بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 400

شيخ مفيد فرمود: اين مطلب را نمى‌توان پذيرفت زيرا علم به اين نص براى من و تمام معتقدين به شرع و منكرين آن حاصل است كه هر كس ادعاى چنين مطلبى را نسبت به پيامبر بنمايد كه تصريح به رسالت پيامبرى ديگر نموده او را تكذيب مى‌كنند اگر واقعيت داشت نبايد تمام مردم به باطل بودن آن اعتراف نمايند و تكذيب نمايند كسى را كه چنين ادعائى كرده و به پيامبر6نسبت تصريح به پيامبرى را بدهد. اگر يك شنونده دايم اظهار بى‌اطلاعى نمايد از چنين مطلبى در ردّ او استدلالى مى‌نمائى به جز راهى را كه مى‌گوئى ولى مطلبى را كه ذكر كردى مرا بى‌نياز از اعتماد به ديگرى كرد زيرا اگر نص بر امامت نيز نظير نص بر پيامبرى ديگرى بود، بايد همه مدعى بطلان آن شوند و حتى دو نفر پيدا نشود كه اختلاف در اين مورد بنمايد. همين كه مشاهده مى‌كنيم در مورد امامت امت اسلام به اختلاف گرائيده بعضى معتقدند كه تصريح به امامت شده و برخى اين نص را منكرند مى‌فهميم كه بين امامت و نص بر پيامبرى فرق است.

سپس شيخ مفيد رحمة الله عليه فرمود: چرا قاضى انصاف نمى‌دهد و آن اشكالى كه بر خصم مى‌گيرد در مورد خود نمى‌پذيرد از قبيل نفى آنچه خود معتقد هستند و فرق مى‌گذارد بين خود و بين خصم در مورد فرمايش پيامبر6كه تصريح به رجم زناكار و انجام آن و محل قطع دست دزد و فعل آن و كيفيت طهارت و نماز و حدود روزه و حج و زكات و انجام آن را نموده و توضيح داده و تكرار كرده و اختلاف در مورد همه اينها نيز وجود دارد و واقعيت در مورد همين نماز و روزه و طهارت و حج با نوعى استدلال كشف مى‌شود و همچنين در مورد فرمايش پيامبر6راجع به شق القمر كه در زمان حيات خود پيامبر ظاهر و آشكار و مشهور بوده با اينكه گروهى از معتزله و ديگران از مذاهب مختلف و منكرين خدا اين را انكار كرده‌اند و مدعى هستند اين مسائل را خبرسازان و نويسندگان تاريخ ساخته‌اند و واقعيت ندارد و ما نمى‌توانيم با مخالفين خود ادعا كنيم كه علم ضرورى در اين جهات وجود دارد ما مى‌گوئيم ادعاى آنها اشتباه است، چگونه مى‌تواند خلاص شود از اين اشكال كه پيامبر تصريح به نبوت پيغمبرى ديگر


صفحه 401

كرده، گرچه ما علم ضرورى به آن نداريم و به چه دليل رد مى‌كند اين شبهه را كه ممكن است عواملى موجب شده باشد كه ما اطلاع از اين نص پيدا نكرده‌ايم. چنانچه از همين قبيل عوامل پيدا شده براى كسانى كه با او در مورد طهارت و نماز و روزه و حج و شق القمر اختلاف دارند. بين اين دو موضوع هيچ فرقى ديده نمى‌شود خلاصه استدلال اينست كه براى اثبات اعتقاد خود در اين گونه اختلافات قاضى به علم ضرورى متكى نمى‌شود بلكه يك نوع استدلال مى‌نمايد پس چرا براى نص امامت مدعى است كه اگر نص بود بايد همه مى‌دانستند و اختلاف وجود نداشت؟) قاضى در جواب گفت نص بر امامت شبيه مثالهائى كه زديد نيست زيرا فرض نص در نظر شما فرضى عامّ است و اختلافى كه در مثالها نقل كردى يك فروض خاصّ است، اگر در باره عموم بود بايد اختلافى به وجود نمى‌آمد.

شيخ مفيد فرمود: اكنون آنچه استدلال كردى باطل شد و فساد ادعايت آشكار گرديد و احتياج به استدلال ديگر دارى زيرا تو براى رفع خلاف و بوجود آمدن علم گفتى مطلب بايد در يك زمان ظاهر باشد و بين مردم شهرت يابد و دليل ديگرى را به آن اضافه نكردى و هيچ مطلب ديگرى را براى ايجاد علم شرط نكردى. وقتى ما اين مطلب را باطل كرديم و فهميدى كه اين استدلال صحيح نيست. از استدلال خويش صرف نظر كردى و به دليل ديگرى چسبيدى و گفتى در آنجا عموم فرض است و در مورد نماز و روزه فرض خاصى است. چنين استدلالى سابقه ندارد و از اين شاخ به آن شاخ رفتن دليل بر مجاب شدن و مغلوب گرديدن است كه دليلى را رها كنى و دليل ديگرى را بچسبى. تازه چه مى‌توانى بگوئى در مقابل اين ادعا كه پيامبر6نص بر پيامبرى نموده باشد كه حفظ شريعت او شده باشد و فرض عمل در عبادت خاصه باشد. چنانچه مواردى كه ما نقل كرديم نيز موردى خاص بود.

آيا مى‌توانى فرقى بين آنها بگذارى؟ قاضى ديگر جوابى نداد كه قابل ذكر باشد (منظور اين است كه قاضى فرق گذاشت امامت فرض عام است و نماز فرض خاص اگر نص بر پيامبرى را در مورد فرض خاصى چون عبادت ادعا كنند چه فرقى بين اين دو خواهد بود؟)


صفحه 402

استدلال ديگرى از يكى از شيعيان‌

شيخ مفيد نقل مى‌كند كه در ضمن استدلال و محاوره‌اى كه بين او و مردى ناصبى شده بود راجع به فضيلت آل محمد6شيعى پرسيد: بگو ببينم اگر خداوند پيامبر را به رسالت مبعوث نمايد بار و بنه خود را كجا خواهد انداخت؟

جواب داد در خانه خويش ميان خانواده و فرزندش. شيعى در پاسخ او گفت من نيز علاقه و دوستى خود را جايى پياده كرده‌ام كه پيامبر بار و بنه خود را در آنجا پياده مى‌كند.

از سخنان شيخ مفيد در مورد امامت ابا بكر از طريق اجماع كه شخصى به نام كتبى از او پرسيد چه دليل داريد بر صحيح نبودن امامت ابا بكر؟ شيخ در پاسخ گفت دليل زياد است من فقط يك دليل را ذكر مى‌كنم كه تو بهتر بفهمى و آن دليل اينست كه امت اجماع دارند كه امام احتياج به امام ديگرى ندارد و تمام امت اجماع نموده‌اند بر اينكه ابا بكر بالاى منبر گفت وليتكم و لست بخيركم فان استقمت فاتبعونى و ان اعوججت فقومونى من فرمانرواى شما شده‌ام با اينكه بهترين شما نيستم. اگر در طريق مستقيم بودم پيروم شويد ولى اگر راه كج پيمودم مرا به راه راست بداريد.

او خود اعتراف نمود كه احتياج به رعيت دارد و نيازمند به آنها است در تدابير امور و اين مطلب را همه خردمندان قبول دارند كسى كه احتياج به مردم داشته باشد احتياج او به امام بيشتر است. وقتى ثابت شد احتياج ابا بكر به امام با امامتش باطل مى‌شود به دليل اجماع بر اينكه امام احتياج به امام ديگر ندارد.

كتبى ديگر نتوانست حرفى بگويد و اعتراض بنمايد ولى در آن جلسه مردى معتزلى مذهب به نام عرزالة حضور داشت كه زبان گشوده گفت چرا اين حرف را نزدى كه امت نيز اجماع دارند بر اينكه قاضى احتياج به قاضى ندارد و امير محتاج به امير ديگرى نيست. بنا بر اين بايد امراء نيز معصوم باشند يا خارج از اجماع شويم.

شيخ مفيد فرمود: اگر ساكت مى‌شدى بهتر از اين حرف بود. خيال نمى‌كردم‌


صفحه 403

چنين اشتباهى بكنى يا بى‌اعتبارى. دليلى كه ذكر كردى بر تو پوشيده باشد زيرا در موردى كه نقل كردى اجماعى وجود ندارد بلكه اجماع بر خلاف آن است زيرا امت اتفاق دارند بر اينكه قاضى كه از امام مقامش كمتر است احتياج به قاضى كه امام است دارد. همين مطلب باطل مى‌كند استدلال تو را مگر اينكه منظورت از امير و قاضى خود امام باشد كه در اين صورت او احتياج به قاضى يا امير ديگر ندارد و اين بى‌نيازى به واسطه عصمت و كمالى است كه در او هست. اينك چگونه توانستى ما را ملزم نمائى؟ شخص معترض نتوانست حرفى بزند.

استدلال ديگرى از شيخ مفيد رحمة اله عليه‌

مردى معتزلى به نام ابى عمر و شوطى به ايشان گفت مگر امت بر اين اجماع ندارند كه ظاهر ابا بكر و عمر اسلام بود؟ در جواب او گفت چرا اجماع امت بر اين است كه آنها تا مدتى ظاهرا مسلمان بودند. اما اينكه اجماع داشته باشند كه در تمام عمر مسلمان بودند چنين اجماعى وجود ندارد چون همه اتفاق دارند كه آنها مشرك بودند و گروهى نيز معتقدند كه آن گروه تعدادشان كم نيست بر اينكه آن دو پس از مسلمان شدن ظاهرى كافر شدند بواسطه انكار نص و در زمان حيات پيامبر6نفاق از آنها سر زد.

شوطى گفت اشكالى كه من مى‌خواستم بنمايم با استدلالى كه كردى باطل شد.

خيال مى‌كردم در مورد استدلالى كه من كردم تو به اطلاق مى‌پذيرى. شيخ مفيد فرمود: اينك فهميدى عقيده من چيست و متوجه شدى كه منظورم چه بود كه اجازه ندادم از آن استفاده نمائى. اينك تو را مجبور مى‌كنم به قبول مطلبى كه مى‌خواستى خصم را به آن دچار نمائى.

آيا امت اجماع ندارند بر اينكه هر كس شك در دين خدا داشته باشد و در نبوت مشكوك شود اعتراف به كفر نموده و اقرار به آن كرده؟ جواب داد چرا.

شيخ فرمود: تمام امت قبول دارند كه عمر بن خطاب گفت من هيچ روز شك‌


صفحه 404

نكردم از روزى كه مسلمان شدم مگر روزى كه پيامبر اكرم6با اهل مكه از در صلح درآمد من خدمت ايشان رسيدم و گفتم مگر تو پيامبر نيستى؟ فرمود:

چرا. گفتم مگر ما مؤمن نيستيم؟ فرمود: چرا. گفتم پس به چه جهت اين پستى را پذيرفتى براى خود و به آنها اين موقعيت را دادى؟ فرمود: اين پستى نيست، اين براى تو بهتر است.

گفتم مگر تو وعده ندادى كه ما داخل مكه خواهيم شد؟ فرمود: چرا. گفتم پس چرا ما وارد نشديم؟ فرمود: من به تو گفتم و وعده دادم كه امسال وارد خواهيم شد؟

گفتم نه. فرمود: به زودى وارد خواهيد شد ان شاء الله تعالى.

پس عمر به شك خود اعتراف نمود و ترديدى كه در باره نبوت داشت و موارد شك و علت بوجود آمدن آن را هم اعتراف كرد به اين مطلب اجماع بوجود مى‌آيد بر كفر او. بعد از اظهار ايمان و اعتراف خود به اين مطلب.

گروهى از ناصبى‌ها گفته‌اند بعد عمر يقين پيدا كرد. يعنى بعد از شك و ترديد يقين پيدا كرد و بعد از كفر به ايمان گرائيد. نمى‌توانيم حرف آنها را بپذيريم چون دليلى ندارند و همان اجماع بر اينكه كافر شده، مورد اعتماد ما است.

گويند نتوانست حرفى بزند جز اينكه گفت تاكنون نشنيده بودم كسى ادعاى اجماع بر كفر عمر نمايد تا شيخ فرمود حالا فهميدى و برايت ثابت شد. به جان خود سوگند ياد مى‌كنم كه اين مطلب را كسى قبل از من استدلال نكرده اگر جوابى دارى بگو. اما آن شخص جوابى نداشت كه بگويد.

استدلال ديگر شيخ مفيد

در خانه ابو عبد الله محمد بن محمد بن طاهر رحمة الله عليه مردى از روحانى نمايان به نام ورثانى بود كه از جمله رجال با فهم آنها به شمار مى‌رفت. رو به شيخ نموده گفت مگر مذهب تو اين نيست كه پيامبر اكرم6معصوم از خطا بوده و اشتباه و سهو و غلط برايش رخ نداده داراى نفس كامل و بى‌نياز از مردم‌


صفحه 405

بوده است. شيخ مفيد گفت چرا همين طور بوده. آن جناب گفت پس در مورد اين آيه چه مى‌گوئى كه خداوند مى‌فرمايدوَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ‌.

مگر خداوند به او دستور نداده كه در راى و اظهار نظر از آنها كمك بگيرد و او را نيازمند به مشاورت ايشان كرده. چگونه ادعاى تو صحيح است با ظاهر اين آيه قرآن و عمل پيامبر6؟ شيخ در جواب گفت پيامبر اكرم6با اصحاب خود مشورت نكرد به اين طور كه نيازمند براى آنها باشد و نيازى به مشورت آنها نداشت چنانچه تو خيالى مى‌كنى، بلكه مشورت او جهت ديگرى داشت كه برايت توضيح مى‌دهم و توضيح آن چنين است كه ما معتقديم پيامبر اكرم6از ارتكاب كبائر معصوم است گرچه تو در انجام صغائر با ما مخالف هستى. به اجماع تمام مسلمانان كاملترين خلق و صاحب‌نظرترين آنها و عاقلترين ايشان بود و از همه تدبير و انديشه‌اش محكم‌تر بود. ارتباط بين او و خدا پيوسته برقرار بود و ملائكه پيوسته بر او نازل مى‌شدند و او را مدد نموده در راه تهذيب كمك بودند و او را از مصالح و واقعيات مطلع مى‌كردند. وقتى داراى چنين امتيازاتى باشد ديگر نيازى به اظهار نظر ديگران نداشت زيرا هر كس را نام ببرى پائين‌تر از پيامبر6بوده و مشورت كردن با ديگران براى استفاده از اظهار نظر آنها است و اقتباس از نظرش وقتى بداند كه او صاحب‌نظرتر است و داراى تدبير و انديشه محكمترى است يا عقل كاملترى دارد و يا اين احتمال را بدهد. اما وقتى بداند كه او در اين موارد پائين‌تر از خود اوست ديگر جاى استفاده و استعانت باقى نمى‌ماند زيرا كامل احتياجى به ناقص ندارد در راه رسيدن به رشد و كمال چنانچه عالم به جاهل نيازمند نيست در راه رسيدن به مسائل علمى آيه نيز با مضمون خود شاهد همين مطلب است. مگر توجه ندارى كه خداوند مى‌فرمايدوَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ‌انجام امر را به تصميم پيامبر و در اختيار او مى‌گذارد نه به رأى و صوابديد آنها. اگر امر به مشورت با آنها كرده بود تا راه خطا را از صواب تشخيص دهد بايد مى‌فرمود فاذا أشاروا عليك فاعمل وقتى رأى دادند به آن عمل كن و اگر اتفاق در


صفحه 406

اظهار نظرى داشتند خلاف نظر آنها عمل نكن در اين صورت انجام كار موكول به اظهار نظر آنها مى‌شد نه تصميم خود پيامبر6. اما آيه به صورتى كه ملاحظه مى‌كنى نازل شده و توهم شما صحيح نيست اما اينكه بايد آنها را دعوت به مشورت نمايد هدف اينست كه آنها را به الفت و همبستگى وادارد و در موقع تصميم‌ها از آداب و سنن پروردگار بياموزند. هدف از مشورت اين بوده نه احتياج به مشورت آنها داشته باشد. جز اينكه در اينجا وجه ديگرى هم هست آشكارا و واضح و آن اينست كه خداوند به او اعلام كرد كه در ميان امت كسانى هستند كه انتظار ناراحتى‌ها را دارند و فتنه‌انگيزى مى‌كنند و پنهانى به دشمنى او مى‌پردازند و خشم خويش را پنهان مى‌كنند و پيوسته در راه از ميان بردن امر رسالت هستند و راه نفاق مى‌پيمايند. اما آنها را نام نبرد و نه معرفى كرد و در اين آيه مى‌فرمايدوَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى‌ عَذابٍ عَظِيمٍ‌. و در اين آيه مى‌فرمايدوَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‌ بَعْضٍ هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ‌. و در اين آيه مى‌فرمايديَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَرْضى‌ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ‌. و مى‌فرمايدوَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ‌. و مى‌فرمايدوَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ‌. و مى‌فرمايدوَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسالى‌ وَ لا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ كارِهُونَ‌. و مى‌فرمايدوَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى‌ يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا. خداوند در آيه ديگر پس از اين كه في الجمله آنها را معرفى مى‌كند، مى‌فرمايدوَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ‌.

آنها را به بد زبانى معرفى مى‌كند و راه شناسائى آنها را در نفاقى كه دارند در گفتار زشت خود مشخص مى‌كند. بعد دستور مى‌دهد با آنها مشورت نمايد تا از گفتار آنها پى به باطنشان ببرد زيرا نصيحت‌كننده باطن خود را در مشورت آشكار مى‌كند خيانتكار و منافق نيز از حرف زدنش معلوم مى‌شود. هدف از مشورت‌


صفحه 407

شناسائى آنها بود مگر در مشورتى كه راجع به بدر نمود. نيت فاسد آنها در مورد اسيرها معلوم نشد و آنها را سرزنش نمود و دغلبازى آنها را آشكار كرد. در اين آيه مى‌فرمايدما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى‌ حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ* لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ‌كه آنها را مورد سرزنش قرار مى‌دهد و آنها را با اين رأيى كه داده‌اند توبيخ مى‌نمايد و براى پيامبر6وضع آنها را توضيح داد. معلوم مى‌شود كه مشورت نه از جهت احتياج به اظهار نظر آنها است. هدف از مشورت همين بود كه ذكر شد.

يك نفر از حاضران به نام جراحى گفت سبحان الله تو ابا بكر و عمر را منافق مى‌دانى؟ خيال نمى‌كنم شما هم چنين منظورى داشته باشى. و در جنگ بدر با غير آنها مشورت نكرد. اگر آن دو منافق بودند كه ما نمى‌توانيم چنين حرفى را تحمل كنيم و صبر نخواهيم كرد و نمى‌توانيم اين نسبت را بشنويم و اگر از منافقين نبودند همان حرف اول را بپذير كه گفتى پيغمبر مى‌خواست آنها را عادت به مشورت بدهد و راهنمائى كند كه در كارها چكار كنند.

شيخ مفيد در جواب او گفت اين طريقه بحث و استدلال نيست. چنين برخوردى متكبرانه و از روى بزرگ منشى است نه استدلال و برهان. ما شخص معينى را ذكر نكرديم يك توضيح اجمالى داديم. اما شيخ آنها را مشخص كرد و لزومى هم نداشت كه مشخص شود.

اما جناب ورثانى با صداى بلند فرياد زد صحابه مقامشان بالاتر از آن است كه نسبت نفاق به آنها بدهند چه رسد صديق و فاروق و داد و فريادهائى از اين قبيل كه بازاريها و ستمگران و آشوب طلبان مى‌كنند به راه انداخت.

شيخ مفيد گفت اين سر و صداها را رها كن. اگر مى‌توانى دليل بياور و براى گشودن راه حل مطلبى ذكر كن و گر نه توضيح كافى داده شد و حق آشكار گرديد به كوچكترين سعى و كوشش‌وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ*.