بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 153

آن مرد گفت صحيح مى‌فرمائيد. ابتداى اين حجر الاسود چگونه بوده است؟

فرمود موقعى كه خداوند پيمان بنى آدم را گرفت نهرى شيرينتر از عسل و نرم‌تر از كره جارى كرد. به قلم دستور داد از آن نهر مركب بردارد. اقرار مردم و آنچه تا روز قيامت اتفاق مى‌افتد بنويسد، بعد آن نوشته را در نهاد اين سنگ قرار داد اين بوسيدن كه مشاهده مى‌كنى نشانه‌اى از بيعت بر اقرارى است كه داده‌اند. پدرم هر وقت استلام ركن را مى‌كرد مى‌فرمود

اللهم امانتى اديتها و ميثاقى تعاهدته يشهد لى عندك بالوفاء.

آن مرد گفت صحيح مى‌فرمائيد. از جاى حركت كرد و رفت. در اين موقع حضرت باقر7به فرزندش امام صادق فرمود برو آن مرد را برگردان. تا صفا به دنبالش رفت، او را نديد. حضرت باقر7فرمود او خضر بود.

رجال كشى صفحه 143- 144.

ثوير بن ابى فاخته گفت عازم حج شدم به همراه عمر بن ذر قاضى و ابن قيس ماصر و صلت بن بهرام به هر منزلى كه مى‌رسيديم آنها مى‌گفتند چهار هزار سؤال نوشته‌ايم تا از حضرت باقر7بپرسيم كه هر روز سى مسأله سؤال نمائيم ما اين مأموريت را به تو مى‌سپاريم. من از حرف آنها غمگين شدم تا وارد مدينه شديم و از هم جدا گشتيم. من خدمت حضرت باقر منزل گرفتم و عرض كردم فدايت شوم ابن ذر و ابن قيس ماصر و صلت با من همسفر بودند. شنيدم مى‌گفتند چهار هزار سؤال نوشته‌اند كه از شما بپرسم. من از حرف آنها غمگين شدم. امام باقر7فرمود چرا غمگين شدى؟ وقتى آمدند اجازه ورود به آنها بده.

فردا صبح غلام امام7آمد و گفت درب خانه ابن ذر و چند نفر ايستاده‌اند. امام به من فرمود ثوير حركت كن. به آنها اجازه ورود بده. از جاى حركت كردم و آنها را آوردم. پس از ورود سلام كرده نشستند ولى حرفى نزدند. مدتى طول كشيد. امام باقر7شروع كرد به سؤال از احاديث ولى آنها صحبت نمى‌كردند. وقتى امام ديد صحبت نمى‌كنند به كنيزى به نام سرحه داشت فرمود سفره بياندازد. وقتى كنيز سفره را آورد و انداخت حضرت باقر7فرمود خداى را سپاس كه براى هر چيزى حدّ و اندازه‌اى قرار داده حتى براى همين سفره.


صفحه 154

ابن ذر گفت حدّ سفره چيست؟ فرمود گسترده شد نام خدا را ببرى و پس از برچيدن حمد خدا را بنمائى. بعد شروع كردند به غذا خوردن. حضرت باقر7فرمود آب برايم بياوريد. كنيز كوزه‌اى چرمين آورد. وقتى به دست امام7قرار گرفت فرمود خداى را سپاس كه براى هر چيزى حدّى قرار داده حتى براى همين كوزه. ابن ذر گفت حدّ كوزه چيست؟ فرمود: وقت آشاميدن نام خدا را ببرى و پس از نوشيدن حمد او را بنمائى و از دهانه آن ننوشى و اگر شكسته بود و از جاى شكستگى‌اش نياشامى.

پس از خوردن غذا شروع كرد امام7به سؤال احاديث از آنها ولى صحبت نكردند. وقتى امام7ديد صحبت نمى‌كنند فرمود پسر ذر ما را حديث نمى‌كنى از احاديثى كه از طرف ما به شما نقل كرده‌اند. عرض كرد چرا يا ابن رسول الله گفت‌

انى تارك فيكم الثقلين احدهما اكبر من آخر كتاب الله و اهل بيتى ان تمسكتم بهما لن تضلوا

. امام فرمود پسر ذر وقتى پيامبر6را ملاقات كنى و بپرسد در مورد امانتهاى من چه كرديد چه جواب مى‌دهى؟ چنان ابن ذر به گريه افتاد كه اشكهايش را ديدم بر روى صورتش مى‌ريزد. بعد گفت اما امانت بزرگ را پاره پاره كرديم اما كوچكتر را كشتيم.

حضرت باقر7فرمود در اين صورت تصديق فرمايش آن جناب را خواهى كرد نه بخدا قسم كسى نمى‌تواند قدم بردارد روز قيامت تا سؤال كنند از او سه چيز 1- از عمرش در چه راهى فانى كرده؟ 2- از مالش از كجا بدست آورده و در چه راهى خرج كرده؟ 3- از محبت ما خانواده. از جاى حركت كرده رفتند.

امام7به غلام خود فرمود برو پشت سر آنها ببين چه مى‌گويند. غلام رفت و برگشت گفت فدايت شوم شنيدم به ابن ذر مى‌گفتند ما براى اين كار كه با تو نيامده بوديم. گفت ساكت باشيد چه بگويم به مردى كه معتقد است خداوند بازخواست از ولايتش مى‌نمايد و چگونه سؤال كنم از شخصى كه حدّ سفره و كوزه را مى‌داند.

تفسير قمى صفحه 610.


صفحه 155

ابو الربيع گفت در سالى كه هشام بن عبد الملك به مكه رفته بود من نيز به حج رفتم در خدمت حضرت باقر7. به همراه هشام نافع بن ازرق غلام عمر بن خطاب نيز بود. نافع چشمش كه به حضرت باقر7افتاد از هشام پرسيد اين كيست كه مردم اطرافش را گرفته؟ هشام گفت اين پيامبر مردم كوفه است محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب7است.

نافع گفت مى‌روم و از او سؤالهائى خواهم كرد كه جز پيامبر يا وصى يا فرزند وصى او نمى‌داند. هشام گفت برو سؤال كن شايد بتوانى او را شرمسار نمائى. نافع جلو آمد و تكيه بر مردم نموده تا توانست خود را به امام نشان دهد و گفت يا محمد بن على من تورات و انجيل و زبور و فرقان را خوانده‌ام و از حلال و حرام آنها اطلاع دارم. آمده تا سؤالاتى بنمايم كه جز پيامبر يا وصى و يا فرزند وصى او نمى‌داند.

امام7سربلند نموده فرمود بپرس. گفت فاصله بين عيسى و پيامبر اسلام6چند سال است؟ فرمود به قول خودت جواب بدهم يا به نظر خودم؟ گفت به هر دو جواب بده. فرمود به عقيده من پانصد سال است اما به عقيده تو ششصد سال. گفت از اين آيه توضيح بفرمائيدوَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ‌از چه كسى حضرت محمد6سؤال كرد با اينكه بين ايشان و عيسى پانصد سال فاصله است؟ حضرت باقر آن آيه را خواندسُبْحانَ الَّذِي أَسْرى‌ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنااز آياتى كه به حضرت محمد6نشان داد هنگام معراج كه او را به بيت المقدس برد تمام پيامبران گذشته براى او محشور نمود. بعد دستور داد جبرئيل اذان بگويد دوتا دوتا و اقامه نيز دوتا دوتا و در اقامه گفت‌

حى على خير العمل‌

حضرت محمد6در پيش ايستاد و بر آنها نماز گذاشت خداوند اين آيه را نازل كردوَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ‌.

پيامبر اكرم6به آنها فرمود چه گواهى مى‌دهيد و چه كسى را مى‌پرستيد؟ گفتند گواهى مى‌دهيم به لا اله الا الله وحده لا شريك له و به اينكه تو رسول الله هستى از ما چنين پيمان گرفته شد. نافع گفت صحيح مى‌فرمائيد يا ابا جعفر


صفحه 156

شما به خدا وصى پيامبريد و خلفاى او، در تورات نام شما هست و در انجيل و زبور و قرآن شما به خلافت از ديگران شايسته‌تريد.

فصول المختاره صفحه 122.

بكير بن اعين گفت مردى خدمت امام باقر7رسيد و گفت چه مى‌فرمائيد در باره زنى كه از دنيا رفته و داراى شوهر و برادران مادرى و يك خواهر پدرى است؟ فرمود به شوهر نصف مال مى‌رسد، سه سهم از شش سهم مى‌رسد و به برادران مادرش ثلث كه دو سهم از ثلث سهم است خواهد رسيد. آن مرد گفت فرائض زيد و فرائض عامه و قاضيان غير از اينست يا ابا جعفر! آنها مى‌گويند خواهر پدرى ثلث مى‌برد از شش سهم تا هشت سهم. امام فرمود به چه دليل چنين حرفى مى‌زنيد؟

گفتند بدليل اين آيه كه خداوند مى‌فرمايدإِنِ امْرُؤٌ هَلَكَ لَيْسَ لَهُ وَلَدٌ وَ لَهُ أُخْتٌ فَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ‌فرمود اگر بجاى خواهر برادر بود چقدر مى‌برد؟ گفت جز يك ششم بيشتر نمى‌برد. فرمود به چه دليل شما سهم برادر را كمتر مى‌دهيد اگر استدلال مى‌كنيد كه در آيه تصريح به نصف شد براى برادر كه تصريح به تمام شده است و تمام مال بيشتر از نصف آن است. خداوند مى‌فرمايدفَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ وَ هُوَ يَرِثُها إِنْ لَمْ يَكُنْ لَها وَلَدٌولى شما در فرائض خود كسى كه همه مال به او تعلق دارد هيچ نمى‌دهيد و در يك موضع به او يك ششم مى‌دهيد و به كسى كه خداوند نصف مال را داده همان نصف تمام را مى‌دهيد.

آن مرد گفت چگونه ما به خواهر نصف مى‌دهيم و به برادر هيچ نمى‌دهيم؟

حضرت باقر فرمود در باره وارثانى كه مادر و شوهر و برادران مادرى و خواهر پدرى باشد به شوهر نصف سه سهم از شش سهم كه بر مى‌گردد به نه سهم و مادر يك ششم و برادران مادرى يك سوم و خواهر پدرى نصف مال سه سهم كه شش سهم متجاوز مى‌شود به نه سهم. گفت بلى همين طور مى‌گويند.

فرمود: اگر به جاى خواهر برادر پدرى بود، چيزى به او نمى‌دهند. آن مرد گفت شما چه مى‌فرمائيد؟ فرمود: برادر پدر و مادرى و برادر مادرى و برادر پدرى يا مادر ارث نمى‌برند (وقتى مادر وارث باشد به آنها ارث نمى‌رسد).


صفحه 157

[بخشهاى احتجاجات حضرت امام صادق7‌]

بخش سيزدهم احتجاجات حضرت صادق7با كفار و مخالفين‌

معانى الاخبار صفحه 13.

مردى از بنى اميه كه اعتقادى به دين نداشت خدمت حضرت صادق7رسيد و گفت خداوند در اين آيه كه مى‌فرمايدالمص‌چه منظورى دارد، در اين لفظ چه حكمى از حلال و حرام است و مردم از اين چه بهره مى‌برند؟

امام صادق7از اين خشمگين شد فرمود حساب داشته باش الف يك و لام سى و ميم چهل و صاد نود مى‌شود به حساب ابجد مجموع چقدر شد آن مرد گفت صد و سى و يك سال. امام صادق7فرمود وقتى سال صد و سى و يك برسد سلطنت بنى اميه دوستان تو به پايان خواهد رسيد.

ما اين تاريخ را يادداشت كرديم در سال صد و سى و يك روز عاشورا مسوّده (يعنى بنى عباس كه پرچمهاى سياه داشتند) وارد كوفه شدند و بنى اميه منقرض گرديدند.

توضيح: اين خبر با مدت حكومت بنى اميه سازگار نيست چون آنها هزار ماه حكومت كردند و و حتى اگر مبدأ تاريخ را هجرت بگيريم زيرا مبدأ هجرى بعدها تاريخ اسلام شد و مبدأ را اگر عام الفيل هم بگيريم ناسازگار است چون بنا بر اين مبدأ صد و شصت و يك سال مى‌شود با اينكه در اكثر نسخه‌هاى كتاب صد و سى و يك است و آن مطابق عدد حروف نيست.


صفحه 158

اين خبر براى من مشكلى به وجود آورده بود تا مدتها بالاخره در كتاب عيون الحساب برخورد به اختلاف ترتيب ابجد كردم و در آنجا ترتيب ابجد را در نزد غربيها چنين ديدم.

ابجد، هوز، حطى، كلمن، سعفص، قرشت، ثخذ، ظغش، پس صاد بدون نقطه به حساب آنها شصت است و ضاد نقطه‌دار نود و شين نقطه دار هزار است با اين توصيه سازگار مى‌شود. آنچه در اكثر نسخه‌ها هست شايد اشتباه از طرف نسخه برداران شده كه نوشته صاد نود است. بنا بر مشهور از ترتيب حروف ابجد بوده. با اين حساب اگر مبدأ را بعثت بگيريم درست مى‌شود يا نزول آيه چنانچه بر دقت‌كننده پوشيده نيست.

احتجاج طبرسى.

قسمتى از سؤال مردى منكر خدا از حضرت صادق (ع) پرسيد چگونه مردم خدا را عبادت مى‌كنند با اينكه او را نديده‌اند؟

فرمود: دلها به نور ايمان او را در مى‌يابند و عقلها آنچنان وجودش را ثابت كرده‌اند مثل اينكه با چشم ديده شود و ديده‌ها نيز از ديدن تركيب عالى جهان و پيوستگى حيرت‌انگيز آن گويا او را مى‌نگرند به دنيا اين همه آثار و دلائل پيامبران و معجزات آنها در كتب آسمانى و آيات محكم آن نيز بيشتر موجب اثبات وجود بشر مى‌گردد. دانشمندان با ديدن آثار عظمت و قدرتش دست از ديدنش برداشته‌اند.

پرسيد آيا خدا نمى‌تواند خود را چنان ظاهر كند كه او را ببينند و بشناسند بعد از روى يقين او را بپرستند؟ فرمود: محال جواب ندارد.

گفت به چه دليل وجود انبياء و پيامبران را ثابت مى‌كنند؟ فرمود: وقتى ما ثابت كرديم داراى آفريننده و سازنده‌اى هستيم كه بسيار برتر و منزه‌تر از ما و جميع موجودات است و او حكيم است و نمى‌توانند مخلوقات او را مشاهده كنند و نه لمس نمايند و با آنها همكارى كند و آنها با او همكارى كنند و با آنها به استدلال بپردازند و آنها با او به بحث پردازند ثابت مى‌شود كه داراى سفيرانى در ميان مخلوق است كه آنها را راهنمائى به مصالح و منافع و موجبات بقاء كه ترك آنها سبب فنايشان‌


صفحه 159

مى‌شود مى‌كنند با همين دليل ثابت مى‌شود كه دستور دهندگان و نهى‌كنندگانى از جانب حكيم عليم در ميان خلق هست. كسانى هستند كه تعبير و تفسير دستوراتش را مى‌نمايند كه آنها همان انبياء و برگزيدگان خلق هستند. حكيمانى هستند كه به حكمت او تربيت شده‌اند و فرستادگان از جانب اويند با اينكه با مردم در زندگى شريك و در تمام تركيبات آفرينش با هم يكى هستند كه اداى رسالت خويش را از جانب خداى حكيم و عليم به وسيله حكمت و دلائل و براهين و شواهد مى‌نمايند از قبيل زنده كردن مرده و شفا بخشيدن كور و شخص برص دار. پس زمين خالى از حجتى كه همراه با دليلى كه شاهد بر صدق گفتارش باشد نيست و عدالتش را اثبات نمايد.

سپس فرمود: ما مدعى هستيم كه زمين خالى از حجت نيست و اين حجت از نژاد انبياء است. هرگز خداوند پيامبرى را از نژاد غير انبياء نفرستاده و جريان چنين است كه خداوند براى انسانها شرع درخشانى قرار داده و از نژاد آدم نسلى را طاهر برگزيد كه از آن نسل انبياء و پيامبران را قرار داد و آنها را برگزيده و گوهر تابناك اويند در نهادهاى پاك و پاكيزه آنها در رحم‌هاى مادران حفظ شدند و آلوده به تيرگيهاى جاهليت نشدند و نه نژادشان در هم آميخت زيرا آنها را در موضعى قرار داد كه بالاترين درجه و شخصيت را داشتند. پس كسانى كه خزينه علم خدا و امين غيب و نگهبان اسرار و حجت او بر مردم و مفسر بيان خدايند جز چنين صفاتى را ندارند. حجت نيست مگر از نژاد آنها كه جايگزين پيامبر است به وسيله علمى كه به وراثت از پيامبر در مباحث نموده اگر مردم منكرش شوند سكوت مى‌كنند. آنچه در اختيار مردم از علم پيامبر است مقدار اندكى از علم آنها است. با اختلافى كه در همين مقدار كم دارند اگر مردم پيرو آنها شوند و اطاعت نمايند و به آنها چنگ زنند عدالت گسترده مى‌شود و اختلاف و نزاع از ميان مى‌رود و كارها استوار مى‌شود و دين ظاهر مى‌گردد و يقين جاى شك را مى‌گيرد كمتر مردم اقرار به او مى‌نمايند و پاس مقامش را دارند. بعد از درگذشت پيامبر6هيچ پيامبرى از دنيا نرفته مگر اينكه امت بعد از او اختلاف نموده‌اند و اين اختلاف فقط از جهت‌


صفحه 160

اختلاف در حجت به وجود آمده و رها كردن او.

گفت پس حجت را اين مشخصات چه لزومى دارد؟ فرمود گاه مورد پيروى و اقتدار قرار مى‌گيرد و از جانب او راهنمائى‌هاى لازم يكى پس از ديگرى مى‌شود اگر چيزى در دين ايجاد شد آنها را مطلع مى‌نمايد و اگر چيزى بيافزايند خبرشان مى‌دهد و اگر كم كنند بصير و مطلعشان مى‌گرداند.

پس آن مرد منكر گفت جهان را از چه چيز آفريد؟ فرمود: از هيچ. گفت چگونه از هيچ بوجود مى‌آيد؟ فرمود: اشياء از اين دو صورت خارج نيست يا از چيزى آفريده شد يا از هيچ. اگر از چيزى باشد بايد آن چيز با خدا وجود داشته باشد و قديم باشد. قديم هرگز پديده و حادث نمى‌گردد و نه بر او تغيير و فنا عارض مى‌شود و آن چيز يا بايد يك ماده واحد و يك رنگ فقط باشد. اين رنگهاى مختلف و عناصر بسيار موجود در جهان از كجا پيدا شده؟ مرگ از كجا آمده؟ اگر چيزى كه در جهان از او بوجود آمده زنده بود يا زندگى چگونه بوجود آمده اگر او مرده بود و نمى‌تواند از مرده و زنده‌اى كه پيوسته بوده‌اند، به وجود آمده باشد زيرا زنده كه پيوسته زنده باشد مرگ از او به وجود نمى‌آيد و نمى‌تواند مرده در حال مردگى قديم و ازلى باشد زيرا مرده را قدرت و بقائى نيست.

گفت پس از كجا قائل شده‌اند كه اشياء ازلى و قديم است فرمود اين عقيده را كسانى دارند كه منكر آفريننده جهان هستند و پيامبران و دستوراتى كه آورده‌اند تكذيب مى‌كنند و كتابهاى آسمانى را قصه‌سرائى ناميده‌اند و براى خود مرامى مطابق ذوق و علاقه خويش تراشيده‌اند.

با اينكه موجودات خود گواهى مى‌دهند بر آفريده شدن از گردش افلاك و آنچه در ميان آنها است كه هفت فلك است و حركت زمين و هر كس در روى آن است و تغيير زمان و اختلاف وقت و اتفاقاتى كه در جهان به وقوع مى‌پيوندد از افزايش و نقصان و مرگ و كهنگى كه تمام اينها موجب مى‌شود اقرار كنيم آنها داراى صانع و آفريننده حكيم و دانا است نمى‌بينى شيرينى تبديل به ترشى مى‌گردد و طعم خوشگوار تلخ مى‌شود و تازه كهنه مى‌گردد و تمام رهسپار جانب تغيير و فنا هستند.