استدلال ديگرى از يكى از شيعيان
شيخ مفيد نقل مىكند كه در ضمن استدلال و محاورهاى كه بين او و مردى ناصبى شده بود راجع به فضيلت آل محمد6شيعى پرسيد: بگو ببينم اگر خداوند پيامبر را به رسالت مبعوث نمايد بار و بنه خود را كجا خواهد انداخت؟
جواب داد در خانه خويش ميان خانواده و فرزندش. شيعى در پاسخ او گفت من نيز علاقه و دوستى خود را جايى پياده كردهام كه پيامبر بار و بنه خود را در آنجا پياده مىكند.
از سخنان شيخ مفيد در مورد امامت ابا بكر از طريق اجماع كه شخصى به نام كتبى از او پرسيد چه دليل داريد بر صحيح نبودن امامت ابا بكر؟ شيخ در پاسخ گفت دليل زياد است من فقط يك دليل را ذكر مىكنم كه تو بهتر بفهمى و آن دليل اينست كه امت اجماع دارند كه امام احتياج به امام ديگرى ندارد و تمام امت اجماع نمودهاند بر اينكه ابا بكر بالاى منبر گفت وليتكم و لست بخيركم فان استقمت فاتبعونى و ان اعوججت فقومونى من فرمانرواى شما شدهام با اينكه بهترين شما نيستم. اگر در طريق مستقيم بودم پيروم شويد ولى اگر راه كج پيمودم مرا به راه راست بداريد.
او خود اعتراف نمود كه احتياج به رعيت دارد و نيازمند به آنها است در تدابير امور و اين مطلب را همه خردمندان قبول دارند كسى كه احتياج به مردم داشته باشد احتياج او به امام بيشتر است. وقتى ثابت شد احتياج ابا بكر به امام با امامتش باطل مىشود به دليل اجماع بر اينكه امام احتياج به امام ديگر ندارد.
كتبى ديگر نتوانست حرفى بگويد و اعتراض بنمايد ولى در آن جلسه مردى معتزلى مذهب به نام عرزالة حضور داشت كه زبان گشوده گفت چرا اين حرف را نزدى كه امت نيز اجماع دارند بر اينكه قاضى احتياج به قاضى ندارد و امير محتاج به امير ديگرى نيست. بنا بر اين بايد امراء نيز معصوم باشند يا خارج از اجماع شويم.
شيخ مفيد فرمود: اگر ساكت مىشدى بهتر از اين حرف بود. خيال نمىكردم
چنين اشتباهى بكنى يا بىاعتبارى. دليلى كه ذكر كردى بر تو پوشيده باشد زيرا در موردى كه نقل كردى اجماعى وجود ندارد بلكه اجماع بر خلاف آن است زيرا امت اتفاق دارند بر اينكه قاضى كه از امام مقامش كمتر است احتياج به قاضى كه امام است دارد. همين مطلب باطل مىكند استدلال تو را مگر اينكه منظورت از امير و قاضى خود امام باشد كه در اين صورت او احتياج به قاضى يا امير ديگر ندارد و اين بىنيازى به واسطه عصمت و كمالى است كه در او هست. اينك چگونه توانستى ما را ملزم نمائى؟ شخص معترض نتوانست حرفى بزند.
استدلال ديگرى از شيخ مفيد رحمة اله عليه
مردى معتزلى به نام ابى عمر و شوطى به ايشان گفت مگر امت بر اين اجماع ندارند كه ظاهر ابا بكر و عمر اسلام بود؟ در جواب او گفت چرا اجماع امت بر اين است كه آنها تا مدتى ظاهرا مسلمان بودند. اما اينكه اجماع داشته باشند كه در تمام عمر مسلمان بودند چنين اجماعى وجود ندارد چون همه اتفاق دارند كه آنها مشرك بودند و گروهى نيز معتقدند كه آن گروه تعدادشان كم نيست بر اينكه آن دو پس از مسلمان شدن ظاهرى كافر شدند بواسطه انكار نص و در زمان حيات پيامبر6نفاق از آنها سر زد.
شوطى گفت اشكالى كه من مىخواستم بنمايم با استدلالى كه كردى باطل شد.
خيال مىكردم در مورد استدلالى كه من كردم تو به اطلاق مىپذيرى. شيخ مفيد فرمود: اينك فهميدى عقيده من چيست و متوجه شدى كه منظورم چه بود كه اجازه ندادم از آن استفاده نمائى. اينك تو را مجبور مىكنم به قبول مطلبى كه مىخواستى خصم را به آن دچار نمائى.
آيا امت اجماع ندارند بر اينكه هر كس شك در دين خدا داشته باشد و در نبوت مشكوك شود اعتراف به كفر نموده و اقرار به آن كرده؟ جواب داد چرا.
شيخ فرمود: تمام امت قبول دارند كه عمر بن خطاب گفت من هيچ روز شك
نكردم از روزى كه مسلمان شدم مگر روزى كه پيامبر اكرم6با اهل مكه از در صلح درآمد من خدمت ايشان رسيدم و گفتم مگر تو پيامبر نيستى؟ فرمود:
چرا. گفتم مگر ما مؤمن نيستيم؟ فرمود: چرا. گفتم پس به چه جهت اين پستى را پذيرفتى براى خود و به آنها اين موقعيت را دادى؟ فرمود: اين پستى نيست، اين براى تو بهتر است.
گفتم مگر تو وعده ندادى كه ما داخل مكه خواهيم شد؟ فرمود: چرا. گفتم پس چرا ما وارد نشديم؟ فرمود: من به تو گفتم و وعده دادم كه امسال وارد خواهيم شد؟
گفتم نه. فرمود: به زودى وارد خواهيد شد ان شاء الله تعالى.
پس عمر به شك خود اعتراف نمود و ترديدى كه در باره نبوت داشت و موارد شك و علت بوجود آمدن آن را هم اعتراف كرد به اين مطلب اجماع بوجود مىآيد بر كفر او. بعد از اظهار ايمان و اعتراف خود به اين مطلب.
گروهى از ناصبىها گفتهاند بعد عمر يقين پيدا كرد. يعنى بعد از شك و ترديد يقين پيدا كرد و بعد از كفر به ايمان گرائيد. نمىتوانيم حرف آنها را بپذيريم چون دليلى ندارند و همان اجماع بر اينكه كافر شده، مورد اعتماد ما است.
گويند نتوانست حرفى بزند جز اينكه گفت تاكنون نشنيده بودم كسى ادعاى اجماع بر كفر عمر نمايد تا شيخ فرمود حالا فهميدى و برايت ثابت شد. به جان خود سوگند ياد مىكنم كه اين مطلب را كسى قبل از من استدلال نكرده اگر جوابى دارى بگو. اما آن شخص جوابى نداشت كه بگويد.
استدلال ديگر شيخ مفيد
در خانه ابو عبد الله محمد بن محمد بن طاهر رحمة الله عليه مردى از روحانى نمايان به نام ورثانى بود كه از جمله رجال با فهم آنها به شمار مىرفت. رو به شيخ نموده گفت مگر مذهب تو اين نيست كه پيامبر اكرم6معصوم از خطا بوده و اشتباه و سهو و غلط برايش رخ نداده داراى نفس كامل و بىنياز از مردم
بوده است. شيخ مفيد گفت چرا همين طور بوده. آن جناب گفت پس در مورد اين آيه چه مىگوئى كه خداوند مىفرمايدوَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ.
مگر خداوند به او دستور نداده كه در راى و اظهار نظر از آنها كمك بگيرد و او را نيازمند به مشاورت ايشان كرده. چگونه ادعاى تو صحيح است با ظاهر اين آيه قرآن و عمل پيامبر6؟ شيخ در جواب گفت پيامبر اكرم6با اصحاب خود مشورت نكرد به اين طور كه نيازمند براى آنها باشد و نيازى به مشورت آنها نداشت چنانچه تو خيالى مىكنى، بلكه مشورت او جهت ديگرى داشت كه برايت توضيح مىدهم و توضيح آن چنين است كه ما معتقديم پيامبر اكرم6از ارتكاب كبائر معصوم است گرچه تو در انجام صغائر با ما مخالف هستى. به اجماع تمام مسلمانان كاملترين خلق و صاحبنظرترين آنها و عاقلترين ايشان بود و از همه تدبير و انديشهاش محكمتر بود. ارتباط بين او و خدا پيوسته برقرار بود و ملائكه پيوسته بر او نازل مىشدند و او را مدد نموده در راه تهذيب كمك بودند و او را از مصالح و واقعيات مطلع مىكردند. وقتى داراى چنين امتيازاتى باشد ديگر نيازى به اظهار نظر ديگران نداشت زيرا هر كس را نام ببرى پائينتر از پيامبر6بوده و مشورت كردن با ديگران براى استفاده از اظهار نظر آنها است و اقتباس از نظرش وقتى بداند كه او صاحبنظرتر است و داراى تدبير و انديشه محكمترى است يا عقل كاملترى دارد و يا اين احتمال را بدهد. اما وقتى بداند كه او در اين موارد پائينتر از خود اوست ديگر جاى استفاده و استعانت باقى نمىماند زيرا كامل احتياجى به ناقص ندارد در راه رسيدن به رشد و كمال چنانچه عالم به جاهل نيازمند نيست در راه رسيدن به مسائل علمى آيه نيز با مضمون خود شاهد همين مطلب است. مگر توجه ندارى كه خداوند مىفرمايدوَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِانجام امر را به تصميم پيامبر و در اختيار او مىگذارد نه به رأى و صوابديد آنها. اگر امر به مشورت با آنها كرده بود تا راه خطا را از صواب تشخيص دهد بايد مىفرمود فاذا أشاروا عليك فاعمل وقتى رأى دادند به آن عمل كن و اگر اتفاق در
اظهار نظرى داشتند خلاف نظر آنها عمل نكن در اين صورت انجام كار موكول به اظهار نظر آنها مىشد نه تصميم خود پيامبر6. اما آيه به صورتى كه ملاحظه مىكنى نازل شده و توهم شما صحيح نيست اما اينكه بايد آنها را دعوت به مشورت نمايد هدف اينست كه آنها را به الفت و همبستگى وادارد و در موقع تصميمها از آداب و سنن پروردگار بياموزند. هدف از مشورت اين بوده نه احتياج به مشورت آنها داشته باشد. جز اينكه در اينجا وجه ديگرى هم هست آشكارا و واضح و آن اينست كه خداوند به او اعلام كرد كه در ميان امت كسانى هستند كه انتظار ناراحتىها را دارند و فتنهانگيزى مىكنند و پنهانى به دشمنى او مىپردازند و خشم خويش را پنهان مىكنند و پيوسته در راه از ميان بردن امر رسالت هستند و راه نفاق مىپيمايند. اما آنها را نام نبرد و نه معرفى كرد و در اين آيه مىفرمايدوَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذابٍ عَظِيمٍ. و در اين آيه مىفرمايدوَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ. و در اين آيه مىفرمايديَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَرْضى عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ. و مىفرمايدوَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ. و مىفرمايدوَ إِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ. و مىفرمايدوَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلَّا وَ هُمْ كُسالى وَ لا يُنْفِقُونَ إِلَّا وَ هُمْ كارِهُونَ. و مىفرمايدوَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا. خداوند در آيه ديگر پس از اين كه في الجمله آنها را معرفى مىكند، مىفرمايدوَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِيماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ.
آنها را به بد زبانى معرفى مىكند و راه شناسائى آنها را در نفاقى كه دارند در گفتار زشت خود مشخص مىكند. بعد دستور مىدهد با آنها مشورت نمايد تا از گفتار آنها پى به باطنشان ببرد زيرا نصيحتكننده باطن خود را در مشورت آشكار مىكند خيانتكار و منافق نيز از حرف زدنش معلوم مىشود. هدف از مشورت
شناسائى آنها بود مگر در مشورتى كه راجع به بدر نمود. نيت فاسد آنها در مورد اسيرها معلوم نشد و آنها را سرزنش نمود و دغلبازى آنها را آشكار كرد. در اين آيه مىفرمايدما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُرِيدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ* لَوْ لا كِتابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيما أَخَذْتُمْ عَذابٌ عَظِيمٌكه آنها را مورد سرزنش قرار مىدهد و آنها را با اين رأيى كه دادهاند توبيخ مىنمايد و براى پيامبر6وضع آنها را توضيح داد. معلوم مىشود كه مشورت نه از جهت احتياج به اظهار نظر آنها است. هدف از مشورت همين بود كه ذكر شد.
يك نفر از حاضران به نام جراحى گفت سبحان الله تو ابا بكر و عمر را منافق مىدانى؟ خيال نمىكنم شما هم چنين منظورى داشته باشى. و در جنگ بدر با غير آنها مشورت نكرد. اگر آن دو منافق بودند كه ما نمىتوانيم چنين حرفى را تحمل كنيم و صبر نخواهيم كرد و نمىتوانيم اين نسبت را بشنويم و اگر از منافقين نبودند همان حرف اول را بپذير كه گفتى پيغمبر مىخواست آنها را عادت به مشورت بدهد و راهنمائى كند كه در كارها چكار كنند.
شيخ مفيد در جواب او گفت اين طريقه بحث و استدلال نيست. چنين برخوردى متكبرانه و از روى بزرگ منشى است نه استدلال و برهان. ما شخص معينى را ذكر نكرديم يك توضيح اجمالى داديم. اما شيخ آنها را مشخص كرد و لزومى هم نداشت كه مشخص شود.
اما جناب ورثانى با صداى بلند فرياد زد صحابه مقامشان بالاتر از آن است كه نسبت نفاق به آنها بدهند چه رسد صديق و فاروق و داد و فريادهائى از اين قبيل كه بازاريها و ستمگران و آشوب طلبان مىكنند به راه انداخت.
شيخ مفيد گفت اين سر و صداها را رها كن. اگر مىتوانى دليل بياور و براى گشودن راه حل مطلبى ذكر كن و گر نه توضيح كافى داده شد و حق آشكار گرديد به كوچكترين سعى و كوششوَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ*.
استدلال ديگر از شيخ
يكى از اصحاب شيخ مفيد رحمة الله عليه گفت معتزليان و حشويها مدعى هستند كه جلوس ابا بكر و عمر با پيامبر اكرم6در عريش و سايبان از جهاد امير المؤمنين7با شمشير افضل بوده. اگر آن دو بهترين خلق نبودند اين امتياز را نمىيافتند كه با پيامبر اكرم6در عريش همنشين باشند.
چگونه مىتوان استدلال را دفع نمود.
شيخ فرمود در جواب بايد جريان را معكوس نمود و داستان را زير و رو كرد به اين صورت كه پيامبر اكرم6اگر مىدانست آنها مبارز هستند و جهاد مىنمايند و با اين پيكار و جهاد مستوجب ثواب و درجه آخرت مىشوند نبايد مانع آنها مىشد از رسيدن به چنين مقام و منزلتى كه بهترين مقام و عالىترين مرتبه است و از قعود و خوددارى از جنگ بسيار با ارزشتر است به صريح آيه كه مىفرمايدلا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ...فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً.
وقتى مىبينيم كه پيامبر اكرم6مانع اين فضيلت و مقام براى آنها مىشود و آن دو را با خود مىنشاند مىفهميم كه پيامبر اكرم6مىدانسته اگر آن دو به جنگ پردازند كارى از پيش نمىبرند و خراب خواهند كرد يا فرار مىكنند و بر مىگردند چنانچه در جنگ احد و خيبر و حنين انجام دادند و اين به ضرر مسلمانان است و اعتمادى نبود كه موجب سستى و پائين آمدن توان رزمى آنها شود كه شيخين فرار اختيار كنند يا از ترس و ناراحتى پناه به مشركان ببرند و امان بخواهند يا مفاسد ديگرى كه خداوند مطلع بوده و ممكن است لطفى خداوند به امت كرده كه آنها را از مبارزه و جنگ بازداشته و آنچه آنها توهم كردهاند كه پيامبر اكرم6آنها را با خود نگه داشته تا از رأى و نظر ايشان استفاده نمايد، قبلا ثابت شد كه پيامبر اكرم6كامل بوده و آنها به مرتبه كمال او نمىرسيدند و معصوم بوده كه آنها معصوم نبودهاند و مؤيد به ملائكه بوده كه آنها
نبودهاند و قرآن به او وحى مىشد كه به آنها نمىشده. پس چه احتياجى به آنها داشته با توضيحاتى كه داديم جز اينكه كور دلى و نادانى و كمى اعتقاد موجب چنين عقيدهاى بشود.
آنچه اين مطلب را آشكار مىكند و هدف از نشستن آنها را در عريش واضح مىنمايد، آيه شريفه استإِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ.
اين دو نفر يا مؤمن بودهاند يا غير مؤمن. اگر مؤمن بودهاند كه خداوند جان آنها را خريده بود با جنگى كه موجب كشته شدن شود كه حريف را بكشند يا حريف آنها را بكشد.
اگر آنها چنين بودند نبايد پيامبر اكرم6حائل مىشد بين آنها و شرطى كه با خدا كرده بودند و همين كه مانع شده به ما مىفهماند كه آنها داراى اين مزايا نبودهاند كه بعضى از نادانان براى آنها معتقدند و مسأله عريش خود يك نوع وبال و گرفتارى براى آنها است نه مقام و مزيت و برعكس موجب نقص و اشكال مىشود. به منت خداى متعال.
استدلال ديگرى از شيخ مفيد رحمة الله عليه
شيخ مفيد اعلى الله مقامه مىگويد ابو الحسين خياط گفت مردى از معتقدين به امامت، پيش من آمد كه مدعى بود رئيس آنها گفته است بپرس از ابو الحسين خياط اين فرمايش پيامبر در آيه قرآن كه به ابا بكر مىگويدلا تَحْزَنْمحزون نباش. آيا ترس ابا بكر اطاعت خدا بوده يا معصيت. اگر اطاعت خدا بوده لازم مىآيد كه پيغمبر6از طاعت خدا نهى نموده باشد و اگر معصيت بوده، لازم مىآيد كه ابا بكر معصيت كرده باشد. به او گفتم امروز از جواب صرف نظر كن ولى برو پيش او و از اين آيه كه خداوند به موسى مىفرمايدلا تَخَفْ*مترس سؤال كن كه خوف