بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 182

قيافه داشته باشد قادر است كه دو مرتبه باز گرداند آنها را مانند اول. گفت اين مطلب را توضيح بده. فرمود: روح در محل خود عقيم است. روح نيكوكار در جاى وسيع و روشنايى و روح بدكار در گرفتارى و ظلمت و بدن به صورت خاكى در مى‌آيد كه از آن آفريده شده و آنچه درنده و حيوانات خورده‌اند و پاره كرده‌اند تمامش در خاك محفوظ است. پيش كسى كه ذره‌اى از او پنهان نيست در ظلمات زمينى و تعداد و وزن تمام اشياء را مى‌داند خاك آدم‌هاى خوب مانند طلا است در خاك هنگام حشر كه رسيد باران شور مى‌بارد، زمين بارور مى‌شود بعد مانند مشك به حركت مى‌آيد.

خاك انسان مانند طلائى را كه به وسيله شستن خاك از درون آن جدا كنند، جدا مى‌شود و چنانچه كره از شير جدا مى‌گردد وقتى تكانش بدهند. خاك هر قالبى با اجازه خدا جمع مى‌شود و منتقل مى‌گردد به جايى كه روح در آنجا است و شكلها به اجازه خداوند مانند اول مى‌شود و روح در آنها مى‌دمد يك مرتبه به پا مى‌ايستد و هيچ در خود كم و كاستى نمى‌بيند.

گفت بفرمائيد مردم در روز قيامت عريان محشور مى‌شوند؟ فرمود: با كفنهايشان محشور مى‌گردند. گفت كفن از كجا مى‌آورند كه پوسيده و نابود شده است؟ فرمود: كسى كه زنده كند آنها را، كفن نيز براى آنها تجديد مى‌نمايد. گفت كسى كه بدون كفن مرده است؟ فرمود: خداوند عورت او را به وسيله آنچه بخواهد مى‌پوشاند.

گفت به صورت صف مى‌آيند؟ فرمود: آرى آنها صد و بيست هزار صف در عرض زمين هستند. گفت مگر اعمال را وزن نمى‌كنند؟ فرمود: نه، اعمال اجسام نيستند آنها صفت كارهاى مردم است، احتياج به وزن كسى دارد كه تعداد اشياء را نمى‌داند و سنگينى و سبكى آنها بر او پوشيده است، چيزى بر او مخفى نيست. گفت پس ميزان چيست؟ فرمود: عدالت. گفت پس معنى اين آيه در قرآن چيست‌فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ*فرمود: هر كس عملش برترى يابد.

گفت آيا آتش كافى نيست كه مردم را به آن عذاب نمايد و احتياج به مار و عقرب نباشد؟ فرمود: به وسيله مار و عقرب عذاب مى‌شوند كسانى كه خيال‌


صفحه 183

مى‌كرده‌اند اين موجودات آفريده خدا نيست و شريك خدا آنها را آفريده. خداوند در جهنم عقرب و مار را بر آنها مسلط مى‌كند تا سزاى انكار خويش را بيابند. گفت چگونه است كه مى‌گويند اهل بهشت نزديك به درختى مى‌شوند و ميوه‌اى مى‌چينند پس از خوردن باز درخت به حالت اول داراى ميوه است فرمود: آرى اين شبيه چراغ است كه يك نفر مى‌آيد و به وسيله آن چراغ ديگرى را روشن مى‌كند بدون اينكه از نور چراغ كم شود و دنيا پر از چراغ از همان چراغ مى‌شود. گفت مگر نمى‌خورند و نمى‌آشامند باز شما معتقد هستى كه قضاى حاجت ندارند. فرمود: آرى، چون غذاى آنها رقيق است و سنگينى ندارد به وسيله عرق در بدن دفع مى‌شود.

گفت چطور مى‌شود كه حوريه‌ها با هر چند مرتبه كه شوهرش با او نزديكى كند باز بكر است؟ فرمود: زيرا او از پاكى و پاكيزگى آفريده شد و هيچ عارضه‌اى او را نمى‌گيرد و آفتى بر او عارض نمى‌شود و چيزى در سوراخ او جريان ندارد و حيض آلوده‌اش نمى‌كند پس رحم به هم چسبيده است زيرا جز مجراى آلت مردى راه ديگرى ندارد. گفت پس او هفتاد حليه و زيور مى‌پوشد شوهرش از پشت اين هفتاد حلّه غفر ساق و بدنش را مى‌بيند؟ فرمود: آرى، همان طور كه شما پول را كه در آب صاف انداخته‌ايد و به اندازه يك نيزه عمق دارد مشاهده مى‌كنيد.

پرسيد چگونه اهل بهشت متنعّم به نعمت‌ها مى‌شوند يا اينكه هر كدام يا فرزند يا پدر و يا خويشاوند و يا مادر خود را از دست داده‌اند وقتى در بهشت آنها را نيابند بدون شك مى‌دانند در جهنم هستند ديگر نعمت بهشت چه لذتى براى آنها خواهد داشت با اينكه مى‌داند عزيزش در جهنم معذب است. فرمود: اهل علم گفته‌اند آنها فراموش مى‌كنند از اين خويشاوندان و بعضى مدعى هستند كه منتظر آمدن ايشانند و اميدوارند كه بين بهشت و جهنم باشند در اصحاب اعراف.

گفت بفرمائيد خورشيد كجا غايب مى‌شود؟ فرمود: بعضى از دانشمندان گفته‌اند وقتى سرازير شد پائين قبه فلك دور مى‌زند تا دل آسمان همين طور بالا مى‌رود تا باز پائين بيايد از جايى كه طلوع نموده. يعنى آن خورشيد غائب مى‌شود در سرزمينى تاريك و سياه سپس مى‌شكافد زمين را تا فرود مى‌آيد به جايگاه طلوعش‌


صفحه 184

سرگردان است تا اجازه طلوعش دهند و نورش هر روز از بين مى‌رود و نور ديگرى متجلى مى‌شود.

گفت كرسى بزرگتر است يا عرش؟ فرمود: هر چه خدا آفريده در دل كرسى است به جز عرش خدا كه بزرگتر از كرسى است و نمى‌تواند كرسى آن را احاطه نمايد.

گفت: آفرينش روز جلوتر است يا شب؟ فرمود: آرى، آفرينش روز قبل از شب است و خورشيد پيش از ماه است و زمين قبل از آسمان قبل از حوت و حوت در آب است و آب در سنگ مجوّفى است و سنگ بر شانه فرشته است و فرشته بر زمين است و زمين بر باد عقيم است و باد بر هوا و هوا را قدرت نگه مى‌دارد زير باد عقيم جز هوا و ظلمات چيزى نيست و نه پشت سر آن وسعى و نه تنگى و نه چيزى تصور مى‌شود. سپس كرسى را آفريد و او را پر از آسمانها و زمين كرد و كرسى بزرگترين چيزى است كه خدا خلق كرده، سپس عرش را آفريد و او را بزرگتر از كرسى قرار داد.

مناظره حضرت صادق7‌

هشام ابن حكم مى‌گويد مردى طبيعى خدمت حضرت صادق7آمد و سؤالاتى نمود از آن جمله پرسيد: چرا جايز نيست كه جهان را دو خدا باشد؟

حضرت صادق7در جواب او فرمود: اينكه گفتى دو خدا باشد خارج از دو صورت نيست. يا هر دو قديم و ازلى هستند يا هر دو ضعيف و يا اينكه يكى قوى است و ديگرى ضعيف، اگر هر دو قوى هستند چرا يكى ديگرى را دفع نمى‌كند تا به تنهائى تدبير جهان را نمايد در صورتى كه يكى قوى و ديگرى ضعيف باشد ثابت مى‌شود كه خدا يكتا است به واسطه عجز و ناتوانى كه در دومى فرض شد.

(با فرض ديگر) اگر بگوئى دو خدا است يا اين دو خدا از همه جهت با هم متفق هستند يا با يك ديگر از همه جهت فرق دارند (در صورتى كه از هر جهت با هم‌


صفحه 185

متفق باشند حتى از نظر وجود دو بودن صحيح نيست) اما اگر با يك ديگر فرق داشته باشند چون نظام و هماهنگى جهان را مشاهده مى‌كنيم از گردش افلاك و آمد و رفت شب و روز و خورشيد و ماه از اين نظام و هماهنگى كه تمام موجودات روى هدف و نظر خاصى آفريده شده‌اند و (در تمام جهان از ذرات كوچك و اتمها تا كرات بزرگ و كهكشانها) يك پيوستگى و ارتباط وجود دارد متوجه مى‌شويم كه نظم دهنده و نقشه پرداز و مدير يكى است.

از جهت ديگر در صورتى كه دو تا باشند مطابق گفته تو بايد بين آن دو يك فاصله باشد تا دو بودن درست شود بايد آن فاصله هم قديم باشد بنا به گفته تو خدايان سه مى‌شود اگر بگوئى سه خدا است طبق استدلالى كه براى تو كردم بايد دو فاصله بين آنها باشد و تعداد به پنج مى‌رسد. بالاخره تعدد و كثرت به بى‌نهايت مى‌رسد.

هشام گفت از جمله سؤالهاى او اين بود كه گفت چه دليل بر وجود او هست.

حضرت صادق7فرمود: اين موجودات شگفت‌انگيز و جهان بيكران كه گواهند بر اينكه صانعى آنها را پديد آورده مگر وقتى تو چشمت به يك ساختمان مجلل و آراسته بيفتد يقين نخواهى كرد كه آن را سازنده‌اى است گرچه سازنده آن ساختمان را مشاهده نكرده باشى و او را نديده باشى. گفت پس او چيست؟ فرمود: او چيزى بر خلاف چيزها وقتى مى‌گويم چيزى است توجه كن يك معنى ثابت مى‌شود و اينكه او چيزى است به معنى واقعى چيز بودن اما جسم و صورت نيست نه حس مى‌شود و نه درك مى‌گردد و با حواس پنجگانه درك نمى‌گردد خيال او را نمى‌يابد گذشت قرنها كم و كاستى در او به وجود نمى‌آورد و زمان در او تغييرى نمى‌دهد.

گفت پس شما مى‌گوئيد او سميع و بصير است. فرمود: سميع و بصير است مى‌شنود ولى نه با عضو مى‌بيند ولى بدون آلت بينايى به نفس خود مى‌شنود و مى‌بيند اينكه مى‌گويم به نفس خود مى‌شنود و مى‌بيند نه اين است كه او شى‌ء است و نفس شى‌ء ديگر چون تو از من مى‌پرسى و بايد طورى تعبير كنم كه بفهمى مى‌گويم با تمام ذات خود مى‌شنود باز نه اين كل و تمامى را كه گفتم جزء و بعض باشد. مى‌خواهم به‌


صفحه 186

تو بفهمانم تعبير از من است منظورم جز اين نيست كه خدا سميع و بصير و عالم و خبير است بدون اينكه اختلافى در ذات و يا اختلاف در معنى پيدا كند.

باز پرسيد پس او چيست؟ حضرت صادق7فرمود: او پروردگار و معبود است او اللَّه است از گفتن اللَّه منظورم اثبات الف لام و لاه نيست منظورم كسى است كه خالق اشياء و سازنده آنها است. اين حروف بر او دلالت دارد، او يك معنى است به نام اللَّه و رحمان و رحيم و عزيز و ساير نامهايش كه ناميده شده او معبود بزرگ و عزيز است.

گفت هر چه به وهم ما درآيد و برايش يك معنى در نظر بگيريم مخلوق است.

امام صادق (ع) فرمود: اگر آن طور كه تو مى‌گوئى صحيح باشد اعتقاد به توحيد از ما برداشته شده، زيرا ما مكلف نيستيم معتقد شويم چيزى را كه معنى نداشته باشد و غير موهوم باشد ولى ما مى‌گوئيم هر چيزى كه با حواس تصور شود و درك گردد و بتواند حواس ما برايش حد و اندازه‌اى بسازد و در وهم و خيال ما درآيد مخلوق است‌[1].

چاره‌اى نداريم از اينكه براى اشياء و موجودات صانعى ثابت كنيم منزه از دو جهت ناستوده، جهت اول: نبودن (خدا هست) زيرا نبودن عدم و نيستى است.

جهت دوم: تشبيه (خدا به هيچ چيز شباهت ندارد) او را منزه مى‌دانيم از اينكه شبيه يكى از مخلوقات باشد، زيرا شباهت داشتن به چيزى، از صفات مخلوق است كه از چند چيز تركيب و تأليف يافته‌اند، راهى نيست جز اينكه براى اين موجودات و پديده‌ها سازنده و آفريننده‌اى معتقد باشيم كه مثل آنها نباشد زيرا چيزى كه مثل آنها باشد داراى اين صفات خواهد بود تأليف و تركيب و حدوث (سابقه نبودن و بعد هست شدن) و تغيير حال از كوچكى به بزرگى و سياهى به سفيدى و نيرو به ضعف و

[1]سئوال‌كننده از سؤالهاى مكرر خود در مورد اينكه خدا چيست و جوابهاى امام چنين درك مى‌كند كه ذات خدا را مى‌تواند تصور نمايد. به همين جهت مى‌گويد پس هر چه تصور شود مخلوق است. امام7در جواب او مى‌فرمايد: خدا ذاتى است كه فقط ما مى‌توانيم بگوئيم هست اما نه شبيه ديگر موجودات بيش از اين راهى براى درك او نداريم.


صفحه 187

حالات ديگرى كه موجود است در مخلوقات و احتياجى به اثبات آن نداريم.

گفت شما نيز او را محدود كردى چون وجودش را ثابت كردى. حضرت صادق فرمود: من او را محدود نكردم (كه مى‌گويم چنين و چنان است و كيفيت برايش ثابت كنم) فقط وجودش را اثبات نمودم (كه هست) زيرا حد فاصل و درجه‌اى بين اثبات و نفى وجود ندارد[1].

گفت آيا خدا داراى ماهيت و شخصيت و حقيقت است؟ فرمود: آرى، زيرا چيزى وجود نخواهد داشت مگر اينكه داراى شخصيت و ماهيت باشد.

گفت پس داراى كيفيت نيز هست؟ فرمود: نه، كيفيت يك حالت و چگونگى است كه مربوط به صفت است (نه حقيقت ذات) و هر چه كيفيت داشت بايد احاطه شود و به تصور درآيد به ناچار بايد خدا را خارج از دو حد تعطيل و تشبيه نمود زيرا كسى كه بگويد نيست منكر او شده و خدائيش را نپذيرفته (حد تعطيل) و هر كس او را تشبيه به ديگرى نمايد وجودش را داراى صفت مخلوقات نموده كه آنها شايسته خدائى نيستند.

بايد ذاتى را اثبات نمود كه داراى كيفيت نيست هيچ كس و هيچ چيز شايسته چنين ذاتى نيست و با او شركت ندارد. ذاتى كه نمى‌توان او را احاطه نمود و جز خود خدا كسى از كنه او مطلع نيست.

گفت پس موجودات را به دست خويش ساخته و پرداخته است. حضرت صادق7فرمود: او بزرگتر از آن است كه اشياء را با دست و شخصا بسازد زيرا اين كار از مختصات مخلوقات است كه اشياء نزد آنها نمى‌آيند مگر اينكه آنها را تحصيل نمايد و بياورند. خدا داراى اراده كامل و مثبت است، هر چه بخواهد انجام مى‌دهد (بدون مباشرت و مداخله نفسى).

گفت پس او هم خشنود مى‌شود و هم خشم مى‌گيرد. فرمود: آرى، اما نه آن طور كه مردم خشنودى و خشم دارند زيرا خوشحالى و خشم در انسان تغيير به وجود

[1]يا بايد گفت هست يا نيست.


صفحه 188

مى‌آورد (در خوشحالى چهره‌اش بشاش و در خشم گرفته و عبوس و خونهايش به جوش آمده، رگها متورم مى‌شود) و اين اختصاص به مخلوق عاجز و نيازمند دارد.

خدا بزرگ و عزيز و بخشنده است، نيازى به مخلوق خود ندارد، تمام جهانيان به او نيازمندند. آفرينش را آفريد بى‌آنكه احتياجى به آفريدن آنها داشته باشد و بى‌آنكه از كسى اقتباس نمايد يا طرح آن را از ديگرى فرا گيرد.

گفت پس معنى‌الرَّحْمنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوى‌چيست؟ فرمود: خداوند خود را چنين ستوده او بر عرش تسلط دارد و از آفريده‌ها جداست، نه اينكه بر روى عرش قرار گرفته باشد و عرش او را در بر داشته باشد. ما مى‌گوئيم او نگهدار عرش و حامل آن است و هم در مورد آيه‌وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‌آنچه خداوند در مورد عرش و كرسى فرموده قبول داريم ولى ذات مقدسش را منزه مى‌دانيم از اينكه عرش و كرسى جا و مكانش باشد و محتاج به جا و مكان يا چيز ديگرى از مخلوقات خود شود بلكه آفرينش به او نيازمند است.

سائل پرسيد چه فرق است بين اينكه دست‌هاى خود را به آسمان بلند كنيد يا به طرف زمين پائين بياوريد؟ حضرت صادق7فرمود: اين كار در علم و قدرت و احاطه خدا مساوى است ولى او خود به اوليائش دستور داده كه دستهايشان را به آسمان بلند كنند جانب عرش، زيرا عرش معدن روزى است پس ما آنچه قرآن ثابت كرده پذيرفته‌ايم و اخبار از پيامبر اكرم6آنجا كه مى‌فرمايد

ارفعوا ايديكم الله الله عز و جل‌

دستهاى خود را به جانب خدا بلند كنيد و تمام امت بر اين وضع اتفاق دارند[1].

از كتاب غرر سيد مرتضى رضى الله عنه نقل شده كه جعد بن درهم در شيشه مقدارى خاك و آب ريخت بعد كرمها و جانورانى پديد آمد، به ياران خود گفت من اينها را آفريده‌ام چون من وسيله وجود آنها شده‌ام.

[1]بقيه سؤال مربوط به اثبات انبياء است كه عينا قبلا ترجمه شده است و اين خبر جزئى از خبر سابق است و اضافه بعضى از نسخه‌ها را از جهت اختصار صرف نظر كرديم.


صفحه 189

اين خبر به حضرت صادق7رسيد. فرمود: بگويد تعداد آنها چقدر است و چند عدد آن نر و چند عدد ماده است؟ اگر او به وجود آورده وزن هر كدام چه اندازه است و دستور دهد او كه به اين صورت آنها را درآورده به صورت ديگرى درآيند. نتوانست جواب بگويد، فرار كرد.

مناقب ابن شهر آشوب يونس در حديث خود نقل مى‌كند كه ابن ابى العوجاء از حضرت صادق7پرسيد به چه جهت بيماريهاى مختلف موجب مرگ است؟ بعضى به ناراحتيهاى شكم و بعضى با سل مى‌ميرند؟ امام7فرمود: اگر يك علت فقط موجب مرگ مى‌شد مردم آسوده بودند تا همان علت و بيمارى به خصوص پيدا شود، خداوند خواست كه مردم در هر حال اطمينان به خود نداشته باشند. پرسيد چرا دل انسان متمايل سبزه است بيشتر از مقدارى كه تمايل به چيزهاى ديگر دارد؟

فرمود: چون دل را خداوند سبز آفريده (يعنى منبع معروف كه تعبير و تفسير سبز است) و هر چيزى كه متمايل به هم شكل خويش است.

روايت شده كه وقتى خدمت حضرت صادق7رسيد امام پرسيد اسم تو چيست؟ ابن ابى العوجاء جوابى نداد. امام رو به جانب ديگران كرد. ابن ابى العوجاء برگشت نزد ياران خود پرسيد چه شد؟ گفت اولين سؤالى كه كرد بسيار بد بود. از نام من پرسيد اگر مى‌گفتم عبد الكريم است مى‌پرسيد آن كريم كيست كه تو بنده او هستى؟ يا بايد اقرار به خدا مى‌كردم و يا بايد اظهار چيزى را مى‌كردم كه پنهان داشته‌ام. گفتند برويم. ابن ابى العوجاء كه رفت حضرت صادق7فرمود: ابن ابى العوجاء پيش دوستان خود برگشت. در حالى كه مغلوب شده بود و ذلت مغلوب شدن در چهره‌اش آشكار بود يكى از آنها گفت اين استدلالى است كه باطل را از ميان برمى‌دارد، راست گفته اگر اميد ثواب و ترس از عقاب نباشد مردم همه مساوى هستند، ولى اگر برگشت جهان به ثواب و عقاب برسد ما هلاك‌شده‌ايم.