بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 125

[بخشهاى احتجاجات ائمه:‌]

بخش نهم مناظرات امام حسن و امام حسين8‌

خصال صدوق صفحه 56 جلد 2.

حضرت باقر7فرمود يك روز امير المؤمنين7در محله كوفه بود. مردم در اطرافش اجتماع داشتند. بعضى سؤالهاى دينى مى‌نمودند و بعضى انتظار مى‌كشيدند كه سؤال خود را بنمايد. ناگاه مردى از جاى حركت كرده گفت السلام عليك يا امير المؤمنين و رحمة الله و بركاته.

امير المؤمنين7به او نگاهى كرد فرمود عليك السلام و رحمة الله و بركاته تو كه هستى؟ گفت من مردى از رعايا و همشهرى‌هاى شمايم. فرمود تو از رعاياى من نيستى و نه همشهرى من. اگر يك روز به من سلام كردى وضع تو بر من مخفى نيست. گفت امان بدهيد تا بگويم يا امير المؤمنين فرمود از وقتى وارد شهر ما شده‌اى كارى صورت داده‌اى؟ گفت نه. فرمود شايد تو از سپاه دشمنان ما هستى؟

جواب داد آرى.

فرمود امان به تو مى‌دهم تا جنگ تمام شود. گفت مرا معاويه پنهان فرستاده تا از تو سؤالهائى را بپرسم كه پادشاه روم از او سؤال كرده گفته است اگر تو شايسته اين مقام هستى و جانشين پيامبرى اين سؤالها را جواب بده اگر جواب بدهى از تو پيروى مى‌كنم و برايت جايزه مى‌فرستم اما معاويه نتوانسته جواب او را بدهد و بسيار ناراحت است. مرا پيش شما فرستاده تا جواب آنها را بگيرم.


صفحه 126

امير المؤمنين7فرمود خدا بكشد پسر هند جگرخوار را چقدر گمراه و كور است و كسانى كه اطرافش را گرفته‌اند. كنيزى را آزاد كرده بود ياد نداشت چگونه با او ازدواج نمايد. خداوند بين من و اين امت حكومت كند. پيوند مرا با پيامبر6مراعات نكردند و سابقه‌ام را در اسلام و شدائدى كه متحمل شدم براى پايدارى دين در نظر نگرفتند، حقّم را ندادند و مقام عظيم مرا كوچك انگاشتند و با يك ديگر در راه پيكار با من همداستان شدند.

فرمود برويد حسن و حسين8و محمد بن حنيفه را بياوريد. آنها را حاضر كردند فرمود شامى! اين دو فرزندان پيامبرند اما اين فرزند من است. از هر كدام مايلى بپرس. اشاره كرد از همين آقا كه مويهاى پرپشت دارد بپرسم. به امام حسن7اشاره نمود كه كم سن بود. امام مجتبى7فرمود هر سؤالى دارى بكن. شامى گفت: فاصله بين حق و باطل چقدر است و بين آسمان و زمين و بين مشرق و مغرب؟ قوس و قزح چيست؟ محلى كه ارواح مشركين در آنجا منزل دارند چيست و محلى كه ارواح مؤمنين آنجا مسكن گزيدند كدام؟ مؤنث چيست و آن ده چيز كه هر كدام از ديگرى سخت‌ترند كدام است؟

امام مجتبى7فرمود بين حق و باطل چهار انگشت فاصله است. هر چه با چشم ديدى حق است با اينكه با گوش باطل بسيارى را شنيده‌اى. شامى گفت صحيح است. فرمود بين آسمان و زمين به اندازه دعاى مظلوم فاصله است و به اندازه ديد چشم، هر كس جز اين گفت او را تكذيب كن. گفت راست مى‌گوئيد. فرمود بين مشرق و مغرب به اندازه يك روز راه خورشيد است كه او را مشاهده مى‌كنى از مشرق طلوع مى‌كند و در مغرب غروب. شامى گفت صحيح است. پرسيد قوس و قزح چيست؟ فرمود واى بر تو نگو قوس و قزح زيرا قزح اسم شيطان است اين قوس الله است و علامت فراوانى و امان براى اهل زمين از غرق است.

اما چشمه‌اى كه در آنجا ارواح مشركين جا دارند برهوت است و محلى كه ارواح مؤمنين جاى دارند سلمى نام دارد. مؤنث كسى كه معلوم نيست مرد است يا زن. بايد انتظار كشيد اگر محتلم شد مرد است و اگر زن باشد حيض مى‌شود و


صفحه 127

سينه‌هايش برمى‌آيد و گر نه او را مى‌گويند ادرار كن به ديوار اگر ادرارش به ديوار خورد مرد است اما اگر ريخت چنانچه ادرار شتر مى‌ريزد او زن است. اما آن ده چيز كه يكى از ديگرى سخت‌تر است عبارت است از سنگ كه سخت‌ترين چيز است كه خدا آفريده از سنگ سخت‌تر آهن است كه سنگ را قطع مى‌كند از آهن سخت‌تر آتش است كه آهن را آب مى‌كند و از آتش سخت‌تر آب است كه آتش را خاموش مى‌كند و از آب سخت‌تر ابر است كه حاصل آب است و از ابر سخت‌تر باد است كه ابر را حمل مى‌كند و از باد سخت‌تر فرشته‌اى است كه آن باد را مى‌فرستد و از او سخت‌تر ملك الموت است كه آن فرشته را مى‌ميراند و شديدتر از ملك الموت مرگ است كه ملك الموت را مى‌ميراند و شديدتر از مرگ امر خداى جهانيان كه مرگ را مى‌ميراند.

شامى گفت گواهى مى‌دهم كه تو پسر پيامبرى و اينكه على7شايسته‌تر به مقام خلافت است تا معاويه. اين جوابها را نوشت و براى معاويه برد.

معاويه براى پادشاه روم فرستاد. پادشاه روم برايش نوشت با سخن خود با من صحبت نكردى و جوابى دادى كه جواب تو نبود. به حضرت مسيح سوگند اين جواب مال تو نيست اين نيست مگر از معدن نبوت و محل رسالت اما اگر تو يك درهم از من بخواهى نمى‌دهم.

در تفسير قمى صفحه 595- 599.

حضرت صادق7از آباء گرام خود نقل كرد: وقتى جريان امير المؤمنين7و معاويه به پادشاه روم رسيد كه دو نفر بر سر ملك با يك ديگر به جنگ پرداخته‌اند پرسيد از كجا خارج شده‌اند؟ گفتند يكى از كوفه و ديگرى از شام. پادشاه به وزراء خود گفت بگرديد ببينيد مى‌توانيد از تجار عرب كسى را بيابيد كه آنها را براى من توصيف نمايد. دو نفر تاجر شامى براى او آوردند و دو نفر از تجار مكه. از اينها امتيازات آن دو را پرسيد. قيافه‌هاى آنها را توضيح دادند به خزينه‌دار خود گفت ليست‌ها را بياوريد. آنها را آوردند نگاه كرد. گفت مردى در شام قيام كرده گمراه است و آن كس كه در كوفه قيام نموده هادى است.


صفحه 128

براى معاويه نوشت كه داناترين افراد خانواده خود را برايم بفرست و براى امير المؤمنين7نيز نوشت كه داناترين افراد خانواده خود را بفرست تا از اين دو فرستاده سؤالاتى را بشنوم و در انجيل نگاه كنم و بگويم كداميك شايسته اين مقام هستيد و بر سلطنت خود بيم داشت. معاويه فرزندش يزيد را فرستاد على7نيز فرزند خود امام حسن مجتبى را. يزيد كه وارد شد دست پادشاه روم را بوسيد و بعد سر او را. امام حسن7كه وارد شد فرمود: خدا را شكر كه يهودى و نصرانى و مجوس و خورشيد پرست و ماه پرست و بت پرست و گاوپرستم قرار نداد مرا پيرو دين حنيف مسلمانم كرد و از مشركينم قرار نداد. بزرگ خداوند جهانيان پروردگار عرش عظيم والْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ*بعد نشست و چشم بالا نكرد. وقتى پادشاه روم آن دو را مشاهده كرد هر دو را بيرون فرستاد و از هم جدا كرد.

ابتدا يزيد را به حضور پذيرفت. از خزائن خود سيصد و سيزده صندوق خارج كرد كه در آن تمثال انبياء وجود داشت و آن تمثال‌ها را زينت كرده بودند به آرايش هر پيامبر مرسلى.

يكى از آن تمثالها را به يزيد نشان داد. يزيد نشناخت. يكى يكى نشان داد.

هيچ كدام را نشناخت و جوابى نداد. بعد از ارزاق خلايق و ارواح مؤمنين كه كجا جمع مى‌شوند پرسيد و از ارواح كفار كه كجايند بعد از مرگ سؤال كرد، هيچ كدام را نمى‌دانست.

بعد امام حسن7را خواست. گفت ابتدا يزيد بن معاويه را خواستم تا او بفهمد كه تو چيزهائى را كه او نمى‌داند مى‌دانى چيزهائى را كه پدرت مى‌داند پدر او نمى‌داند. براى من پدر تو و او را توصيف نموده‌اند در انجيل نگاه كردم ديدم محمد6است و وزير او على است و در اوصيا كه نگاه كردم ديدم پدرت وصى است.

فرمود هر چه مايلى از انجيل از من بپرس و آنچه در تورات و قرآن است تا برايت بازگو كنم ان شاء الله. پادشاه تمثال‌ها را خواست. اولين تمثال بصورت ماه بود.

امام حسن فرمود اين صفت آدم ابو البشر است. بعد تمثالى بصورت خورشيد فرمود


صفحه 129

اين صفت حوا مادر بشر است تمثال ديگرى نشان داد بصورت زيبائى فرمود اين صفت شيث پسر آدم است اولين كسى است كه مبعوث شده و سنش به هزار و چهل سال رسيده. باز تمثال ديگر فرمود اين صفت نوح است صاحب كشتى كه عمرش هزار و چهار صد سال بود در ميان مردم نهصد و پنجاه سال ديگر درنگ كرد.

بعد تمثال ديگرى نشان داد و فرمود اين صفت ابراهيم است كه شانه پهن دارد و چهره گشاده. بعد تمثال ديگرى نشان داد فرمود اين صفت اسرائيل همان يعقوب است. بعد تمثال ديگرى فرمود اين صفت اسماعيل است. باز تمثال ديگرى فرمود يوسف بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم است. بعد تمثال ديگرى گفت اين صفت موسى بن عمران كه عمرش دويست و چهل سال بود و بين او و ابراهيم پانصد سال فاصله شد. بعد تمثال ديگرى نشان داد فرمود اين صفت داود صاحب جنگ است.

بعد تمثال ديگرى را نشان داد فرمود اين صفت شعيب است بعد زكريا و بعد يحيى و پس از آن عيسى بن مريم روح الله و كلمة الله كه عمرش در دنيا سى و سه سال بود.

پس او را به آسمان بلند نمود و به زمين خواهد آمد در دمشق هم او دجال را مى‌كشد.

باز يك يك نشان مى‌داد و نام هر كدام را بيان مى‌كرد بعد اوصياء و وزراء را نشان داد. نام يكايك آنها را بيان كرد پس تمثالهائى به نشانه پادشاهان نشان داد.

امام حسن7فرمود نشانه‌هاى اينها در تورات و انجيل و زبور و قرآن نيست شايد اينها نشانه پادشاهان باشند.

پادشاه روم گفت گواهى مى‌دهم كه شما خانواده محمد6داراى علم اولين و آخرين هستيد و داراى علم تورات و انجيل و زبور و صحف ابراهيم و الواح موسى. سپس تمثال ديگرى به او نشان داد. چهره اين تمثال مى‌درخشيد. همين كه چشم امام حسن7به او افتاد گريه شديدى كرد. پادشاه پرسيد چرا گريه مى‌كنى؟ فرمود اين صفت جدم محمد6است كه محاسن انبوه داشت و شانه پهن و گردنى بلند و پيشانى گشاده و دماغ باريك و دندانهاى باز خوش صورت و مويهاى پيچيده و مجعد و خوش بو و خوش صحبت‌


صفحه 130

فصيح كه امر به معروف و نهى از منكر مى‌كرد و عمرش به شصت و سه سال رسيد.

چيزى بعد از خود به جاى نگذاشت مگر انگشترى كه بر آن نقش بود

لا اله الا الله محمد رسول الله6‌

و بدست راست مى‌كرد و شمشيرش ذو الفقار و عصايش و جبه‌اى پشمينه و كسائى پشمينه كه به كمر مى‌بست نه او را تكه كرده بود و نه دوخته بود تا از اين جهان به لقاء الله پيوست.

پادشاه گفت ما در انجيل مى‌يابيم كه داراى ملكى بود كه به دو نواده‌اش مى‌رسيد آيا چنين چيزى وجود داشت؟ فرمود صحيح است. پرسيد آيا براى شما باقى مانده؟ فرمود نه. پادشاه گفت اين اولين فتنه اين امت است بر مردم و بر قدرت پيامبر و اصحاب ذريه خودش كه از آنها قائم به حق است آمر به معروف و ناهى از منكر.

بعد پادشاه پرسيد از هفت چيز كه خداوند آفريد و در رحمى قرار نداشته‌اند.

امام حسن7فرمود آدم بعد حوا، سپس قوچ ابراهيم، بعد ناقه صالح، سپس ابليس ملعون، بعد مار و پس از آن كلاغى كه در قرآن نام برده شده سپس از ارزاق خلايق پرسيد.

فرمود ارزاق خلايق در آسمان چهارم است كه به اندازه نازل مى‌شود و با مقدار معينى بسط و گسترش مى‌يابد. آنگاه از ارواح مؤمنين پرسيد كه بعد از مرگ كجايند؟

فرمود در صخره بيت المقدس جمع مى‌شوند در هر شب جمعه و آن عرش كوچك خدا است. از آنجا خدا زمين را گسترده و به سوى آن مى‌پيچد و از همان جا محشر است و از آنجا خداى زمين را گسترده و به سوى آن مى‌پيچد و از همان جا محشر است و از آنجا خداى عزيز استيلا بر آسمان جست و همچنين ملائكه.

بعد از ارواح كفار پرسيد كه در كجا جمع مى‌شوند؟

فرمود در سرزمين حضر موت پشت شهر يمن سپس خداوند آتشى از مشرق و آتشى از مغرب مى‌فرستد و دو باد شديد مى‌وزد و مردم محشور مى‌شوند كنار صخره بيت المقدس هر كه مستوجب بهشت باشد وارد بهشت مى‌شود و هر كه مستوجب آتش باشد داخل آن مى‌شودفَرِيقٌ فِي الْجَنَّةِ وَ فَرِيقٌ فِي السَّعِيرِ.

وقتى امام حسن7تمثال‌ها را براى او توجيه كرد و سؤالاتش را جواب‌


صفحه 131

داد پادشاه روم نگاهى به يزيد بن معاويه نمود و گفت فهميدى كه چنين اطلاعاتى را جز نبى مرسل يا وصى همكار او كه خداوند به او امتياز كمك به پيامبرش را داده يا عترت پيامبر كس ديگرى نمى‌داند. دشمنان آنها دلهاشان در زير پرده جهل تاريك شده دنيا را بر آخرت و هواى نفس را بر دين خود اختيار كرده‌اند و از ستمكارانند.

يزيد سكوت كرد و سر به زير انداخت با شرمسارى.

پادشاه بسيار احترام به امام حسن7كرد و جايزه گرانى تقديم داشت.

گفت از خدا بخواه بمن تشرف به دين شما را عنايت كند شيرينى سلطنت بين من و اين عمل فاصله شده. گمانم يك بدبختى مهلك و عذاب دردناكى باشد. يزيد برگشت پيش معاويه پادشاه روم طى نامه‌اى براى او نوشت آن كس كه خداوند به او علم ارزانى داشته و حكم به تورات و انجيل و زبور و فرقان مى‌نمايد شايسته خلافت است و براى على بن ابى طالب7نوشت حق با توست و خلافت از آن تو.

خاندان پيامبر شما و فرزندانت هستيد با كسى كه به جنگ پرداخته‌اى ادامه بده كه خداوند او را بدست تو عذاب خواهد كرد و بعد دچار آتش جهنم براى ابد خواهد شد زيرا كسى كه با تو پيكار كند در انجيل يافته‌ام كه لعنت خدا و ملائكه و تمام مردم بر اوست و بر او باد لعنت اهل آسمانها و زمينها.

در كتاب عدد القويه نقل شده است:

حسن بصرى نامه‌اى به امام حسن7نوشت به اين مضمون شما خاندان نبوت و معدن حكمت هستيد. شما را خداوند كشتى سيار در درياهاى ژرف قرار داده پناه بى‌پناهان هستيد و به ريسمان نجات شما چنگ مى‌زند تندرو. هر كه پيرو شما شود هدايت مى‌يابد هر كه تخلف جويد هلاك مى‌شود من اين نامه را براى شما نوشتم موقعى كه امت حيران و سرگردان در مسأله قضا و قدرند از شما تقاضا دارم آنچه خداوند به شما ارزانى داشته از علوم براى ما بگشائيد تا راهنماى اعتقاد ما شود.

امام حسن7در جوابش نوشت همان طورى كه ذكر كردى ما خاندان پيامبر مورد لطف خدا و اولياى او هستيم اما اگر ما در نزد تو و يارانت چنان كه‌


صفحه 132

نوشته‌اى مى‌بوديم بر ما مقدم نمى‌شديد و ديگرى را بر ما مقدم نمى‌داشتيد. خداوند مثال شما را در قرآن زده مى‌فرمايدأَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنى‌ بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌاين مربوط به اولياء و دوستان قسمت در سؤالى كه كرده‌اند و مثالى نيز براى تو اگر نمى‌خواستم اين احتجاج و استدلال را با تو و اصحابت بنمايم هرگز جواب تو را در اين سؤال نمى‌دادم. وقتى نامه مرا دريافت كنى حجت بر تو و يارانت دامن گير خواهد شد كه خداوند در اين آيه مى‌فرمايدأَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى‌ فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ‌.

پيرو آنچه در مورد قدر مى‌نويسم باش كه هر كس ايمان به قدر نداشته باشد چه خير و چه شر آن كافر است و هر كه گناه را به گردن خدا بياندازد فاجر است. هرگز خداوند بزور مردم را به اطاعت خويش وانداشته و به زور به معصيت وادار نكرده و آنها را به خود وانگذاشته است اما مالك تمام نيروهائى است كه در اختيار مردم قرار داده و قادر بر تمام قدرتهائى است كه به ايشان سپرده اگر راه اطاعت و بندگى را سپردند مانع آنها نخواهد شد و بازشان نمى‌دارد. اگر به معصيت تصميم گرفتند در صورتى كه بخواهد ممكن است بين آنها و عمل خلاف فاصله شود (و نگذارد آلوده به معصيت شوند) اگر چنين كارى را نكرد آنها را وادار به معصيتشان نكرده و نه به زور دچار چنين عملى نموده.

خداوند به آنها قدرت انجام چنين كارى را داده و راهى برايشان گشوده و تمكن انجام عمل (و ترك آن را به ايشان داده) راه به انجام امر و ترك معصيت در آنها مقرر كرده. تكليف را از كسانى كه نقص بدنى دارند و قدرت انجام ندارند يا زمين‌گير هستند برداشته و السلام.

امالى ابن شيخ صفحه 10- 14.

امام على بن الحسين7فرمود موقعى كه امام حسن7با معاويه صلح كرد از محل خود خارج شد تا با هم روبرو شدند معاويه بپا خاست و به منبر