بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 216

قبل از بيست روز پاك شوند اگر پاك نشد بعد از بيست روز غسل مى‌كنند و خود را بر حذر مى‌دارند و عمل مستحاضه را انجام مى‌دهند.

شراب عبارت است از هر چيزى كه كم آن مست مى‌كند زيادش نيز حرام است.

هر درنده كه چنگال دارد و هر پرنده كه پنگال دارد، خوردنش حرام است.

طحال حرام است چون خون است و جرّى و مار ماهى و طافى و هر نوع ماهى كه فلس نداشته باشد خوردن آن حرام است‌[1].

گناهان كبيره حرام است و آنها عبارت است از شرك به خداى عزيز و كشتن نفسى كه خدا حرام نموده و عقوق والدين و فرار از جنگ و خوردن مال يتيم و رباخوارى بعد از گواهى و نسبت زنا دادن به زنان پاك دامن بعد از اين گناهان زنا و لواط و خوردن حرام و كم فروشى در پيمانه و ترازو و قمار و شهادت به دروغ و يأس از رحمت خدا و ايمنى از مكر خدا و نااميدى از رحمت پروردگار و ترك كمك به مظلومين و اعتماد به ستمكاران و قسم دروغ و زشت و حبس حقوق مردم بدون تنگدستى و به كار بردن كبر و بزرگ منشى و دروغ و اسراف و تبذير و خيانت و سبك شمردن حج و جنگ با اولياى خدا و لهو و لعبى كه انسان را از ذكر خدا باز دارد مكروه است مانند غنا و تار زدن و اصرار بر گناهان صغيره. سپس فرمود: در اين مقدار مايه‌ايست براى رسانيدن مردمان پارسا به هدف مكتبى خود.

شيخ صدوق رحمة الله عليه مى‌فرمايد: گناهان كبيره، هفت قسم است. بعد از اين هفت قسم هر گناهى كبيره است نسبت به گناه كوچكتر از خود و صغيره است نسبت به گناه بزرگتر از خود. اين تفسير فرمايش امام صادق7است. در اين حديث كه بعد از آن هفت قسم كبائر ديگرى را ذكر فرموده‌

و لا قوة الا بالله.

اجزاء خبر در بخش‌هاى مربوط به خود توضيح و تشريح شده است.

[1]جرى يا جريت نوعى ماهى نهرى است معروف به جنكليس در مصر به نام اژدهاى درياست. استخوانى جز استخوان سر و ستون فقرات ندارد. طافى يك نوع ماهى است كه در آب مى‌ميرد بالا مى‌آيد و معلوم مى‌شود. زمير نوعى ماهى است كه پشت او خار دارد، بيشتر در آب شيرين زندگى مى‌كند.


صفحه 217

بخش پانزدهم احتجاج اصحاب امام صادق7با مخالفين‌

اختصاص: ابن ابى عمير گفت: ابو حنيفه به ابى جعفر مؤمن طاق گفت: نظر تو در باره سه طلاقه نمودن چيست؟ مؤمن طاق گفت آيا بر خلاف كتاب خدا و سنت پيامبر6است؟ ابو حنيفه جواب داد آرى. گفت صحيح نيست.

ابو حنيفه گفت چرا صحيح نباشد؟ گفت چون ازدواج يك قرارداد در مسير اطاعت خداست، هرگز با معصيت از هم گسيخته نمى‌شود. وقتى ازدواج در مسير معصيت جايز نباشد، طلاق نيز در اين مسير جايز نيست و در تجويز چنين كارى طعنه زدن به خداى عزيز است در دستوراتش و به پيامبر6در سنّتش، چون وقتى عمل بر خلاف كتاب و سنت بود معنى ندارد، ما خود مى‌گوئيم هر كس خلاف كتاب و سنت نمايد به اجبار بايد به كتاب و سنت وادار نمود.

ابو حنيفه گفت علما چنين كارى را تجويز نموده‌اند مؤمن طاق در جوابش گفت عالم نيست كسى كه به بنده اجازه معصيت بدهد و راه شيطان را در دين خدا تجويز نمايد. عالمى بزرگتر از كتاب و سنت نيست چرا شما به بنده اجازه مى‌دهيد جمع بين سه طلاق در يك وقت بنمايد ولى اجازه نمى‌دهيد جمع بين نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء نمايد و در اين تجويز تعطيل كتاب خدا و از ميان بردن سنت پيامبر است. خداوند در قرآن كريم مى‌فرمايدوَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ‌.

اينك بگو ببينم ابا حنيفه! چه مى‌گوئى در باره مردى كه بگويد زن من به سنّت‌


صفحه 218

شيطان طلاق داده شده است؟ آيا چنين طلاقى جايز است يا نه؟ ابو حنيفه گفت اين بر خلاف سنت است، زنش طلاق داده شده است، اما معصيت خدا را كرده. مؤمن طاق گفت پس اين شبيه آن است كه بگوئيم وقتى خلاف سنت خدا نمود عمل به سنت شيطان نموده و هر كه پيرو شيطان باشد او بر ملت شيطان است و نصيبى از دين خدا ندارد.

ابو حنيفه گفت چنين كسى عمر بن خطاب است كه او از بهترين پيشوايان مسلمين است.

عمر گفت خداوند عزيز در مورد طلاق براى شما مهلت قرار داد و فاصله انداخت ولى شما عجله نموديد و فرصت را از دست داديد، ما هم اين عجله شما را پذيرفتيم.

مؤمن طاق گفت عمر وارد به احكام دين نبود. ابو حنيفه گفت به چه دليل؟

مؤمن جواب داد چه دليلى بياورم كه تو نمى‌پذيرى. اولين مرتبه گفت شخص جنب نماز نخواند اگر آب پيدا نكرد گرچه يك سال طول بكشد، امت اسلامى بر خلاف اين عمل مى‌كنند. ابو كيف عائذى پيش عمر آمد و گفت يا امير المؤمنين من به مسافرت رفتم، حالا برگشته‌ام زنم ازدواج كرده. او در جواب گفت اگر با زنت همبستر شده، زن اوست ولى اگر همبستر نشده زن تو است. اين حكمى است كه كسى قائل نيست و امت بر خلاف آن هستند.

و در مورد زنى كه چهار سال بود شوهرش به مسافرت رفته بود اجازه داد در صورت تمايل ازدواج كند اما امت بر خلاف اين دستورند كه هرگز نمى‌تواند ازدواج نمايد مگر گواهان بر مرگ او گواهى دهند يا گواهى به طلاقش بدهند، و هم دستور داد هفت نفر از يمنى‌ها را به جرم كشتن يك نفر بكشند و گفت اگر نبود رويه‌اى كه اهل صنعا دارند همه را به واسطه اين يك نفر مى‌كشتم، با اينكه امت بر خلاف چنين دستورى عمل مى‌كند.

زن آبستنى پيش او آوردند كه گواهان بر زناكارى او شهادت داده بودند، دستور داد او را سنگسار نمايند. على7فرمود: بر فرض تو بتوانى آن زن را رجم‌


صفحه 219

كنى چه اختيارى در مورد بچه شكمش دارى؟ فرمود: مگر نمى‌دانى كه قلم از او برداشته شده تا صحّت يابد؟ عمر گفت لولا على لهلك عمر.

هم او نمى‌دانست كلاله چيست. از پيامبر اكرم6پرسيد، آن جناب برايش توضيح داد باز نفهميد. از دخترش حفصه خواست كه از پيامبر اكرم6بپرسد، وقتى حفصه پرسيد آن جناب فرمود پدرت از تو خواسته و به تو دستور داده؟ گفت آرى، فرمود: پدر تو اين مطلب را نخواهد فهميد تا بميرد.

كسى كه اين كلاله را نداند چگونه احكام دين را مى‌داند؟

توضيح: سيد رضى در كتاب فصول مى‌نويسد فضال بن حسن بن فضال كوفى از محلى گذشت كه ابو حنيفه براى عده‌اى احكام فقهى و حديث خود را مى‌گفت تا بنويسند.

فضال به دوست خود گفت به خدا سوگند از اينجا رد نخواهم شد مگر اينكه ابو حنيفه را شرمنده كنم دوست او در پاسخ گفت تو ابو حنيفه را مى‌شناسى و زبان آورى او را مى‌دانى؟ گفت اين سخنان را رها كن مگر استدلال كافرى بر مؤمن تفوق و برترى پيدا خواهد كرد. در اين هنگام نزديك ابو حنيفه رفت و سلام كرد. ابو حنيفه و حاضران جواب سلام او را دادند.

گفت يا ابا حنيفه خدا رحمتت كند. من برادرى دارم كه معتقد است بهترين مردم پس از پيامبر6، على بن ابى طالب است اما من مى‌گويم ابا بكر بهترين مردم و پس از او عمر بهترين فرد است، آيا نظر شما چيست؟

مدتى سر به زير انداخت سپس سر برداشت و گفت در مقام و فخر آنها نسبت به پيامبر اكرم6همين بس كه آن دو همبستر پيامبر در قبر او هستند چه دليلى واضح‌تر از اين مى‌خواهى؟ فضال گفت من اين استدلال را براى او كردم.

گفت به خدا قسم اگر محل متعلق به پيامبر6است و آنها حقى در آن محل نداشته باشند به پيامبر اكرم6ظلم كرده‌اند كه بدون حق آنجا دفن شده‌اند و اگر محل متعلق به آن دو بوده كه به پيامبر اكرم6‌


صفحه 220

بخشيده‌اند باز خطا كرده و كار خوبى نكرده‌اند كه از بخشش خود برگشته‌اند و محلى را كه بخشيده‌اند باز خود تصرف نموده‌اند.

ابو حنيفه ساعتى سر به زير انداخت. آنگاه گفت نه مال شخصى پيامبر6بوده و نه مال آن دو ولى آن دو به مناسبت حق دخترانشان عايشه و حفصه استحقاق اين دفن را پيدا كرده‌اند. فضال گفت اين حرف را هم برايش گفتم او در جواب من گفت خودت مى‌دانى كه پيامبر6وقتى از دنيا رفت نه زن داشت وقتى محاسبه مى‌كنيم به هر كدام از آن زنان 72/ 1 مى‌رسد و اين يك نهم از يك هشتم به اندازه يك وجب در يك وجب مى‌شود، چگونه آن دو بيش از يك مقدار معلوم متصرف شده‌اند؟ ضمنا چه شد كه حفصه و عايشه ارث از پيامبر6مى‌برند ولى فاطمه زهرا3دخترش نبايد ارث ببرد؟

ابو حنيفه فرياد زد مردم اين مرد را دور كنيد از من كه او رافضى خبيث است.

مناظره سيد حميرى‌

از مطالبى كه شيخ رحمة الله عليه نقل كرده اين است كه حارث بن عبد الله ربعى گفت من در حضور منصور دوانيقى بودم روزى كه در پل بزرگ بود و سوّار قاضى نيز حضور داشت، سيد حميرى اين قصيده خود را مى‌خواند:

ان الا له الذى لا شى‌ء يشبهه‌

أتاكم الملك للدنيا و للدين‌

أتاكم الله ملكا لا زوال له‌

حتى يقاد إليكم صاحب الصين‌

و صاحب الهند مأخوذ برمته‌

و صاحب الترك محبوس على هون‌

قصيده خود را تمام كرد. منصور از ذكر فتوحات خود در اين قصيده خوشحال بود. سوّار گفت اين مرد يا امير المؤمنين به خدا قسم بر خلاف عقيده قبلى خود شعر مى‌گويد. خدا را سوگند اين‌ها معتقد به محبت ديگران هستند و عداوت شما را در دل مى‌پرورانند. سيد حميرى گفت به خدا قسم او دروغ مى‌گويد من در مدح تو


صفحه 221

راستگويم اين سخنان او از حسد سرچشمه مى‌گيرد. من دلباخته شما و دوستدار اهل بيتم و در خون من از پدر و مادرم به ارث رسيده، اما اين سوّار و فاميلش دشمن شما بوده‌اند در جاهليت و اسلام خداوند بر پيامبر اكرم6در مورد اين خانواده او اين آيه را نازل نموده‌إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ‌منصور گفت راست مى‌گوئى؟ سوّار گفت يا امير المؤمنين او معتقد به رجعت است و شيخين را سبّ مى‌كند و نسبت‌هاى زشت مى‌دهد به آنها سيد گفت اما مسأله رجعت من از روى قرآن به آن معتقد شده‌ام كه مى‌فرمايدوَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ‌در آيه ديگر مى‌فرمايدوَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداًمى‌فهميم از اين دو آيه كه دو نوع حشر وجود دارد يك نوع حشر عمومى و يك حشر خصوصى. و در اين آيه مى‌فرمايدرَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى‌ خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ‌و مى‌فرمايدفَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ‌و فرموده است‌أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ‌اين گواهى قرآن است. پيامبر اكرم6نيز مى‌فرمايد

يحشر المتكبرون في صور الذر يوم القيامة

متكبران به صورت ذره‌ها در قيامت محشور مى‌شوند و فرموده است‌

لم يجر في بنى اسرائيل شى‌ء الا و يكون في امتى مثله حتى الخسف و المسخ و القذف‌

و حذيفه گفته است بعيد نيست كه گروه زيادى از اين امت به صورت ميمون و خوك مسخ شوند. پس اعتقاد من به رجعت از چيزهايى است كه قرآن حاكى از آن و سنت پيامبر شاهد است. من معتقدم خداوند اين سوّار را به دنيا برمى‌گرداند به صورت ميمون يا خوك يا ذرّه، زيرا او مردى ستمگر و متكبّر و كافر است. منصور خنديد. سيد اين اشعار را سرود:

جاءت سوّارا ابا شمله‌

عند الامام الحاكم العادل‌

فقال قولا خطلا كله‌

عند الورى الحافى و الناعل‌

و بان للمنصور صدقى كما

قد بان كذب الانوك الجاهل‌


صفحه 222

منصور گفت او را واگذار. سيد حميرى گفت يا امير المؤمنين او اول شروع كرده و شروع‌كننده ظالم‌تر است. او دست بكشد تا من نيز دست بكشم، از ريختن آبروى من خوددارى كند تا من نيز خوددارى كنم. منصور به سوّار گفت سيد حميرى سخن منصفانه‌اى گفت، دست از او بردار تا سيد هم از تو دست بردارد.


صفحه 223

بخش شانزدهم احتجاج‌هاى موسى بن جعفر7با ارباب مذاهب و خلفاء و بعضى از مسائل مشكل علمى‌

توحيد صدوق عليه الرحمة. هشام بن حكم از يكى از جاثليق‌هاى نصرانى كه هفتاد سال عمر خود را به نصرانيت گذرانده بود به نام بريهه نقل كرد كه در جستجوى اسلام بود و مى‌خواست كسى را بيابد كه بتواند برايش استدلال نمايد از كتابهاى خودشان و عيسى مسيح را با امتيازاتش بشناسد. با اين خصوصيت حتى بين نصرانيان و مسلمانان و يهودان و مجوس نيز مشهور شده بود، بطورى كه نصرانيان به او افتخار مى‌كردند و مى‌گفتند اگر در دين نصرانيت جز بريهه عالمى نباشد همان يك نفر ما را كافى است. اما در عين حال مردى حق طلب و جوياى اسلام بود. زنى به همراه داشت كه او را خدمت مى‌نمود و سالها با او بود. بريهه به آن زن صفت نصرانيت و دلائل پوشالى آنها را گوشزد كرده بود و او در اين زمينه اطلاعى داشت.

ولى بر خلاف عقيده خود مطلب را مى‌پوشاند اما پيوسته از رهبران مسلمانان و صلحا و دانشمندان و اهل استدلال مى‌پرسيد و از رهبر هر گروهى سؤالاتى مى‌كرد. اما آنچه مى‌جست پيدا نمى‌كرد و مى‌گفت اگر اينها رهبران واقعى باشند بايد از واقعيتها اطلاعاتى داشته باشند. بالاخره مذهب تشيع را براى او توصيف نمودند و هشام بن حكم را براى اين منظور ستودند.

يونس بن عبد الرحمن گفت هشام بن حكم برايم نقل كرد كه روزى من در درب‌