مقدارى به او بخشيد. حضرت رضا7موقوفات بلخ را به او سپرد از اين راه مبالغ زيادى به دست آورد[1].
در كتاب توحيد صدوق و عيون اخبار الرضا از حسن بن محمد نوفلى نقل مىكند كه سليمان مروزى متكلم خراسان پيش مأمون آمد. خليفه او را گرامى داشت و احترام زياد كرد. آنگاه به او گوش زد كرد:
كه پسر عمويم على بن موسى الرضا از حجاز، تازگى آمده و علاقهمند به بحث و مناظره است. دوستان او نيز در اين فن مهارت دارند. در صورت تمايل مىتوانى در روز هشتم ماه ذيحجه (روز ترويه) پيش او بيائى و با هم مناظره كنيد.
سليمان در جواب مأمون گفت من خوشم نمىآيد در حضور تو و گروهى از بنى هاشم با ايشان مناظره كنم چون ممكن است هنگام مناظره فرو ماند و موجب شكست او بشود و نمىتوانم پىگيرى از بحث و مناظره كنم.
مأمون گفت اتفاقا من چون تو را مىشناختم و قدرت استدلالت را مىدانم از پى تو فرستادم. منظورى جز همين ندارم كه حد اقل در يك قسمت او را مغلوب كنى. سليمان گفت اگر چنين است اشكالى ندارد و فقط مرا با او در يك مجلس جمع كن، ديگر كارت نباشد، بعد از من گله نكنى.
مأمون كسى را خدمت امام رضا7فرستاد و پيغام داد كه مردى از اهالى مرو كه در مذهبشناسى و كلام بىنظير است، بر ما وارد شده. اگر موجب ناراحتى شما نيست اينجا تشريف بياوريد.
امام7از جاى حركت كرد تا وضو بسازد. به من و عمران صابى فرمود:
[1]در پايان توضيح خبر مجلسى رحمة الله عليه مىنويسد اين خبر از متشابهات اخبار است كه تأويل آن را جز خداوند و راسخين در علم نمىدانند و ما جز تسليم، وظيفهاى نداريم به مقدار فهم و بينش خود به صورت احتمال توضيح داديم. با اينكه در چنين اخبار طولانى معمولا از طرف راويان لفظ و تحريف نيز مىشود. خدا و پيشوايان دين مىدانند من نيز به مقدار فهم خود ترجمه كردم و همان اعتقاد مرحوم مجلسى را دارم- مترجم.
شما جلوتر برويد. ما رفتيم به در خانه مأمون ياسر و خالد دست مرا گرفته پيش مأمون بردند. سلام كرديم. گفت برادرم حضرت رضا كجا است؟ گفتم مشغول لباس پوشيدن بود. به ما دستور داد جلوتر خدمت برسيم. آنگاه گفتم يا امير المؤمنين، غلامت عمران صابى بر در خانه است. اگر اجازه مىفرمائيد او هم داخل شود. اجازه داد. عمران وارد شد.
مأمون بسيار او را احترام نمود. گفت عمران! بالاخره عمرت دراز شد تا جزء بنى هاشم شدى. عمران گفت خداى را سپاسگزارم كه اين نعمت را به واسطه شما به من ارزانى داشت.
مأمون به عمران گفت اين مرد سليمان مروزى متكلم و عقيدهشناس خراسان است.
عمران گفت او را مىشناسم. خود را برجستهترين دانشمندان خراسان مىداند.
اما مسأله بداء را منكر است. مأمون گفت چرا در اين مورد با او مناظره نمىكنى؟
عمران پاسخ داد اين بسته به ميل اوست.
در همين هنگام على بن موسى الرضا7وارد شد[1]فرمود: در چه چيز صحبت مىكرديد؟ عمران گفت آقا اين مرد سليمان مروزى است. سليمان قبل از اينكه سخن عمران تمام شود به او گفت تو راضى هستى هر چه حضرت رضا در اين باره بگويد و عقيده ايشان را قبول دارى در مسأله بداء؟
عمران گفت با كمال ميل خشنودم كه امام7براى ما دليلى در مورد
[1]حضرت رضا7در اين استدلال با چند آيه بداء را با تمام معانى آن اثبات مىنمايد.
1- بداء به معنى ايجاد كه از آيهأَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُفهميده مىشود.
2- بداء به معنى نسخ احكام كه از آيهوَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَمعلوم مىشود.
3- تقدير حوادث و موجودات و محو و اثبات آن طبق مصالح و حكم الهى كه از آيهوَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِكه معروف از معنى بداء همين قسمت سوم است.
بداء بياورد تا بوسيله آن بر صاحبنظران استدلال نمائيم. مأمون گفت نظر شما در مورد بحث اين دو نفر چيست؟ امام7فرمود: من منكر بداء نيستم با اينكه خداوند در قرآن مىفرمايد:
أَ وَ لا يَذْكُرُ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاًانسان نمىبيند ما او را آفريديم با اينكه چيزى نبود و آيهوَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُاوست كه جهانيان را آفريده سپس باز مىگرداند و در اين آيه مىفرمايد:يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُمىافزايد در آفرينش هر چه را بخواهد و آيه ديگروَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِينٍانسان را از گل سرشت و مىفرمايد:وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْگروهى انتظار فرمان خدا را دارند كه يا آنها را عذاب كند و يا از ايشان درگذرد و در اين آيه مىفرمايد:وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍهيچ كس عمر طولانى نمىكند و هيچ كس از عمر او كاسته نمىشود مگر اينكه در كتابى ثبت است.
سليمان گفت آيا در مورد بداء از آباء گرام چيزى روايت شده؟ فرمود: آرى، پدرم از حضرت صادق7نقل كرد كه فرمود: خدا را دو علم است:
1- علمى پنهان و مخفى كسى جز خود او از آن علم اطلاع ندارد كه بداء جزء همين علم است.
2- علمى كه به ملائكه و پيامبران آن را آموخته. علماى اهل بيت (امامان) از اين علم اطلاع دارند.
سليمان گفت مايلم از قرآن مطالبى در مورد بداء استخراج فرمائيد. فرمود: اين آيه كه خداوند خطاب به پيامبرش مىكند:فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍاز آنها فاصله بگير تو سرزنش نخواهى شد. خداوند تصميم داشت آنها را هلاك كند ولى از اين تصميم صرف نظر كرد. بعد فرمود:وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَآنها را متوجه ساز. تذكر براى مؤمنين سودمند است.
سليمان تقاضا كرد بيش از اين بفرمائيد. فرمود: پدرم از آباء گرام خود نقل كرد كه پيامبر اكرم فرمود: خداوند به يكى از پيامبران وحى كرد كه به فلان پادشاه بگو من
در فلان روز و ساعت او را از بين مىبرم. آن پيامبر پيغام خدا را رسانيد. پادشاه آنچنان به دعا و تضرع به پيشگاه پروردگار پرداخت، در همان حالى كه روى تخت بود و چنان زارى مىنمود كه از تخت سرازير شد. مىگفت خدايا به من مهلت ده تا پسرم بزرگ شود و كار خود را بسازم. خداوند به همان پيامبر وحى كرد كه پيش آن پادشاه برو و بگو من اجل او را تأخير انداختم و پانزده سال به عمرش افزودم. پيامبر عرض كرد: خدايا تو مىدانى كه من تاكنون دروغ نگفتهام. خداوند به او خطاب نمود كه تو يك مأمور هستى. پيغام مرا برسان. كسى را ياراى آن نيست كه از كردار خدا بازخواست نمايد.
در اين موقع امام على بن موسى الرضا7رو به سليمان نمود فرمود:
اعتقاد يهودان را پيدا كردهاى؟ سليمان عرض كرد به خدا پناه مىبرم از چنين اعتقادى. مگر يهود چه اعتقادى دارند؟ فرمود: آنها مىگوينديَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌدست خدا بسته است. منظورشان اينست كه خداوند جهان را آفريد. ديگر كارى ندارد و هيچ كم و زياد و تغيير و تبديلى نمىدهد. خداوند در پاسخ اين اعتقاد مىفرمايد:غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوادستهاى ايشان بسته باد و لعنت بر آنها از چنين گفتارى. شنيدم گروهى از پدرم موسى بن جعفر7راجع به بداء پرسيدند. فرمود: مردم نمىتوانند منكر بداء شوند كه خداوند در قرآن مىفرمايد:
گروهى را نگه مىدارد و نمىدانند آيا آمرزيده مىشوند يا عذاب خواهند شد (پس خداوند در مورد آنها هر تصميمى كه بخواهد مىگيرد و اين خود يك نوع از بداء است).
سليمان گفت آقا بفرمائيد آيهإِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِدر باره چه چيز نازل شده؟ فرمود: در شب قدر خداوند مقدرات از اين سال تا سال بعد را تعيين مىكند از قبيل مرگ و زندگى و بد و خوب و روزيها. آنچه را در آن شب مقدر نمايد از حوادث حتمى است.
سليمان گفت اينك متوجه شدم، اما تقاضا دارم باز بيشتر برايم توضيح بفرمائيد. فرمود: سليمان! امور در نزد خداوند معين و مسجل هستند. بعضى را تقديم
و برخى را تأخير مىاندازد بنا به خواست و اراده خود.
على7مىفرمود علم دو نوع است:
1- علمى است كه خداوند به ملائكه و پيامبران آموخته است آن شدنى است.
هرگز خداوند خويشتن و ملائكه و پيامبران را دروغگو نخواهد ساخت.
2- علمى كه در نزد او مخزون و مكتوم است و هيچ كدام از مخلوقات بر آن اطلاع ندارند. هر چه بخواهند از آن علم مقدم مىدارد و آنچه بخواهد تأخير مىاندازد و برخى را از ميان مىبرد و برخى را نگه مىدارد.
سليمان رو به مأمون نموده، گفت يا امير المؤمنين از امروز به بعد ديگر منكر بداء نخواهم شد و هرگز تكذيب اين اعتقاد را نمىكنم.
مأمون به سليمان گفت اينك تو از حضرت رضا سؤال كن. ولى درست دقت نما و انصاف را از دست مده. سليمان گفت آقا اجازه مىفرمائى از شما سؤالى كنم؟
فرمود: هر چه مايلى بپرس. سليمان گفت شما چه مىفرمائيد در باره كسى كه اراده را اسم و صفت از براى خدا قرار مىدهد مانند حى، سميع، بصير، قدير؟
حضرت رضا فرمود: شما مىگوئيد موجودات بوجود آمده و اختلاف پيدا كردهاند بواسطه خواست و اراده خدا است، اما نمىگوئيد بوجود آمده و اختلاف يافته چون خدا سميع و بصير است. اين خود يك دليل واضح است بر اينكه مانند سميع و بصير و قدير نيست (يعنى اراده از صفات ذات نيست).
سليمان گفت پس در ازل مريد بوده. حضرت رضا پرسيد آيا اراده او غير او است؟ گفت آرى. فرمود: در اين صورت تو با خداوند چيز ديگرى را ثابت كردى كه ازلى است و معتقد به دو قديم و ازلى شدى. سليمان گفت نه سخن من موجب اثبات دو ازلى و قديم نمىشود. فرمود: پس تو مىگوئى اراده خدا ازلى نيست؟
سليمان در جواب چنان متحير مانده بود كه گفت نه ازلى است اراده او قديم است. مأمون از اين جواب ضد و نقيض سليمان برآشفت. فرياد زد سليمان آيا با مثل حضرت رضا مكابره مىكنى و بىمطالعه سخن مىگوئى؟ متوجه حرفهاى خود باش.
نمىبينى اطرافت چقدر از سخنسنجان و اهل نظر گوش فرا داشتهاند؟
مأمون رو به جانب حضرت رضا7نموده، گفت بحث خود را ادامه دهيد. او متكلم خراسان است. باز امام (ع) به او فرمود: بالاخره اراده را قديمى مىدانى يا غير قديم زيرا اگر چيزى ازلى نبود بايد حادث باشد و اگر حادث باشد هرگز نمىتواند ازلى باشد.
سليمان گفت اراده خدا جزئى از اوست، همان طور كه شنوائى جزئى و بينائى جزئى و علم جزئى از اوست. حضرت رضا7سؤال كرد پس اراده، نفس خدا است؟ گفت نه[1]. فرمود: پس ارادهكننده (مريد) مانند سميع و بصير نيست (چون اين صفات عين ذات خدا است) و سليمان مىگفت اراده عين ذات او نيست.
سليمان در جواب گفت خدا اراده نفس خود را كرده، چنانچه نفس خويش را شنيده و نفس خود را مىبيند و علم به نفس خود دارد. حضرت رضا فرمود: معنى اينكه نفس خود را اراده نموده يعنى چه؟ اراده كرده چيزى باشد يا اراده كرده حى و زنده باشد يا شنوا و بينا باشد يا قدير و توانا؟
گفت بلى، منظورم همين است. فرمود: پس اين حى و سميع و بصير و عليم بوسيله ارادهاش بوجود آمده؟ سليمان كه متوجه شد تفسير نامناسبى براى اراده كرده و به اشكال بر مىخورد گفت نه، چنين نيست كه اينها به ارادهاش به وجود آمده باشد.
حضرت رضا فرمود: پس در اين صورت اينكه مىگوئى به ارادهاش حى بودن و سميع و بصير بودن پيدا شده، حرفى است بىمعنى، زيرا گفتى به ارادهاش به وجود نيامده. باز سليمان نتوانست حرف سابق خود را منكر شود، گفت چرا، همه اينها به ارادهاش پيدا شده. در اين موقع مأمون و اطرافيان با صداى بلند شروع به خنده كردند.
حضرت رضا7نيز خنديد و رو به جانب حاضرين نموده، فرمود: پس بنا به عقيده تو، خدا از وضعى كه داشته تغيير يافته و دگرگونى در او پيدا شده (چون به ارادهاش شنوائى و بينائى و ... به وجود آمده) و اين اعتقادى است كه خداوند، منزه از
[1]وقتى او اراده را با علم و سمع يكى دانست فرمود: پس اراده عين خدا است، چون صفات خدا عين ذات اوست.
آن است و نمىتوان به خدا نسبت داد. سليمان از جواب و ادامه سخن عاجز شد.
سپس حضرت رضا7فرمود: سليمان از تو سؤالى مىكنم. عرض كرد فدايت شوم. فرمود: بگو ببينم تو و پيروانت با مردم بحث و مناظره مىكنيد با مطالبى كه خودتان مىفهميد و مىدانيد يا با چيزهائى كه نمىفهميد و نمىدانيد؟ عرض كرد با چيزهائى كه مىفهميم و مىدانيم.
حضرت رضا7فرمود: پس در اين صورت مردم چنين مىپندارند كه ارادهكننده، غير از اراده است و مريد قبل از اراده وجود دارد و فاعل قبل از مفعول است. اين اعتقاد شما را باطل مىكند كه مدعى هستيد مريد و اراده شما واحد است.
سليمان گفت فدايت شوم اين مطلب منطبق با صورتى كه مردم مىفهمند و مىدانند نيست. فرمود: پس شما ادعا مىكنيد از چيزى اطلاع داريد بدون معرفت و گفتيد اراده مانند شنوائى و بينائى است، با اين توجيه كه كردى چنين ادعائى بر خلاف فهم و عقل مردم است (چنين چيزى را نمىتوان اثبات نمود).
سپس حضرت رضا7فرمود: سليمان! آيا خداوند تمام آنچه در بهشت و جهنم است مىداند؟ سليمان در پاسخ گفت آرى. فرمود: پس هر چه در بهشت است همانهائى است كه خدا مىداند؟! سليمان گفت همين طور است.
فرمود: اگر آنچه خداوند از نعمتهاى بهشت مىداند همه را به آنها ارزانى داشت، بطورى كه هيچ چيز باقى نمىماند. آيا ديگر به آنها چيز اضافهاى نمىدهد و به همان مقدار اكتفا مىنمايد؟ سليمان گفت نه، اضافه مىدهد. فرمود: در اين صورت اضافه داد چيزى را كه در علم او نبود و نمىدانست كه خواهد بود.
سليمان گفت اضافه دادن انتهائى ندارد. امام7فرمود: پس در اين صورت خداوند احاطه علمى به آنچه در بهشت و جهنم است نخواهد داشت، زيرا انتهاى آن را نمىداند. وقتى احاطه علمى نداشت نمىداند چه چيز در بهشت و جهنم خواهد بود. خداوند منزه است از چنين نسبتى.
سليمان گفت ما كه مىگوئيم نمىداند، چون انتها ندارد زيرا خداوند عالم آخرت را سراى جاويد دانسته. ما نمىخواهيم براى آن انقطاع و تمام شدن قرار دهيم.
امام7فرمود: علم خدا به آنها، موجب انقطاع عالم آخرت نمىشود زيرا خداوند مىداند بعد اضافه مىدهد و قطع نمىكند از آنها. در قرآن كريم همين مطلب را فرمودهكُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ. و براى اهل بهشت مىفرمايدعَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍو اين آيهوَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ.
خداوند اين نعمت را مىداند و اضافه دادن را هم از آنها نمىبرد. مگر تو معتقد نيستى كه هر چه اهل بهشت مىخورند و مىآشامند، جاى آن باز پر مىشود؟ گفت چرا. فرمود: پس وقتى جاى نعمت قبلى را پر مىكند و خالى نمىماند، آيا از آنها قطع نموده؟ سليمان گفت نه. فرمود: پس هر چه در آنجا وجود داشته باشد وقتى جايش پر شود از آنها قطع ننموده. سليمان گفت از آنها مىبرد و قطع نمىكند و اضافه به آنها نمىدهد. حضرت رضا7فرمود: در اين صورت تمام مىشود نعمتهاى بهشت و اين خلاف جاويد بودن و خلود است و خلاف كتاب خدا است كه مىفرمايدلَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها وَ لَدَيْنا مَزِيدٌو مىفرمايدعَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍو مىفرمايدوَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجِينَو مىفرمايدخالِدِينَ فِيها أَبَداً*و مىفرمايدوَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ. سليمان نتوانست جوابى بدهد.
سپس حضرت رضا7فرمود: سليمان! بگو ببينم، اراده فعل است يا غير فعل؟! گفت فعل است. فرمود: پس آفريده خدا است زيرا تمام افعال حادث هستند. سليمان گفت نه فعل نيست. فرمود: پس با خدا چيز ديگرى از قديم بوده؟
سليمان گفت اراده انشاء و به وجود آوردن است.
فرمود: سليمان! اين همان مطلبى است كه بر ضرار و پيروان او شما خرده مىگيريد كه آنها معتقدند هر چه خداوند آفريده در آسمان يا زمين يا در دريا و خشكى از قبيل سگ و خوك يا ميمون يا انسان و يا جنبنده، همه اراده خدا هستند و اراده خدا زندگى مىكند و مىميرد، مىرود و مىخورد و مىآشامد و ازدواج مىكند و مىزايد، ظلم مىكند و كارهاى زشت انجام مىدهد، كافر و مشرك مىشود. ما از آنها اظهار بيزارى مىنمائيم و دشمن آنهائيم. اينست حد و مرز اعتقاد آنها.