بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 19

6رسيده از ايشان نيز چيزهائى شنيده بودند تورات و صحف ابراهيم را قرائت كرده بودند و از كتب گذشته اطلاعاتى داشتند. پس از درگذشت پيامبر اسلام6جوياى جانشينى آن حضرت شدند و مدعى بودند كه هيچ پيامبرى از دنيا نمى‌رود مگر اينكه جانشينى از نزديكترين خويشاوندان خود دارد كه به امر رهبرى بعد از او مى‌پردازد بسيار با مقام و جليل القدر.

يكى از آنها به ديگرى گفت جانشين پيامبر اسلام را مى‌شناسى گفت نه، مگر با همان صفاتى كه در تورات از او هست كه او اصلح و مصفر (جلو سرش مو ندارد و گرسنه است)[1]او نزديكترين مردم به پيامبر است وقتى وارد مدينه شدند و از مردم جوياى جانشينى پيامبر گرديدند آنها را راهنمائى به ابا بكر نمودند. پس از مشاهده ابا بكر گفتند اين شخص جانشين او نيست. پرسيدند چه نسبتى با پيامبر6دارى؟ گفت من يكى از افراد قبيله او هستم و او همسر دختر من عايشه است.

گفتند نسبت ديگرى هم دارى گفت نه؟ گفتند اين خويشاوندى لازم نيست گفتند حالا بگو خدايت كجا است گفت بر فراز هفت آسمان. گفتند غير از اين اطلاع ديگرى هم دارى گفت نه. گفتند ما را به داناتر از خود معرفى نما تو آن شخصى كه در تورات به نام وصى حضرت محمد6توصيف شده و جانشين اوست نيستى. ابا بكر از گفتار آنها در خشم شد و تصميم كيفرشان را گرفت بعد آنها را پيش عمر فرستاد چون مى‌دانست اگر پيش عمر چنين حرفى را بزنند او به آنها حمله خواهد كرد. آن دو از عمر پرسيدند تو چه خويشاوندى با پيامبر دارى گفت من از قبيله او هستم و او شوهر دخترم حفصه است پرسيدند ديگر نسبتى دارى گفت نه.

گفتند اين قرابت لازم نيست و اين صفتى نيست كه در تورات مى‌يابيم بعد گفت خدايت كجا است؟ گفت بر فراز هفت آسمان گفتند جز اين چيزى دارى بگوئى‌

[1]در ذيل خبر خود مجلسى مصفر را به گرسنه و نيازمند معنى كرده مى‌توان زرد چهره نيز گفت.


صفحه 20

گفت نه گفتند ما را به داناتر از خود معرفى كن آن دو را راهنمائى پيش على7نمود همين كه خدمت آن مولى رسيدند يكى از آنها به ديگرى گفت اين همان كسى است كه در تورات ذكر شده كه وصى اين پيامبر است و خليفه او و شوهر دخترش مى‌باشد و پدر دو سبط و قائم بحق پس از اوست.

پرسيدند شما چه نسبت با پيامبر دارى گفت او برادر من و من وارث و وصى او هستم و اولين كسى كه به او ايمان آورده و همسر دختر اويم گفتند اين خويشاوندى افتخار آفرين است و قرابت نزديك اين همان صفات ثابت در تورات است حالا بگو ببينم خدايت كجاست؟ فرمود اگر مايليد بگويم به صورتى كه زمان پيامبر شما بوده و اگر مى‌خواهيد به آن طور كه در زمان پيامبر ما است جواب بدهم. گفتند به آن طور كه زمان پيامبر ما موسى7بوده على7فرمود چهار فرشته از مشرق و مغرب و از آسمان و از زمين آمدند و بهم رسيدند فرشته مشرق به مغربى گفت از كجا مى‌آئى گفت از نزد خدايم فرشته مغربى به مشرقى گفت تو از كجا مى‌آئى گفت از نزد خدايم فرشته آسمانى به فرشته زمينى گفت تو از كجا مى‌آئى گفت از جانب خدايم فرشته زمينى به فرشته آسمانى گفت تو از كجا مى‌آئى گفت از نزد خدايم.

فرمود اين چيزى بود كه در زمان پيامبر شما موسى7بود اما آنچه در زمان پيامبر ما است گفتار خداوند است در قرآن كريم‌ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى‌ ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‌ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا.

آن دو يهودى گفتند چرا آن دو تو را بجاى خود قرار نداده‌اند به آن خدائى كه تورات را بر موسى نازل كرده تو جانشين واقعى پيامبرى صفات تو را در كتاب خود مى‌يابيم و در عبادتگاههاى خود مى‌خوانيم تو شايسته‌ترى به اين مقام كه از تو گرفته‌اند. فرمود پيش افتاده‌اند و تأخير انداخته‌اند حساب آنها در دست خدا است آنها را نگه مى‌دارند و مى‌پرسند.

غيبت نعمانى صفحه 53.


صفحه 21

ابى ايوب مؤدب از پدر خود كه موّدب يكى از فرزندان جعفر بن محمد7بود گفت پس از درگذشت پيامبر6مردى از اولاد داود كه يهودى مذهب بود وارد مدينه شد و ديد بازارها بسته است پرسيد چه خبر است؟

گفته شد پيامبر6از دنيا رفته.

آن مرد گفت همان روزى كه در كتاب ما ذكر شده از دنيا رفت. پرسيد مردم كجا هستند گفتند در مسجد. وارد مسجد شد ديد ابو بكر و عمر و عثمان و عبد الرحمن بن عوف و ابو عبيده جراح و گروه ديگرى مسجد را پر كرده‌اند گفت اجازه دهيد من هم وارد شوم و مرا ببريد پيش جانشين پيامبرتان او را پيش ابا بكر آوردند گفت من مردى يهودى از اولاد حضرت داودم چهار سؤال دارم اگر جواب بدهى مسلمان مى‌شوم گفتند مختصرى صبر كن در اين موقع على7از يك درب وارد مسجد شد گفتند برو پيش اين جوان. يهودى نزديك على7رفته گفت تو على بن ابى طالبى.

فرمود تو فلان بن داود هستى گفت بلى. على7دست او را گرفته پيش ابو بكر آورد. گفت من از اينها چهار سؤال كردم مرا به شما راهنمائى كردند كه از تو بپرسم فرمود بپرس. گفت اولين حرفى كه خداوند در شب معراج با پيامبرتان صحبت كرد چه بود كه نزد پروردگار خود برگشت و بگو كدام فرشته بود كه مزاحم پيامبرتان شد و به او سلام نكرد و از آن چهار نفرى كه مالك از طبقات جهنم سر برداشت و با پيامبر شما صحبت كردند مرا مطلع نما بگو منبر شما كجاى بهشت است؟

على7فرمود اولين سخنى كه خدا با پيامبرمان گفت اين بودآمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ‌گفت منظورم اين نبود فرمود پس اين گفته پيامبر6‌وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللَّهِ‌گفت منظورم اين نبود فرمود بگذار همين طور پوشيده باشد.

يهودى گفت مگر تو آن شخص نيستى؟! على7فرمود حالا كه دست بر نمى‌دارى وقتى پيامبر اكرم6از نزد خداوند برگشت و حجاب‌ها برداشته مى‌شد قبل از اينكه برسد به مقام جبرئيل فرشته‌اى او را صدا زده گفت‌


صفحه 22

احمد! فرمود آرى گفت خدايت به تو سلام مى‌رساند و مى‌گويد سلام برسان برسيد ولى آن فرشته توضيح داد آن سيد ولى على بن ابى طالب7يهودى گفت و الله راست مى‌گوئى من اين مطلب را در كتاب پدرم ديدم.

على7فرمود اما فرشته‌اى كه مزاحم پيامبر6شد ملك الموت بود كه از پيش ستمگرى از ستمگران زمان مى‌آمد كه سخن ناشايستى بر زبان آورده بود و آن فرشته براى خدا خشمگين بود به پيامبر ما برخورد كرد ولى او را نشناخت جبرئيل گفت ملك الموت! اين رسول الله و حبيب الله6است برگشت خدمت ايشان و پوزش خواست و گفت براى خدا خشمگين شدم و تو را نشناختم. پيامبر6عذر او را پذيرفت اما آن چهار نفرى كه مالك سرپوش جهنم از روى آنها برداشت جريان چنين بود كه پيامبر اكرم6به مالك دوزخ رسيد با اينكه مالك تا آن وقت لبخند نزده بود جبرئيل به او گفت مالك اين نبى رحمت است مالك تبسمى نمود در صورت پيامبر6فرمود به جبرئيل به او بگو يك سرپوش از جهنم بردارد سرپوش برداشت قابيل، نمرود، فرعون و هامان ديده شدند آنها گفتند يا محمد6از خدايت بخواه ما را به دنيا برگرداند تا اعمال صالح انجام دهيم جبرئيل خشمگين شد و با يك پر از پرهاى خود زد و سرپوش را بجاى خود نهاد فرمود اما نبى پيامبر6بايد بدانى كه جاى پيامبر6در جنّت عدن است و آن بهشتى است كه خداوند به دست خود آفريده و با او دوازده نفر از اوصيايش هستند و بالاى آن قبه‌اى است بنام رضوان و بالاى قبه رضوان منزلى است بنام وسيله كه در بهشت جايى شبيه آن نيست همان منبر رسول الله6است.

يهودى گفت راست گفتى قسم به خدا همين در كتاب داود است كه پيشينيان يكايك به ديگرى به ارث گذاشته‌اند تا به من رسيده و من مى‌گويم لا اله الا الله محمد رسول الله و اوست همان كسى كه مژده به آن موسى داده و گواهى مى‌دهم كه‌


صفحه 23

عالم اين امت و وصى پيامبر6هستى امير المؤمنين7به او دستورات دينى را آموخت.

در كتاب روضة صفحه 137 و فضائل صفحه 178 نقل مى‌كند از انس بن مالك كه گفت روزى مردى يهودى در خلافت ابا بكر آمد و گفت من مايلم با خليفه پيامبر6ملاقات كنم او را پيش ابا بكر آوردند و يهودى گفت تو خليفه پيامبرى جواب داد آرى مگر نمى‌بينى در جايگاه او نشسته‌ام و در محراب اويم.

يهودى گفت اگر راست مى‌گوئى من چند سؤال از تو دارم. ابا بكر پاسخ داد هر چه مايلى بپرس.

يهودى گفت بگو چه چيز براى خدا نيست و چه چيز نزد خداوند نيست و از چه چيز خدا اطلاع ندارد. ابا بكر با پرخاش گفت اين سؤالهاى كفار است و مسلمانان مى‌خواستند مرد يهودى را بكشند در ميان آنها ابن عباس حضور داشت به ابا بكر گفت كمى صبر كن و دست از كشتن بازدار.

ابا بكر گفت نمى‌بينى چه سؤالهائى مى‌كند. ابن عباس گفت اگر مى‌توانيد جواب بدهيد و گر نه او را خارج كنيد هر جا مايل است برود مرد يهودى را بيرون كردند او مى‌گفت خدا لعنت كند كسانى را كه جاى ديگرى را غصب نموده‌اند به واسطه عدم اطلاع مى‌خواهند آدم كشى كنند كه خداوند چنين عملى را حرام كرده آن مرد در حال رفتن مى‌گفت مردم اسلام از ميان رفت مگر جواب سؤال را بدهند. كجا است پيامبر و كجا است خليفه پيامبر6.

ابن عباس از پى او رفت و به او گفت بيا برويم در نزد خزينه علم پيامبر به منزل على بن ابى طالب7اما ابا بكر و مسلمانان از پى يهودى براه افتادند و در بين راه به او رسيدند او را گرفته پيش امير المؤمنين7آوردند پس از كسب اجازه وارد شدند و گروهى از مردم نيز به همراه آنها ازدحام كرده بودند بعضى گريه و بعضى مى‌خنديدند.

ابا بكر گفت يا ابا الحسن اين يهودى از مسائل كفرآميز سؤال مى‌كند امام7فرمود چه سؤال مى‌كردى يهودى گفت اگر سؤال كنم همان كارى كه اينها


صفحه 24

كردند مى‌كنى؟ فرمود مى‌خواستند چه كار كنند گفت مى‌خواستند خون مرا بريزند فرمود اين حرف را رها كن سؤالت را بنما. گفت سؤال مرا نمى‌تواند پاسخ دهد مگر پيامبر يا وصى پيامبر فرمود هر چه مايلى بپرس يهودى گفت بگو چه چيز خداوند ندارد و چه چيز نزد خدا نيست و چه چيز را خدا نمى‌داند على7فرمود من هم شرطى با تو دارم. پرسيد چه شرط فرمود شهادت به‌

لا اله الا الله محمد رسول الله‌

به من بدهى گفت بسيار خوب آقاى من فرمود اما آنچه براى خدا نيست رفيق و فرزند است يهودى گفت صحيح است مولاى من! فرمود اما اينكه چه چيز نزد خدا نيست ظلم است گفت صحيح است و امّا آنچه خدا نمى‌داند خداوند براى خود شريك و وزيرى نمى‌داند و او بر هر چيزى توانا است. در اين موقع يهودى گفت دست خود را بياور من گواهى به لا اله الا الله و محمد رسول الله مى‌دهم و اينكه تو خليفه واقعى پيامبر و وصى او و وارث علم اويى خداوند جزاى خير به تو در اسلام عنايت كند.

مردم صدا به ضجه بلند كردند و ابا بكر گفت اى اندوه‌زدا و اى ناراحتى برطرف نما يا على گفتند پس از اين جريان ابا بكر بر منبر رفت و گفت اقيلونى اقيلونى اقيلونى لست بخيركم و على فيكم مرا رها كنيد رهايم نمائيد دست از من برداريد من بهترين شما نيستم در حالى كه على ميان شما است عمر پيش او رفت و گفت دست از اين حرفها بردار ما تو را پسنديده‌ايم براى خود و او را از منبر به زير آوردند اين خبر را براى على7آوردند.


صفحه 25

بخش دوم استدلالى ديگر از امير المؤمنين7با يكى از يهودان با ذكر معجزات پيامبر اكرم6‌

در احتجاج صفحه 111 تا 120 از موسى بن جعفر7نقل مى‌كند كه مردى يهودى از شام كه تورات و انجيل و زبور و صحف انبياء را خوانده بود و اطلاعاتى از استدلالهاى آنها داشت وارد مجلسى شد كه اصحاب پيامبر6در آن حضور داشتند على بن ابى طالب7نيز بود و ابن عباس و ابو معبد جهنى. گفت اى امت محمد هيچ مقام و منزلتى را براى پيامبرى وانگذاشتيد جز اينكه تمام آنها را براى پيامبر خود ادعا كرديد آيا پاسخ سؤالهاى مرا مى‌دهيد؟

مردم از او روى برگردانيدند. اما على7فرمود آرى خداوند هيچ درجه‌اى به پيامبر و فضيلتى براى رسولى نداده مگر اينكه تمام آنها را در پيامبر ما جمع كرده و به آن جناب چند برابر افزونتر بخشيده يهودى گفت تو جواب مرا مى‌دهى فرمود آرى امروز از فضائل پيامبر6به مقدارى نقل مى‌كنم كه موجب روشنى چشم مؤمنين شود و ترديد كسانى كه در فضائل آن جناب مشكوك بودند برطرف گردد وقتى فضيلتى از خود نقل مى‌كرد مى‌فرمود افتخار نمى‌كنم. من اكنون فضائل آن جناب را تذكر مى‌دهم بدون اينكه خرده‌گيرى به انبياء داشته باشم ولى سپاسگزارم خداوند را به واسطه آنچه به او عنايت فرموده مانند تمام فضائلى كه به انبياء داده و


صفحه 26

مقامات ديگرى به ايشان اختصاص داده است و آن جناب را بر انبياء فضيلت بخشيده.

يهودى گفت من اينك سؤال مى‌كنم خود را آماده جواب كن فرمود بگو گفت خداوند ملائكه را به سجده آدم مأمور كرد آيا چنين مقامى را به ايشان داده فرمود آرى آنچه در باره آدم گفتى چنين است اگر ملائكه آدم را سجده كردند سجده آنها سجده عبادت نبود كه آدم را در مقابل خدا بپرستند ولى با اين سجده به فضيلت آدم اعتراف نمودند كه مورد رحمت خدا قرار گرفته به حضرت محمد6از اين بهتر عنايت شد خداوند در جبروت خود بر او صلوات فرستاد با تمام ملائكه و مؤمنين نيز موظف شدند كه بر او صلوات فرستند اين مقامى است بالاتر.

يهودى گفت خداوند پس از انجام خطا توبه آدم را پذيرفت. فرمود صحيح است اما به حضرت محمد6بالاتر از اين مقام را داده‌اند بدون اينكه گناهى از او سر بزند. خداوند در قرآن كريم مى‌فرمايدلِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَهرگز حضرت محمد6با گناه وارد قيامت نخواهد شد و نه از او در باره گناهى بازخواست خواهند كرد.

يهودى گفت ادريس را خداوند به مقام عالى رسانيد و از تحفه‌هاى بهشت پس از مرگ به او خورانيد. على7فرمود صحيح است به حضرت محمد بهتر از او عنايت شده خداوند در باره آن جناب مى‌فرمايدوَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ‌همين مقام و رفعت كافى است اگر ادريس را پس از مرگ از تحفه‌هاى بهشت خورانيدند به حضرت محمد6در زمان حيات در همين دنيا تحفه دادند هنگامى كه از گرسنگى به خود مى‌پيچيد. جبرئيل برايش جامى از بهشت آورد كه در آن تحفه‌اى بود. جام و تحفه در دست او شروع به تهليل خدا كرد و تسبيح و تكبير و حمد خدا را نمودند. جام را يكى از اهل بيت پيامبر گرفت همان تهليل و تكبير را ادامه داد اما يكى از اصحاب كه خواست بگيرد جبرئيل جام را گرفت و عرض كرد اين تحفه را ميل بفرمائيد كه از بهشت است خداوند به شما عنايت نموده و جز پيامبر يا وصى او نمى‌تواند بخورد آن جناب ميل كرد ما نيز با ايشان خورديم هم اكنون من مزه شيرين آن را در ذائقه خود درك مى‌كنم.