بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 411

پيامبر6و بر آنها نازل نموده، آيات قرآن شاهد اين مطلب است‌يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلى‌ رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ‌. ولى در غار كه جز ابا بكر كس ديگرى با پيامبر اكرم6نبود سكينه را اختصاص به پيامبر اكرم6مى‌دهد نه ابا بكر و او را شريك پيامبر6نمى‌نمايد و در آيه مى‌فرمايدفَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها. اگر او مؤمن مى‌بود بايد سكينه و آرامش را به او هم مى‌دادند مانند ساير مؤمنين به جهت همان كار ناشايستى كه در غار از او سر زد كه عبارت از حزن او بود. نهى متوجهش گرديد تا اين حزن را ادامه ندهد چون خداوند او را از سكينه‌اى كه به مؤمنين ارزانى داشته در مواردى كه با پيامبر اسلام6بوده‌اند محروم نموده كه آيات قرآن شاهد اين مطالب است و براى كسى كه دقت كند واضح و آشكار است.

شيخ مفيد مى‌فرمايد اين استدلال، گروهى از ناصبيان را متحير نموده و دلتنگ كرده و در فكر چاره برآمده‌اند كه راه خلاصى از اين استدلال پيدا نمايند و به اختلاف راه حل‌هائى بيان كرده‌اند و مجموعا آنچه نقل كرده‌اند دليل بر ضعف عقل و اشتباه آنها و گمراهى اوست. بعضى گفته‌اند سكينه و آرامش بر ابا بكر نازل شده چون او ترسان و ناراحت بود ولى پيامبر اكرم6مطمئن و آسوده مى‌نمود.

مسلم است كه آرامش خاطر احتياج به سكينه ندارد ولى خائف و ترسان احتياج به سكينه دارد.

شيخ مفيد مى‌فرمايد با اين استدلال مرتكب جنايت شده‌ايد كه طعن بر كتاب خدا مى‌زنيد زيرا اگر ادعاى شما صحيح باشد نبايد در روز بدر و حنين نيز بر پيامبر اكرم6نازل شود چون در آن دو روز نيز خائف و ترسان نبوده و مطمئن بوده و يقين داشته كه فتح با اوست و خداوند بر تمام اديان او را پيروز مى‌نمايد. گرچه مشركان نخواسته باشند و آياتى كه صريحا نزول سكينه را بر شخص پيامبر اكرم6تصريح مى‌فرمايد اين استدلال را بى‌ارزش و بر باد مى‌دهد.


صفحه 412

اگر بگوئيد پيامبر اكرم6در اين دو مورد خائف بوده ولى اظهار نمى‌كرده به همين جهت سكينه بر او نازل شده است، ما همين ادعاى شما را در غار هم مى‌كنيم پس چرا شما قبول نمى‌كنيد.

اگر بگوئيد پيامبر6احتياج به سكينه در هر حال داشته تا ترس از او زائل شود و هرگز دچار بيم و هراس نشود، با اين ادعا حرف قبلى خود را باطل كرده‌ايد با اينكه نصّ صريح قرآن مخالف ادعاى شما است.

فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهاخداوند در اين آيه به مردم اطلاع مى‌دهد كسى كه سكينه بر او نازل نموده همان كسى است كه او را تائيد كرده بوسيله ملائكه. وقتى ضميرها در نزول سكينه و تائيد و ضمير از اول آيه يك نفر باشدإِلَّا تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ‌تا اين قسمت آيه‌وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهاو هرگز نمى‌تواند دو فرد باشد چنانچه نمى‌تواند در اين كلام دو نفر را منظور داشته باشد لقيت زيدا فاكرمته و كلمته كه زيد را ديدم و او را احترام كردم و با او صحبت نمودم. نمى‌تواند ابتداى كلام مربوط به زيد باشد ولى كرامت و احترام مربوط به عمر و يا خالد يا بكر باشد. وقتى به اتفاق امت مؤيد به ملائكه پيامبر اكرم6باشد ثابت است كه سكينه نيز به او اختصاص دارد نه رفيقش و اين مطلبى است كه شبهه‌اى در آن نيست.

بعضى از آنها گفته‌اند سكينه گرچه اختصاص به پيامبر اكرم داشته اما دليل بر نقص ابا بكر نيست زيرا احتياج به سكينه رئيس دارد و نه مرءوس و تابع. در جواب آنها بايد گفت اين رد خدا است زيرا خداوند در بدر و حنين بر مرءوس‌ها و متبوعين نازل كرده و در جاهاى ديگر بنا بر آنچه شما گفتيد لازم مى‌آيد خداوند سكينه را در اين موارد به كسانى داده باشد كه احتياجى نداشته‌اند و چنين كارى عبث و بيهوده است. خداوند منزه است از چنين نسبتى.

شيخ فرمود در اينجا شبهه‌اى است كه مى‌توان آن را ايراد كرد و از شبهه قبلى قوى‌تر است جز اينكه آنها اين اشكال را متوجه نشده‌اند. خيال نمى‌كنم به خاطر هيچ كدام از آنها رسيده باشد و آن اينست كه بگوئيم خداوند دو چيز را ذكر كرده، بعد،


صفحه 413

از يكى به كنايه تعبير نموده. اين كنايه مربوط به هر دوى آنها است نه يكى مانند اين آيه‌الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللَّهِ‌لفظ كنايه از فضه فقط آورده شد با اينكه منظور طلا و نقره هر دو هست و شاعر هم مى‌گويد:

نحن بما عندنا و انت بما

عندك راض و الامر مختلف‌

منظورش اينست كه نحن بما عندنا راضون و انت راض بما عندك يكى را ذكر كرده و ديگرى را ذكر ننموده. همين طور خداوند مى‌فرمايدفَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ‌و هر دو را مورد نظر داشته باشد.

جواب از اين اشكال به توفيق خدا چنين است. اختصار به كنايه با ذكر يكى از موارد و تعميم حكم به همه يك نوع مجاز و استعاره‌ايست كه اهل زبان در موارد بخصوصى به كار برده‌اند و در قرآن هم تعداد معينى بكار برده شده. استعاره استعمال اصلى نيست كه در همه جا اجرا شود و نمى‌توان بر آن قياس نمود و ما نمى‌توانيم ظاهر قرآن را رها كنيم و از استعمال حقيقى صرف نظر نمائيم و به استعاره متوسل شويم مگر مجبور باشيم با اينكه دليلى در آيه‌فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ‌نداريم كه ما را ملزم نمايد غير از كسى كه مراد هست از نازل شده سكينه بر او ديگرى را هم به استعمال كنائى منظور نمائيم.

مطلب ديگر اينكه عرب اين استعمال را به كار مى‌برد. وقتى كه معنى معروف باشد و اشتباه پيش نيايد در چنين صورتى يكى را ذكر مى‌كند و هر دو را منظور مى‌نمايد به جهت اختصار چون جاى اشتباه نيست و ترديد بوجود نمى‌آيد اما در صورتى كه معروف نيست و اشتباه پيش بيايد چنين استعمالى را روا نخواهد داشت و هر كه به كار برد كارش لغز و معما است. مگر نمى‌بينى كه خداوند مى‌فرمايدوَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا يُنْفِقُونَهاهر كس بشنود مى‌داند منظور انفاق نكردن طلا و نقره هر دو است با قرينه‌اى كه قبلا ذكر نموده از كراهت نسبت به ذخيره نمودن و بر هم انباشتن طلا و نقره كه مانع انفاق آنها است وقتى هر دو را در مورد ذخيره كردن آورد و حكمى به آن دو داد كه شاهد و گواه است بر اينكه انفاق نيز مربوط به هر دو است كه از جهت اختصار يكى را بيان نموده. خداوند در اين آيه‌


صفحه 414

مى‌فرمايدوَ إِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْهاديدن تجارت و لهو هر دو را سبب و مانع از ياد خدا دانسته و با اين قرينه هيچ ترديدى به وجود نمى‌آيد كه خيال كنند يكى را مانع قرار داده بكله منظورش هر دو است چون اگر يكى را منظور نمايد كلام از فائده عقلانى خالى خواهد بود. با توجه به همين مطلب كافى است كه اشاره‌اى بنمايد همچنين آيه شريفه‌وَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ‌. در اين آيه چون نام خدا را تصريح نموده و پيامبر را نيز ياد كرده معلوم مى‌شود اين رضايت مربوط به هر دو است و گر نه ذكر خدا و رسول در اول آيه لزومى نداشت و مفيد فايده‌اى نبود.

همچنين قول شاعر و انت بما عندك راض و الامر مختلف اگر قبلا نگفته بود و نحن بما عندنا نمى‌توانست اختصار به يكى بنمايد و ديگرى را ذكر نكند زيرا اگر از جمله اول راضون را ساقط شده ندانيم كلام بى‌فايده مى‌شود نحن بما عندنا چه هستيم بايد بگوئيم ما هم آنچه نزد ما است راضى هستيم چون چنين معنائى در نزد مخاطب و اهل فهم كاملا معلوم است. جايز است از جهت اختصار و ايجاز يكى را بيان كند و ديگرى را به كنايه منظور نمايد اما آيه شريفه‌فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ‌اين طور نيست زيرا معنى كامل و تمام است با نزول سكينه بر پيامبرش6نه بر رفيق مصاحب او در غار هيچ احتياجى به برگرداندن ضمير به هر دو نيست با اينكه ضمير در حقيقت كنايه از يك نفر است و ظاهر استعمال عرب هم همين است. اگر هر دو را در نظر داشته باشد اشتباه پيش مى‌آيد و يك نوع پرده‌پوشى و لغزگوئى است.

زيرا در صورتى كه ضمير را در استعمال براى همه به كار برند ولى منظور يك فرد باشد موجب اشتباه مى‌شود. همين طور اگر ضمير مربوط به يك نفر باشد و منظور از آن همه باشند باز اشتباه پيش خواهد آمد با اينكه دليلى هم وجود ندارد كه چنين منظورى را معنى نمايد و كلام هم در صورتى كه مربوط به همان يك نفر باشد كامل و بى‌اشكال است. مگر نمى‌بينى اگر گوينده‌اى بگويد لقيت زيدا و معه عمر و فخاطبت زيدا و ناظرته زيد را ديدم كه عمر و هم با او بود. با زيد صحبت كردم و


صفحه 415

مناظره نمودم.

اگر منظورش صحبت و مناظره كردن با هر دو باشد چنين استعمالى حالت لغز و معما دارد زيرا جمله داراى قرينه‌اى نيست كه نشان دهد مناظره با هر دو بوده. اگر اين جمله را مانند آيات گذشته بدانيم يك نوع جهالت و نادانى است چون خيلى فرق بين آيات و اين جمله لقيت زيدا هست و تناسبى بين آنها وجود ندارد.

دليل ديگر اينكه ضمير دوم در آيه‌فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ‌مسلما اختصاص به پيامبر6دارد. ديگر صحيح نيست كه ضمير اول به هر دو نسبت داده شود و غير پيامبر را هم شامل گردد. چون در زبان عرب سابقه ندارد كنايه‌اى مربوط به دو نفر باشد و كنايه بعد مربوط به يك نفر از آنها باشد. در قرآن نظيرى و مشابهى وجود ندارد و نه در اشعار عرب و نه در هيچ سخنى و چون (ه) در آيه‌وَ أَيَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْهابه اتفاق اختصاص به پيامبر6دارد ثابت مى‌شود كه (ه) در قسمت اول‌فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ‌هم كنايه از شخص پيامبر6است نه ديگرى و معلوم شد اين آيه با تمام مثالها و اشعار فرق آشكارى دارد. خداوند راهنماى حقيقت است.

مناظره‌اى از شيخ مفيد

مردى از پيروان عقائد كرابيسى به شيخ مفيد گفت: من جسورتر از شيعيان نديده‌ام در ادعاى محالى كه مى‌كنند زيرا آنها مدعى هستند آيه‌إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراًدر باره على و فاطمه و حسن و حسين:نازل شده با اينكه ظاهر آيه در باره ازواج و زنان پيامبر6است. اگر ظاهر آيه را دقت كنيد مى‌بينيد سياق آيه فقط در مورد زنان پيامبر6است و هيچ شاهدى بر مدعاى آنها در آيه وجود ندارد.

شيخ مفيد در جواب او گفت: جسورترين مردم در ارتكاب باطل و منكرترين‌


صفحه 416

آنها نسبت به واقعيتها و نادانترين ايشان كسى است كه ادعاى تو را بنمايد و مخالفت با اجماع كند به دليل اينكه خلافى بين امت وجود ندارد. بعضى از آيات قرآن اول آن مربوط به چيزى است و آخر آن مربوط به چيز ديگر و وسط آيه اختصاص به مطلبى دارد كه اول آن مربوط به مطلب ديگرى، موافق و مخالف، نقل كرده‌اند كه اين آيه در خانه ام سلمه نازل شده است و پيامبر اكرم6در خانه بوده با على7و حضرت فاطمه و حسن و حسين:كه آنها را داخل عبائى خيبرى نمود و فرمود

اللهم هؤلاء اهل بيتى‌

خداوند اين آيه را نازل فرمودإِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراًآيه را پيامبر اكرم6قرائت فرمود. ام سلمه گفت آيا من از اهل بيت شما نيستم؟

فرمود: تو عاقبت به خيرى. نفرمود تو از اهل بيت من نيستى. حتى اصحاب حديث نقل كرده‌اند عمر از اين آيه سؤال كرد به او گفتند از عايشه بپرس. عايشه گفت اين آيه در خانه خواهرم ام سلمه نازل شد، از او بپرسيد او بهتر از من مى‌داند. هيچ يك از ناصبيان و راويان شيعه اختلافى در مورد اين آيه به صورتى كه گفتم ندارند.

حمل آيات قرآن را به صورتى كه روايت رسيده بهتر است از اينكه توجيه و تفسير از روى ظن و گمان بكنيم با اينكه خداوند شاهدى بر صحت ادعاى ما در خود آيه قرار نداده زيرا مى‌فرمايدإِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراًو زدودن رجس امكان ندارد مگر با عصمت زيرا گناه از پليدترين رجس‌ها است و اين كه خداوند مى‌فرمايد اراده كرده رجس را برطرف نمايد خبر و اطلاع از وقوع اين كار است نه اراده‌اى كه به وسيله آن لفظ امر، امر مى‌شود خصوصا كه اراده را در اين آيه قديم بدانيم و اراده در اين آيه فرق دارد با اراده‌اى كه در اين آيه است‌يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ‌و اين آيه‌يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَزيرا اگر هر دو به يك معنى باشد ديگر معنى ندارد كه اختصاص به اهل بيت داشته باشد زيرا اراده‌اى كه مقتضاى خبر و بيان است شامل همه مردم مى‌شود چنانچه در تفسير و معنى آن ذكر شده. وقتى مى‌بينيم اين اذهاب رجس را اختصاص‌


صفحه 417

به اهل بيت:داده دليل است بر اينكه اراده از بين بردن رجس به معنى انجام كار است و اين خود موجب عصمت است طبق توضيحى كه داديم و اينكه تمام امت اتفاق دارند بر اينكه زنان پيامبر معصوم نبوده‌اند خود دليل است بر اينكه آيه مربوط به زنان پيامبر نيست مضافا بر اينكه اگر كسى عارف به زبان باشد چنين ادعائى را نخواهد كرد و نه توهم آن را مى‌نمايد زيرا بين عربى زبانان هيچ اختلافى نيست كه جمع مذكر با ميم و جمع مؤنث با نون و هرگز علامت مذكر را براى مؤنث به كار نبرده‌اند نه بطور حقيقى و نه مجازى و چون مى‌بينيم خداوند ابتداى آيات را اختصاص به بانوان پيامبر6داده و جمع آنها را با نون مؤنث ذكر كرده و فرموده است‌يا نِساءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّساءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ‌تا اين قسمت آيه‌وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‌بعد خطاب را از آنها برداشته بعد از اين فاصله و جمع مذكر آورده و فرموده است‌إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراًوقتى جمع را به وسيله (ميم) ذكر نموده و (نون) را ساقط كرده مى‌فهميم خطاب متوجه اشخاص قبل نيست. به همان دليل استعمال عرب بعد باز خطاب را متوجه زنان پيامبر6مى‌كند و مى‌فرمايدوَ اذْكُرْنَ ما يُتْلى‌ فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آياتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ إِنَّ اللَّهَ كانَ لَطِيفاً خَبِيراًبا اين تغيير خطاب توجه داده كه اين طهارت و عصمت و فضيلت عالى اختصاص به آل محمد6دارد و جاى هيچ ادعائى نيست كه بگوئيد در زنان پيامبر6مردى را هم در نظر گرفته‌اند غير از زنان ما تذكرى به حد مردى نرسيد (مثلا بچه است) منظور بوده از باب تغليب جمع را مذكر آورده‌اند. وقتى چنين ادعائى امكان نداشت و خطاب به زنان غير ممكن بود غير آنها جز اهل بيت يعنى همانهائى كه ذكر كرديم كس ديگرى نيست كه روايت هم مؤيد اين مطلب است چنانچه توضيح داده شد.


صفحه 418

استدلال شيخ رحمة الله عليه بر اينكه امير المؤمنين7با ابا بكر بيعت نكرد

شيخ مفيد رحمة الله عليه مى‌فرمايد: اجماع تمام امت مسلمان است كه على7از بيعت ابا بكر سر باز زد و به تأخير انداخت از همه كمتر گفته‌اند. پس از سه روز بعد بيعت كرد. بعضى نوشته‌اند تا زمان وفات حضرت زهرا3تأخير انداخت ولى بعد از درگذشت آن بانوى عزيز بيعت كرد. بعضى نيز چهل روز گفته‌اند و برخى شش ماه. ولى محققين از دانشمندان شيعه معتقدند كه يك ساعت هم بيعت نكرده، پس اجماع بر تأخير بيعت حاصل است. اختلاف در بيعت بعدى است طبق توضيحى كه داده شده اما دليل بر اينكه هرگز بيعت نكرده اينست كه ترك بيعت آن مولى براى مدت معينى خالى نيست از اينكه يا هدايت بوده و صحيح و انجام بيعت گمراهى و ضلالت و يا بيعت را تأخير كردن ضلالت بوده و ترك آن درست و صحيح يا هم تأخير درست بوده و هم بيعت كردن و يا تأخير و تقديم هر دو اشتباه بوده.

اگر بگوئيم تأخير انداختن ضلالت و گمراهى است بايد بگوئيم امير المؤمنين7پس از پيامبر اكرم6گمراه شده است به واسطه ترك بيعت كه بايد انجام مى‌داده. تمام امت اجماع دارند بر اينكه امير المؤمنين7پس از پيامبر اكرم6هرگز گمراه نشده.

در تمام دوران ابا بكر و عمر و عثمان و مدتى از ايام حكومت خويش تا آن زمانى كه خوارج مخالفت كردند هنگام تحكيم و از امت جدا گرديدند پس نمى‌تواند تأخير بيعت با ابا بكر ضلالت باشد. اگر تأخير صحيح بوده و ترك آن خطا و اشتباه صحيح نيست كه على7كار صحيح را رها كرده و به اشتباه گرائيده باشد و نه از هدايت به ضلالت. مخصوصا كه اجماع امت بر عدم ضلالت على7در طول مدت زمامدارى آنها كه جلو افتادند و هرگز نمى‌تواند تأخير و تعجيل بيعت هر دو خطا باشد به واسطه اجماع بر اينكه چنين چيزى باطل است و قاعده هم اين ادعا را باطل مى‌داند و نمى‌تواند تأخير و عدم تأخير هر دو درست باشد چون‌