اين خبر براى من مشكلى به وجود آورده بود تا مدتها بالاخره در كتاب عيون الحساب برخورد به اختلاف ترتيب ابجد كردم و در آنجا ترتيب ابجد را در نزد غربيها چنين ديدم.
ابجد، هوز، حطى، كلمن، سعفص، قرشت، ثخذ، ظغش، پس صاد بدون نقطه به حساب آنها شصت است و ضاد نقطهدار نود و شين نقطه دار هزار است با اين توصيه سازگار مىشود. آنچه در اكثر نسخهها هست شايد اشتباه از طرف نسخه برداران شده كه نوشته صاد نود است. بنا بر مشهور از ترتيب حروف ابجد بوده. با اين حساب اگر مبدأ را بعثت بگيريم درست مىشود يا نزول آيه چنانچه بر دقتكننده پوشيده نيست.
احتجاج طبرسى.
قسمتى از سؤال مردى منكر خدا از حضرت صادق (ع) پرسيد چگونه مردم خدا را عبادت مىكنند با اينكه او را نديدهاند؟
فرمود: دلها به نور ايمان او را در مىيابند و عقلها آنچنان وجودش را ثابت كردهاند مثل اينكه با چشم ديده شود و ديدهها نيز از ديدن تركيب عالى جهان و پيوستگى حيرتانگيز آن گويا او را مىنگرند به دنيا اين همه آثار و دلائل پيامبران و معجزات آنها در كتب آسمانى و آيات محكم آن نيز بيشتر موجب اثبات وجود بشر مىگردد. دانشمندان با ديدن آثار عظمت و قدرتش دست از ديدنش برداشتهاند.
پرسيد آيا خدا نمىتواند خود را چنان ظاهر كند كه او را ببينند و بشناسند بعد از روى يقين او را بپرستند؟ فرمود: محال جواب ندارد.
گفت به چه دليل وجود انبياء و پيامبران را ثابت مىكنند؟ فرمود: وقتى ما ثابت كرديم داراى آفريننده و سازندهاى هستيم كه بسيار برتر و منزهتر از ما و جميع موجودات است و او حكيم است و نمىتوانند مخلوقات او را مشاهده كنند و نه لمس نمايند و با آنها همكارى كند و آنها با او همكارى كنند و با آنها به استدلال بپردازند و آنها با او به بحث پردازند ثابت مىشود كه داراى سفيرانى در ميان مخلوق است كه آنها را راهنمائى به مصالح و منافع و موجبات بقاء كه ترك آنها سبب فنايشان
مىشود مىكنند با همين دليل ثابت مىشود كه دستور دهندگان و نهىكنندگانى از جانب حكيم عليم در ميان خلق هست. كسانى هستند كه تعبير و تفسير دستوراتش را مىنمايند كه آنها همان انبياء و برگزيدگان خلق هستند. حكيمانى هستند كه به حكمت او تربيت شدهاند و فرستادگان از جانب اويند با اينكه با مردم در زندگى شريك و در تمام تركيبات آفرينش با هم يكى هستند كه اداى رسالت خويش را از جانب خداى حكيم و عليم به وسيله حكمت و دلائل و براهين و شواهد مىنمايند از قبيل زنده كردن مرده و شفا بخشيدن كور و شخص برص دار. پس زمين خالى از حجتى كه همراه با دليلى كه شاهد بر صدق گفتارش باشد نيست و عدالتش را اثبات نمايد.
سپس فرمود: ما مدعى هستيم كه زمين خالى از حجت نيست و اين حجت از نژاد انبياء است. هرگز خداوند پيامبرى را از نژاد غير انبياء نفرستاده و جريان چنين است كه خداوند براى انسانها شرع درخشانى قرار داده و از نژاد آدم نسلى را طاهر برگزيد كه از آن نسل انبياء و پيامبران را قرار داد و آنها را برگزيده و گوهر تابناك اويند در نهادهاى پاك و پاكيزه آنها در رحمهاى مادران حفظ شدند و آلوده به تيرگيهاى جاهليت نشدند و نه نژادشان در هم آميخت زيرا آنها را در موضعى قرار داد كه بالاترين درجه و شخصيت را داشتند. پس كسانى كه خزينه علم خدا و امين غيب و نگهبان اسرار و حجت او بر مردم و مفسر بيان خدايند جز چنين صفاتى را ندارند. حجت نيست مگر از نژاد آنها كه جايگزين پيامبر است به وسيله علمى كه به وراثت از پيامبر در مباحث نموده اگر مردم منكرش شوند سكوت مىكنند. آنچه در اختيار مردم از علم پيامبر است مقدار اندكى از علم آنها است. با اختلافى كه در همين مقدار كم دارند اگر مردم پيرو آنها شوند و اطاعت نمايند و به آنها چنگ زنند عدالت گسترده مىشود و اختلاف و نزاع از ميان مىرود و كارها استوار مىشود و دين ظاهر مىگردد و يقين جاى شك را مىگيرد كمتر مردم اقرار به او مىنمايند و پاس مقامش را دارند. بعد از درگذشت پيامبر6هيچ پيامبرى از دنيا نرفته مگر اينكه امت بعد از او اختلاف نمودهاند و اين اختلاف فقط از جهت
اختلاف در حجت به وجود آمده و رها كردن او.
گفت پس حجت را اين مشخصات چه لزومى دارد؟ فرمود گاه مورد پيروى و اقتدار قرار مىگيرد و از جانب او راهنمائىهاى لازم يكى پس از ديگرى مىشود اگر چيزى در دين ايجاد شد آنها را مطلع مىنمايد و اگر چيزى بيافزايند خبرشان مىدهد و اگر كم كنند بصير و مطلعشان مىگرداند.
پس آن مرد منكر گفت جهان را از چه چيز آفريد؟ فرمود: از هيچ. گفت چگونه از هيچ بوجود مىآيد؟ فرمود: اشياء از اين دو صورت خارج نيست يا از چيزى آفريده شد يا از هيچ. اگر از چيزى باشد بايد آن چيز با خدا وجود داشته باشد و قديم باشد. قديم هرگز پديده و حادث نمىگردد و نه بر او تغيير و فنا عارض مىشود و آن چيز يا بايد يك ماده واحد و يك رنگ فقط باشد. اين رنگهاى مختلف و عناصر بسيار موجود در جهان از كجا پيدا شده؟ مرگ از كجا آمده؟ اگر چيزى كه در جهان از او بوجود آمده زنده بود يا زندگى چگونه بوجود آمده اگر او مرده بود و نمىتواند از مرده و زندهاى كه پيوسته بودهاند، به وجود آمده باشد زيرا زنده كه پيوسته زنده باشد مرگ از او به وجود نمىآيد و نمىتواند مرده در حال مردگى قديم و ازلى باشد زيرا مرده را قدرت و بقائى نيست.
گفت پس از كجا قائل شدهاند كه اشياء ازلى و قديم است فرمود اين عقيده را كسانى دارند كه منكر آفريننده جهان هستند و پيامبران و دستوراتى كه آوردهاند تكذيب مىكنند و كتابهاى آسمانى را قصهسرائى ناميدهاند و براى خود مرامى مطابق ذوق و علاقه خويش تراشيدهاند.
با اينكه موجودات خود گواهى مىدهند بر آفريده شدن از گردش افلاك و آنچه در ميان آنها است كه هفت فلك است و حركت زمين و هر كس در روى آن است و تغيير زمان و اختلاف وقت و اتفاقاتى كه در جهان به وقوع مىپيوندد از افزايش و نقصان و مرگ و كهنگى كه تمام اينها موجب مىشود اقرار كنيم آنها داراى صانع و آفريننده حكيم و دانا است نمىبينى شيرينى تبديل به ترشى مىگردد و طعم خوشگوار تلخ مىشود و تازه كهنه مىگردد و تمام رهسپار جانب تغيير و فنا هستند.
گفت آفريننده جهان وقايع و حوادثى كه پيش مىآيد قبل از پيدايش نسبت به آنها اطلاع داشت فرمود علم او ازلى است آنچه مىدانسته آفريده است.
گفت ذات خدا از چند چيز جدا جداست يا از چند چيز به هم پيوسته فرمود شايسته جلال و ذات او نه اختلاف است و نه به هم پيوستگى زيرا چيزى كه داراى چند جزء است پراكنده و مختلف مىشود و چيزى كه قسمت قسمت است به هم پيوسته مىگردد در باره او نه مختلف صحيح است نه به هم پيوستگى و مؤتلف پرسيد پس خدا چگونه است؟ فرمود: يكتا است در ذات نه يكى باشد مثل يك عددى زيرا غير از او هر واحدى قابل تجزيه است اما ذات پروردگار يكتائى تجزيه ناپذير است كه شماره بردار نيست.
گفت به چه علت اين مخلوق را آفريد با اينكه احتياج نداشت و مجبور به آفرينش آنها نبود و نبايد كار بيهودهاى در مورد خلقت ما كرده باشد فرمود: براى اظهار حكمت و اجراى علم و تدبير خويش آفريد.
گفت چرا به همين جهان اكتفا نكرد كه ثواب و عقاب خود را در همين جا بدهد فرمود: اين جهان محل گرفتارى و جايگاه ثواب اندوزى و كسب رحمت است كه آميخته شده با بلاها و پر از شهوتها است در اينجا بندگان را مىآزمايد با فرمانبردارى نمىتواند جايگاه عمل محل جزا و پاداش باشد.
گفت اين هم از حكمت او بود كه براى خود دشمنى به وجود آورد با اينكه قبلا دشمنى نداشت شيطان را بنا به عقيده شما آفريد و او را بر بندگان خود مسلط كرد كه مردم را تشويق به مخالفت خدا مىكند و آنقدر به او قدرت داد مطابق عقيده شما كه مىتواند در دلهاى ايشان رسوخ نمايد و در آنها وسوسه كند و در باره خدا ايشان را به شك اندازد و از دين منحرفشان كند بطورى كه گروهى منكر خدا شوند و غير او را بپرستند چرا دشمن خدا را بر بندگان مسلط گردانيد و به او اجازه گمراه كردن ايشان را داد.
فرمود: اين دشمنى كه گفتى موجب زيان و دوستى سبب نفعى نمىگردد.
دشمنى نقص در ملك خدا به وجود نمىآورد و دوستيش موجب افزايشى نمىگردد.
از دشمنى مىترسند كه قدرتى داشته باشد كه موجب سود و زيان گردد اگر تصميم بگيرد، بتواند متصرف شود يا قدرت را از او سلب نمايد، اما شيطان را خدا آفريد تا او را بپرستد و به وحدانيتش اقرار نمايد. در همان موقع كه آفريد مىدانست چكاره خواهد شد. شيطان سالها با ملائكه به عبادت مشغول بود تا بالاخره به وسيله سجده بر آدم او را آزمايش كرد. شيطان از روى رشگ و حسد و بدبختى از سجده كردن امتناع نمود.
خداوند او را لعنت كرد و از ميان ملائكه خارجش نمود و ملعون و مطرود به زمين فرستادش. شيطان از آن موقع دشمن آدم و فرزندانش شد و قدرتى بر فرزندان آدم جز وسوسه و تشويق به كار بد ندارد با همان مخالفت و سرپيچى كه نمود باز اقرار به خدايى داشت.
گفت آيا سجده براى غير خدا صحيح است؟ فرمود: نه. گفت: پس چگونه خداوند ملائكه را دستور داد بر آدم سجده كنند؟ فرمود: كسى كه به امر و دستور خدا سجده كند او براى خدا است زيرا اطاعت فرمان او را نموده. پرسيد كهانت و جادوگرى از كجا به وجود آمد و چگونه خبر از آينده مىدهند؟ فرمود: كهانت در جاهليت بود هر موقعى كه فاصلهاى پيدا مىشود از عصر پيامبران كاهن شبيه حاكم و داور ميان مردم بود مسائل و وقايعى را كه نمىدانستند به او مراجعه مىكردند او نيز جريانهائى كه بعد به وجود مىآيد به آنها اطلاع مىداد، اين اطلاع كاهن از آينده به چند طريق پيدا مىشد.
تيز بينى و تيز هوشى و به خاطر خطور كردن و زيركى و گاهى بر دلش القاء مىشد، زيرا آنچه در روى زمين به وجود مىآيد شيطان مطلع است، آن را به كاهن مىرساند و وقايع اطراف و داخل منازل را به او مىگويد.
در مورد خبرهاى آسمانى شياطين مىرفتند در جاهائى كه چيزى به گوش آنها برسد در آن موقعى كه از استراق سمع ممنوع نبودند و هدف سنگهاى آسمانى قرار نمىگرفتند. علت اينكه از آنها جلوگيرى به عمل آمد تا روى زمين از اشخاص عملى شبيه وحى به وجود نيايد تا مسأله تشخيص پيامبر و نبوت بر مردم مشكل شود تا
حجت بر مردم ثابت گردد و اشتباهى به وجود نيايد.
شيطان يك كلمه از اخبار آسمان را در مورد حوادثى كه براى مردم پيش مىآمد مىشنيد آن را حفظ مىكرد، به زمين مىآمد و بر كاهن القاء مىنمود. از طرف خود كلماتى نيز به آن مىافزود، حق را به باطل مىآميخت. آنچه كاهن درست مىگفت از اطلاعاتى بود كه شيطان از آسمان گرفته بود و آنچه اشتباه مىكرد از مطالبى بود كه شيطان بر آن افزوده بود. از مواقعى كه شياطين از استراق سمع ممنوع شدند ديگر كهانت از ميان رفت. در اين زمان شيطانها به كاهنان وقايعى را كه مردم با يك ديگر گفتگو مىكنند و جريانهائى كه نقل مىكنند مىرسانند. گاهى نيز شياطين به يك ديگر وقايعى كه در جاهاى دور اتفاق افتاده از قبيل سرقت، قتل و يا گمشده مىگويند، آنها نيز مثل انسانها راستگو و دروغگو هستند.
گفت چگونه شيطانها به آسمان بالا مىروند با اينكه آنها نيز مثل مردم هستند در خلقت و جثه براى حضرت سليمان ساختمان مىساختند و كارهائى مىكردند كه انسانها از انجام آن عاجز بودند فرمود: براى سليمان غلظت يافته بودند چنانچه مسخر او نيز بودند اما آنها موجوداتى رقيق (گازى شكل) هستند غذاى آنها نسيم است به همان دليل مىتوانند بر آسمان صعود كنند براى استراق سمع با اينكه جسم سنگين نمىتواند بالا برود مگر با نردبان يا وسيلهاى ديگر[1].
گفت اصل سحر از چيست؟ ساحر چگونه قدرت پيدا كرده بر آن كارهائى كه مىگويند؟ فرمود: سحر چند نوع است: يك نوع مانند علم طب است.
همان طورى كه پزشكان براى هر دردى دوايى دارند، ساحران نيز براى هر صحت و آرامشى بلا و فتنهاى دارند و براى هر عافيت و سلامتى بيمارى و گرفتارى و براى
[1]از اين قسمت خبر استفاده مىشود كه مىتوان به كرات بالا با وسيله رفت چنانچه اين آيه قرآن نيز شاهد بر صعود به آسمانها و كرات است با وسيله.
يا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ إِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَنْ تَنْفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ فَانْفُذُوا لا تَنْفُذُونَ إِلَّا بِسُلْطانٍ
هر چيزى حيلهاى انديشيدهاند. نوع ديگرى تيز هوشى و سرعت عمل و شعبدهبازى و سبكبالى است. يك نوع هم استفاده از شياطينى كه با آنها ارتباط دارند.
گفت شياطين چگونه بر سحر اطلاع يافتهاند؟ فرمود: از همان راهى كه پزشكان به علم طب اطلاع يافتهاند. برخى از اطلاعات به وسيله تجربه پيدا شده و برخى علاج و دوا است.
پرسيد در باره آن دو ملك به نام هاروت و ماروت كه مردم مىگويند آن دو به اشخاص سحر مىآموزند چه مىفرمائيد؟ فرمود: آن دو وسيلهاى براى آزمايش و امتحان هستند. تسبيح آنها چنين است: هر كس امروز چنين كند، چنان خواهد شد.
اگر به وسيله فلان چيز معالجه كند، چنان مىشود. انواع سحر مىآموزند هر چه مىگويند اما آن دو ملك مىگويند ما براى شما آزمايش هستيم. آنچه زيانبخش براى شما است و سودى ندارد از ما نگيريد.
گفت آيا ساحر مىتواند به وسيله سحر انسان را به صورت سگ و الاغ يا چيز ديگر درآورد؟ فرمود: او ناتوانتر از اينها است و عاجزتر است از آنكه تغييرى در آفرينش خدا دهد. هر كس تركيب صورتى كه خدا قرار داده تغيير دهد شريك اوست در آفرينش. خداوند منزه است از اينكه شريكى داشته باشد.
اگر ساحر چنين قدرتى داشته باشد بايد بتواند امراض و ناراحتىها و سفيدى موى و فقر و تنگدستى را از خود برطرف نمايد. بزرگترين عمل ساحر سخنچينى است كه موجب جدائى دو دوست و علاقمند به يك ديگر مىشود و سبب خونريزى و خانه خرابى و رسوائى مىگردد. سخنچين بدترين فرد روى زمين است. نزديكترين سخن ساحران به درستى آن چيزهايى است كه به منزله طب است. ساحر شخصى را معالجه مىكند. از نزديكى با زنان خوددارى مىنمايد. پزشك او را بر خلاف اين معالجه مىكند خوب مىشود[1].
[1]با اينكه قسمتى از اين سؤالها مربوط به بخش خداشناسى نبود، اما از نظر توضيحات لازم و مفيدى كه داشت و در ضمن باز از يك جهت ارتباط به اين بخش پيدا مىكرد ذكر نموديم.
گفت چرا ميان فرزندان آدم بعضى با شخصيت هستند و برخى زبون و خوار؟
فرمود: شريف كسى است كه مطيع خدا باشد و پست كسى است كه معصيت او كند.
گفت مگر در ميان آنها بهتر و بدتر وجود ندارد؟ فرمود: برترى فقط با تقوى و پرهيزگارى است.
گفت شما مىگوييد فرزندان آدم همه در اصل مساوى هستند فقط به وسيله پرهيزگارى برترى مىجويند؟ فرمود: آرى اصل آفرينش خاك است. پدر آدم و مادر حوا يك خدا همه را آفريده و تمام بنده او هستند. از ميان فرزندان آدم گروهى كه نطفه پاك و بدنهاى ناآلوده داشتهاند انتخاب كرده و در صلب مردان و رحم زنان آنها را حفظ نموده از ميان اين گروه پيامبران و انبياء را برگزيده. آنها پاكترين افراد انسان هستند. اين كار را نه به آن جهت نموده كه از خدا طلبكار بودهاند و اما چون هنگام آفرينش مىدانسته كه آنها مطيع و فرمانبردار هستند و در عبادت برايش شريك نمىگيرند انتخابشان نموده. پس آنها نيز به واسطه اطاعت و بندگى به آن مقام و منزلت رسيدهاند.
اينها فقط داراى شرافت و برترى و موقعيت هستند، بقيه مردم برابرند. هر كس از خدا بپرهيزد او را گرامى مىدارد و هر كه مطيع باشد محبوب خداست و هر كه محبوب او باشد با آتش او را عذاب نمىكند.
گفت چرا خداوند همه مردم را مطيع و خداپرست نيافريد با اينكه قدرت چنين كارى را داشت. فرمود: اگر همه را مطيع مىآفريد ديگر ثواب و پاداشى نداشتند زيرا وقتى به اجبار اطاعت كنند و اطاعت از خود آنها سر نزند بهشت و جهنمى نخواهد بود ولى آنها را آفريد و دستور داد به اطاعت و از مخالفت باز داشت و پيامبران را راهنماى آنها قرار داد و بهانه را از ايشان قطع نمود به وسيله كتابهاى آسمانى تا اگر اطاعت كنند يا معصيت نمايند كار خود آنها باشد و با فرمانبردارى شايسته ثواب و با معصيت مستحق عذاب گردند.
گفت كار شايسته كه از انسان سرزند از خود اوست و كار بد نيز از خود او سر مىزند. فرمود: عمل شايسته را بنده خدا انجام مىدهد و خدا به آن امر كرده و عمل