بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 289

گفتند اى صحابى پيامبر6اين قرارداد نويسان كيانند و قرارداد آنها چه بود؟ گفت گروهى با هم قرارداد بستند كه پس از فوت پيامبر اكرم6نگذارند احدى از اهل بيت آن جناب ارث ببرد و مقامش را به آنها ندهند. به خدا قسم اگر تا روز جمعه زنده بمانم در ميان مردم به پا مى‌ايستم و براى مردم آنها را معرفى خواهم كرد اما تا جمعه زنده نماند.

اختصاص- احمد بن حسن از عبد العظيم بن عبد الله نقل كرد كه هارون الرشيد به جعفر بن يحيى برمكى گفت من مايلم استدلال اهل كلام را بشنوم به طورى كه مرا نبينند و عقيده خود را اظهار نمايند.

جعفر دستور داد متكلمين را احضار نمايند. همه حاضر شدند. هارون در جايى پرده آويخته بود و سخن آنها را مى‌شنيد. همه جمع شدند و مجلس پر شد. انتظار هشام بن حكم را مى‌كشيدند. هشام وارد شد، پيراهنى داشت كه تا زانويش آمده بود و شلوارى تا نيمه ساق به پا داشت. به همه سلام داد و جعفر بن يحيى را به خصوص مورد احترام قرار نداد. يكى از حاضران گفت چرا على را بر ابا بكر فضيلت مى‌بخشى با اينكه خداوند مى‌فرمايدثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الْغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَناهشام گفت بگو ببينم حزن ابا بكر در غار آيا در راه رضاى خدا بود يا خداوند راضى نبود؟ سئوال‌كننده از جواب سكوت كرد. هشام گفت اگر خدا راضى بود چرا پيامبر اكرم او را نهى كرد و فرمودلا تَحْزَنْ‌از اطاعت خدا او را نهى مى‌كند اما اگر مى‌گوئى خدا راضى نبوده، نبايد افتخار كنى به چيزى كه خداوند راضى نبوده با اينكه خداوند مى‌فرمايدفَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى‌ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ‌[1].

و سپس ديگر اينكه شما مى‌گوئيد ما هم معتقديم و هم مى‌گويند كه بهشت مشتاق چهار نفر است: على بن ابى طالب، مقداد ابن اسود، عمار بن ياسر و ابو ذر

[1]در آيه غار خداوند سكينه را اختصاص به پيامبر اكرم6مى‌دهد و ابا بكر مشمول سكينه نمى‌شود ولى در اين آيه تمام مؤمنين را مشمول سكينه قرار مى‌دهد كه اين خود نقص ابا بكر است.


صفحه 290

غفارى. على7در اين چهار نفر هست و اين فضيلت را دارد ولى ابا بكر در اينجا نيست. او بر دوست شما به اين امتياز برترى دارد.

شما و ما معتقديم و همه مى‌گويند دفاع‌كنندگان از اسلام چهار نفرند:

على بن ابى طالب7، زبير بن عوام، ابو دجانه انصارى و سلمان فارسى. ملاحظه مى‌كنى كه على7در اين فضيلت با آنها همراه است ولى ابا بكر جزء آنها نيست. على7به اين امتياز هم بر او برترى دارد.

ما و شما و تمام مردم معتقدند كه قراء چهار نفرند: على بن ابى طالب، عبد الله بن مسعود، ابى بن كعب و زيد بن ثابت. على در اين فضيلت با آنها همراه است و دوست شما جزء آنها نيست. اين امتياز نيز اختصاص به او دارد و رفيق شما اين امتياز را ندارد.

همه ما و شما و مردم معتقد هستيم كه ابرار چهار نفرند: على بن ابى طالب، فاطمه، حسن و حسين7. دوست ما در اين فضيلت شركت دارد و رفيق شما اين امتياز را ندارد.

ما و شما و همه مردم معتقدند: كه شهداء چهار نفرند: على بن ابى طالب، جعفر، حمزه و عبيدة بن حارث بن عبد المطلب. اينك ملاحظه مى‌كنى كه على بن ابى طالب7در اين جمع نيز داخل است ولى دوست شما از آن تخلف دارد. اين امتياز نيز متعلق به على است و او مشمول اين امتياز نيست.

در اين موقع هارون پرده را بلند كرد و به جعفر دستور داد مردم خارج شوند. با ترس خارج شدند. هارون خود داخل مجلس شد و گفت چه كسى بود اين زنازاده؟

تصميم گرفتم او را بكشم و به آتش بسوزانم.


صفحه 291

بخش نوزدهم مناظرات حضرت على بن موسى الرضا7با ملل مختلف و اديان در حضور مأمون و ديگران‌

حسن بن محمد نوفلى مى‌گويد وقتى حضرت رضا7پيش مأمون آمد، مأمون به فضل بن سهل دستور داد سران مذاهب را از قبيل جاثليق (رئيس نصرانيان) و رأس الجالوت (رئيس كليميان) و رؤساى صابئين (ستاره پرستان) و هربذ اكبر و پيروان زردشت و نسطاس رومى و مذهب‌شناسان را جمع كند تا مناظره امام7را با آنها بشنود.

فضل بن سهل آنها را جمع كرد و به مأمون اطلاع داد كه اجتماع نموده‌اند.

مأمون گفت همه را پيش من بياور، وقتى وارد شدند خيلى به آنها احترام كرد. سپس گفت من شما را براى آن جمع كرده‌ام تا مناظره كنيد با پسر عمويم كه تازه از حجاز آمده. فردا صبح پيش ما بيائيد، مبادا كسى تخلف جويد. گفتند به ديده منت ان شاء الله خواهم آمد.

حسن بن محمد نوفلى گفت من در خدمت حضرت رضا7مشغول صحبت بودم كه ياسر خادم وارد شد، او عهده‌دار كارهاى حضرت رضا7بود. گفت آقا امير المؤمنين سلام مى‌رساند مى‌گويد برادرت فدايت شود. رؤساى مذاهب مختلف پيش من جمع شده‌اند اگر مايل باشيد صبح زود شما هم تشريف بياوريد در صورتى كه مايل باشيد سخن آنها را بشنويد اگر ميل نداشتيد شما را به‌


صفحه 292

زحمت نمى‌اندازم اگر اجازه بدهيد ما خدمت شما مى‌رسيم هيچ زحمتى ندارد براى ما.

حضرت رضا7فرمود: سلام مرا به او برسان و بگو مى‌دانم منظور شما را من ان شاء الله صبح زود خواهم آمد.

حسن بن محمد گفت وقتى ياسر رفت امام رو به من كرده فرمود: تو عراقى هستى. عراقيان تيز هوش هستند، نظرت چيست در اين اجتماعى كه مأمون تهيه ديده؟ گفتم فدايت شوم مى‌خواهد شما را امتحان نمايد و بداند معلومات شما چقدر است؟ اما پايه‌اى نااستوار بنا نموده و بد نظرى دارد. امام7پرسيد بر چه پايه‌اى كار را بنا نموده؟

گفتم اصحاب كلام و بدعت‌سازان بر خلاف علماء و دانشمندان هستند. زيرا دانشمندان مسائل غير واقعى را منكر مى‌شوند ولى متكلمان و اصحاب نظر و مشركان منكر واقعيت‌ها مى‌شوند و اهل تهمت و نارواگوئى هستند. اگر ثابت كنى خدا يكتا است مى‌گويند وحدانيت او را براى ما تحقيق كن. اگر بگوئى محمد6پيامبر است مى‌گويند رسالت او را اثبات نما. بعد شروع به تهمت مى‌كنند. با اينكه طرف براى آنها استدلال مى‌نمايد آنقدر مغالطه مى‌كنند تا شخص حرف خود را پس بگيرد، بايد شما از بحث آنها بپرهيزى.

امام7لبخندى زده فرمود: نوفلى مى‌ترسى كه بر من غلبه كنند؟ گفتم نه به خدا چنين ترسى ندارم. اميدوارم خداوند شما را بر آنها پيروز نمايد ان شاء الله.

فرمود: مى‌دانى مأمون چه وقت پشيمان مى‌شود؟ گفتم آرى. فرمود: وقتى بشنود كه با اهل تورات به وسيله توراتشان و با انجيليان با انجيل خود آنها و با اهل زبور به وسيله زبور و با ستاره پرستان با زبان عبرى و با زردشتيان به زبان فارسى و با روميان با زبان رومى و با مذهب‌شناسان مختلف به زبان خودشان استدلال نمايم. وقتى همه را مغلوب نمايم و استدلالشان را باطل كنيم و حرف خود را پس بگيرند و سخن مرا بپذيرند، آن وقت مى‌فهمد كه مسندى كه بر آن تكيه نموده استحقاق ندارد در اين موقع پشيمان مى‌شود و لا حول و لا قوة الّا باللَّه العلى العظيم.


صفحه 293

فردا صبح فضل بن سهل آمد و گفت فدايت شوم پسر عمويت انتظار شما را دارد، تمام علماء آمده‌اند آيا تشريف مى‌آوريد. فرمود: تو جلو برو من هم خواهم آمد ان شاء الله بعد امام وضو براى نماز گرفت و مختصرى شربت سويق (غذائى است كه با آب و آرد و روغن درست مى‌كنند) به من نيز عنايت كرد با هم خارج شديم و پيش مأمون رفتيم.

تمام مدعوين حضور داشتند. محمد بن جعفر نيز با گروهى از فرزندان ابو طالب و بنى هاشم حضور داشتند. مدتى آنها ايستاده بودند و حضرت رضا7با مأمون نشسته بود و صحبت مى‌كرد تا اجازه جلوس به آنها داد نشستند. مأمون با تمام صورت توجه به امام داشت و با او صحبت مى‌كرد تا يك ساعت.

بعد رو كرد به جاثليق و گفت اينك پسر عمويم على بن موسى بن جعفر كه از فرزندان فاطمه زهرا3و فرزند على بن ابى طالب7است تشريف آوردند. مايلم با ايشان بحث كنى ولى جانب انصاف را رعايت نمائى. جاثليق گفت چگونه بحث نمايم با شخصى كه استدلال به كتابى مى‌نمايد كه من منكر آن كتاب هستم و به پيامبرى كه ايمان به نبوت او ندارم.

حضرت رضا7فرمود: اگر استدلال به انجيل خودت بنمايم اقرار مى‌كنى؟! جاثليق پاسخ داد مگر مى‌توانم گفته انجيل را نپذيرم. به خدا قسم اقرار مى‌كنم گرچه خلاف ميلم باشد. حضرت رضا7فرمود: هر چه مايلى بپرس ولى دقت در جواب بكن.

جاثليق گفت عقيده شما در باره نبوت حضرت عيسى و كتاب او چيست؟ آيا منكر آن دو هستى؟ امام فرمود: من معتقد به نبوت عيسى و كتاب او و بشارتى كه به امتش داده و آنچه حواريين به آن اقرار نموده‌اند هستم. ولى كافرم به نبوت عيسائى كه اقرار به نبوت حضرت محمد و به كتاب او نداشته باشد و امتش را به اين بشارت نداده باشد.

جاثليق گفت مگر اثبات سخن به وسيله دو شاهد عادل نمى‌شود؟ فرمود: چرا.

گفت دو شاهد عادل كه نصرانيت آنها را بپذيرد بر نبوت حضرت محمد


صفحه 294

6اقامه بكن از ما نيز همين دو شاهد را از غير ملتمان بخواه.

حضرت رضا7فرمود: انصاف دادى آيا از من آن عادلى كه از همه مقدم‌تر پيش عيسى بن مريم بود نمى‌پذيرى؟ گفت چرا، اما آن امام عادل كه بود؟

نامش را ببر. فرمود: نظر تو در باره يوحناى ديلمى چيست؟ گفت به‌به محبوب‌ترين شخص را در نزد عيسى مسيح نام بردى. فرمود: تو را سوگند مى‌دهم آيا انجيل نمى‌گويد كه يوحنا گفت حضرت مسيح به من خبر داد از نبوت محمد عربى و بشارت داد كه او بعد از من خواهد آمد و من به حواريين بشارت دادم ايمان به او آوردند. جاثليق گفت اين حرف را يوحنا از حضرت مسيح نقل كرده و بشارت به نبوت مردى داده و اهل بيت او. و وصيّش اما معين نكرده كه چه وقت خواهد آمد و نام نبرده كه ما او را بشناسيم. فرمود: اگر من يك نفر را بياورم كه انجيل بخواند و ذكر محمد و اهل بيت و امتش را بنمايد آيا ايمان مى‌آورى به او؟ گفت: حتما.

حضرت رضا7به نسطاس رومى گفت سفر سوم انجيل را از حفظ هستى؟ گفت آرى. فرمود: گوش كن من مى‌خوانم اگر نام حضرت محمد و اهل بيتش را برده بود گواهى بده اما اگر نبرده بود شهادت نده. بعد شروع كرد به خواندن سفر سوم. همين كه رسيد به ذكر پيامبر اكرم6ايستاد آنگاه فرمود: تو را سوگند مى‌دهم به حق عيسى مسيح و مادرش. قبول دارى كه من عالم به انجيل هستم؟ گفت آرى. بعد شروع به خواندن كرد آنچه در باره محمد و اهل بيت و امتش بود. آنگاه فرمود: حالا چه مى‌گوئى نصرانى! اين گفته عيسى بن مريم است اگر تكذيب كنى گفته انجيل را تكذيب موسى و عيسى را نموده‌اى، چنانچه منكر اين وحى شوى كشتن تو واجب مى‌شود چون تو كافر به خدا و پيامبر و كتاب او شده‌اى.

جاثليق گفت منكر آنچه از انجيل خوانده‌اى نيستم و اقرار مى‌كنم حضرت رضا7فرمود گواه باشيد كه اقرار دارد بعد فرمود: از هر چه مايلى بپرس. گفت بفرمائيد حواريين عيسى چند نفر بودند؟ فرمود: از شخص مطلعى پرسيدى اما حواريين دوازده نفر بودند. داناترين و بهترين آنها الوقا بود. اما علماى نصارى سه نفر بودند يوحنا اكبر كه ساكن باجّ بود و يوحنا كه در قرقيسا سكونت داشت و يوحنا


صفحه 295

ديلمى كه در زجان بود در نزد او ذكر پيامبر و اهل بيت و امتش بود هم او بشارت داد امت عيسى و بنى اسرائيل را به ظهور پيامبر اسلام6.

سپس فرمود: نصرانى! به خدا قسم ما ايمان به عيسائى داريم كه ايمان به محمد6دارد و هيچ ايرادى به عيساى شما نداريم جز ضعف و ناتوانى و كمى روزه و نمازش. جاثليق گفت علم خود را تباه كردى و امر خود را تضعيف نمودى. من گمان مى‌كردم تو داناترين فرد مسلمان هستى. حضرت رضا فرمود:

منظورت چيست؟ جاثليق جواب داد از طرف شما كه مى‌گوئى عيسى كم روزه مى‌گرفت و نماز كم مى‌خواند با اينكه عيسى نه يك روز افطار كرد و نه شبى را خوابيد و در تمام سال روزه داشت.

حضرت رضا7فرمود: براى چه كسى روزه مى‌گرفت و نماز مى‌خواند؟ جاثليق زبانش بند آمد و نتوانست جوابى بدهد[1].

حضرت رضا7فرمود: از مسأله‌اى سؤال مى‌كنم. گفت بفرمائيد اگر دانستم جواب مى‌دهم. حضرت رضا7فرمود: انكار ندارى كه عيسى مرده زنده مى‌كرد به اجازه خدا. جاثليق گفت اين مطلب را انكار مى‌كنم زيرا كسى كه مرده زنده كند و كور را بينا نمايد و برص را شفاء دهد شايسته پرستش است.

حضرت رضا فرمود: يسع نيز كار حضرت عيسى را كرد، به روى آب راه رفت و مرده زنده كرد و كور و برص را شفا بخشيد ولى امت او يسع را به عنوان خدا نگرفتند هيچ كس او را پرستش نمى‌كرد. حزقيل پيامبر نيز كار عيسى مسيح را انجام داد سى و پنج هزار نفر را بعد از مرگ زنده كرد با اينكه شصت سال از مرگ آنها گذشته بود.

سپس روى به رأس الجالوت (رئيس كليميان) نموده فرمود: آيا تو در تورات ميان جوانان بنى اسرائيل آنها را ديده‌اى كه بخت نصر انتخابشان كرد از ميان اسيران بنى اسرائيل موقعى كه در بيت المقدس جنگ كرد و آنها را به بابل برد. خداوند حزقيل را مبعوث نمود. آنها را زنده كرد اين مطلب در تورات هست، هر كس منكر

[1]چون آنها كه معتقدند به خدائى عيسى پس براى كه روزه مى‌گرفت و نماز مى‌خواند.


صفحه 296

شود كافر است.

رأس الجالوت در پاسخ گفت شنيده‌ام و مى‌دانم شما راست مى‌گوئيد بعد امام7فرمود: اينك گوش كن تا آن سفر را بخوانم. شروع به خواندن تورات كرد. يهودى از اين قرائت در شگفت شد و تعجب مى‌كرد.

سپس روى به نصرانى نموده فرمود: اينها قبل از عيسى بودند يا عيسى قبل از آنها گفت قبل از عيسى بودند.

حضرت رضا7فرمود: قريش اجتماع نمودند خدمت پيامبر اكرم6و تقاضا نمودند كه مرده‌هايشان را زنده كند. على بن ابى طالب7را فرستاد. فرمود: با اينها مى‌روى به قبرستان و نام اينها را با صداى بلند فرياد بزن فلانى! فلانى فلانى، و بگو

محمد رسول الله6‌

مى‌گويد به اذن خدا از جاى حركت كنيد. از جاى حركت كردند در حالى خاك از سر خود مى‌افشاندند. قريش شروع كردند به سؤال كردن از وضعشان. به آنها گفتند حضرت محمد6به رسالت مبعوث شده. گفتند اى كاش ما او را درك مى‌كرديم و ايمان به او مى‌آورديم. او كور و برص و ديوانه را شفا بخشيد و چهارپايان و پرنده‌ها و جن و شياطين با او صحبت مى‌كردند ولى ما پيامبر خودمان را به عنوان پروردگار نپذيرفتيم. در مقابل خدا منكر فضل هيچ كدام از پيامبران هم نيستيم، اما شما كه عيسى را خدا مى‌دانيد بايد حزقيل و يسع را نيز خدا بدانيد چون همان كار عيسى را انجام دادند.

گروهى از بنى اسرائيل از خانه و زندگى خود فرار كردند از ترس و با هزاران نفر بودند. خداوند در يك ساعت آنها را ميراند. اهالى ده اطراف آنها ديوارى كشيدند.

همان جا بودند تا استخوانها پوسيده شد و كهنه گرديد. پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل از آنجا گذشت. در شگفت شد از اين همه استخوان پوسيده. خداوند به او وحى كرد مى‌خواهى آنها را براى تو زنده كنم تا به تبليغ ايشان بپردازى؟ گفت: آرى پروردگارا خداوند وحى كرد به او كه ايشان را صدا بزن. صدا زد استخوانهاى پوسيده از جاى حركت كنيد. به اذن خدا همه زنده شدند و خاك از سر خود مى‌افشاندند. از آن‌