؤمنين7فرياد زد و آنها را بازداشت. فرمود رهايش كنيد عجله ننمائيد. با عجله و شتابزدگى نمى‌توان برهان و دليل واقعى را اثبات نمود و نه با عجله كردن سائلى و پرسش‌كننده براهين خدا آشكار مى‌گردد. بعد روى به جانب او نموده فرمود با تمام نيروى خود بپرس و هر چه مى‌دانى سؤال كن ان شاء الله جوابت را خواهم داد. جوابى كه شك بردار نباشد و نتوان خرده بر آن گرفت و ترديد در واقعيتش نمود و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

آن مرد گفت فاصله بين مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمود مسافت هواء.

گفت مسافت هواء چقدر است؟ فرمود به اندازه دوران فلك. گفت دوران فلك چقدر است؟ فرمود به اندازه يك روز مسير خورشيد. گفت صحيح گفتى.

پرسيد قيامت چه وقت است؟ فرمود هنگام مرگ و رسيدن اجل. گفت صحيح‌


صفحه 123

است. عمر دنيا چقدر است؟ فرمود هفت هزار ديگر حدى نيست (شايد از زمان خلقت آدم تا زمان خود را مى‌فرمايد) آن مرد گفت صحيح است.

گفت بكه كجاى مكه است؟ فرمود مكه اطراف حرم است و بكه محل خانه خدا است. گفت صحيح مى‌فرمائيد. پرسيد چرا مكه نام گرفته؟ فرمود زيرا خداوند زمين را از زير آن مكّ نموده يعنى كشانده. پرسيد پس چرا بكه نام گرفته؟ فرمود زيرا اين خانه گردن ستمگران و تبهكاران را در هم شكسته. گفت راست مى‌گوئى.

گفت خدا قبل از اينكه عرش را بيافريند كجا بود؟ فرمود منزه است خدائى كه كنه صفات او را حاملين عرش با قرب مقام كرامتى كه دارند درك نمى‌كنند و نه ملائكه مقرب مى‌توانند انوار دامن جلالش را بيابند. واى بر تو گفته نمى‌شود خدا كجا است و در چيست و نه كدام است و نه چگونه است؟ گفت صحيح است. اما چقدر عرش خدا بر روى آب بود قبل از آفرينش زمين و آسمان؟ فرمود مى‌توانى حساب كنى؟ گفت بلى. فرمود شايد نتوانى حساب اين عدد را بنمائى. جواب داد نه من خوب مى‌توانم حساب كنم.

فرمود اگر دانه خردل به روى زمين بريزند تا آسمان را پر كند فاصله بين زمين و آسمان بعد به تو اجازه دهند كه يك دانه يك دانه با اين ناتوانى كه دارى از مشرق به مغرب آنها را حمل كنى عمرت را طولانى كنند و به تو نيروى چنين كارى بدهند تا نقل نمائى و بشمارى اين كار آسانتر است از تعداد سالهائى كه عرش بر روى آب بود قبل از آفرينش زمين و آسمان من براى تو يك دهم يك دهم از يك دهم‌ها از يك جزء از صد هزار جزء را توضيح دادم استغفار مى‌كنم از اينكه كم كردم و اندازه معينى نمودم.

آن مرد سر خود را تكانى داد و شروع به خواندن اين شعر كرد:

انت اهل العلم يا هادى الهدى‌

تحبر من الشك الغياهيبا

حزت اقاصى العلوم فما

تبصر ان غولبت مغلوبا


صفحه 124

لا تنثنى عن كل اشكولة

تبدى اذا حلت اعاجيبا

لله در العلم من صاحب‌

يطلب انسانا و مطلوبا

نهج البلاغه امير المؤمنين7فرمود

سلونى قبل ان تفقدونى‌

من به راههاى آسمان آشناتر تا راههاى زمينم. پيش از آنكه فتنه‌اى برانگيخته شود كه مدافعى وجود نداشته باشد براى رفع اين فتنه و آرزوهاى مردم بر باد رود.


صفحه 125

[بخشهاى احتجاجات ائمه:‌]

بخش نهم مناظرات امام حسن و امام حسين8‌

خصال صدوق صفحه 56 جلد 2.

حضرت باقر7فرمود يك روز امير المؤمنين7در محله كوفه بود. مردم در اطرافش اجتماع داشتند. بعضى سؤالهاى دينى مى‌نمودند و بعضى انتظار مى‌كشيدند كه سؤال خود را بنمايد. ناگاه مردى از جاى حركت كرده گفت السلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة الله و بركاته.

امير المؤمنين7به او نگاهى كرد فرمود عليك السلام و رحمة الله و بركاته تو كه هستى؟ گفت من مردى از رعايا و همشهرى‌هاى شمايم. فرمود تو از رعاياى من نيستى و نه همشهرى من. اگر يك روز به من سلام كردى وضع تو بر من مخفى نيست. گفت امان بدهيد تا بگويم يا امير المؤمنين فرمود از وقتى وارد شهر ما شده‌اى كارى صورت داده‌اى؟ گفت نه. فرمود شايد تو از سپاه دشمنان ما هستى؟

جواب داد آرى.

فرمود امان به تو مى‌دهم تا جنگ تمام شود. گفت مرا معاويه پنهان فرستاده تا از تو سؤالهائى را بپرسم كه پادشاه روم از او سؤال كرده گفته است اگر تو شايسته اين مقام هستى و جانشين پيامبرى اين سؤالها را جواب بده اگر جواب بدهى از تو پيروى مى‌كنم و برايت جايزه مى‌فرستم اما معاويه نتوانسته جواب او را بدهد و بسيار ناراحت است. مرا پيش شما فرستاده تا جواب آنها را بگيرم.


صفحه 126

امير المؤمنين7فرمود خدا بكشد پسر هند جگرخوار را چقدر گمراه و كور است و كسانى كه اطرافش را گرفته‌اند. كنيزى را آزاد كرده بود ياد نداشت چگونه با او ازدواج نمايد. خداوند بين من و اين امت حكومت كند. پيوند مرا با پيامبر6مراعات نكردند و سابقه‌ام را در اسلام و شدائدى كه متحمل شدم براى پايدارى دين در نظر نگرفتند، حقّم را ندادند و مقام عظيم مرا كوچك انگاشتند و با يك ديگر در راه پيكار با من همداستان شدند.

فرمود برويد حسن و حسين8و محمد بن حنيفه را بياوريد. آنها را حاضر كردند فرمود شامى! اين دو فرزندان پيامبرند اما اين فرزند من است. از هر كدام مايلى بپرس. اشاره كرد از همين آقا كه مويهاى پرپشت دارد بپرسم. به امام حسن7اشاره نمود كه كم سن بود. امام مجتبى7فرمود هر سؤالى دارى بكن. شامى گفت: فاصله بين حق و باطل چقدر است و بين آسمان و زمين و بين مشرق و مغرب؟ قوس و قزح چيست؟ محلى كه ارواح مشركين در آنجا منزل دارند چيست و محلى كه ارواح مؤمنين آنجا مسكن گزيدند كدام؟ مؤنث چيست و آن ده چيز كه هر كدام از ديگرى سخت‌ترند كدام است؟

امام مجتبى7فرمود بين حق و باطل چهار انگشت فاصله است. هر چه با چشم ديدى حق است با اينكه با گوش باطل بسيارى را شنيده‌اى. شامى گفت صحيح است. فرمود بين آسمان و زمين به اندازه دعاى مظلوم فاصله است و به اندازه ديد چشم، هر كس جز اين گفت او را تكذيب كن. گفت راست مى‌گوئيد. فرمود بين مشرق و مغرب به اندازه يك روز راه خورشيد است كه او را مشاهده مى‌كنى از مشرق طلوع مى‌كند و در مغرب غروب. شامى گفت صحيح است. پرسيد قوس و قزح چيست؟ فرمود واى بر تو نگو قوس و قزح زيرا قزح اسم شيطان است اين قوس الله است و علامت فراوانى و امان براى اهل زمين از غرق است.

اما چشمه‌اى كه در آنجا ارواح مشركين جا دارند برهوت است و محلى كه ارواح مؤمنين جاى دارند سلمى نام دارد. مؤنث كسى كه معلوم نيست مرد است يا زن. بايد انتظار كشيد اگر محتلم شد مرد است و اگر زن باشد حيض مى‌شود و


صفحه 127

سينه‌هايش برمى‌آيد و گر نه او را مى‌گويند ادرار كن به ديوار اگر ادرارش به ديوار خورد مرد است اما اگر ريخت چنانچه ادرار شتر مى‌ريزد او زن است. اما آن ده چيز كه يكى از ديگرى سخت‌تر است عبارت است از سنگ كه سخت‌ترين چيز است كه خدا آفريده از سنگ سخت‌تر آهن است كه سنگ را قطع مى‌كند از آهن سخت‌تر آتش است كه آهن را آب مى‌كند و از آتش سخت‌تر آب است كه آتش را خاموش مى‌كند و از آب سخت‌تر ابر است كه حاصل آب است و از ابر سخت‌تر باد است كه ابر را حمل مى‌كند و از باد سخت‌تر فرشته‌اى است كه آن باد را مى‌فرستد و از او سخت‌تر ملك الموت است كه آن فرشته را مى‌ميراند و شديدتر از ملك الموت مرگ است كه ملك الموت را مى‌ميراند و شديدتر از مرگ امر خداى جهانيان كه مرگ را مى‌ميراند.

شامى گفت گواهى مى‌دهم كه تو پسر پيامبرى و اينكه على7شايسته‌تر به مقام خلافت است تا معاويه. اين جوابها را نوشت و براى معاويه برد.

معاويه براى پادشاه روم فرستاد. پادشاه روم برايش نوشت با سخن خود با من صحبت نكردى و جوابى دادى كه جواب تو نبود. به حضرت مسيح سوگند اين جواب مال تو نيست اين نيست مگر از معدن نبوت و محل رسالت اما اگر تو يك درهم از من بخواهى نمى‌دهم.

در تفسير قمى صفحه 595- 599.

حضرت صادق7از آباء گرام خود نقل كرد: وقتى جريان امير المؤمنين7و معاويه به پادشاه روم رسيد كه دو نفر بر سر ملك با يك ديگر به جنگ پرداخته‌اند پرسيد از كجا خارج شده‌اند؟ گفتند يكى از كوفه و ديگرى از شام. پادشاه به وزراء خود گفت بگرديد ببينيد مى‌توانيد از تجار عرب كسى را بيابيد كه آنها را براى من توصيف نمايد. دو نفر تاجر شامى براى او آوردند و دو نفر از تجار مكه. از اينها امتيازات آن دو را پرسيد. قيافه‌هاى آنها را توضيح دادند به خزينه‌دار خود گفت ليست‌ها را بياوريد. آنها را آوردند نگاه كرد. گفت مردى در شام قيام كرده گمراه است و آن كس كه در كوفه قيام نموده هادى است.


صفحه 128

براى معاويه نوشت كه داناترين افراد خانواده خود را برايم بفرست و براى امير المؤمنين7نيز نوشت كه داناترين افراد خانواده خود را بفرست تا از اين دو فرستاده سؤالاتى را بشنوم و در انجيل نگاه كنم و بگويم كداميك شايسته اين مقام هستيد و بر سلطنت خود بيم داشت. معاويه فرزندش يزيد را فرستاد على7نيز فرزند خود امام حسن مجتبى را. يزيد كه وارد شد دست پادشاه روم را بوسيد و بعد سر او را. امام حسن7كه وارد شد فرمود: خدا را شكر كه يهودى و نصرانى و مجوس و خورشيد پرست و ماه پرست و بت پرست و گاوپرستم قرار نداد مرا پيرو دين حنيف مسلمانم كرد و از مشركينم قرار نداد. بزرگ خداوند جهانيان پروردگار عرش عظيم والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ*بعد نشست و چشم بالا نكرد. وقتى پادشاه روم آن دو را مشاهده كرد هر دو را بيرون فرستاد و از هم جدا كرد.

ابتدا يزيد را به حضور پذيرفت. از خزائن خود سيصد و سيزده صندوق خارج كرد كه در آن تمثال انبياء وجود داشت و آن تمثال‌ها را زينت كرده بودند به آرايش هر پيامبر مرسلى.

يكى از آن تمثالها را به يزيد نشان داد. يزيد نشناخت. يكى يكى نشان داد.

هيچ كدام را نشناخت و جوابى نداد. بعد از ارزاق خلايق و ارواح مؤمنين كه كجا جمع مى‌شوند پرسيد و از ارواح كفار كه كجايند بعد از مرگ سؤال كرد، هيچ كدام را نمى‌دانست.

بعد امام حسن7را خواست. گفت ابتدا يزيد بن معاويه را خواستم تا او بفهمد كه تو چيزهائى را كه او نمى‌داند مى‌دانى چيزهائى را كه پدرت مى‌داند پدر او نمى‌داند. براى من پدر تو و او را توصيف نموده‌اند در انجيل نگاه كردم ديدم محمد6است و وزير او على است و در اوصيا كه نگاه كردم ديدم پدرت وصى است.

فرمود هر چه مايلى از انجيل از من بپرس و آنچه در تورات و قرآن است تا برايت بازگو كنم ان شاء الله. پادشاه تمثال‌ها را خواست. اولين تمثال بصورت ماه بود.

امام حسن فرمود اين صفت آدم ابو البشر است. بعد تمثالى بصورت خورشيد فرمود


صفحه 129

اين صفت حوا مادر بشر است تمثال ديگرى نشان داد بصورت زيبائى فرمود اين صفت شيث پسر آدم است اولين كسى است كه مبعوث شده و سنش به هزار و چهل سال رسيده. باز تمثال ديگر فرمود اين صفت نوح است صاحب كشتى كه عمرش هزار و چهار صد سال بود در ميان مردم نهصد و پنجاه سال ديگر درنگ كرد.

بعد تمثال ديگرى نشان داد و فرمود اين صفت ابراهيم است كه شانه پهن دارد و چهره گشاده. بعد تمثال ديگرى نشان داد فرمود اين صفت اسرائيل همان يعقوب است. بعد تمثال ديگرى فرمود اين صفت اسماعيل است. باز تمثال ديگرى فرمود يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم است. بعد تمثال ديگرى گفت اين صفت موسى بن عمران كه عمرش دويست و چهل سال بود و بين او و ابراهيم پانصد سال فاصله شد. بعد تمثال ديگرى نشان داد فرمود اين صفت داود صاحب جنگ است.

بعد تمثال ديگرى را نشان داد فرمود اين صفت شعيب است بعد زكريا و بعد يحيى و پس از آن عيسى بن مريم روح الله و كلمة الله كه عمرش در دنيا سى و سه سال بود.

پس او را به آسمان بلند نمود و به زمين خواهد آمد در دمشق هم او دجال را مى‌كشد.

باز يك يك نشان مى‌داد و نام هر كدام را بيان مى‌كرد بعد اوصياء و وزراء را نشان داد. نام يكايك آنها را بيان كرد پس تمثالهائى به نشانه پادشاهان نشان داد.

امام حسن7فرمود نشانه‌هاى اينها در تورات و انجيل و زبور و قرآن نيست شايد اينها نشانه پادشاهان باشند.

پادشاه روم گفت گواهى مى‌دهم كه شما خانواده محمد6داراى علم اولين و آخرين هستيد و داراى علم تورات و انجيل و زبور و صحف ابراهيم و الواح موسى. سپس تمثال ديگرى به او نشان داد. چهره اين تمثال مى‌درخشيد. همين كه چشم امام حسن7به او افتاد گريه شديدى كرد. پادشاه پرسيد چرا گريه مى‌كنى؟ فرمود اين صفت جدم محمد6است كه محاسن انبوه داشت و شانه پهن و گردنى بلند و پيشانى گشاده و دماغ باريك و دندانهاى باز خوش صورت و مويهاى پيچيده و مجعد و خوش بو و خوش صحبت‌