شيطان طلاق داده شده است؟ آيا چنين طلاقى جايز است يا نه؟ ابو حنيفه گفت اين بر خلاف سنت است، زنش طلاق داده شده است، اما معصيت خدا را كرده. مؤمن طاق گفت پس اين شبيه آن است كه بگوئيم وقتى خلاف سنت خدا نمود عمل به سنت شيطان نموده و هر كه پيرو شيطان باشد او بر ملت شيطان است و نصيبى از دين خدا ندارد.
ابو حنيفه گفت چنين كسى عمر بن خطاب است كه او از بهترين پيشوايان مسلمين است.
عمر گفت خداوند عزيز در مورد طلاق براى شما مهلت قرار داد و فاصله انداخت ولى شما عجله نموديد و فرصت را از دست داديد، ما هم اين عجله شما را پذيرفتيم.
مؤمن طاق گفت عمر وارد به احكام دين نبود. ابو حنيفه گفت به چه دليل؟
مؤمن جواب داد چه دليلى بياورم كه تو نمىپذيرى. اولين مرتبه گفت شخص جنب نماز نخواند اگر آب پيدا نكرد گرچه يك سال طول بكشد، امت اسلامى بر خلاف اين عمل مىكنند. ابو كيف عائذى پيش عمر آمد و گفت يا امير المؤمنين من به مسافرت رفتم، حالا برگشتهام زنم ازدواج كرده. او در جواب گفت اگر با زنت همبستر شده، زن اوست ولى اگر همبستر نشده زن تو است. اين حكمى است كه كسى قائل نيست و امت بر خلاف آن هستند.
و در مورد زنى كه چهار سال بود شوهرش به مسافرت رفته بود اجازه داد در صورت تمايل ازدواج كند اما امت بر خلاف اين دستورند كه هرگز نمىتواند ازدواج نمايد مگر گواهان بر مرگ او گواهى دهند يا گواهى به طلاقش بدهند، و هم دستور داد هفت نفر از يمنىها را به جرم كشتن يك نفر بكشند و گفت اگر نبود رويهاى كه اهل صنعا دارند همه را به واسطه اين يك نفر مىكشتم، با اينكه امت بر خلاف چنين دستورى عمل مىكند.
زن آبستنى پيش او آوردند كه گواهان بر زناكارى او شهادت داده بودند، دستور داد او را سنگسار نمايند. على7فرمود: بر فرض تو بتوانى آن زن را رجم
كنى چه اختيارى در مورد بچه شكمش دارى؟ فرمود: مگر نمىدانى كه قلم از او برداشته شده تا صحّت يابد؟ عمر گفت لولا على لهلك عمر.
هم او نمىدانست كلاله چيست. از پيامبر اكرم6پرسيد، آن جناب برايش توضيح داد باز نفهميد. از دخترش حفصه خواست كه از پيامبر اكرم6بپرسد، وقتى حفصه پرسيد آن جناب فرمود پدرت از تو خواسته و به تو دستور داده؟ گفت آرى، فرمود: پدر تو اين مطلب را نخواهد فهميد تا بميرد.
كسى كه اين كلاله را نداند چگونه احكام دين را مىداند؟
توضيح: سيد رضى در كتاب فصول مىنويسد فضال بن حسن بن فضال كوفى از محلى گذشت كه ابو حنيفه براى عدهاى احكام فقهى و حديث خود را مىگفت تا بنويسند.
فضال به دوست خود گفت به خدا سوگند از اينجا رد نخواهم شد مگر اينكه ابو حنيفه را شرمنده كنم دوست او در پاسخ گفت تو ابو حنيفه را مىشناسى و زبان آورى او را مىدانى؟ گفت اين سخنان را رها كن مگر استدلال كافرى بر مؤمن تفوق و برترى پيدا خواهد كرد. در اين هنگام نزديك ابو حنيفه رفت و سلام كرد. ابو حنيفه و حاضران جواب سلام او را دادند.
گفت يا ابا حنيفه خدا رحمتت كند. من برادرى دارم كه معتقد است بهترين مردم پس از پيامبر6، على بن ابى طالب است اما من مىگويم ابا بكر بهترين مردم و پس از او عمر بهترين فرد است، آيا نظر شما چيست؟
مدتى سر به زير انداخت سپس سر برداشت و گفت در مقام و فخر آنها نسبت به پيامبر اكرم6همين بس كه آن دو همبستر پيامبر در قبر او هستند چه دليلى واضحتر از اين مىخواهى؟ فضال گفت من اين استدلال را براى او كردم.
گفت به خدا قسم اگر محل متعلق به پيامبر6است و آنها حقى در آن محل نداشته باشند به پيامبر اكرم6ظلم كردهاند كه بدون حق آنجا دفن شدهاند و اگر محل متعلق به آن دو بوده كه به پيامبر اكرم6
بخشيدهاند باز خطا كرده و كار خوبى نكردهاند كه از بخشش خود برگشتهاند و محلى را كه بخشيدهاند باز خود تصرف نمودهاند.
ابو حنيفه ساعتى سر به زير انداخت. آنگاه گفت نه مال شخصى پيامبر6بوده و نه مال آن دو ولى آن دو به مناسبت حق دخترانشان عايشه و حفصه استحقاق اين دفن را پيدا كردهاند. فضال گفت اين حرف را هم برايش گفتم او در جواب من گفت خودت مىدانى كه پيامبر6وقتى از دنيا رفت نه زن داشت وقتى محاسبه مىكنيم به هر كدام از آن زنان 72/ 1 مىرسد و اين يك نهم از يك هشتم به اندازه يك وجب در يك وجب مىشود، چگونه آن دو بيش از يك مقدار معلوم متصرف شدهاند؟ ضمنا چه شد كه حفصه و عايشه ارث از پيامبر6مىبرند ولى فاطمه زهرا3دخترش نبايد ارث ببرد؟
ابو حنيفه فرياد زد مردم اين مرد را دور كنيد از من كه او رافضى خبيث است.
مناظره سيد حميرى
از مطالبى كه شيخ رحمة الله عليه نقل كرده اين است كه حارث بن عبد الله ربعى گفت من در حضور منصور دوانيقى بودم روزى كه در پل بزرگ بود و سوّار قاضى نيز حضور داشت، سيد حميرى اين قصيده خود را مىخواند:
ان الا له الذى لا شىء يشبهه
أتاكم الملك للدنيا و للدين
أتاكم الله ملكا لا زوال له
حتى يقاد إليكم صاحب الصين
و صاحب الهند مأخوذ برمته
و صاحب الترك محبوس على هون
قصيده خود را تمام كرد. منصور از ذكر فتوحات خود در اين قصيده خوشحال بود. سوّار گفت اين مرد يا امير المؤمنين به خدا قسم بر خلاف عقيده قبلى خود شعر مىگويد. خدا را سوگند اينها معتقد به محبت ديگران هستند و عداوت شما را در دل مىپرورانند. سيد حميرى گفت به خدا قسم او دروغ مىگويد من در مدح تو
راستگويم اين سخنان او از حسد سرچشمه مىگيرد. من دلباخته شما و دوستدار اهل بيتم و در خون من از پدر و مادرم به ارث رسيده، اما اين سوّار و فاميلش دشمن شما بودهاند در جاهليت و اسلام خداوند بر پيامبر اكرم6در مورد اين خانواده او اين آيه را نازل نمودهإِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَمنصور گفت راست مىگوئى؟ سوّار گفت يا امير المؤمنين او معتقد به رجعت است و شيخين را سبّ مىكند و نسبتهاى زشت مىدهد به آنها سيد گفت اما مسأله رجعت من از روى قرآن به آن معتقد شدهام كه مىفرمايدوَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَدر آيه ديگر مىفرمايدوَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداًمىفهميم از اين دو آيه كه دو نوع حشر وجود دارد يك نوع حشر عمومى و يك حشر خصوصى. و در اين آيه مىفرمايدرَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍو مىفرمايدفَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُو فرموده استأَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْاين گواهى قرآن است. پيامبر اكرم6نيز مىفرمايد
يحشر المتكبرون في صور الذر يوم القيامة
متكبران به صورت ذرهها در قيامت محشور مىشوند و فرموده است
لم يجر في بنى اسرائيل شىء الا و يكون في امتى مثله حتى الخسف و المسخ و القذف
و حذيفه گفته است بعيد نيست كه گروه زيادى از اين امت به صورت ميمون و خوك مسخ شوند. پس اعتقاد من به رجعت از چيزهايى است كه قرآن حاكى از آن و سنت پيامبر شاهد است. من معتقدم خداوند اين سوّار را به دنيا برمىگرداند به صورت ميمون يا خوك يا ذرّه، زيرا او مردى ستمگر و متكبّر و كافر است. منصور خنديد. سيد اين اشعار را سرود:
جاءت سوّارا ابا شمله
عند الامام الحاكم العادل
فقال قولا خطلا كله
عند الورى الحافى و الناعل
و بان للمنصور صدقى كما
قد بان كذب الانوك الجاهل
منصور گفت او را واگذار. سيد حميرى گفت يا امير المؤمنين او اول شروع كرده و شروعكننده ظالمتر است. او دست بكشد تا من نيز دست بكشم، از ريختن آبروى من خوددارى كند تا من نيز خوددارى كنم. منصور به سوّار گفت سيد حميرى سخن منصفانهاى گفت، دست از او بردار تا سيد هم از تو دست بردارد.
بخش شانزدهم احتجاجهاى موسى بن جعفر7با ارباب مذاهب و خلفاء و بعضى از مسائل مشكل علمى
توحيد صدوق عليه الرحمة. هشام بن حكم از يكى از جاثليقهاى نصرانى كه هفتاد سال عمر خود را به نصرانيت گذرانده بود به نام بريهه نقل كرد كه در جستجوى اسلام بود و مىخواست كسى را بيابد كه بتواند برايش استدلال نمايد از كتابهاى خودشان و عيسى مسيح را با امتيازاتش بشناسد. با اين خصوصيت حتى بين نصرانيان و مسلمانان و يهودان و مجوس نيز مشهور شده بود، بطورى كه نصرانيان به او افتخار مىكردند و مىگفتند اگر در دين نصرانيت جز بريهه عالمى نباشد همان يك نفر ما را كافى است. اما در عين حال مردى حق طلب و جوياى اسلام بود. زنى به همراه داشت كه او را خدمت مىنمود و سالها با او بود. بريهه به آن زن صفت نصرانيت و دلائل پوشالى آنها را گوشزد كرده بود و او در اين زمينه اطلاعى داشت.
ولى بر خلاف عقيده خود مطلب را مىپوشاند اما پيوسته از رهبران مسلمانان و صلحا و دانشمندان و اهل استدلال مىپرسيد و از رهبر هر گروهى سؤالاتى مىكرد. اما آنچه مىجست پيدا نمىكرد و مىگفت اگر اينها رهبران واقعى باشند بايد از واقعيتها اطلاعاتى داشته باشند. بالاخره مذهب تشيع را براى او توصيف نمودند و هشام بن حكم را براى اين منظور ستودند.
يونس بن عبد الرحمن گفت هشام بن حكم برايم نقل كرد كه روزى من در درب
دكان خود در كرخ نشسته بودم. چند نفر هم پيش من قرآن مىخواندند ناگاه گروهى از نصرانيان را ديدم كه دانشمندان متعددى، از قسيس گرفته تا ديگران ميان آنها بود.
در حدود صد نفر لباسهاى سياه داشتند با كلاههاى مخصوص نصرانيت. بريهه جاثليق اكبر نيز به همراه آنها بود. اطراف دكان مرا احاطه نمودند و يك صندلى مخصوص براى بريهه گذاشتند. روى آن نشست. بقيه اسقفها و رهبانان بر عصاى خود تكيه نموده، ايستادند با همان كلاههاى مخصوص.
بريهه گفت كسى نمانده از مسلمانان كه من با او مناظره نكرده باشم از دانشمندان مطّلع؟ ولى هيچ كدام چيزى نداشتهاند آمدهام با تو مناظره كنم در باره اسلام. هشام گفت اگر مىخواهى من معجزهاى بكنم مانند عيسى مسيح يا شبيه او كه هرگز از من بر نمىآيد او روحى پاك و نيالوده داشت. بسيار ارجمند بود و داراى معجزاتى بزرگ و دلائلى آشكار. بريهه گفت از سخن و بيان توصيف تو خوشم آمد.
اما اگر منظورت بحث و استدلال است اشكالى ندارد، اينك من حاضرم. بريهه در پاسخ گفت آرى بگو ببينم پيامبر شما چه نسبتى با عيسى مسيح دارد از نظر خويشاوندى جسمى؟ هشام گفت او پسر عموى جد مادرى عيسى است، زيرا عيسى از فرزندان اسحاق است و حضرت محمد6از فرزندان اسماعيل.
بريهه گفت چرا او را نسبت به پدرش مىدهى؟ هشام در پاسخ گفت كه اگر مايلى آن نسبتى كه به نظر شما دارد آن را بگويم. مايلى نسبتى كه به عقيده ما دارد آن را توضيح دهم؟ بريهه گفت نسبتى كه به نظر ما دارد بگو. بريهه خيال مىكرد اگر آن نسبت را توضيح دهد هشام را مغلوب مىكند. به همين جهت چنين درخواستى را كرد. هشام گفت بسيار خوب.
مىگويند عيسى قديم است از قديم. در چنين صورتى كداميك پدر است و كداميك پسر؟
بريهه: آن يكى كه به زمين آمد پسر است و پسر پيامبر از طرف پدر است.
هشام: پدر موقعيت بيشترى از پسر دارد چون آفرينش از پدر است.
بريهه: آفرينش آفريده پدر و آفريده فرزندند.
هشام: چه اشكالى دارد كه هر دو پائين بيايند چنانچه با هم آفريدهاند.
بريهه: چگونه شريك هستند با اينكه يك شىء واحدند.
هشام: پس در اسم با هم اجتماع دارند.
بريهه: اين سخن از روى نادانى است.
هشام: اتفاقا سخنى صحيح و درست است.
بريهه: پسر متصل به پدر است.
هشام: برعكس پسر جدا از پدر است.
بريهه: اين كه جدا باشد خلاف معمول مردم است.
هشام: اگر معمول مردم را شاهد و دليل بر ادعاى خود بگيريم من در اين مناظره تو را مغلوب كردهام زيرا معلوم مردم اينست كه پدر وجود دارد قبل از پسر اين معمول را تو قبول دارى؟
بريهه: خير چنين چيزى را نمىپذيرم.
هشام: پس چرا معمول مردم را گواهى مىگيرى در صورتى كه آن را قبول ندارى.
بريهه: پدر و پسر دو اسم است در قدرت قديم.
هشام: هر دو اسم قديم هستند مانند خود پدر و پسر.
بريهه: نه اسمها محدث و آفريدهاند.
هشام: در صورتى كه اين اسمها را پسر آفريده باشد تو پدر را پسر ناميدهاى (چون آفريدگار اسمها است و پسر را پدر اما اگر پدر اين اسمها را آفريده باشد پس او پدر است و پسر هم پدر است در اينجا ابن و پسرى وجود ندارد.
بريهه: پسر اسم روح است وقتى به زمين نزول مىكند.
هشام: پسر وقتى به زمين نيامده چه اسم دارد؟
بريهه: اسم او پسر است چه فرود آيد چه فرود نيايد.
هشام: پس قبل از فرود آمدن اين روح هر دو يكى هستند يا اسم آنها دو تا است.
بريهه: يك روح است.
هشام: مىپذيرى كه بعضى از آن روح ابن باشد و قسمتى از آن اب.