بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 285

گفتم هيچ كدام خطائى نكرده بودند و هر دو محق بودند، اين مسأله در قرآن نظير دارد در داستان داود چنانچه خداوند مى‌فرمايدهَلْ أَتاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرابَ‌تا اين آيه‌خَصْمانِ بَغى‌ بَعْضُنا عَلى‌ بَعْضٍ‌اينك بگو كدام فرشته بر حق و كدام بر باطل بود يا مى‌گوئى هر دو خطاكار بودند، هر جوابى بدهى من هم همان جواب را خواهم داد.

يحيى گفت من نمى‌گويم آن دو فرشته خطا كرده‌اند مى‌گويم هر دو صحيح مى‌گفتند زيرا آن دو با هم واقعا اختلافى نداشتند و نه در حكم اختلاف داشتند اين حرف را زدند تا داود را متوجه اشتباه خود بكنند و او را متوجه حكم نمايند.

گفتم همين طور على و عباس اختلافى در حكم نداشتند و در واقع مخاصمه نداشتند اين اختلاف را ابراز كردند تا ابا بكر را متوجه اشتباهى بكنند و او را بر خطايش آگاه سازند و بفهمانند كه در ميراث به آن دو ستم روا داشته. آنها شكى در كار خود نداشتند، كار آنها عينا مانند كار آن دو فرشته بود. يحيى نتوانست حرفى بزند. رشيد از جواب من خوشش آمد.

مناظره‌اى از هشام‌

شيخ نيز گفت: هارون الرشيد مايل بود مناظره هشام را با خوارج مشاهده كند.

دستور داد هشام بن حكم و عبد الله بن يزيد اباضى را آوردند. هارون در جايى قرار گرفت كه سخن آنها را بشنود ولى او را نبينند. اين مناظره در حضور يحيى بن خالد بود.

يحيى به عبد الله بن يزيد گفت سؤالى از هشام بكن. هشام گفت ما با خوارج سؤالى نداريم. عبد الله گفت چطور؟ زيرا شما گروهى هستيد كه با ما بر ولايت على و تعديل او و اقرار به امامتش هم عقيده بوديد، بعد از ما جدا شديد در عداوت و بيزارى از او ما بر همان اجماع هستيم و گواهى شما را مى‌پذيريم. اين اختلاف شما به عقيده ما ضررى نمى‌رساند و ادعايتان مورد قبول نيست زيرا اختلاف نمى‌تواند


صفحه 286

مقابله با اتفاق و هم آهنگى نمايد. گواهى دشمن براى دشمنش پذيرفته است ولى شهادت عليه او مردود است.

يحيى بن خالد گفت نزديك مغلوب نمودن او رسيدى ولى بيشتر ادامه بده كه امير المؤمنين اين كار را دوست مى‌دارد. هشام گفت اشكالى ندارد اما استدلال ما گاهى به جايى مى‌رسد كه دقيق است و زود نمى‌توان فهميد. ممكن است يكى از ما دو نفر به معانده برخيزيم و يا واقعا نفهميم اگر واقعا مايل است با هم بحث كنيم يك نفر را قرار بدهد بين ما و او حكومت كند، اگر خارج از جاده شدم مرا برگرداند و اگر او ستمگرى كرد متوجهش نمايد.

عبد الله بن يزيد گفت هر كسى را مايلى انتخاب كن، من راضيم. هشام گفت ولى من مى‌گويم اگر از اصحاب من باشد ممكن است تعصب بى‌جا به خرج دهد و اگر از ياران تو باشد ممكن است عليه من حكم كند، اگر مخالف عقيده من و تو باشد نه من و نه تو به او اطمينانى نداريم. به همين جهت يك نفر از ياران تو يك نفر از اصحاب من انتخاب مى‌كنيم كه آن دو نفر ناظر استدلال من و تو باشند و به حق حكومت كنند. عبد الله بن يزيد گفت خوب انصاف دادى، من هم انتظار همين نظر را از تو داشتم.

هشام روى به يحيى به خالد نموده گفت من او را مغلوب كردم و تمام پايه‌هاى اعتقادى او را به سادگى واژگون كردم، ديگر چيزى ندارد بگويد و لازم به مناظره نيست. گفت در اين موقع پرده بالا رفت و يحيى بن خالد گوش داد. هارون گفت اين مرد مدعى است كه متكلم و مذهب‌شناس شيعه است، با اين مرد هم آهنگ شد و مناظره‌اى نكرد، بعد ادعا كرد كه من او را مغلوب كرده‌ام و اعتقادش را به باد دادم.

بگو اين ادعاى خود را ثابت نمايد.

يحيى بن خالد به هشام گفت امير المؤمنين مى‌گويد اين ادعاى خود را ثابت كن. هشام گفت اينها با ما پيوسته به روايت على بن ابى طالب هم اعتقاد بودند تا جريان حكمين پيش آمد به واسطه حكم قرار دادن على7را كافر دانستند و گمراه به شمار آوردند و اين همان جهت امتياز و مشخصات مذهبى آنها است. اينك‌


صفحه 287

خود اين مرد حكم قرار داد، با اينكه سرآمد چنين عقيده‌ايست بى‌آنكه ضرورتى ايجاب نمايد. دو مرد مختلف را به عنوان حكم پذيرفت كه يكى مخالف عقيده اوست و او را نسبت به كفر مى‌دهد، ديگرى مذهب او را مى‌پسندد، اگر اين كار را صحيح انجام داده على7به انجام آن شايسته‌تر است و اگر خطا كرده و كافر شده ديگر احتياجى نداريم به مناظره، زيرا خود گواه شده است بر كفر خويش. توجه به اينكه خودش كافر است يا مؤمن مهم‌تر است از اينكه على7را كافر مى‌داند يا نه. هارون خوشش آمد دستور داد به او جايزه بدهند.

مناظره‌اى ديگر

شيخ ادام الله بقاه گفت هشام از بزرگترين ياران حضرت صادق7بود، مردى فقيه و روايات زيادى نقل كرده، از صحابه حضرت صادق7به شمار مى‌رفت و خدمت حضرت موسى بن جعفر7نيز رسيده بود، او را ابا محمد و ابا الحكم مى‌گفتند و مولى بنى شيبان و ساكن كوفه بود. به مقامى در خدمت امام صادق7رسيد كه روزى در منى وارد بر امام شد تازه موى بر گونه‌اش روئيده بود و در محضر امام شخصيت‌هاى بزرگ شيعه از قبيل حمران بن اعين و قيس ماصر و يونس بن يعقوب و ابى جعفر احول و ديگران حضور داشتند. او را بر تمامى آنها برترى بخشيد با اينكه همه از او بزرگتر بودند در سنّ، وقتى متوجه شد كه اين برترى موجب ناراحتى اصحاب شد فرمود

هذا ناصرنا بقلبه و لسانه و يده‌

اين جوان ياور ما است با دل و دست و زبان.

روزى از امام7از اسماء الله و اشتقاق آنها سؤال كرده بود. آن جناب جواب داد بعد به او فرمود: فهميدى آن طور كه بتوانى دشمنان ملحد ما را دفع كنى؟

عرض كرد آرى‌

قال ابو عبد الله7‌نفك الله عز و جل به و ثبتك‌

خداوند تو را بهره‌مند كند از اين و ثابت قدم بدارد تو را.

هشام گفت به خدا قسم از آن وقت تاكنون هيچ كس در توحيد نتوانسته بر من‌


صفحه 288

غلبه كند.

شيخ مى‌فرمايد هشت نفر از حضرت صادق7روايت كرده‌اند كه تمام آنها هشام ناميده مى‌شدند:

1- ابو محمد هشام بن حكم مولى بنى شيبان همين هشام. 2- هشام بن سالم مولى بشر بن مروان كه از اسيران جوزجان بود. 3- هشام كفرى همان كسى كه على بن حكم از او نقل مى‌كند. 4- هشام معروف به ابى عبد الله بزاز. 5- هشام صيد نانى رحمة الله عليه. 6- هشام خياط رحمة الله عليه. 7- هشام بن يزيد رحمة الله عليه.

8- هشام مثنّى كوفى رحمة الله عليه.

شيخ نقل مى‌كند كه از هشام بن حكم سؤال كردند روايتى را كه اهل سنت از قول امير المؤمنين7نقل مى‌كنند كه پس از مردن عمر على7وارد شد در حالى كه عمر را كفن كرده بودند. فرمود: دوست داشتم خدا را با صحيفه اين كفن شده ملاقات مى‌كردم و در حديث ديگرى است من اميدوارم كه خدا را با صحيفه اين مرده ملاقات كنم.

هشام در جواب گفت اين حديث ثابت نشده و سند آن معروف نيست و از طريق حديث‌سازان و بازاريها است. بر فرض ثابت هم باشد معنى حديث واضح است. جريان اين است كه عمر و ابا بكر و مغيره و سالم مولى ابى حذيفه و ابا عبيده با هم قراردادى نوشتند كه هر گاه پيامبر اكرم6از دنيا رفت نگذارند هيچ كدام از اهل بيت او ارث ببرند و جانشين گردند. اين قرارداد از عمر بود چون سر كرده آنها به شمار مى‌رفت. پس آن صحيفه‌اى كه مايل بود امير المؤمنين7خدا را با آن ملاقات كند، همين قرارداد بود تا با او به مخاصمت پردازد و عليه او احتجاج نمايد.

و دليل بر اين مطلب روايتى است كه عامه از ابى بن كعب نقل كرده‌اند كه بعد از درگذشت پيامبر اكرم6با صداى بلند كه تمام اهل مسجد صدايش را شنيدند مى‌گفت مردم قرارداد نويسان هلاك شدند، من براى آنها متأثر نيستم ولى تأثر من به واسطه كسانى است كه آنها گمراهشان كردند.


صفحه 289

گفتند اى صحابى پيامبر6اين قرارداد نويسان كيانند و قرارداد آنها چه بود؟ گفت گروهى با هم قرارداد بستند كه پس از فوت پيامبر اكرم6نگذارند احدى از اهل بيت آن جناب ارث ببرد و مقامش را به آنها ندهند. به خدا قسم اگر تا روز جمعه زنده بمانم در ميان مردم به پا مى‌ايستم و براى مردم آنها را معرفى خواهم كرد اما تا جمعه زنده نماند.

اختصاص- احمد بن حسن از عبد العظيم بن عبد الله نقل كرد كه هارون الرشيد به جعفر بن يحيى برمكى گفت من مايلم استدلال اهل كلام را بشنوم به طورى كه مرا نبينند و عقيده خود را اظهار نمايند.

جعفر دستور داد متكلمين را احضار نمايند. همه حاضر شدند. هارون در جايى پرده آويخته بود و سخن آنها را مى‌شنيد. همه جمع شدند و مجلس پر شد. انتظار هشام بن حكم را مى‌كشيدند. هشام وارد شد، پيراهنى داشت كه تا زانويش آمده بود و شلوارى تا نيمه ساق به پا داشت. به همه سلام داد و جعفر بن يحيى را به خصوص مورد احترام قرار نداد. يكى از حاضران گفت چرا على را بر ابا بكر فضيلت مى‌بخشى با اينكه خداوند مى‌فرمايدثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَناهشام گفت بگو ببينم حزن ابا بكر در غار آيا در راه رضاى خدا بود يا خداوند راضى نبود؟ سئوال‌كننده از جواب سكوت كرد. هشام گفت اگر خدا راضى بود چرا پيامبر اكرم او را نهى كرد و فرمودلا تَحْزَنْ‌از اطاعت خدا او را نهى مى‌كند اما اگر مى‌گوئى خدا راضى نبوده، نبايد افتخار كنى به چيزى كه خداوند راضى نبوده با اينكه خداوند مى‌فرمايدفَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى‌ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ‌[1].

و سپس ديگر اينكه شما مى‌گوئيد ما هم معتقديم و هم مى‌گويند كه بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن ابى طالب، مقداد ابن اسود، عمار بن ياسر و ابو ذر

[1]در آيه غار خداوند سكينه را اختصاص به پيامبر اكرم6مى‌دهد و ابا بكر مشمول سكينه نمى‌شود ولى در اين آيه تمام مؤمنين را مشمول سكينه قرار مى‌دهد كه اين خود نقص ابا بكر است.


صفحه 290

غفارى. على7در اين چهار نفر هست و اين فضيلت را دارد ولى ابا بكر در اينجا نيست. او بر دوست شما به اين امتياز برترى دارد.

شما و ما معتقديم و همه مى‌گويند دفاع‌كنندگان از اسلام چهار نفرند:

على بن ابى طالب7، زبير بن عوام، ابو دجانه انصارى و سلمان فارسى. ملاحظه مى‌كنى كه على7در اين فضيلت با آنها همراه است ولى ابا بكر جزء آنها نيست. على7به اين امتياز هم بر او برترى دارد.

ما و شما و تمام مردم معتقدند كه قراء چهار نفرند: على بن ابى طالب، عبد الله بن مسعود، ابى بن كعب و زيد بن ثابت. على در اين فضيلت با آنها همراه است و دوست شما جزء آنها نيست. اين امتياز نيز اختصاص به او دارد و رفيق شما اين امتياز را ندارد.

همه ما و شما و مردم معتقد هستيم كه ابرار چهار نفرند: على بن ابى طالب، فاطمه، حسن و حسين7. دوست ما در اين فضيلت شركت دارد و رفيق شما اين امتياز را ندارد.

ما و شما و همه مردم معتقدند: كه شهداء چهار نفرند: على بن ابى طالب، جعفر، حمزه و عبيدة بن حارث بن عبد المطلب. اينك ملاحظه مى‌كنى كه على بن ابى طالب7در اين جمع نيز داخل است ولى دوست شما از آن تخلف دارد. اين امتياز نيز متعلق به على است و او مشمول اين امتياز نيست.

در اين موقع هارون پرده را بلند كرد و به جعفر دستور داد مردم خارج شوند. با ترس خارج شدند. هارون خود داخل مجلس شد و گفت چه كسى بود اين زنازاده؟

تصميم گرفتم او را بكشم و به آتش بسوزانم.


صفحه 291

بخش نوزدهم مناظرات حضرت على بن موسى الرضا7با ملل مختلف و اديان در حضور مأمون و ديگران‌

حسن بن محمد نوفلى مى‌گويد وقتى حضرت رضا7پيش مأمون آمد، مأمون به فضل بن سهل دستور داد سران مذاهب را از قبيل جاثليق (رئيس نصرانيان) و رأس الجالوت (رئيس كليميان) و رؤساى صابئين (ستاره پرستان) و هربذ اكبر و پيروان زردشت و نسطاس رومى و مذهب‌شناسان را جمع كند تا مناظره امام7را با آنها بشنود.

فضل بن سهل آنها را جمع كرد و به مأمون اطلاع داد كه اجتماع نموده‌اند.

مأمون گفت همه را پيش من بياور، وقتى وارد شدند خيلى به آنها احترام كرد. سپس گفت من شما را براى آن جمع كرده‌ام تا مناظره كنيد با پسر عمويم كه تازه از حجاز آمده. فردا صبح پيش ما بيائيد، مبادا كسى تخلف جويد. گفتند به ديده منت ان شاء الله خواهم آمد.

حسن بن محمد نوفلى گفت من در خدمت حضرت رضا7مشغول صحبت بودم كه ياسر خادم وارد شد، او عهده‌دار كارهاى حضرت رضا7بود. گفت آقا امير المؤمنين سلام مى‌رساند مى‌گويد برادرت فدايت شود. رؤساى مذاهب مختلف پيش من جمع شده‌اند اگر مايل باشيد صبح زود شما هم تشريف بياوريد در صورتى كه مايل باشيد سخن آنها را بشنويد اگر ميل نداشتيد شما را به‌


صفحه 292

زحمت نمى‌اندازم اگر اجازه بدهيد ما خدمت شما مى‌رسيم هيچ زحمتى ندارد براى ما.

حضرت رضا7فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو مى‌دانم منظور شما را من ان شاء الله صبح زود خواهم آمد.

حسن بن محمد گفت وقتى ياسر رفت امام رو به من كرده فرمود: تو عراقى هستى. عراقيان تيز هوش هستند، نظرت چيست در اين اجتماعى كه مأمون تهيه ديده؟ گفتم فدايت شوم مى‌خواهد شما را امتحان نمايد و بداند معلومات شما چقدر است؟ اما پايه‌اى نااستوار بنا نموده و بد نظرى دارد. امام7پرسيد بر چه پايه‌اى كار را بنا نموده؟

گفتم اصحاب كلام و بدعت‌سازان بر خلاف علماء و دانشمندان هستند. زيرا دانشمندان مسائل غير واقعى را منكر مى‌شوند ولى متكلمان و اصحاب نظر و مشركان منكر واقعيت‌ها مى‌شوند و اهل تهمت و نارواگوئى هستند. اگر ثابت كنى خدا يكتا است مى‌گويند وحدانيت او را براى ما تحقيق كن. اگر بگوئى محمد6پيامبر است مى‌گويند رسالت او را اثبات نما. بعد شروع به تهمت مى‌كنند. با اينكه طرف براى آنها استدلال مى‌نمايد آنقدر مغالطه مى‌كنند تا شخص حرف خود را پس بگيرد، بايد شما از بحث آنها بپرهيزى.

امام7لبخندى زده فرمود: نوفلى مى‌ترسى كه بر من غلبه كنند؟ گفتم نه به خدا چنين ترسى ندارم. اميدوارم خداوند شما را بر آنها پيروز نمايد ان شاء الله.

فرمود: مى‌دانى مأمون چه وقت پشيمان مى‌شود؟ گفتم آرى. فرمود: وقتى بشنود كه با اهل تورات به وسيله توراتشان و با انجيليان با انجيل خود آنها و با اهل زبور به وسيله زبور و با ستاره پرستان با زبان عبرى و با زردشتيان به زبان فارسى و با روميان با زبان رومى و با مذهب‌شناسان مختلف به زبان خودشان استدلال نمايم. وقتى همه را مغلوب نمايم و استدلالشان را باطل كنيم و حرف خود را پس بگيرند و سخن مرا بپذيرند، آن وقت مى‌فهمد كه مسندى كه بر آن تكيه نموده استحقاق ندارد در اين موقع پشيمان مى‌شود و لا حول و لا قوة الّا باللَّه العلى العظيم.