بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 423

ذكر كردى و انس بن مالك تنها ناقل اين خبر است ولى تمام امت اين خبر را قبول كرده‌اند و روايت نرسيده كه احدى اين خبر را بر انس رد كرده باشد و يا انكار آن را نموده باشد، هنگام روايت نمودن انس. پس اجماع بر صحت اين خبر دليل بر صحيح بودن آن است.

با توضيحى كه دادم ديگر استدلال بر اينكه خبر واحد است زيانى نمى‌رساند. با اينكه به طور متواتر از امير المؤمنين7نقل شده كه همين خبر را به عنوان دليل بر مناقب خويش در روز شورى كه در خانه دربسته بودند بعد از فوت عمر آن جناب استدلال نمود و فرمود

انشدكم الله هل فيكم احد قال له رسول الله6اللهم ائتني باحب خلقك اليك يأكل معى من هذا الطائر فجاء واحد غيرى‌

؟ شما را به خدا سوگند آيا ميان شما كسى هست كه پيامبر اكرم6در باره او فرموده باشد خدايا محبوب‌ترين فرد را نزد خود برايم برسان تا از اين مرغ بريان با من بخورد، آيا جز من كسى ديگرى آمد؟ همه گفتند خدا را شاهد مى‌گيريم نه. فرمود: خدايا تو گواه باش تمام حاضران اعتراف به صحت خبر نمودند و هرگز امير المؤمنين استدلال به دليلى باطل نمى‌نمايد. مخصوصا در مقام منازعه و مقامى كه مى‌خواهد استدلال به فضائل خويش نمايد تا اثبات بالاترين منصب يعنى امامت و خلافت پيامبر را براى خود بنمايد و خود مى‌داند كه اشخاص حاضر در شورى مايلند خلافت به آنها برسد نه امير المؤمنين، با اينكه پيامبر اكرم6فرموده على با حق است و حق با على، بر محور حركت على حق دوران دارد. وقتى جريان به اين صورت باشد دليل بر صحت خبر است با همان توضيح.

يكى از جبرى مذهبان حاضر در جلسه گفت استدلال شيعه به خبر انس بن مالك از وقايع شنيدنى است زيرا آنها انس را فاسق بلكه كافر مى‌دانند و مدعى هستند كه او شهادت در مورد نص خلافت على را منكر شد و امير المؤمنين7بر او نفرين نمود به دردى مبتلا شود كه لباس نتواند آن را پنهان كند. در سن پيرى مبتلا به برص شد و در حال برص از دنيا رفت، چگونه استشهاد به روايت‌


صفحه 424

كافر مى‌توان جست؟

معتزليان گفتند دليل تو را او رد كرد زيرا حجت را روايت انس قرار نداد، بلكه حجت به استدلال او اجماع است، آنچه ذكر كردى يك هذيان است كه ابطال آن قبلا ذكر شد.

سئوال‌كننده گفت بسيار خوب، ما صحت خبر را مسلم داشتيم، ولى خودت مى‌دانى كه اين خبر دليل بر فضل امير المؤمنين بر تمام آنها نمى‌شود زيرا معنى آن چنين است: خدايا محبوبترين خلق خود را برايم برسان تا از اين پرنده بخورد، منظورش اين بوده كه محبوب‌ترين خلق در نزد تو در رابطه با خوردن اين پرنده، نه اينكه محبوب‌ترين خلق واقعى كه محبوبيت او در رابطه با كثرت اعمال باشد، زيرا ممكن است خداوند دوست داشته كسى با پيامبر اكرم از آن غذا بخورد كه ديگرى وجود داشته باشد بهتر از او، ولى به واسطه مصلحتى خدا دوست دارد او بخورد.

شيخ مفيد گفت اين اعتراض كه كردى ساقط است زيرا محبت خدا به واسطه ميل طبيعى نيست. محبت خدا ثواب است چنانچه كينه و خشم خدا هم هيجان نيست بلكه همان عقاب و كيفر است و لفظ (افعل) در (احب و بغض) جز همان معنى كه ثواب و عقاب است متوجه نخواهد شد. با اين توضيح ديگر معنى ندارد كه كسى گمان كند محبوب‌ترين خلق خدا در غذا خوردن باشد آنهم مبالغه نمايد در آن با صفت عالى و افعل تفضيل زيرا در اين صورت از معنى ثواب آن را خارج مى‌كند و به ميل طبيعى بر مى‌گرداند و اين اعتقاد در صفات خدا محال است.

مضافا بر اينكه ظاهر خطاب دليل بر ادعاى ما است نه آنچه تو مدعى شدى، گرچه محبت به معنى ثواب هم نباشد زيرا پيامبر اكرم6مى‌فرمايد:

خدايا محبوب‌ترين فرد را برايم برسان تا از اين غذا با من بخورد. جمله اول كه محبوب‌ترين فرد در نزد خود است، كلامى تامّ ولى بعد از اين جمله (با من از اين غذا بخورد) جمله‌ايست كه از سر گرفته شده و مستانفه است كه جمله اول نيازمند به آن نيست، اگر آنچه تو مدعى شدى.

منظور پيامبر بود، بايد مى‌فرمود: خدايا محبوب‌ترين فرد را در خوردن با من‌


صفحه 425

برايم بفرست‌

باحب خلقك اليك في الاكل‌

معى وقتى جمله بر خلاف آن است و به صورتى است كه ما ذكر كرديم، جايز نيست عدول از ظاهر خبر به احتمال يك معنى مجازى.

با اينكه اگر هر دو معنى هم مساوى باشند در ظاهر كلام لازم است تو حمل كنى اين لفظ را به يكى از دو معنى ظاهرى كه هر دو مساوى هستند با دليل، زيرا منافاتى در جمع بين اين دو معنى نيست كه هر دو مراد باشد، هم محبوب‌ترين فرد در نزد خدا و هم محبوب‌ترين آنها در غذا خوردن. در صورتى كه چنين باشد ديگر اعتراض تو ساقط مى‌شود.

مردى از زيديها كه در مجلس حضور داشت گفت اين اعتراض بنا بر اعتقاد ما و شما باطل است، زيرا ما معتقديم كه خداوند اراده مباح نمى‌كند و غذا خوردن با پيامبر6مباح است نه واجب و نه مستحب. پس خداوند او را دوست داشته به جهت فضيلت كه موجب مزيت يكى بر ديگرى مى‌شود. اين سئوال‌كننده از پيروان ابو هاشم بود، به همين جهت زيدى اعتراض او را طبق اعتقادش باطل مى‌نمايد زيرا در اصول به آن زيدى موافق است به مذهب ابى هاشم.

سئوال‌كننده مدتى سرگردان ماند، سپس رو به شيخ مفيد نموده گفت من يك اعتراض ديگرى مى‌نمايم و آن اين است كه اشكالى ندارد كه اين جمله على7را با فضيلت‌ترين افراد در همان روز پرنده مشخص نمايد ولى چگونه مى‌توانى ردّ كنى اگر بعضى از صحابه بعدها به واسطه كثرت اعمال و معارف بر او برترى جسته باشند، اين مطلب به وسيله عقل درك نمى‌شود و دليل ديگرى هم ندارى كه مانع از استفاده اين معنى شود و ثابت كند كه على7بهترين صحابه است تا حالا و بحث ما در اين مورد نبود كه در يك موقع برترين صحابه باشد.

شيخ مفيد در پاسخ او فرمود: اين اعتراض از اعتراض قبلى سست‌تر است و جواب آن ساده‌تر. به دليل اينكه امت اجماع دارند بر بطلان ادعاى كسى كه گمان كند يك نفر عملى داشته باشد بيشتر از امير المؤمنين7كه فضيلت بر تمام‌


صفحه 426

آنها دارد. دليل بر اين اجماع چنين است كه آنها به اين صورت اختلاف نموده‌اند.

بعضى مى‌گويند امير المؤمنين افضل از همه بوده در زمان پيامبر6. هيچ كس برابرى با او نداشته. بعد از پيامبر6اين گروه شيعه اماميه هستند و زيديها و گروهى از سران معتزله و گروهى از اصحاب حديث.

گروه ديگرى معتقدند كه ثابت نشده براى امير المؤمنين7هيچ وقت فضيلتى بر صحابه كه موجب قطع و يقين شود و بتوان گواهى بر صحت آن داد و نه براى احدى از صحابه فضيلت بر امير المؤمنين ثابت شده است. اينها واقفى‌ها در چهار نفر از معتزله كه ابو على و ابو هاشم و پيروان آنها از اين جماعتند.

بعضى هم مى‌گويند ابو بكر از امير المؤمنين افضل بوده در زمان پيامبر اكرم6و بعد از او آنها يك دسته از معتزليان و بعضى از مرجئه و گروهى از اصحاب حديث هستند. گروهى نيز معتقدند كه امير المؤمنين به واسطه كارهائى كه انجام داد از آن فضائل خارج شد و ديگران با او مساوى شدند و برترى جستند بر او كسانى كه قبلا بهتر از او نبودند و آنها خوارج و عده كمى از معتزليان هستند از قبيل اصمّ و حاجظ و گروهى از اصحاب حديث كه جنگ با مسلمان را منكرند.

اما آنچه تو ادعا كردى هيچ كس نگفته كه تو مدعى شدى. امير المؤمنين از تمام صحابه برتر بوده و از ولاية الله خارج نشده و معصيتى هم انجام نداده ولى بعد ديگران به واسطه اعمال و ثوابهائى كه كسب كرده‌اند بر او فضيلت يافته‌اند و چنين چيزى را تجويز هم نكرده‌اند تا معتبر باشد وقتى از درجه اعتبار ساقط شد به واسطه اتفاق اختلاف آن ساقط مى‌گردد و اجماع قائم مقام فرموده خدا است در صحت آنچه ما بر آن اعتقاد داريم، ديگر چيزى نگفت.

اما شيخ مفيد بعد در گفتگوئى برايم توضيحات ديگرى در ردّ اين اعتراض داد كه به آن ملحق نمودم. به اين صورت كه دليل ديگرى كه حرف معترض را رد مى‌كند كه او مى‌گفت پيامبر اكرم6محبوب‌ترين خلق در نزد خدا براى خوردن را خواسته نه محبوب‌ترين واقعى اين است كه روايت از انس بن مالك نقل‌


صفحه 427

شده كه انس گفت وقتى پيامبر دعا كرد محبوب‌ترين خلق خدا را برساند با خود گفتم خدايا اين شخص را از انصار قرار بده تا بدين وسيله مرا نيز افتخارى باشد. حضرت على7آمد، او را رد كردم و گفتم پيامبر اكرم6كار دارد.

على7رفت، باز دو مرتبه آمد و اجازه خواست از پيامبر كه وارد شود. گفتم پيامبر مشغول كارى است. براى مرتبه سوم آمد. برايش اجازه خواستم و داخل شد.

پيامبر اكرم فرمود: دو مرتبه از خدا خواستم تو را برايم برساند اگر مرتبه سوم هم نيامده بودى، خدا را قسم مى‌دادم تو را بفرستد. اگر پيامبر6محبوب‌ترين فرد واقعى و بالاترين فرد در ثواب را در فضائل نمى‌خواست، انس اين قدر علاقه نشان نمى‌داد كه از انصار باشد. اگر او همين معنى را از فرموده پيامبر6درك نكرده بود، نبايد دو مرتبه على7را برگرداند تا اين امتياز اختصاص به يكى از انصار پيدا كند و براى انس هم نتيجه‌اى ببخشد.

دليل ديگر كه اگر احتمال معنى ديگرى به جز فضيلت داشت، امير المؤمنين7در روز شورى به آن استدلال نمى‌كرد و همين جريان را دليل بر افضليت بر آن جماعت قرار نمى‌داد زيرا اگر طبق ادعاى ما نبوده و احتمال آنچه مخالفين مى‌گويند داشت كه پيامبر درخواست كرده خداوند كسى را بفرستد كه محبوب‌ترين مردم در خوردن با پيامبر است هرگز به اين حديث امير المؤمنين7استدلال بر آنها نمى‌كرد. همين كه استدلال به حديث طاير نموده شاهد است كه مفهوم حديث جز فضيلت او را نمى‌رساند و اينكه اهل شورى تسليم شدند در مقابل ادعاى امير المؤمنين راجع به حديث و اعتراضى ننمودند دليل است بر صحت آنچه ما مدعى شديم و همين استدلال كافى است در رد كسى كه مدعى است پيامبر اكرم6به اطلاق ذكر كرده فضيلت على را بر تمام، امكان دارد كه در آينده كسى پيدا شود افضل از او باشد، زيرا اگر چنين چيزى امكان داشت آنها به اين استدلال اعتماد نمى‌كردند و همين مطلب را شبهه‌اى قرار مى‌دادند براى جلوگيرى از استدلال امير المؤمنين7كه از همه آنها بالاتر است و همه از او در فضل پائين‌ترند و همين كه اعتراض نكردند، دليل است كه سخن پيامبر6به‌


صفحه 428

اطلاق مفيد فضيلت اوست بر تمام آنها و هيچ كس را اجازه نمى‌دهد در فضيلت به مرتبه امير المؤمنين7برسد. اين مطلب آشكارى است براى كسى كه انديشه كند.

استدلال در شجاعت امير المؤمنين7‌

از جريانهاى شيخ مفيد اعلى الله مقامه اين جريان است: روزى شيخ در مجلس ابى منصور بن مرزبان بود و در مجلس گروهى از دانشمندان معتزله حضور داشتند.

صحبت به شجاعت امام7رسيد. ابو بكر بن حراما گفت به نظر من ابا بكر بن صديق از شجعان عرب و از متقدمين در شجاعت بود. شيخ مفيد فرمود: از كجا چنين اعتقادى براى تو پيدا شده و به چه دليل اين مطلب را فهميده‌اى؟

گفت به دليل اينكه ابا بكر دستور جنگ با اهل ردّه را داد به تنهائى با چند نفر كه موافق او بودند و اين رأى او را بيشتر صحابه پيامبر6مخالفت كردند و از يارى او كناره جستند و گفت به خدا قسم اگر از دادن يك پايبند شتر هم مضايقه كنند با آنها جنگ خواهم كرد از كناره‌گيرى اصحاب به خود وحشتى راه نداد و نه موجب تضعيف خاطرش گرديد و مانع تصميم جنگ با آنها نشد. اگر او از همه شجاع‌تر نبود، هنگامى كه ديگران از يارى او سرزدند، چنين صحبتى نمى‌كرد.

شيخ مفيد فرمود: من مخالف نيستم با كسى كه به تو بگويد در اثبات مدعاى خود دليلى پيدا نكردى زيرا شجاعت را نمى‌تواند شخص شجاع در خود حس نمايد و ثابت نمى‌شود با ادعا بلكه شجاعت حالتى نفسانى است كه شجاعت به خرج دادن‌ها آن را تقويت مى‌كند و راه به ادراك آن در طريق است. يا خداوند كه بر دل و قلب مردم مطلع است خبر بدهد از شجاعت شخص و مردم بفهمند او شجاع است، گرچه مورد اظهار آن پيش نيامده، راه دوم اين است كه كارهائى نشان دهد و ابراز نمايد كه شجاعت در او ديده شود مانند مبارزه با شجاعان و مقاومت در مقابل ابطال و همآوردى با حريف و توش و توان نشان دادن در جنگ با دشمن و فرار نكردن و


صفحه 429

يك بار هم نمى‌تواند اين مطلب را ثابت كند مگر اينكه چندين مرتبه تكرار كند به طورى كه يقين حاصل شود كه او شجاع است به اتفاق و يا با حملات و چست و چالاكى وقتى از جانب خداوند خبرى وجود نداشته باشد كه دليل بر شجاعت او شود و كارى هم كه دليل بر شجاعت او باشد انجام نداده، چگونه مى‌تواند شخص عاقل چنين ادعائى بكند فقط به دليل حرفى كه زده و آن حرف هرگز دليل شجاعت نيست در نظر اهل نظر و تحقيق.

مخصوصا دليل ترس و هراس و خوف و ضعف او آنقدر هست كه احتياج به فكر ندارد زيرا او هرگز با حريفى روبرو نشد و نه در مقابل شجاعى مقاومت نمود و هرگز كسى را به دست خود نكشته. در جنگ‌ها با پيامبر اكرم6حضور داشت. تمام صحابه از خود نشانى در جنگ داشتند جز او و در جنگ احد و خيبر فرار كرد و به عقب برگشت در روز برخورد با دشمن در تمام اين موارد پيامبر6را تنها گذاشت با اينكه جهاد را خدا بر او واجب كرده بود. چگونه ممكن است دلائل ترس و دلائل شجاعت در يك فرد و يك زمان جمع شود جز تعصبى كه تو را از راه حق و واقعيت به سوى هواى نفس بكشاند.

مردى از شوخى گران شيعه حضور داشت گفت خدا شفايت بخشد، اين چه دليلى است بر شجاعت، چگونه مى‌توان بر آن تكيه كرد؟ تو خود مى‌دانى انسان هنگام خشم مى‌گويد: اگر پادشاه هم مرا به اين كار وادار نمايد نمى‌پذيرم. پيرمردى در محله ما هست ناتوان و ضعيف كه معلوم مى‌شود ترسو است. امام جماعت مسجد ما است. هر چه پيش آيد كه از آن ناراحت باشد و مخالف مى‌گويد به خدا نيرو به خرج مى‌دهم براى كار يا پيكار خواهم كرد اگر چه دو قبيله ربيعه و مضر به مخالفت من برخيزند.

آن مرد گفت دليل بر شجاعت همان دو مطلبى كه شما گفتيد نيست. اين جريانى كه من هم گفتم دلالت بر شجاعت مى‌كند. همان طور كه اخبار خداوند و تكرار شجاعت دليل است. دليل اين مطلب آن است كه ابا بكر به اتفاق كم عقل و نادان و ناقص العقل نبوده، بلكه به اجماع از عقلاء شمرده مى‌شد و داراى رأى نيكو


صفحه 430

بود. اگر اعتماد به خود نداشت و خويشتن را نمى‌شناخت در مقابل مهاجر و انصار اين حرف‌ها را نمى‌زد با اينكه اعتمادى نداشت بر اينكه آنها او را وامى‌گذارند و ياريش نخواهند كرد و او به واسطه ترس عاجز از اين عمل خواهد شد. اگر مطلب مطابق ادعاى شما بود بايد ادامه به پيكار با اهل ردّه نمى‌داد و خلاف گفتار خود مى‌نمود و هرگز چنين كارى از عاقل حكيم پيش نخواهد آمد بعد از اينكه ثابت كرديم ابا بكر مردى حكيم بوده گفتارش دليل بر شجاعت اوست.

شيخ مفيد فرمود: تسليم ما نسبت به عقل ابا بكر و تيزهوشى او موجب تسليم به شجاعتش نمى‌شود يا حرفى كه از او نقل كردى و چنين مطلبى را نه عرف و نه عقل و نه سنت و نه كتاب خدا مى‌پذيرد، زيرا آنچه تو ياد آورد شدى از حكمت ابا بكر مانع گفتن چنين حرفى نيست از روى ترس و هراس تا ياران خود را تشجيع نمايد و آنها كه از كمك به او سرباز زده بودند به كمك وادارد و بر جنگ وادارشان نمايد و از مخالفت باز دارد. اين كارها را حكما در تدبير و برخوردهاى خود دارند، خود را چنان شكيبا نشان مى‌دهند با اينكه چنان صبرى هم ندارند و شجاعت به خرج مى‌دهند با اينكه در طبع ايشان شجاعتى نيست تا بيازمايند ياران خود را و انتظار عاقبت كار را مى‌كشند. اگر پاسخ دادند و به ياريش شتافتند. مخالفينى كه جنگ را به كار خواهند بست و عهده‌دار ناراحتى آن مى‌شوند اگر از يارى سر باز زدند و همه مخالفت كردند، از حرف خود دست بر مى‌دارد. مى‌گويند موقعيت مناسب جنگ بوده و ما تصميم آن را داشتيم اما وقتى ديديم ياران موافق نيستند و راضى نمى‌شوند، لازم شد از آنها بگذرم و خواسته دوستان را برآورم. اين طرز رفتار همه فرمانروايان در گذشته بوده. ابا بكر هم اين تصميم را اظهار نموده تا آنها را وادار به موافقت خود نمايد و اظهار جزع ننموده مبادا بيشتر سست شوند و بيشتر مصمم شوند به يارى نكردن. بالاخره خالى از اين دو حال نيست، اگر همراهى كردند به مقصود رسيده اگر موافقت ننمودند از نظر و رأى اول برمى‌گردد. چنانچه در باره فرمانروايان توضيح داديم با اينكه ابا بكر سوگند به خدا نخورد كه خود به جنگ اهل ردّه برود قسم خورد كه از انصار و ياران به جنگ روانه كند، قسم به خدا خوردن كه خالد را براى جنگ‌