قديم و ازلى نمىتواند مفعول قرار گيرد.
سليمان گفت اشياء اراده نيستند چنانچه ضرار معتقد است و اراده او به چيزى تعلق نگرفته است. حضرت رضا7فرمود: ياوهسرائى مىكنى و پرت و پلا مىگوئى. اگر اراده چنين باشد و قديم و ازلى باشد اين صفت چيزى است كه شعور ندارد (مثل آتش كه سوزاندن او قهرى است بايد اراده خدا هم قهرى باشد) منزه است از چنين نسبتى.
سليمان گفت سرورم! من گفتم كه مانند سمع و بصر و علم است. مأمون پرخاش كرده گفت سليمان! اين چقدر غلط و اشتباه است كه از تو سر مىزند و چقدر تكرار مىكنى. اين مطلب را رها كن و در مطلب ديگرى وارد شو، زيرا تو بيش از اين نمىتوانى حرفى بزنى.
حضرت رضا7رو به مأمون نموده فرمود: او را واگذار. سخنش را قطع نكن كه همين كار را دليل بر حقانيت خود مىگيرد. به سليمان فرمود: حرف خود را بزن.
سليمان باز گفت من از اول گفتم كه مانند سمع و بصر و علم است. حضرت رضا7فرمود: اشكالى ندارد. بگو ببينم معنى اينها چيست يك معنى دارد يا معانى مختلف؟ سليمان گفت يك معنى دارد. فرمود: اگر داراى يك معنى باشد پس اراده قيام همان اراده قعود است و اراده حيات بسان اراده مرگ است زيرا يك اراده دارد و بعضى از آن مقدم بر بعض ديگر نيست و چند جزء مخالف ندارد. يك شىء واحد است.
سليمان گفت معنى آن مختلف است. فرمود: بگو ببينم آيا مريد همان اراده است يا غير اراده است؟ سليمان گفت مريد همان اراده است. فرمود: پس مريد نيز بنا به عقيده شما مختلف است چون او خود اراده است. سليمان كه باز فرو مانده بود گفت نه سرورم! اراده، مريد نيست. حضرت رضا7فرمود: پس اراده محدث است نه قديم و گر نه لازم مىآيد با او ديگرى باشد. درست توجه كن و سخن خود را ادامه بده.
سليمان گفت اراده اسمى است از اسماء خدا. حضرت رضا7فرمود:
آيا اين نام را خودش براى خويش گذاشته؟ سليمان گفت نه، به اين نام خود را نناميده. فرمود: پس تو مىتوانى اسمى كه خودش نگذاشته به او نسبت دهى. سليمان گفت خويشتن را به اين توصيف نموده كه مريد است. حضرت رضا7فرمود: اين كه خود را توصيف نموده مريد است. دليل نمىشود كه منظورش اين باشد كه اراده است يا منظورش اين باشد كه اراده اسمى از اسمهاى اوست.
سليمان گفت اراده خدا، علم خدا است. حضرت رضا7فرمودند:
نادان، پس وقتى چيزى را دانست او را اراده كرده. گفت آرى. فرمود: پس وقتى چيزى را اراده نكرد آن را نمىداند. سليمان گفت همين طور است.
فرمود: از كجا چنين ادعائى را مىكنى؟! و چه دليل دارى كه اراده خدا، علم اوست با اينكه خداوند چيزهائى را مىداند كه هرگز اراده آنها را نخواهد كرد. دليل اين مطلب اين آيه قرآن استوَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ. خداوند مىداند چگونه وحى را از ميان ببرد ولى هرگز نبرده. سليمان گفت چون كار را تمام كرده و فارغ شده و چيزى اضافه نخواهد كرد. حضرت رضا7فرمود: اين عقيده يهودان است. اگر چنين عقيدهاى صحيح باشد چگونه در قرآن مىفرمايدادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ. سليمان گفت منظورش اين است كه قادر به اين كار است.
فرمود: پس وعده مىدهد ولى وفا نمىكند. پس چگونه مىفرمايديَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُو مىفرمايديَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ. با اينكه كار را تمام كرده باشد اين آيات ديگر معنى ندارد. سليمان در جواب فرو ماند.
حضرت رضا7فرمود: سليمان! آيا ممكن است كه خداوند بداند انسانى خواهد بود ولى اراده خلق انسانى را هرگز نكند يا بداند انسانى مىميرد و اراده نكند كه امروز بميرد؟ سليمان جواب داد آرى. حضرت رضا7فرمود: پس در اين صورت مىداند چيزى را كه در اراده دارد باشد و چيزى را كه اراده ندارد باشد. سليمان گفت مىداند كه اين دو با هم خواهند بود. حضرت رضا7فرمود: در اين صورت مىداند انسانى زنده است، مرده است، ايستاده و نشسته، كور و
بينا است در يك حالت و اين محال است. عرض كرد فدايت شوم او مىداند يكى از اين حالات هست نه ديگرى. فرمود: اشكالى ندارد. كداميك از آنها هست آنچه اراده كرده باشد يا آنچه اراده نكرده؟ سليمان گفت چيزى كه اراده كرده باشد.
حضرت رضا خنديد. مأمون و ساير دانشمندان حاضر نيز خنديدند. فرمود: غلط كردى و گفته خود را زير پا گذاشتى زيرا گفتى او مىداند انسانى مىميرد امروز و اراده مرگ او را نمىكند و مىداند چيزى را مىآفريند و اراده آفرينش آنها را ندارد.
وقتى علم به نظر شما جايز نباشد در مورد چيزى را كه اراده نكرده باشد پس خداوند فقط چيزى را مىداند كه اراده كرده وجود داشته باشد (چيز ديگر را كه اراده نكرده نمىداند اين مخالف حرف قبل تو است). سليمان گفت منظورم اين است كه اراده نه خدا است و نه غير خدا. حضرت رضا فرمود: نادان! وقتى مىگوئى خدا نيست او را غير خدا فرض كردهاى. وقتى مىگوئى خدا است او را ذات خدا شمردهاى.
سليمان گفت پس او مىداند چگونه چيزى را مىآفريند. فرمود: آرى. سليمان گفت در اين صورت اثبات چيزى در ازل لازم مىآيد (اين سخن را سليمان از آن جهت مىگويد كه خيال مىكند علم به شىء موجب وجود آن شىء مىشود) حضرت رضا7فرمود: سخن نادرستى گفتى. زيرا شخص ممكن است بنّاى خوبى باشد با اينكه بنائى نكند و خياط ماهرى باشد و خياطى نكند و يا كارى را خوب انجام دهد گر چه تاكنون آن كار را انجام نداده باشد (يعنى علم به شىء موجب وجود آن نمىشود). سپس فرمود: سليمان! آيا خداوند مىداند كه يكتا است و چيزى با او نيست؟ گفت آرى. فرمود: پس موجب اثبات چيزى در ازل مىشود اين علم خدا.
سليمان گفت او نمىداند كه يكتا است و چيزى با او نيست. حضرت رضا فرمودند: تو اين مطلب را مىدانى؟ گفت آرى. فرمود: پس تو از خدا داناترى؟! سليمان گفت اين سؤال محال است. فرمود: در نزد تو محال است كه يكتا باشد و چيزى با او نباشد و او سميع، بصير، حكيم، قادر، عليم و خبير باشد. گفت آرى.
فرمود: پس چطور از خود خبر مىدهد كه واحد، حى، سميع، بصير، حكيم، قادر، عليم و خبير است با اينكه خودش نمىداند كه چنين هست؟! اين ادعا رد حرف خدا
است و تكذيب نمودن اوست كه خداوند منزه از چنين نسبتى است.
سپس حضرت رضا7فرمود: پس چگونه مىآفريند چيزى را كه ساخت آن را نمىداند و اطلاع ندارد و چگونه است آن وقتى كه سازنده نداند چگونه مىسازد چيزى را قبل از ساختن آن. او متحير و سرگردان است كه منزه است خداوند از چنين نسبتى.
سليمان گفت اراده همان قدرت است. حضرت رضا7فرمود: خداوند قدرت دارد بر چيزى كه هرگز اراده آن را نكرده. بايد هم چنين باشد. زيرا مىفرمايدوَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ. اگر اراده همان قدرت باشد، پس بايد اراده از بين بردن وحى را نموده باشد، چون قدرت از بين بردن آن را دارد. سليمان نتوانست حرفى بزند. مأمون گفت سليمان! اين آقا داناترين فرد بنى هاشم است. بعد مجلس به هم خورد و متفرق شدند.
شيخ صدوق رحمة الله عليه، پس از ذكر اين دو خبر مىنويسد: مأمون هر يك از دانشمندان و متكلمين را كه مىشنيد در جايى هست او را به حضور مىخواند تا با حضرت رضا7به مناظره پردازد. چون زياد علاقه داشت يك نفر آن جناب را مغلوب كند. چون سخت به آن جناب و مقام علمى ايشان حسد مىورزيد.
ولى حضرت رضا7با احدى مناظره نكرد مگر اينكه اقرار به فضل او كرد و حجت را بر آنها تمام نمود زيرا خداوند پيوسته حجت خود را بالاتر قرار مىدهد و حجت خويش را يارى مىنمايد.
اين وعده را در قرآن كريم خود داده استإِنَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيامنظور ازوَ الَّذِينَ آمَنُوادر آيه ائمه هدى:و پيروان عارف به آنها و كسانى كه اخذ علم از ايشان نمودهاند آنها را يارى مىكند با حجت و استدلال بر مخالفين تا وقتى در دنيا هستند همين طور نيز در آخرت خداوند وعده خلافى نخواهد كرد.
عيون الاخبار صفحه 345.
صفوان بن يحيى دوست صابرى گفت ابو قره دوست جاثليق از من درخواست
كرد كه او را خدمت حضرت رضا7ببرم. از امام7اجازه خواستم، فرمود: بگو بيايد. وقتى وارد شد، به زمين افتاد و فرش امام را بوسيد و گفت در دين ما چنين رسم است كه شخصيتهاى بزرگ زمان خود را احترام نمائيم. سپس گفت آقا چه مىفرمائيد در باره گروهى كه ادعائى بنمايند گروه ديگرى سخن آنها را تائيد مىكنند؟ فرمود: اين ادعا به نفع گروه اول ثابت مىشود. گفت اما گروه ديگرى ادعائى مىكنند ولى شاهدى از غير كيش و مذهب خود پيدا مىكنند. فرمود: آنها به نفع خود نمىتوانند مدعى را اثبات نمايند.
ابو قره گفت ما ادعا كرديم كه عيسى روح الله و كلمة الله است مسلمانان ادعاى ما را پذيرفتند ولى مسلمانان ادعا كردند كه محمد6پيامبر است اما ما تابع آنها نشديم، پس آنچه ما مدعى هستيم بهتر است از آنچه آنها ادعا كردهاند.
حضرت رضا7فرمود: اسم تو چيست؟
گفت يوحنا. فرمود: يوحنا ما به آن عيسى ايمان داريم كه ايمان به محمد داشته باشد و بشارت به آمدن او بدهد و اقرار نمايد براى خود كه بنده خدا است. اگر آن عيسى كه تو معتقدى روح الله و كلمة الله است، عيسائى است كه ايمان به محمد ندارد و بشارت به او نمىدهد و اقرار به بندگى خود نسبت به خدا ندارد، ما از چنين عيسائى بيزاريم. پس ما و تو چطور در يك عقيده اجتماع نموديم. از جاى حركت كرده، گفت به صفوان حركت كن برويم اين جلسه، براى ما سودى ندارد.
عيون اخبار الرضا7صفحه 77.
ابو الصلت عبد السلام بن صالح هروى گفت مأمون از حضرت رضا7اين آيه را پرسيدوَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا. فرمود: خداوند تبارك و تعالى عرش و آب و ملائكه را آفريد قبل از آفريدن آسمانها و زمين. ملائكه به واسطه وجود خودشان و عرش و آب استدلال بر وجود خداى تبارك و تعالى مىكردند. سپس عرش خود را بر آب نهاد تا قدرت خويش را به ملائكه نشان دهد و بدانند خداوند بر هر چيزى قادر است. سپس عرش خود را برافراشت و آن را بالاى هفت آسمان قرار داد.
پس از آن آسمانها و زمين را آفريد در شش روز. در حالى كه استيلا بر عرش داشت تا ملائكه متوجه شوند خداوند آنچه را مىآفريند به تدريج و بفهمند و استدلال نمايند به حدوث و آفريده بودن موجودات يكى پس از ديگرى. خداوند عرش را نيافريد به واسطه احتياج به آن، چون از عرش بىنياز است و از هر چه آفريده و توصيف نمىشود به اينكه در جايى قرار دارد چون جسم نيست، منزه است از صفات مخلوقات خويش.
اما اين فرموده خداوندلِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا. خداوند خلق را آفريد تا آنها را بوسيله تكليف و عبادت بيازمايد نه آزمونى كه براى خودش امتحان و تجربه باشد. زيرا او خود عالم به تمام چيزها است. مأمون گفت عقده دلم را گشودى خدا عقده دلت را بگشايد يا ابا الحسن. سپس گفت يا ابن رسول الله معنى اين آيه چيست؟وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّى يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ.
حضرت رضا7فرمود: پدرم نقل كرد از آباء گرام خود از على بن ابى طالب:كه فرمود: مسلمانان به پيامبر اكرم6عرض كردند يا رسول الله اگر به اجبار وادار كنى مردم را كه ايمان آورند عده ما زياد مىشود و بر دشمن پيروز مىشويم. فرمود: من كارى را از پيش خود انجام نمىدهم كه بدعتگذارم گزارم، بدون اينكه دستورى به من رسيده باشد و زور و اكراهى ندارم.
خداوند اين آيه را نازل كرد كه يا محمد (اگر بخواهد پروردگارت، تمام مردم روى زمين ايمان مىآورند) بصورت اجبار و اضطرار چنانچه اين ايمان اضطرارى را در آخرت با مشاهده كردن عذاب مىآورند. اگر چنين كارى بكنم ديگر استحقاق ثواب و ستايشى از طرف من نخواهند داشت. من مىخواهم آنها به ميل خود، بدون اجبار ايمان بياورند تا شايسته مقام و لطف و سكوت دائم در بهشت شوند (آيا تو مىخواهى وادار كنى مردم به زور ايمان آورند).
اما اين آيهوَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ. معنى آيه اين نيست كه ايمان آوردن را بر آنها تحريم نمايد. معنى آيه اينست ايمان نمىآورد هيچ كس مگر
به اجازه خدا و اجازه او امر كردن به ايمان است. تكليف و تعبد اجبارى و الزامى نيست. اين اجبار هنگام زوال تكليف و پرستش است (يعنى بعد از مرگ). مأمون گفت عقده دلم را گشودى يا ابا الحسن، خداوند عقده دلت را بگشايد. اين آيه را برايم توضيح دهيدالَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً. فرمود: پرده روى چشم مانع ذكر نيست زيرا ذكر با چشم ديده نمىشود ولى خداوند تشبيه نموده آنهائى را كه كافر به ولايت على بن ابى طالب7هستند.
به كورها كه گفتار پيامبر6را در باره او سنگين مىشمردند و طاقت شنيدنش را نداشتند. مأمون گفت مرا آسوده كردى خدا آسودهات كند.
اين هم مناظرهاى از حضرت رضا7
صفوان بن يحيى گفت ابو قرهى محدث دوست شبرمه از من درخواست كرد براى او از حضرت رضا7اجازه بگيرم. اجازه گرفتم. خدمت امام7رسيد. چندين مسأله از حلال و حرام و احكام و واجبات پرسيد تا بالاخره سؤالش منتهى به توحيد گرديد. عرض كرد فدايت شوم توضيحى در باره سخن با موسى بدهيد.
فرمود: خدا مىداند كه به كدام لهجه با او صحبت كرده بسريانى يا عبرى.
ابو قره با دست زبان خود را گرفت. گفت منظورم از اين زبان است.
فرمود: منزه است خدا از آنچه تو مىگوئى پناه مىبرم به خدا كه او را شبيه مخلوقش قرار دهم يا مثل مردم حرف بزند. او را مثل و مانندى نيست و گوينده و فاعلى مانند او وجود ندارد.
پرسيد چگونه سخن گفته؟ فرمود: سخن خدا با مردم مانند سخن مردم با يك ديگر نيست. بوسيله زبان و دهان صحبت نمىكند ولى مىگويد باش. با اراده او بوجود مىآيد. آنچه خدا به موسى خطاب نموده از امر و نهى بدون اينكه در آن مورد فكر و انديشه نمايد.
ابو قره گفت در باره كتابهاى آسمانى چه مىفرمائيد؟ حضرت رضا7فرمود: تورات و انجيل و زبور و فرقان و هر كتابى كه خدا فرستاده كلام خدا است كه براى جهانيان چراغ هدايت و راهنما است. تمام آنها آفريده شده است[1]و آن كتابها، غير خدا هستند. چنانچه در قرآن نيز مىفرمايد:أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً[2]و در آيه ديگرما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ[3]. خداوند تمام كتابهاى آسمانى را به وجود آورده.
ابو قره گفت آيا فنا پذيرند؟ فرمود: مسلمانان اجماع نموده و بر اين مطلب اتفاق دارند كه غير خدا هر چه هست فانى است. غير خدا فعل اوست. تورات و انجيل و زبور و فرقان همه فعل خدايند. مگر نشنيدهاى كه مردم مىگويند «پروردگار قرآن» و يا مىگويند قرآن روز قيامت مىگويد «خداى من اين فلان كس است با اينكه خدا او را بهتر مىشناسد. روزها به گرسنگى و شبها به بيدارى به سر برده. مرا شفيع او قرار ده». همين طور است تورات و انجيل و زبور. تمام آنها مخلوق و آفريده هستند. آنها را كسى به وجود آورده كه مثل و مانند ندارد و وسيله راهنمائى خردمندان قرار داده. كسى كه معتقد باشد كه اين كتابها پيوسته با خدا بودهاند، بايد بگويد خدا تنها قديم نيست و يكتا نخواهد بود. كلام نيز هميشه با او بوده از ازل. با اينكه خدا هم نيستند.
ابو قره گفت ما روايت داريم كه تمام كتابهاى آسمانى روز قيامت مىآيند در حالى كه مردم در صحراى محشرند و به صف در مقابل پروردگار ايستاده تماشا مىكنند. اين كتابها برگشت به خدا مىكنند چون جزء او هستند و به سوى او بر مىگردند.
[1]بحثى بس داغ و پر هياهو از زمان هارون بين اشاعره و معتزله بوجود آمد در اينكه آيا كلام خدا قديم است يا حادث و آفريده شده.
[2]طه 13 براى آنها تذكرى مىفرستد.
[3]بقره 21 تذكرى از جانب پروردگار آنها نيامده مگر اينكه گوش دادند در حالى كه به بازى مشغول بودند.