بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 143

بخش يازدهم چند مناظره از اهل زمان امام زين العابدين7‌

كنز كراجكى صفحه 167.

شعبى گفت در واسط بودم در روز عيد قربان به نماز عيد رفتم با حجاج، خطبه بليغى ايراد كرد. پس از تمام كردن خطبه فرستاده حجاج پيش من آمده كه حجاج تو را مى‌خواهد. پيش او رفتم ديدم نشسته نيم خيز گفت: شعبى امروز روز قربان است من مى‌خواهم يك نفر از اهالى عراق را قربانى كنم خواستم تو حرف‌هاى او را بشنوى تا بدانى در چنين كارى نسبت به او اشتباه نكرده‌ام.

گفتم امير اگر صلاح مى‌دانى به سنت پيامبر رفتار كنى و قربانى خود را طبق دستور آن جناب بنمائى و صرف نظر از آنچه تصميم دارى انجام دهى بنمائى در اين روز بزرگ. گفت اگر تو سخن آن مرد را بشنوى خواهى فهميد كار من صحيح است به واسطه تهمتى كه به خدا و پيامبر6مى‌زند و شبهه در دين ايجاد مى‌كند. گفتم اگر ممكن است مرا از اين كار معاف بفرمائيد. گفت امكان ندارد و دستور داد سفره‌اى چرمين گستردند و جلاد حاضر شد. گفت پيرمرد را بياوريد. وقتى آوردند ديدم يحيى بن يعمر است خيلى غمگين شدم و با خود گفتم يحيى چه مى‌گويد كه موجب قتلش شود.

حجاج روى به جانب او كرده گفت تو خود را رهبر عراقيان مى‌دانى؟ گفت نه، من يكى از فقهاى عراقم. گفت از كدام فقه تو استدلال مى‌كنى حسن و حسين از ذريه رسول الله6هستند؟ گفت من گمانم اين نيست بلكه عقيده واقعى دارم به آن. گفت به چه دليل مى‌گوئى؟ جواب داد به دليل قرآن. حجاج رو به جانب من نموده گفت گوش كن چه مى‌گويد آيا تو دليلى در قرآن مى‌يابى دلالت كند بر اينكه حسن و حسين8از ذريه رسول الله6‌


صفحه 144

هستند. شروع به فكر كردم. چيزى به نظرم نيامد. حجاج نيز در انديشه شد و بعد به او گفت شايد منظور تو اين آيه است‌فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ‌و اينكه پيامبر اكرم6براى مباهله رفت و با خود على و فاطمه و حسن و حسين را برد.

شعبى گفت خوشحال شدم و با خود گفتم يحيى آزاد شد و نجات يافت. حجاج حافظ قرآن بود. يحيى گفت اين خود دليلى رسا براى اثبات اين مطلب است ولى به اين آيه استدلال نمى‌كنم. چهره حجاج زرد شد، سر بزير انداخت بعد سر به جانب يحيى بلند نموده گفت اگر تو دليل ديگرى بر اين مطلب آوردى ده هزار درهم به تو مى‌دهم اگر نياوردى من مجاز هستم در ريختن خون تو. يحيى جواب داد: درست است قبول دارم.

شعبى گفت من از گفته او غمگين شدم گفتم آيا يحيى را كافى نبود كه استدلال حجاج را قبول نمايد و او خوشحال شود كه قبل از يحيى اطلاع از چنين استدلالى داشته و موجب نجاتش شود. با اين كار حالا اطمينانى نيست كه هر استدلالى را بنمايد چون استدلال حجاج را باطل مى‌نمايد و مى‌فهماند كه اطلاعى داشته كه حجاج آن را نمى‌دانسته موجب كشته‌شدنش شود.

در اين موقع يحيى گفت اين آيه‌وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ‌. پرسيد منظور از اين شخص كه از ذريه او داود و سليمان را مى‌داند كيست؟ حجاج گفت ابراهيم خليل و گفت پس داود و سليمان از ذريه ابراهيم هستند؟ جواب داد: آرى.

يحيى گفت در اين آيه ديگر چه كسانى را جزء ذريه او مى‌داند؟ حجاج خواندوَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى‌ وَ عِيسى‌يحيى گفت از كدام جهت عيسى از ذريه ابراهيم است با اينكه پدر نداشته؟ حجاج گفت از طرف مادرش مريم. يحيى گفت آيا مريم به ابراهيم نزديكتر است يا فاطمه3به حضرت محمد6و عيسى به ابراهيم يا حسن و حسين به آن حضرت؟

شعبى گفت مثل اينكه دهان حجاج را بستند گفت بازش كنيد خدا رويش را زشت كند. ده هزار درهم را به او بپردازيد نامبارك باد زندگى او. بعد رو به من نموده گفت حرف تو صحيح بود ولى ما نپذيرفتيم. دستور داد شترى آوردند و قربانى كرد.

از جاى حركت كرد دستور داد سفره گستردند و با او غذا خورديم. ديگر حرفى نزد تا از پيش او خارج شدم. ديگر از استدلال يحيى زبان بند شده بود.


صفحه 145

بخش دوازدهم مناظرات حضرت باقر7و احتجاجات آن جناب‌

تفسير قمى صفحه 89 مرحوم كلينى در روضه صفحه 122 ذكر نموده.

عمرو بن عبد الله الثقفى گفت هشام بن عبد الملك امام باقر7را از مدينه به شام خواست و مجالسى پيش آمد كه امام را با خود در آنجا مى‌نشاند. يك روز حضرت باقر نشسته بود و گروهى نيز از ايشان سؤال مى‌كردند، ناگهان ديد گروهى از نصرانيان وارد كوه روبرو مى‌شوند. فرمود چه شده اينها عيد دارند؟ گفتند نه يا ابن رسول الله6اينها مى‌روند پيش عالم خود كه در اين كوه ساكن است و هر سال در چنين روزى او را از محلش خارج مى‌كنند و سؤالات خود را مى‌نمايند و مشكلاتى كه در آن سال پيش آمده. امام7پرسيد عالم است؟

گفتند بلى از داناترين مردم است او شاگردان حواريين عيسى را مشاهده كرده فرمود برويم آنجا. گفتند مايليد مى‌رويم.

امام7سر خود را با لباس خويش پوشاند و به همراه اصحاب و ياران خود داخل آنها شد و به طرف كوه رفتند. امام با ياران خود در وسط جمعيت نصارى نشست. نصرانيان فرش گستردند و تشك و پشتى نهادند. بعد داخل كوه شده او را خارج كردند. چشمهايش را قبلا بسته بودند وقتى گشودند مانند چشم افعى مى‌درخشيد. روى به جانب حضرت باقر7نموده گفت تو از ما هستى يا از امت مرحومه؟ فرمود از امت مرحومه. گفت از دانشمندان آنهائى يا از نادانانشان؟


صفحه 146

فرمود از نادانان نيستم.

نصرانى گفت تو از من مى‌پرسى يا من از تو بپرسم؟ امام فرمود تو بپرس.

نصرانى گفت مردم نصارى! يك نفر از امت محمد6مى‌گويد از من بپرس اين شخص به مسائل وارد است.

آنگاه گفت بگو ببينم كدام ساعت است كه نه از شب و نه از روز است؟ فرمود بين طلوع فجر تا طلوع خورشيد. گفت اگر از ساعات شب و روز نباشد پس از كدام ساعات است؟ فرمود از ساعات بهشت است كه مريض در آن بهوش مى‌آيد.

نصرانى گفت صحيح است. اينك يا تو سؤال كن يا من. حضرت باقر فرمود تو سؤال كن. نصرانى گفت اى نصرانيان اين شخص متفكر به من مى‌گويد اهل بهشت چگونه غذا مى‌خورند ولى مدفوع ندارند مثال از دنيا برايم بزن.

حضرت باقر فرمود جنين همين طور است در شكم مادر خود از آنچه مادر مى‌خورد استفاده مى‌كند ولى مدفوع ندارد. گفت صحيح است چرا پس نگفتى من از علماى آنهايم. فرمود من گفتم از نادانان نيستم. باز گفت يا تو سؤال كن يا من. گفت نصرانيان! به خدا قسم سؤالى مى‌كنم كه چون حمار در گل فرو ماند. فرمود بپرس گفت مردى با زن خود نزديكى كرد حامله به دو پسر شد در يك ساعت آن دو مردند در ساعت دفن شدند در يك قبر در يك ساعت يكى از آن دو صد و پنجاه سال زندگى كرد و ديگرى پنجاه سال. آن دو كه بودند؟

حضرت باقر فرمود آن دو عزير و عزره بودند. همان طور كه گفتى مادرشان حامله شد و وضع حمل نمود هر دو سى سال از عمرشان گذشت بعد خداوند عزير را مى‌راند صد سال ولى عزره زنده بود. سپس خداوند عزير را برانگيخت و با عزره بيست سال زندگى كرد. نصرانى گفت نصرانيان! من احدى را نديده‌ام تاكنون كه داناتر از اين مرد باشد تا وقتى او در شام است از من سؤالى نكنيد. مرا برگردانيد. او را به غار خودش برگرداندند. نصرانيان با حضرت باقر7برگشتند.

روايت ديگرى از خرايج نقل مى‌شود كه عبد الملك مروان امام باقر7را از مدينه به شام خواست. موارد اختلاف اين روايت را ذكر مى‌كنيم ضمنا روايت‌


صفحه 147

اول سؤالهاى نصرانى زيادتر از اين روايت است ولى اول مى‌پرسد اهل بهشت كه در آنجا غذا مى‌خورند و از نعمتهاى بهشت استفاده مى‌نمايند آيا چيزى كم مى‌شود؟

فرمود نه. گفت نظير آن در دنيا چيست؟ فرمود: مگر از تورات و انجيل و زبور و فرقان استفاده نمى‌كنند و چيزى از آن كاسته نمى‌شود در آخر سؤالها پيرمرد غش مى‌كند. امام7از جاى حركت مى‌نمايد و از دير خارج مى‌شود اما متعاقب آن چند نفر از دير خارج مى‌شوند و مى‌گويند رئيس ما شما را مى‌خواهد.

حضرت باقر مى‌فرمايد ما به او كارى نداريم اگر او به ما كارى دارد بيايد اينجا.

برگشتند و پيرمرد را آوردند. گفت پسر اسم شما چيست؟ فرمود محمد است. گفت تو محمد پيامبرى؟ فرمود نه من پسر دختر اويم. گفت اسم مادرت چيست؟ جواب داد فاطمه. گفت پدرت چه نام داشت؟ فرمود على. گفت تو پسر اليا بعبرانى و على بعربى هستى؟ گفت آرى. پرسيد پسر شبر يا شبيرى؟ جواب داد من پسر شبيرم.

پير مرد گفت اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و گواهى مى‌دهم كه جدت محمد6رسول الله است.

بعد كوچ كرديم تا رسيديم به شام و نزد عبد الملك. او از تخت به زير آمد و به استقبال پدرم شتافت و گفت سؤالى برايم پيش آمده كه علماء جواب آن را ندانسته‌اند. بگو ببينم وقتى اين امت امام واجب الاطاعه خود را بكشند چه عبرتى خداوند به آنها نشان مى‌دهد؟ پدرم فرمود در چنين موقعى سنگى را بر نمى‌دارند مگر اينكه زيرش خون تازه مى‌جوشد. عبد الملك سر پدرم را بوسيد گفت راست گفتى روزى كه پدرت على بن ابى طالب از دنيا رفت بر در خانه پدرم مروان سنگ عظيمى بود. دستور داد سنگ را بردارند. زير آن خون تازه مى‌جوشيد. من خودم نيز حوض بزرگى در باغم داشتم كه اطراف آن را سنگ سياه كار گذاشته بودم دستور دادم آن سنگ‌هاى سياه را بردارند و سنگ سفيدى بجايش بگذارند. در آن روز حضرت حسن7را شهيد كرده بودند و ديدم از زير سنگ خون تازه مى‌جوشد.

عبد الملك به پدرم پيشنهاد كرد پيش ما مى‌مانى با عزت و احترام يا بر مى‌گردى؟ پدرم فرمود برمى‌گردم كنار قبر جدم. اجازه بازگشت داد. جلوتر از


صفحه 148

حركت ما پيكى را فرستاده بود كه در تمام شهرهاى بين راه ما اطلاع دهند به ما چيزى از خوراكى ندهند و اجازه فرود آمدن نيز ندهند تا از گرسنگى بميريم. به هر منزلى كه مى‌رسيديم ما را طرد مى‌كردند، بالاخره خوراكى ما تمام شد تا رسيديم به مدين شعيب. درب دروازه را بسته بودند. پدرم بر فراز كوهى رفت كه مشرف به شهر و محل مرتفعى بود. اين آيه را قرائت كردوَ إِلى‌ مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ وَ لا تَنْقُصُوا الْمِكْيالَ وَ الْمِيزانَ‌ بِالْقِسْطِ وَ لا تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْياءَهُمْ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ‌.

بعد صدا را بلند نموده فرمود به خدا قسم من بقية الله هستم. به پيرمردى كه در آنجا بود جريان ورود ما و وضعمان را اطلاع دادند. پيرمرد را خدمت پدرم آوردند با غذا و خوراكى زياد و از ما پذيرائى شايانى كردند. اما فرماندار دستور داد دست و پاى پيرمرد را بستند تا او را پيش عبد الملك ببرند. چون خلاف فرمان او را انجام داده.

امام صادق7فرمود من خيلى غمگين شدم و گريه كردم. پدرم فرمود پيرمرد را از طرف عبد الملك گزندى نخواهد رسيد او در اولين منزل كه رهسپار مى‌شوند از دنيا خواهد رفت. از مدين كوچ كرديم و با سختى تمام به مدينه رسيديم.

فروع كافى جلد 2 صفحه 154.

ابو حمزه ثمالى گفت در مسجد پيامبر6نشسته بودم. مردى وارد شد و سلام كرد. پرسيد تو كيستى؟ گفتم مردى از اهالى كوفه هستم. پرسيد چكار دارى؟ گفت تو ابى جعفر محمد بن على7را مى‌شناسى؟ گفتم آرى.

چه كار دارى با او؟ گفت چهل سؤال آماده نموده‌ام تا از او بپرسم كه هر كدام صحيح بود عمل كنم و هر چه ناصحيح بود واگذارم.

گفتم تو تميز بين حق و باطل مى‌دهى؟ گفت آرى. گفتم پس چه احتياجى به او دارى در صورتى كه خودت تميز بين حق و باطل بدهى؟ گفت شما كوفيها تاب و توان نداريد. هر وقت حضرت باقر را ديدى به من اطلاع بده. هنوز سخنش تمام نشده بود كه امام باقر7تشريف آورد. اطراف آن جناب را خراسانيان و چند نفر ديگر گرفته بودند كه از مناسك حج مى‌پرسيدند. امام در جاى خود


صفحه 149

قرار گرفت. اين مرد هم رفت نزديك آن جناب نشست. ابو حمزه گفت طورى نشستم كه سخن آنها را بشنوم اطراف آنها گروهى نشسته بودند وقتى هر كدام مسائل مورد نياز خود را پرسيدند و رفتند امام7رو به آن مرد كرده فرمود تو كيستى؟ گفت من قتادة بن نعامه بصرى هستم. فرمود تو فقيه اهل بصره هستى؟ گفت آرى. فرمود واى بر تو قتاده خداوند گروهى از بندگان خويش را حجت بر خلق خود قرار داده. آنها پايه‌ها و استوانه زمين هستند به امر خدا و برگزيدگان علم خدايند قبل از آفرينش مردم آنها را برگزيده كه سايه‌هائى در طرف راست عرش خدا بودند.

قتاده مدتى سكوت كرد سپس گفت خدا به شما خير دهد من در مقابل فقهاى زيادى نشسته‌ام و پيش ابن عباس هيچ وقت دلم نمى‌تپد. امام باقر فرمود ميدانى كجا هستى؟

تو در مكانى هستى كه‌أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ رِجالٌ لا تُلْهِيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِيتاءِ الزَّكاةِتو در چنين جايى هستى و ما آنهائيم قتاده گفت راست مى‌فرمائيد خدا مرا فداى شما كند اين خانه از گل و سنگ نيست.

قتاده گفت راجع به پنير مرا مطلع فرمائيد. حضرت باقر7تبسمى نموده فرمود تمام سؤالات تو بالاخره به پنير رسيد. گفت همه را فراموش كردم.

فرمود اشكالى ندارد. قتاده گفت گاهى در آن پنير مايه از شيردان مرده استفاده مى‌كنند فرمود اشكالى ندارد شيردان داراى رگ و خون و استخوان نيست از بين پشكل و مدفوع گوسفند و خون گرفته مى‌شود. بعد فرمود شيردان مانند تخم مرغ است كه از مرغ مرده‌اى خارج كنند. گفت آيا چنين تخم مرغى را مى‌خورى؟ جواب داد نه و نه اجازه مى‌دهم كسى بخورد. حضرت باقر7فرمود چرا؟ گفت چون از مرده است. فرمود اگر اين تخم مرغ باز شود و جوجه‌اى بدهد آيا آن جوجه را مى‌خورى؟ گفت بلى.

فرمود چه چيز موجب حرمت تخم مرغ و حلال بودن مرغ مى‌شود؟ سپس فرمود شيردان هم مثل تخم مرغ است پنير از بازار مسلمانان بخر از دست نمازگزاران و سؤال هم نكن مگر كسى بيايد و به تو اطلاعى بدهد.


صفحه 150

تفسير عياشى.

ابرش كلبى به حضرت باقر7گفت شنيدم شما در باره آيه‌يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ‌فرموده اى زمين تبديل به نان مى‌شود فرمود راست گفته‌اند زمين تبديل به نان پاك مى‌شود و در محشر از آن مى‌خورند. ابرش خنديد و گفت ديگر هيچ گرفتارى ندارند كه از خوردن بازمانند.

فرمود واى بر تو در كداميك از اين دو جا گرفتاريشان بيشتر و ناراحت‌تر هستند وقتى در قيامت و محشرند يا موقعى كه در آتش جهنم عذاب مى‌شوند؟ گفت در آتش. فرمود واى بر تو خداوند مى‌فرمايدلَآكِلُونَ مِنْ شَجَرٍ مِنْ زَقُّومٍ فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ فَشارِبُونَ عَلَيْهِ مِنَ الْحَمِيمِ فَشارِبُونَ شُرْبَ الْهِيمِ‌ابرش سكوت كرد. در خبر ديگر است كه فرمود آنها در آتش جهنم از خوردن ضريع و آشاميدن حميم در حال عذاب باز نمى‌مانند چگونه نمى‌خورند بواسطه گرفتارى در محشر.

مناقب ابن شهر آشوب جلد 2 صفحه 288.

طاوس يمانى از حضرت باقر7پرسيد چه وقت يك ثلث مردم مرده‌اند؟ فرمود يا ابا عبد الرحمن هيچ وقت يك سوم مردم نمرده‌اند. پير مرد! مى‌خواهى بگوئى چه وقت يك چهارم مردم مرده‌اند و آن روزى است كه قابيل، هابيل را كشت. چهار نفر بودند آدم، حوا، هابيل، قابيل يك چهارم آنها. مرد گفت كداميك از آن دو پدر مردم جهانند آنكه كشته شد يا زنده؟ فرمود هيچ كدام. پدر مردم شيث بود سؤال كرد چيست كه كم آن حلال است ولى زيادش حرام است در قرآن؟ فرمودند: نهر طالوت كه هر كس يك جرعه با دست بياشامد و از صلاة واجب بدون وضو و روزه‌اى كه خوردن و آشاميدن در آن اشكال ندارد پرسيد فرمود صلاة همان صلوات بر پيامبر اكرم6كه وضو لازم ندارد اما روزه اين آيه‌إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً.

از چيزى كه زياد مى‌شود و كم پرسيد فرمود ماه. از چيزى كه زياد مى‌شود و نه كم فرمود دريا و از چيزى كه كم مى‌شود نه زياد فرمود عمر انسان. از پرنده‌اى كه يك مرتبه پريد نه قبلا پريد و نه بعدا فرمود طور سيناء كه خداوند مى‌فرمايد: