بخش بيست و ششم بعضى از احتجاجهاى علماء و دانشمندان در زمان غيبت
احتجاج طبرسى 280- 282.
ابو اعلاء معرى طبيعى مذهب وارد بر سيد مرتضى رحمة الله عليه شد. به او گفت آقا نظر شما در باره كلّ چيست؟ سيد جواب داد نظر تو در باره جزء. گفت چه مىگوئى در باره ستاره شعرى؟ گفتم آنچه تو در باره دوران فلك مىگوئى. پرسيد نظر تو در باره عدم انتهاء چيست؟ گفتم نظر تو در باره جاى گرفتن و چرخ چاه چيست؟
پرسيد نظرت در باره هفت تا چيست؟ گفتم تو خود در باره زائد برّى از هفت تا چه مىگوئى؟ گفت در باره چهار تا چه مىگوئى؟ جواب دادم در باره يكى دو تا نظر تو چيست؟ گفت در باره مؤثر چه مىگوئى؟ گفتم نظر تو در باره مؤثرات چيست؟
پرسيد در باره دو نحس چه مىگوئى؟ گفتم در باره دو سعد چه مىگوئى؟ ابو العلاء متحير ماند. سيد مرتضى رحمة الله عليه در اين موقع گفت هر ملحد ملهد است.
ابو العلاء گفت از كتاب خدا استفاده كردهاىيا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌاز جاى حركت كرده خارج شد. سيد مرتضى گفت اين مرد از پيش ما رفت ديگر ما را نخواهد ديد.
از سيد مرتضى شرح اين رمزها را پرسيدند. گفت از من راجع به كل پرسيد كه در نظر او كل قديم است و با اين لفظ كل اشاره به عالمى مىكند كه نام آن را عالم كبير گذاشتهاند. پرسيد نظر تو در باره عالم كبير چيست؟ جواب دادم تو در باره جزء
چه مىگوئى؟ چون آنها خود جزء را آفريده و محدث مىدانند كه از عالم كبير به وجود آمده و اين جزء عالم صغير است در نزد آنها. منظورم اين بود كه اگر صحيح باشد كه عالم صغير محدث و به وجود آمده است، پس عالم كبير هم محدث و به وجود آمده است زيرا اين هم از جنس آن است. طبق عقيده آنها يك شىء واحد نمىتواند بعضى از آن قديم باشد و بعضى محدث. از شنيدن حرف من سكوت كرد.
اما ستاره شعرى كه پرسيد منظورش اين بود كه اين ستاره از سيارات نيست.
گفتم نظر تو در باره دوران فلك چيست؟ منظورم اين بود كه فلك در گردش است، پس اهميت ندارد كه شعرى ثابت يا سيار باشد.
اما عدم الانتهاء منظورش اين بود كه عالم نامتناهى است، چون قديم است. به او گفتم جاى گرفتن و گردش به نظر من يك واقعيت است و هر دوى اين جاى گرفتن و دوران دليل به انتها است نه متناهى بودن.
اما هفت تا مرادش ستارههاى سيارى كه در نزد آنها صاحب احكام هستند.
گفتم به او اين باطل است به واسطه آن زائد برى كه محكوم به حكمى است. آن حكم ارتباطى به اين سيارهها ندارد و آن سيارات عبارتند از: زهره، مشترى، مريخ، عطارد، خورشيد، ماه و زحل.
اما چهار تا منظورش طبايع بود. گفتم تو در باره يك طبيعت حرارت كه از آن جانورى بوجود مىآيد پوستش به دست مىخورد بعد همان پوست را روى آتش مىگذارند اضافات آن آتش مىگيرد و پوست سالم مىماند چون خداوند آن جنبنده را بر طبيعت آتش آفريده و آتش، آتش را نمىسوزاند. يخ در آن كرمها پديد مىآيد با اينكه يك طبيعت است و آب دريا دو طبيعت است. در ميان آن ماهيها و قورباغه و مارها و سنگ پشت و چيزهاى ديگر بوجود مىآيد با اينكه عقيده او اينست كه حيوان فقط از چهار طبيعت بوجود مىآيد.
اما مؤثر منظورش زحل است. به او گفتم نظر تو در باره مؤثر و تحت تأثير قرار گرفته چيست؟ خواستم به او بفهمانم كه تمام مؤثرات تحت تأثير مؤثر ديگر هستند. پس مؤثر قديم چگونه مؤثر مىشود؟ اما دو نحس منظورش اين بود كه آن
دو ستاره از سيارات وقتى با هم جمع مىشوند از بين آنها سعد بوجود مىآيد. گفتم نظر تو در باره دو سعد چيست كه وقتى جمع مىشوند نحسى از آنها پديد مىآيد؟
اين حكمى است كه خداوند آن را باطل كرده تا بيننده بفهمند احكام تحت تأثير ستارهها نيست زيرا شخص متوجه است كه وقتى عسل و شكر با هم مخلوط شود از آنها حنظل كه تلخ است پديد نمىآيد و نه علقم. وقتى علقم و حنظل كه هر دو تلخند اگر جمع شوند و آميخته گردد از آنها شيرينى و شكر پديد نمىآيد. اين دليل بر بطلان گفتار آنها است.
اينكه گفتم هر ملحدى ملهد است. منظورم اين بود كه هر مشركى ظالم است زيرا در لغت (الحد الرجل عن الدين اذا اعدل عن الدين) الحاد به معنى انحراف از دين است و (الحد) به معنى ستم و ظلم است. ابو العلاء اين مطلب را فهميد و به من گوشزد كرد كه من فهميدم منظورت چيست. براى همين آيهيا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِرا خواند.
گويند وقتى معرى از عراق خارج شد از او راجع به سيد مرتضى رحمة الله عليه پرسيدند. اين شعر را خواند:
يا سائلى عنه لما جئت اساله
الا هو الرجل العارى من العار
لو جئته لرأيت الناس في رجل
و الدهر في ساعة و الارض في دار[1]
مناظره شيخ مفيد رحمة اله عليه
سيد مرتضى در كتاب فصول مىنويسد: شيخ ابى عبد الله مفيد با قاضى ابو بكر
[1]اى كسى كه از مقام سيد مىپرسى من وقتى با او ملاقات كردم ديدم شخصى است كه نمىتوان بر او خورده گرفت و خالى از عيب است. اگر او را ببينى خواهى يافت كه خصال تمام مردم در او تنها جمع شده و همه روزگار در يك ساعت و تمام زمين در يك خانه پديد آمده.
احمد بن سيار در خانه ابو عبد الله محمد بن طاهر موسوى با هم برخورد كردند و بيش از صد نفر در آن مجلس حضور داشتند كه چند نفر از اشراف سادات علوى و بنى عباس و شخصيتهاى برجسته و تجار آمده بودند براى ديدن شريف.
بالاخره چند نفر بحث را در مورد نص بر ولايت امير المؤمنين7كشيدند. شيخ مفيد رحمة الله عليه به اختصار بيانى در اين مورد كرد كه مناسب با موقعيت داشت.
قاضى ابو بكر گفت: بفرمائيد نصّ در حقيقت چيست و معنى اين كلمه چه مىباشد؟ شيخ گفت نص يعنى اظهار و آشكار نمودن از اين قبيل است سخن عرب كه مىگويد (فلان نص قلوصها) فلان كس شتر جوان و پر تحرك خود را نشان داد و از ميان شتران او را مشخص نمود. به همين جهت شاهنشين را (منصّه) مىگويند زيرا كسى كه در آنجا نشسته از ديگران ممتاز و مشخص است چون اين محل او را مشخص مىنمايد آنجا را (منصّه) مىگويند. محل ظهور و بروز از اين قبيل است نيز گفتار عرب كه (قد نص مذهبه) وقتى مذهب خود را اظهار و ابراز نمىكند از همين موارد است قول شاعر
و جيد كجيد الريم ليس بفاحش
اذا هى نصّته و لا بمعطل
منظورش از (اذا هى نصته) يعنى وقتى اظهار نمايد بعضى شعر را (نصبته) نقل كردهاند باز معنى برگشت به اظهار دارد اما اين لفظ در شريعت استعمال شده مطابق همان معنى كه قبلا گفتم اما اگر مىخواهى درست معنى آن را بدانى مىگويم:
حقيقت نص گفتارى است كه خبر از آنچه در باره او سخن گفته شده است بدهد به صورتى كه آن را اظهار و آشكار نمايد.
قاضى گفت چقدر خوب گفتى و آنچه توضيح دادى واقعا صحيح و درست بود.
اينك بگو ببينم اگر پيامبر نصّ بر امامت حضرت امير المؤمنين7نموده پس اظهار وجوب اطاعت او را كرده. وقتى چنين اظهارى بنمايد محال است مخفى شود.
پس چرا ما چنين اطلاعى نداريم اگر واقعا طبق گفته شما نصّ نموده.
شيخ مفيد اعلى الله مقامه فرمود: اما اظهار از طرف پيامبر وقوع يافته و مخفى
هم نبوده در حال اظهار آن جناب هر كس در آنجا حضور داشته و كاملا فهميده هيچ شك و شبههاى براى او باقى نمانده. اما اين سؤال تو كه چرا حالا شما اطلاع نداريد و در اين زمان براى شما مطلب واضح نيست اگر واقعا همان طورى كه از دل خود خبر مىدهى اطلاع نداشته باشى علت آن شبههايست كه از طريق اين نص بر تو وارد شده زيرا تو منحرفشدهاى از بينشى كه موجب رسيدنت به اين حقيقت بشود. اگر با دقت توجه به دليل بكنى خواهى فهميد و اگر در زمان تو پيامبر6حضور داشتى هرگز شكى برايت نمىماند ولى علت شك تو همان مطلبى است كه توضيح دادم.
قاضى گفت ممكن است پيامبر اكرم6مطلبى را ابراز و اظهار بنمايد در زمان خود و براى كسانى كه بعد از او مىآيند مخفى شود به طورى كه آن مطلب را نفهمند مگر با دقت زياد و استدلال بر آن؟! شيخ مفيد جواب داد آرى، چنين چيزى امكان دارد بلكه يك مسأله اجتناب ناپذيرى است براى كسانى كه حضور نداشتند در مورد مطلبى اطلاع از آن بايد به وسيله درك و استدلال باشد و نمىتواند علم ضرورى پيدا كند چون از مسائلى است كه در آن حضور نداشته جز اينكه استدلال در اين باب مختلف است از نظر مشكل بودن و آسانى و سختى و سادگى بنا بر حسب اعتراضاتى كه در رابطه با آن مىشود گاهى ممكن است راه اطلاع خالى از چنين اعتراضاتى باشد كه با كوچكترين استدلال مطلب را درك مىكند و مانند علم ضرورى و بديهى مىگردد ولى در طريق نص شبهات زيادى شده و اعتراضات فراوانى نمودهاند كه اطلاع و علم در آن مسير نيست مگر با دقت نظر و استدلال مداوم و زياد.
قاضى گفت در اين صورت با چنين اعتراضى چه اشكالى دارد كه پيامبر نص و تصريح نموده به پيامبر ديگرى در زمان خود يا پيامبرى كه بعد از تو قائم مقامش خواهد شد و چنين اظهار و ابرازى نموده شبيه اظهارى كه براى امامت حضرت امير المؤمنين7كرده و ما از آن اطلاع پيدا نكردهايم چنانچه اطلاع از نصّ و امامت و اسباب آن نداريم.
شيخ مفيد فرمود: اين مطلب را نمىتوان پذيرفت زيرا علم به اين نص براى من و تمام معتقدين به شرع و منكرين آن حاصل است كه هر كس ادعاى چنين مطلبى را نسبت به پيامبر بنمايد كه تصريح به رسالت پيامبرى ديگر نموده او را تكذيب مىكنند اگر واقعيت داشت نبايد تمام مردم به باطل بودن آن اعتراف نمايند و تكذيب نمايند كسى را كه چنين ادعائى كرده و به پيامبر6نسبت تصريح به پيامبرى را بدهد. اگر يك شنونده دايم اظهار بىاطلاعى نمايد از چنين مطلبى در ردّ او استدلالى مىنمائى به جز راهى را كه مىگوئى ولى مطلبى را كه ذكر كردى مرا بىنياز از اعتماد به ديگرى كرد زيرا اگر نص بر امامت نيز نظير نص بر پيامبرى ديگرى بود، بايد همه مدعى بطلان آن شوند و حتى دو نفر پيدا نشود كه اختلاف در اين مورد بنمايد. همين كه مشاهده مىكنيم در مورد امامت امت اسلام به اختلاف گرائيده بعضى معتقدند كه تصريح به امامت شده و برخى اين نص را منكرند مىفهميم كه بين امامت و نص بر پيامبرى فرق است.
سپس شيخ مفيد رحمة الله عليه فرمود: چرا قاضى انصاف نمىدهد و آن اشكالى كه بر خصم مىگيرد در مورد خود نمىپذيرد از قبيل نفى آنچه خود معتقد هستند و فرق مىگذارد بين خود و بين خصم در مورد فرمايش پيامبر6كه تصريح به رجم زناكار و انجام آن و محل قطع دست دزد و فعل آن و كيفيت طهارت و نماز و حدود روزه و حج و زكات و انجام آن را نموده و توضيح داده و تكرار كرده و اختلاف در مورد همه اينها نيز وجود دارد و واقعيت در مورد همين نماز و روزه و طهارت و حج با نوعى استدلال كشف مىشود و همچنين در مورد فرمايش پيامبر6راجع به شق القمر كه در زمان حيات خود پيامبر ظاهر و آشكار و مشهور بوده با اينكه گروهى از معتزله و ديگران از مذاهب مختلف و منكرين خدا اين را انكار كردهاند و مدعى هستند اين مسائل را خبرسازان و نويسندگان تاريخ ساختهاند و واقعيت ندارد و ما نمىتوانيم با مخالفين خود ادعا كنيم كه علم ضرورى در اين جهات وجود دارد ما مىگوئيم ادعاى آنها اشتباه است، چگونه مىتواند خلاص شود از اين اشكال كه پيامبر تصريح به نبوت پيغمبرى ديگر
كرده، گرچه ما علم ضرورى به آن نداريم و به چه دليل رد مىكند اين شبهه را كه ممكن است عواملى موجب شده باشد كه ما اطلاع از اين نص پيدا نكردهايم. چنانچه از همين قبيل عوامل پيدا شده براى كسانى كه با او در مورد طهارت و نماز و روزه و حج و شق القمر اختلاف دارند. بين اين دو موضوع هيچ فرقى ديده نمىشود خلاصه استدلال اينست كه براى اثبات اعتقاد خود در اين گونه اختلافات قاضى به علم ضرورى متكى نمىشود بلكه يك نوع استدلال مىنمايد پس چرا براى نص امامت مدعى است كه اگر نص بود بايد همه مىدانستند و اختلاف وجود نداشت؟) قاضى در جواب گفت نص بر امامت شبيه مثالهائى كه زديد نيست زيرا فرض نص در نظر شما فرضى عامّ است و اختلافى كه در مثالها نقل كردى يك فروض خاصّ است، اگر در باره عموم بود بايد اختلافى به وجود نمىآمد.
شيخ مفيد فرمود: اكنون آنچه استدلال كردى باطل شد و فساد ادعايت آشكار گرديد و احتياج به استدلال ديگر دارى زيرا تو براى رفع خلاف و بوجود آمدن علم گفتى مطلب بايد در يك زمان ظاهر باشد و بين مردم شهرت يابد و دليل ديگرى را به آن اضافه نكردى و هيچ مطلب ديگرى را براى ايجاد علم شرط نكردى. وقتى ما اين مطلب را باطل كرديم و فهميدى كه اين استدلال صحيح نيست. از استدلال خويش صرف نظر كردى و به دليل ديگرى چسبيدى و گفتى در آنجا عموم فرض است و در مورد نماز و روزه فرض خاصى است. چنين استدلالى سابقه ندارد و از اين شاخ به آن شاخ رفتن دليل بر مجاب شدن و مغلوب گرديدن است كه دليلى را رها كنى و دليل ديگرى را بچسبى. تازه چه مىتوانى بگوئى در مقابل اين ادعا كه پيامبر6نص بر پيامبرى نموده باشد كه حفظ شريعت او شده باشد و فرض عمل در عبادت خاصه باشد. چنانچه مواردى كه ما نقل كرديم نيز موردى خاص بود.
آيا مىتوانى فرقى بين آنها بگذارى؟ قاضى ديگر جوابى نداد كه قابل ذكر باشد (منظور اين است كه قاضى فرق گذاشت امامت فرض عام است و نماز فرض خاص اگر نص بر پيامبرى را در مورد فرض خاصى چون عبادت ادعا كنند چه فرقى بين اين دو خواهد بود؟)
استدلال ديگرى از يكى از شيعيان
شيخ مفيد نقل مىكند كه در ضمن استدلال و محاورهاى كه بين او و مردى ناصبى شده بود راجع به فضيلت آل محمد6شيعى پرسيد: بگو ببينم اگر خداوند پيامبر را به رسالت مبعوث نمايد بار و بنه خود را كجا خواهد انداخت؟
جواب داد در خانه خويش ميان خانواده و فرزندش. شيعى در پاسخ او گفت من نيز علاقه و دوستى خود را جايى پياده كردهام كه پيامبر بار و بنه خود را در آنجا پياده مىكند.
از سخنان شيخ مفيد در مورد امامت ابا بكر از طريق اجماع كه شخصى به نام كتبى از او پرسيد چه دليل داريد بر صحيح نبودن امامت ابا بكر؟ شيخ در پاسخ گفت دليل زياد است من فقط يك دليل را ذكر مىكنم كه تو بهتر بفهمى و آن دليل اينست كه امت اجماع دارند كه امام احتياج به امام ديگرى ندارد و تمام امت اجماع نمودهاند بر اينكه ابا بكر بالاى منبر گفت وليتكم و لست بخيركم فان استقمت فاتبعونى و ان اعوججت فقومونى من فرمانرواى شما شدهام با اينكه بهترين شما نيستم. اگر در طريق مستقيم بودم پيروم شويد ولى اگر راه كج پيمودم مرا به راه راست بداريد.
او خود اعتراف نمود كه احتياج به رعيت دارد و نيازمند به آنها است در تدابير امور و اين مطلب را همه خردمندان قبول دارند كسى كه احتياج به مردم داشته باشد احتياج او به امام بيشتر است. وقتى ثابت شد احتياج ابا بكر به امام با امامتش باطل مىشود به دليل اجماع بر اينكه امام احتياج به امام ديگر ندارد.
كتبى ديگر نتوانست حرفى بگويد و اعتراض بنمايد ولى در آن جلسه مردى معتزلى مذهب به نام عرزالة حضور داشت كه زبان گشوده گفت چرا اين حرف را نزدى كه امت نيز اجماع دارند بر اينكه قاضى احتياج به قاضى ندارد و امير محتاج به امير ديگرى نيست. بنا بر اين بايد امراء نيز معصوم باشند يا خارج از اجماع شويم.
شيخ مفيد فرمود: اگر ساكت مىشدى بهتر از اين حرف بود. خيال نمىكردم