بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 42

باز اضافه بفرما به او خطاب كرد درخواست بنما فرمودرَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ‌فرمود اين كار را براى امت تو كردم و بلاهاى بزرگ امت‌ها را از آنها برداشتم و اين حكم من است در تمام امتها كه به آنها تكليفى فوق طاقتشان ننمايم پيامبر اكرم فرمودوَ اعْفُ عَنَّا وَ اغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا أَنْتَ مَوْلانافرمود اين را هم براى توبه‌كنندگان امت تو انجام مى‌دهم بعد عرض كردفَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ‌فرمود امت تو در زمين مانند خال سفيدى است بر روى گاوى سياه آنها پيروز و غالبند به خدمت مى‌گيرند و خدمتكار نمى‌شوند به واسطه مقام تو در نزد من بر من لازم است كه دين تو را بر اديان ديگر پيروز نمايم بطورى كه در شرق و غرب دينى ديگر جز دين تو باقى نماند يا بايد به دولت تو جزيه و ماليات بپردازند.

يهودى گفت سليمان شياطين را مسخر كرده بود كه برايش محراب‌ها و تمثال‌ها مى‌ساختند فرمود همين طور است به محمد6بهتر از اين بخشيدند شياطين در حال كفر مسخر سليمان بودند ولى در نبوت پيامبر اسلام آنها با ايمان مسخر ايشان شدند و خدمت او رسيدند، نه نفر از جنيان كه با شخصيت‌ترين افراد آنها بودند از جنّيان نصيبين و يمن و بنى عمر و بن عامر از دانشمندان آنها بنام شضاة و مضاة و الهملكان و مرزبان و مازمان و نضاة و هاصب و هاضب و عمر و اينها همانهائى هستند كه در اين آيه خداوند مى‌فرمايدوَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِ‌همان نه نفريَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ‌خدمت پيامبر رسيدند در بطن نخل پوزش خواستند كه ما نيز مانند آدميان خيال مى‌كرديم كسى را خدا مبعوث نخواهد كرد هفتاد و يك هزار از آنها با پيامبر6بيعت كردند بر نماز و زكات و حج و جهاد و خيرخواهى مسلمانان پوزش خواستند كه در باره خدا سخنان ناشايست گفته‌اند اين بهتر از چيزى است كه به سليمان داده‌اند منزه است خدائى كه در تسخير محمد6قرار داد پس از تمرد آنها و اينكه خيال مى‌كردند خدا فرزند دارد دعوت او تعداد بيشمارى از جنّ و انس را گرفت.

يهودى گفت خداوند به يحيى بن زكريا حكم و فهم و حلم را در كودكى بخشيد بى‌آنكه گناهى كرده باشد گريه مى‌كرد و روزه‌ها را به هم مى‌پيوست.


صفحه 43

على7فرمود صحيح است اما به محمد6بهتر از آن داده‌اند. يحيى بن زكريا در زمانى بود كه بت‌پرستى و جاهليت وجود نداشت ولى به حضرت محمد6حكم و فهم را در حال كودكى دادند يعنى بت پرستان و طرفداران شيطان هرگز اظهار علاقه به بتى نكرد و در اعياد آنها شركت ننمود و از او دروغى شنيده نشد پيوسته امين و راستگو و بردبار بود و روزه را به هم مى‌پيوست در هفته و كمتر و بيشتر در اين مورد به او مى‌گفتند مى‌فرمود من مثل شما نيستم من پيوسته در حضور پروردگارم مرا غذا مى‌دهد و آب مى‌آشاماند آنقدر گريه مى‌كرد از خشيت خدا كه جاى نمازش خيس مى‌شد.

يهودى گفت عيسى بن مريم را نقل مى‌كنند در گهواره سخن مى‌گفت على7فرمود صحيح است اما حضرت محمد6وقتى از مادر متولد شد دست چپ خود را بر زمين نهاد و دست راست خود را به آسمان بلند كرده زبان به توحيد گشود و نورى از دهان مباركش درخشيد كه اهل مكه قصرهاى بصرى شام و اطرافش را ديدند و قصرهاى قرمز يمن و اطراف آن و قصرهاى سفيد اصطخر و اطراف آن را مشاهده كردند در شب تولد پيامبر6نورانى شد بطورى كه جن و انس و شياطين ترسيدند و گفتند در جهان پيش آمدى شده ملائكه را ديدند كه در رفت و آمد و تسبيح و تقديس خدايند و ستارگان در اضطرابند و سقوط مى‌نمودند به علامت ميلاد آن جناب، ابليس تصميم گرفت به طرف آسمان برود به واسطه عجايبى كه آن شب مشاهده كرد، در آسمان سوم جايگاهى داشت و شياطين گوش مى‌دادند در آنجا وقتى اين عجايب را مشاهده كردند خواستند گوش بدهند همين كه چنين تصميمى مى‌گرفتند به واسطه علامت پيامبرى آن جناب.

يهودى گفت گويند عيسى كور و پيس را با اجازه خدا شفا مى‌بخشيد. على7فرمود: صحيح است، به حضرت محمد6از اين بهتر دادند. بيمار را از رنج بيمارى شفا مى‌بخشيد يك روز سؤال كرد از مردى كه جزء صحابه او بود گفتند او از بيمارى مانند يك جوجه‌اى شده كه پر ندارد وقتى به بالين‌


صفحه 44

او آمد ديد همان طور است از شدت بلا فرمود براى سلامتى خود دعائى مى‌كردى؟

جواب داد آرى مى‌گفتم خدايا هر عقوبتى كه بنا است مرا در آخرت بنمائى در همين دنيا مرا به آن عقوبت فرما فرمود چرا نگفتى‌

اللهم‌آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنا عَذابَ النَّارِ

همين دعا را خواند مثل اينكه پاهاى بسته‌اش باز شد صحت و سلامتى را در همان آن باز يافت و با ما از منزل خارج شد. مردى از قبيله جهينه كه مجذوم بود و از جذام ناقص شده بود شكايت از درد خويش نمود. پيامبر اكرم6قدح آبى خواست آب دهان در آن انداخت بعد فرمود به پيكر خود بمال اين كار را كرد چنان سلامتى يافت كه اثرى از جذام در او نماند عربى پيش خدمت ايشان آمد آب دهان بر او ريخت از جاى حركت كرد با صحت كامل اگر گمان مى‌كنى عيسى بيماران را از بيمارى شفا مى‌بخشيد يك روز پيامبر اكرم6در ميان اصحاب بود زنى وارد شد و گفت يا رسول الله پسرم در آستانه مرگ است هر چه غذا براى او مى‌آورم دهانش باز مانده و قدرت حركت ندارد پيامبر اكرم6از جاى حركت كرد ما نيز در خدمت ايشان رفتيم وقتى به بالين جوان آمد فرمود دور شو اى دشمن خدا از دوست خدا من پيامبر خدايم شيطان از او دور شد با صحت و سلامتى از جاى حركت كرد او هم اكنون جزء سپاهيان ما است اگر گمان مى‌كنى كه عيسى كورها را شفا مى‌بخشيد محمد6بزرگتر از آن را انجام داده. قتادة بن ربعى مردى خوش قيافه بود در جنگ احد نيزه‌اى به چشم او خورد كه حدقه چشمش بيرون آمد و در دست خود آن را گرفت و خدمت پيامبر اكرم6آورده گفت يا رسول الله زنم حالا از من بدش مى‌آيد چشم او را از دستش گرفت و در جايش قرار داد آن چشم از ديگرى تشخيص داده نمى‌شد مگر به اين جهت كه زيباتر بود و بهتر از چشم ديگر مى‌ديد.

عبد الله بن عتيك در جنگ ابن ابى الحقيق دستش قطع شد شب خدمت پيامبر اكرم6رسيد دستش را بر روى آن كشيد از دست ديگر تشخيص داده نمى‌شد.

محمد بن مسلمه نيز در برخورد كعب بن اشرف چشم و دستش همان طور مجروح‌


صفحه 45

شد پيامبر اكرم6دست بر روى آن دو ماليد از چشم و دست سالمش تميز داده نمى‌شد.

عبد الله بن انيس هم جراحتى در چشم يافت كه پيامبر6دست بر آن ماليد از چشم ديگرش تشخيص داده نمى‌شد تمام اينها به واسطه اعلان نبوت و علامت رسالت آن جناب بود.

يهودى گفت: نصرانيان مى‌گويند عيسى مرده را زنده مى‌كرد على7فرمود صحيح است. محمد6سنگ ريزه‌هاى نه‌گانه در دستش تسبيح خدا مى‌گفت. صداى نغمه تسبيح آنها را با اينكه جمادى بيروح بودند مردم مى‌شنيدند به واسطه اتمام دليل نبوت آن جناب مردگان با ايشان صحبت كردند و تقاضاى كمك نمودند از گرفتاريهاى بعد از مرگ يك روز نماز جماعت با اصحاب خود خواند فرمود آيا از بنى النجار كسى اينجا هست؟ دوست آنها بيرون بهشت ايستاده و او را نگه داشته‌اند به واسطه سه درهم كه به فلان يهودى مقروض است با اينكه او شهيد شده بود.

اگر مى‌گوئى عيسى با مرده سخن مى‌گفت حضرت محمد6داستانى عجيبتر از او داشت وقتى پيامبر اكرم6به طائف رسيد و آنجا را در محاصره گرفت براى آن جناب گوسفندى بريان ولى مسموم فرستادند دست آن گوسفند گفت يا رسول خدا مرا نخور كه من مسموم هستم اگر چهارپا در حال حيات و زنده بودن صحبت مى‌كرد بزرگترين دليل بر نبوت ايشان در مقابل منكرين بود چه رسيد به اينكه بعد از كشتن و پوست كندن و بريان كردن سخن گويد درخت را صدا مى‌زد جوابش را مى‌داد و چهارپا با او صحبت مى‌كرد و درندگان گواهى به رسالتش مى‌دادند و مردم را از مخالفت با آن جناب بر حذر مى‌داشتند اين بيشتر از موقعيتى است كه به عيسى دادند.

يهودى گفت مى‌گويند عيسى خبر از آنچه در خانه پنهان كرده بودند و آنچه مى‌خوردند مى‌داد على7فرمود صحيح است حضرت محمد6بيشتر از اين انجام مى‌داد حضرت عيسى7به ياران خود


صفحه 46

خبر مى‌داد آنچه پشت ديوار بود حضرت محمد6از وقايع جنگ موته (كه جعفر بن ابى طالب در آن جنگ شهيد شد) خبر مى‌داد با اينكه در آنجا حضور نداشت و تعداد شهدا و كيفيت جنگ را بيان مى‌كرد با اينكه يك ماه راه بين او و محل جنگ فاصله بود.

شخصى مى‌آمد و تصميم داشت سؤالى بكند به او مى‌گفت خودت مى‌گوئى يا من بگويم مى‌گفت شما بفرمائيد مى‌فرمود راجع به فلان جريان مى‌خواهى سؤالى كنى تمام خواسته او را بيان مى‌كرد.

آنچنان اسرار اهل مكه را فاش نمود كه ديگر سرّى نداشتند از آن جمله جريان صفوان بن اميه و عمير بن وهب بود كه عمير پيش پيامبر آمده گفت آمده‌ام براى آزادى فرزندم فرمود به او دروغ مى‌گوئى تو با صفوان در خطيم كنار كعبه به ياد كشته‌شدگان جنگ بدر افتاديد و به او گفتى مرگ براى ما از زندگى بهتر است با اين كارى كه محمد6كرد آيا زندگى فايده‌اى دارد بعد از آن همه كشته كه ما در قليب داديم.

تا به او گفتى اگر زن و فرزند نداشتم و قرضى كه دارم نبود تو را از دست محمد6آسوده مى‌كردم صفوان گفت من قرض تو را به عهده مى‌گيرم و زن و فرزندت را جزء خانواده خود قرار مى‌دهم كه در خير و شر آنها شريك باشند. تو گفتى پس اين مطلب را پنهان بدار و وسائل سفر مرا فراهم كن تا بروم و او را بكشم تو براى كشتن من آمده‌اى گفت صحيح مى‌فرمائيد يا رسول الله اينك مى‌گويم اشهد ان لا اله الا الله و انّك رسول الله از اين جريانها زياد اتفاق مى‌افتاد كه نمى‌توان شمرد.

يهودى گفت مى‌گويند عيسى به صورت پرنده از گل مى‌ساخت و در او مى‌دميد يك پرنده مى‌شد به اجازه خدا على7فرمود همين طور است حضرت محمد6نيز شنيد اين را انجام داده در جنگ حنين سنگى را بدست گرفت ما صداى تسبيح و تقديس سنگ را شنيديم سپس به سنگ فرمود شكافته شو، سنگ سه پاره گرديد از هر كدام صداى تسبيحى غير تسبيح ديگرى مى‌شنيديم.


صفحه 47

از پى درختى فرستاد در جريان بطحاء درخت فرمان‌پذير شد و هر شاخه او تسبيح و تهليل و تقديسى داشت بعد فرمود به دو پاره شو درخت از ميان نصف گرديد باز فرمود به هم بپيوند بهم پيوست بعد فرمود گواهى به نبوت من بده گواهى داد سپس فرمود برگرد به جايگاه خود با تسبيح و تهليل و تقديس همان كار را كرد جايگاه درخت در محل سلّاخ خانه بود در مكه.

يهودى گفت مى‌گويند عيسى سياح بود. على7فرمود: صحيح است اما حضرت محمد6سياحتش در جهاد بود در طول ده سال تعداد بى‌شمارى را از شهرنشين و ده‌نشين به جبهه گسيل داشت و گروه زيادى از سركشان عرب كه شمشير زن و دلير و خون‌ريز بودند به قتل رسانيد مسافرت نمى‌رفت مگر مجهز براى جنگ با دشمن خود بود.

يهودى گفت مى‌گويند عيسى زاهد بود. على7فرمود صحيح است اما محمد6زاهدترين انبياء بود سيزده زن داشت بغير كنيزان هرگز سفره‌اش برداشته نشد كه در او غذا وجود نداشته باشد و هرگز نان گندم نخورد و هرگز از نان جو سه شب پشت سر هم سير نشد از دنيا رفت در حالى كه زرهش گرو بود در نزد مرد يهودى به چهار درهم، طلا و نقره از خود به جاى نگذاشت با اين همه كشورگشائى كه كرد و غنائمى كه بدست آورد در يك روز سيصد هزار و چهار صد هزار (درهم شايد باشد) مى‌بخشيد شب سائل در خانه‌اش مى‌آمد مى‌فرمود قسم به آن كسى كه محمد6را به حق مبعوث كرده در خانه آل محمد6يك من جو و يك من گندم و درهم و دينارى وجود ندارد.

يهودى گفت منهم مى‌گويم لا اله الا الله و محمدا رسول الله و گواهى مى‌دهم كه به هيچ پيامبرى درجه‌اى يا فضيلتى نبخشيده خدا مگر اينكه همه آنها را در محمد6جمع كرده و او را چندين برابر از ديگران بيشتر به درجات مفتخر نموده.

ابن عباس به على بن ابى طالب7گفت يا ابا الحسن من گواهى مى‌دهم كه تو از راسخين در علم هستى فرمود واى بر تو چرا نگويم آنچه گفتم در باره آن‌


صفحه 48

شخصيتى كه خداوند بزرگ در باره عظمت او مى‌فرمايدوَ إِنَّكَ لَعَلى‌ خُلُقٍ عَظِيمٍ‌تو داراى اخلاق پسنديده عظيمى هستى.


صفحه 49

بخش سوم احتجاجهاى امير المؤمنين7با نصارى‌

احتجاج طبرسى صفحه 108.

روايت شده كه گروهى از روميان در زمان ابا بكر به مدينه وارد شدند در ميان آنها راهبى نصرانى بود. راهب وارد مسجد پيامبر اكرم6شد و به همراه خود يك شتر پر از طلا و نقره داشت ابو بكر در مسجد حضور داشت گروهى از مهاجر و انصار نيز بودند، وارد شد پس از تهنيت و تعارف لازم به دقت آنها را نگريست بعد پرسيد كداميك از شما خليفه پيامبريد و امين امينتان به طرف ابا بكر اشاره شد. راهب متوجه ابا بكر شد.

گفت اسم تو چيست پيرمرد! گفت عتيق پرسيد ديگر چه گفت صدّيق باز پرسيد ديگر چه جواب داد غير از اينها اسمى براى خود نمى‌دانم گفت تو شخصى كه من مى‌خواهم نيستى ابا بكر گفت چه منظورى دارى گفت من از مملكت روم آمده‌ام و يك شتر پر از طلا و نقره آورده‌ام تا از امين اين امت سؤالى بكنم اگر پاسخ داد مسلمان مى‌شوم و هر دستورى داد مى‌پذيرم و اين نقدينه را در اختيار شما مى‌گذارم اگر نتوانست بر مى‌گردم و مسلمان نخواهم شد و پولى كه آورده‌ام بر مى‌گردانم.

ابو بكر گفت هر چه مايلى بپرس راهب گفت لب به سخن نمى‌گشايم مگر اينكه از قدرت خويش و اصحابت مرا امان بدهى، ابا بكر گفت تو در امانى و هيچ دغدغه‌اى نداشته باش هر چه مى‌خواهى بگو راهب گفت بگو خدا چه چيز ندارد و