بخش شانزدهم احتجاجهاى موسى بن جعفر7با ارباب مذاهب و خلفاء و بعضى از مسائل مشكل علمى
توحيد صدوق عليه الرحمة. هشام بن حكم از يكى از جاثليقهاى نصرانى كه هفتاد سال عمر خود را به نصرانيت گذرانده بود به نام بريهه نقل كرد كه در جستجوى اسلام بود و مىخواست كسى را بيابد كه بتواند برايش استدلال نمايد از كتابهاى خودشان و عيسى مسيح را با امتيازاتش بشناسد. با اين خصوصيت حتى بين نصرانيان و مسلمانان و يهودان و مجوس نيز مشهور شده بود، بطورى كه نصرانيان به او افتخار مىكردند و مىگفتند اگر در دين نصرانيت جز بريهه عالمى نباشد همان يك نفر ما را كافى است. اما در عين حال مردى حق طلب و جوياى اسلام بود. زنى به همراه داشت كه او را خدمت مىنمود و سالها با او بود. بريهه به آن زن صفت نصرانيت و دلائل پوشالى آنها را گوشزد كرده بود و او در اين زمينه اطلاعى داشت.
ولى بر خلاف عقيده خود مطلب را مىپوشاند اما پيوسته از رهبران مسلمانان و صلحا و دانشمندان و اهل استدلال مىپرسيد و از رهبر هر گروهى سؤالاتى مىكرد. اما آنچه مىجست پيدا نمىكرد و مىگفت اگر اينها رهبران واقعى باشند بايد از واقعيتها اطلاعاتى داشته باشند. بالاخره مذهب تشيع را براى او توصيف نمودند و هشام بن حكم را براى اين منظور ستودند.
يونس بن عبد الرحمن گفت هشام بن حكم برايم نقل كرد كه روزى من در درب
دكان خود در كرخ نشسته بودم. چند نفر هم پيش من قرآن مىخواندند ناگاه گروهى از نصرانيان را ديدم كه دانشمندان متعددى، از قسيس گرفته تا ديگران ميان آنها بود.
در حدود صد نفر لباسهاى سياه داشتند با كلاههاى مخصوص نصرانيت. بريهه جاثليق اكبر نيز به همراه آنها بود. اطراف دكان مرا احاطه نمودند و يك صندلى مخصوص براى بريهه گذاشتند. روى آن نشست. بقيه اسقفها و رهبانان بر عصاى خود تكيه نموده، ايستادند با همان كلاههاى مخصوص.
بريهه گفت كسى نمانده از مسلمانان كه من با او مناظره نكرده باشم از دانشمندان مطّلع؟ ولى هيچ كدام چيزى نداشتهاند آمدهام با تو مناظره كنم در باره اسلام. هشام گفت اگر مىخواهى من معجزهاى بكنم مانند عيسى مسيح يا شبيه او كه هرگز از من بر نمىآيد او روحى پاك و نيالوده داشت. بسيار ارجمند بود و داراى معجزاتى بزرگ و دلائلى آشكار. بريهه گفت از سخن و بيان توصيف تو خوشم آمد.
اما اگر منظورت بحث و استدلال است اشكالى ندارد، اينك من حاضرم. بريهه در پاسخ گفت آرى بگو ببينم پيامبر شما چه نسبتى با عيسى مسيح دارد از نظر خويشاوندى جسمى؟ هشام گفت او پسر عموى جد مادرى عيسى است، زيرا عيسى از فرزندان اسحاق است و حضرت محمد6از فرزندان اسماعيل.
بريهه گفت چرا او را نسبت به پدرش مىدهى؟ هشام در پاسخ گفت كه اگر مايلى آن نسبتى كه به نظر شما دارد آن را بگويم. مايلى نسبتى كه به عقيده ما دارد آن را توضيح دهم؟ بريهه گفت نسبتى كه به نظر ما دارد بگو. بريهه خيال مىكرد اگر آن نسبت را توضيح دهد هشام را مغلوب مىكند. به همين جهت چنين درخواستى را كرد. هشام گفت بسيار خوب.
مىگويند عيسى قديم است از قديم. در چنين صورتى كداميك پدر است و كداميك پسر؟
بريهه: آن يكى كه به زمين آمد پسر است و پسر پيامبر از طرف پدر است.
هشام: پدر موقعيت بيشترى از پسر دارد چون آفرينش از پدر است.
بريهه: آفرينش آفريده پدر و آفريده فرزندند.
هشام: چه اشكالى دارد كه هر دو پائين بيايند چنانچه با هم آفريدهاند.
بريهه: چگونه شريك هستند با اينكه يك شىء واحدند.
هشام: پس در اسم با هم اجتماع دارند.
بريهه: اين سخن از روى نادانى است.
هشام: اتفاقا سخنى صحيح و درست است.
بريهه: پسر متصل به پدر است.
هشام: برعكس پسر جدا از پدر است.
بريهه: اين كه جدا باشد خلاف معمول مردم است.
هشام: اگر معمول مردم را شاهد و دليل بر ادعاى خود بگيريم من در اين مناظره تو را مغلوب كردهام زيرا معلوم مردم اينست كه پدر وجود دارد قبل از پسر اين معمول را تو قبول دارى؟
بريهه: خير چنين چيزى را نمىپذيرم.
هشام: پس چرا معمول مردم را گواهى مىگيرى در صورتى كه آن را قبول ندارى.
بريهه: پدر و پسر دو اسم است در قدرت قديم.
هشام: هر دو اسم قديم هستند مانند خود پدر و پسر.
بريهه: نه اسمها محدث و آفريدهاند.
هشام: در صورتى كه اين اسمها را پسر آفريده باشد تو پدر را پسر ناميدهاى (چون آفريدگار اسمها است و پسر را پدر اما اگر پدر اين اسمها را آفريده باشد پس او پدر است و پسر هم پدر است در اينجا ابن و پسرى وجود ندارد.
بريهه: پسر اسم روح است وقتى به زمين نزول مىكند.
هشام: پسر وقتى به زمين نيامده چه اسم دارد؟
بريهه: اسم او پسر است چه فرود آيد چه فرود نيايد.
هشام: پس قبل از فرود آمدن اين روح هر دو يكى هستند يا اسم آنها دو تا است.
بريهه: يك روح است.
هشام: مىپذيرى كه بعضى از آن روح ابن باشد و قسمتى از آن اب.
بريهه: نه، زيرا اسم پدر و پسر مربوط به يك چيز است.
هشام: پس پسر پدر پدر است و پدر پدر پسر در نتيجه پدر و پسر يكى هستند.
اسقفهاى نصرانى به زبان خود به بريهه گفتند: تا كنون چنين گير نكرده بودى حركت كن برويم.
بريهه متحير شد بالاخره از جاى حركت كرد تا برود ولى هشام دامن او را گرفت و گفت چرا مسلمان نمىشوى؟ اگر در دل مطلبى دارى و اشكالى هست بگو و گر نه من يك سؤال در مورد نصرانيت مىكنم امشب تا به صبح در انديشه خواهى بود و سحرگاه هر چند زودتر مايل خواهى بود كه مرا بيابى.
اسقفها گفتند آن سؤال را مطرح نكن ممكن است به اشكال برخورد كند اما خود بريهه تقاضا كرد سؤال را مطرح نمايد.
هشام گفت به نظر تو آيا پسر هر چه نزد پدر است مىداند؟ گفت آرى. پرسيد آيا پدر آنچه نزد پسر است مىداند؟ گفت آرى. باز پرسيد آيا پسر قادر است به هر كارى كه پدر قدرت دارد؟ گفت آرى. گفت اينك بگو ببينم آيا آنچه پسر قادر است پدر هم بر آن قدرت دارد؟ گفت بلى. هشام گفت اين چه نوع واحدى است كه يكى پسر ديگرى است ولى هر دو مساوى هستند و چطور يكى بر ديگرى ستم روا نمىدارد بريهه در پاسخ گفت ظلم از آنها سر نمىزند.
هشام گفت سزاوار است كه پسر پدر پدر باشد و پدر پسر پسر اينك برو امشب در اين باره فكر كن، نصرانيان از جاى حركت كرده متفرق شدند و آرزو داشتند كه هشام و يارانش را نديده بودند.
بريهه با ناراحتى تمام و اندوه به منزل برگشت. زن خدمتكارش گفت چرا اين طور ناراحتى. بريهه جريان بحث و مناظره خود را با هشام برايش نقل كرد.
آن زن گفت تو مىخواهى بر حق باشى يا بر باطل؟ بريهه گفت جوياى حق هستم. زن گفت پس هر جا حقيقت را مىيابى به همان طرف برو مبادا لجبازى كنى زيرا لجاجت شك و ترديد است و شك و ترديد زشت است و چنين اشخاصى در آتش جهنمند.
بريهه سخن آن زن را پسنديد و تصميم گرفت فردا پيش هشام برود و فردا صبح پيش هشام رفت ولى ديگر از نصرانيان كسى با او نبود. بريهه به هشام گفت آيا كسى دارى كه سخن او را بپذيرى و مطيع او باشى. هشام پاسخ داد آرى. پرسيد امتيازات و مشخصات او چيست؟ گفت امتيازات نژادى را مىخواهى يا دينى گفت امتيازات نژادى و دينى هر دو را بيان كن. هشام گفت اما از نظر نژاد بهترين نژاد را دارد سرآمد نژاد عرب و برگزيده از قريش و برترين فرزندان هاشم هر كه با او در نژاد به جا آورده شود او را برتر از خود مىيابد چون قريش بهترين قبيله عرب و بنى هاشم باارزشترين قبيله قريشند و بهترين افراد بنى هاشم سرور و سيد آنها است و فرزند سرور و سيد از ديگران بهتر است اين شخص نيز از فرزندان سرور بنى هاشم است. بريهه گفت از نظر دينى برايم توصيف كن.
هشام گفت راه روش او را بيان نمايم يا امتيازات شخصى و طهارت روحى را.
گفت امتيازات شخصى و طهارت روحى را.
هشام گفت معصوم است گناه از او سر نمىزند. سخىّ است بخل نمىورزد.
شجاع است ترس در او راه ندارد، گنجينه علم است و جهل در دانستنيهاى او نيست.
حافظ دين و به پا دارنده واجبات و از عترت انبياء و جامع علوم آنها است هنگام خشم حلم مىورزد و هنگام ستم انصاف دارد و هنگام خوشحالى كمك مىكند.
نسبت به دوست و دشمن انصاف را رعايت مىكند، درخواست بيهوده در باره دشمن خود نمىكند و دوست خويش را محروم نمىنمايد عمل به كتاب خدا مىكند و از عجايب خاندان طهارت جريانها نقل مىكند. حكايت از قول ائمه گرام مىنمايد دليل او قابل رد نيست و جاى سؤال باقى نمىگذارد. در هر مشكلى فتوى مىدهد و هر ظلمت و تاريكى را روشن مىنمايد.
بريهه گفت تمام صفت و مشخصات مسيح را با دلائل و معجزاتش بيان كردى جز اينكه او غير مسيح است. هشام گفت اگر ايمان بياورى راهنمائى خواهى شد و اگر پيرو حق گردى شرمسار نخواهى گشت سپس هشام گفت بريهه! هر حجتى كه
خدا در ابتداى آفرينش به پا داشته در وسط آفرينش نيز به پا داشته و در آخر آن نيز به پا خواهد داشت حجتهاى خدا باطل نمىشود و ملتهاى پروردگار نابودى ندارد و نه سنن الهى از ميان مىرود.
بريهه گفت چقدر سخن صحيح و درستى است اين از مزاياى حكماء است كه دليل مىآورند و شبهه و ترديد را از ميان مىبرند هشام گفت آرى.
سه نفرى با آن زن به جانب مدينه رهسپار شدند تا خدمت حضرت صادق7برسند اما در بين راه به موسى بن جعفر7برخورد كردند جريان را هشام خدمت آن جناب نقل كرد.
پس از توضيح جريان موسى بن جعفر7فرمود: بريهه! چقدر از كتاب خود اطلاع دارى؟ جواب داد من عالم به آن هستم. فرمود: چقدر اطمينان به تأويل و توجيه خوددارى؟ گفت به اندازه اطلاعاتى كه در مورد آن دارم. امام7شروع به خواندن انجيل كرد. بريهه گفت حضرت مسيح همين طور قرائت مىكرد، به اين صورت جز مسيح كسى قرائت نكرده.
بريهه گفت پنجاه سال است كه دنبال شما يا مثل شما مىگردم ايمان آورد و شخص پايبند معتقداتش بود، زن خدمتكارش نيز ايمان آورد و با عقيده بود.
هشام با بريهه و آن زن خدمت امام صادق7رسيدند، هشام تمام جريان را نقل كرد و آنچه بين امام موسى بن جعفر7و بريهه اتفاق افتاده بود نيز بيان نمود. حضرت صادق7فرمودذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.
بريهه گفت آقا فدايت شوم شما از كجا تورات و انجيل و كتب انبيا را به دست آوردهايد؟ فرمود اين كتابها به وراثت از آنها به ما رسيده، به همان صورتى كه خودشان خواندهاند ما مىخوانيم بدون كم و كاست. خداوند در روى زمين حجتى قرار نمىدهد كه از او چيزى بپرسند و بگويد نمىدانم.
بريهه تا آخر عمر امام صادق7در خدمت ايشان بود، سپس ملازم خدمت امام موسى بن جعفر8شد، تا در زمان آن جناب از دنيا رفت. امام7او را به دست خود غسل و كفن كرد. فرمود اين يكى از حواريين
مسيح است كه عارف به حق بود بيشتر اصحاب امام آرزو داشتند كه كاش مثل او بودند.
تحف العقول 404- 408.
از سخنان موسى بن جعفر7با هارون الرشيد در يك خبر طولانى است كه مورد نياز را فقط ذكر مىنمايم. امام7وارد مجلس هارون شد كه به واسطه تهمتهائى كه به آن جناب زده بودند ايشان را احضار نموده بود. يك طومار بلند بالائى را به دست داشت و با نسبتهاى ناروائى كه به شيعيان آن جناب داده بودند آنها را خواند.
آن گاه موسى بن جعفر7فرمود: يا امير المؤمنين ما خانوادهاى هستيم كه به ما تهمت مىزنند. خداوند بخشنده و سرّپوش است. هرگز اسرار بندگان خود را فاش نمىكند مگر در هنگام حساب رستاخيز. روزى كه مال و فرزندان سودى ندارند مگر كسى كه با قلب سليم به پيشگاه او بيايد.
سپس فرمود: پدرم از پدر خود از على7از پيامبر اكرم6نقل كرد كه فرمود
«الرحم اذا مسّت الرحم اضطربت ثم سكنت»
خويشاوند وقتى با خويشاوند خود تماس حاصل نمايد رگ خويشاوندى به هيجان مىآيد سپس آرام مىشود. اينك اگر صلاح بداند امير المؤمنين با من مصافحه نمايد.
در اين موقع هارون از تخت به زير آمد و دست راست خود را دراز كرد و دست راست آن جناب را گرفت و او را در آغوش فشرد و در پهلوى راست خود نشانيد و گفت گواهى مىدهم كه تو راست مىگوئى و پدرت راستگو است و جدت صادق است و رسول الله6نيز صادق است. وقتى وارد شدى من شديدترين كينه را نسبت به تو داشتم به واسطه اطلاعاتى كه به من داده بودند، همين كه شروع به صحبت نمودى و آن سخنان را گفتى و با من مصافحه نمودى مسرور شدم و خشم من تبديل به خشنودى از تو شد. ساعتى به سكوت گذرانيد آنگاه گفت:
مايلم سؤالى در باره عباس و على بنمايم كه به چه دليل على به ميراث پيامبر
6از عباس شايستهتر بود با اينكه عباس عموى پيامبر و برادر مهربان پدر او به شمار مىرفت.
امام7فرمود: مرا معاف دار. گفت نه، به خدا امكان ندارد بايد جواب بدهى. فرمود: پس اگر ممكن نيست، امانم بده. گفت امان دادم. فرمود: پيامبر اكرم6از ميراث محروم نمود كسى را كه قادر به هجرت بود ولى مهاجرت نكرد. پدرت عباس ايمان آورد ولى مهاجرت نكرد، ولى على7ايمان آورد و مهاجرت نمود. خداوند در اين آيه مىفرمايدالَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهاجِرُوارنگ چهره هارون تغيير كرد و ناراحت شد. گفت چرا شما را نسبت به على نمىدهند با اينكه على پدر شما است و به پيامبر اكرم نسبت مىدهند با اينكه ايشان جد شما هستند؟ فرمود: خداوند عيسى مسيح پسر مريم را نسبت داده به ابراهيم خليل از طرف مادرش مريم بتول كه هيچ انسانى با او نياميخت در اين آيهوَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ أَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ وَ زَكَرِيَّا وَ يَحْيى وَ عِيسى وَ إِلْياسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ.
اين انتساب فقط از طرف پدر و مادر به ابراهيم داده شده همان طورى كه داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را از طرف پدر و مادر به ابراهيم نسبت مىدهد كه اين خود فضيلتى براى عيسى است كه تنها از جهت مادر داراى اين مقام مىشود و اين آيه اشاره به همان است در داستان مريمإِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعالَمِينَكه عيسى را به او عنايت نمود بدون تماس بشرى با مريم. همين طور خداوند فاطمه را برگزيد و پاك و پاكيزه نمود و فضيلت بخشيد به او به واسطه حسن و حسين كه دو سرور جوانان اهل بهشتند.
هارون كه سخت ناراحت شده بود، از سخنان امام7با ناراحتى گفت از كجا شما مدعى هستيد كه انسان دچار فساد مىشود از طرف پدر و مادر به واسطه خمس كه به اهلش نپردازد؟ امام7فرمود اين سؤالى است كه هيچ كدام از سلاطين تا كنون نكردهاند غير از تو يا امير المؤمنين نه ابا بكر و نه عمر و نه بنى اميه و