بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 425

برايم بفرست‌

باحب خلقك اليك في الاكل‌

معى وقتى جمله بر خلاف آن است و به صورتى است كه ما ذكر كرديم، جايز نيست عدول از ظاهر خبر به احتمال يك معنى مجازى.

با اينكه اگر هر دو معنى هم مساوى باشند در ظاهر كلام لازم است تو حمل كنى اين لفظ را به يكى از دو معنى ظاهرى كه هر دو مساوى هستند با دليل، زيرا منافاتى در جمع بين اين دو معنى نيست كه هر دو مراد باشد، هم محبوب‌ترين فرد در نزد خدا و هم محبوب‌ترين آنها در غذا خوردن. در صورتى كه چنين باشد ديگر اعتراض تو ساقط مى‌شود.

مردى از زيديها كه در مجلس حضور داشت گفت اين اعتراض بنا بر اعتقاد ما و شما باطل است، زيرا ما معتقديم كه خداوند اراده مباح نمى‌كند و غذا خوردن با پيامبر6مباح است نه واجب و نه مستحب. پس خداوند او را دوست داشته به جهت فضيلت كه موجب مزيت يكى بر ديگرى مى‌شود. اين سئوال‌كننده از پيروان ابو هاشم بود، به همين جهت زيدى اعتراض او را طبق اعتقادش باطل مى‌نمايد زيرا در اصول به آن زيدى موافق است به مذهب ابى هاشم.

سئوال‌كننده مدتى سرگردان ماند، سپس رو به شيخ مفيد نموده گفت من يك اعتراض ديگرى مى‌نمايم و آن اين است كه اشكالى ندارد كه اين جمله على7را با فضيلت‌ترين افراد در همان روز پرنده مشخص نمايد ولى چگونه مى‌توانى ردّ كنى اگر بعضى از صحابه بعدها به واسطه كثرت اعمال و معارف بر او برترى جسته باشند، اين مطلب به وسيله عقل درك نمى‌شود و دليل ديگرى هم ندارى كه مانع از استفاده اين معنى شود و ثابت كند كه على7بهترين صحابه است تا حالا و بحث ما در اين مورد نبود كه در يك موقع برترين صحابه باشد.

شيخ مفيد در پاسخ او فرمود: اين اعتراض از اعتراض قبلى سست‌تر است و جواب آن ساده‌تر. به دليل اينكه امت اجماع دارند بر بطلان ادعاى كسى كه گمان كند يك نفر عملى داشته باشد بيشتر از امير المؤمنين7كه فضيلت بر تمام‌


صفحه 426

آنها دارد. دليل بر اين اجماع چنين است كه آنها به اين صورت اختلاف نموده‌اند.

بعضى مى‌گويند امير المؤمنين افضل از همه بوده در زمان پيامبر6. هيچ كس برابرى با او نداشته. بعد از پيامبر6اين گروه شيعه اماميه هستند و زيديها و گروهى از سران معتزله و گروهى از اصحاب حديث.

گروه ديگرى معتقدند كه ثابت نشده براى امير المؤمنين7هيچ وقت فضيلتى بر صحابه كه موجب قطع و يقين شود و بتوان گواهى بر صحت آن داد و نه براى احدى از صحابه فضيلت بر امير المؤمنين ثابت شده است. اينها واقفى‌ها در چهار نفر از معتزله كه ابو على و ابو هاشم و پيروان آنها از اين جماعتند.

بعضى هم مى‌گويند ابو بكر از امير المؤمنين افضل بوده در زمان پيامبر اكرم6و بعد از او آنها يك دسته از معتزليان و بعضى از مرجئه و گروهى از اصحاب حديث هستند. گروهى نيز معتقدند كه امير المؤمنين به واسطه كارهائى كه انجام داد از آن فضائل خارج شد و ديگران با او مساوى شدند و برترى جستند بر او كسانى كه قبلا بهتر از او نبودند و آنها خوارج و عده كمى از معتزليان هستند از قبيل اصمّ و حاجظ و گروهى از اصحاب حديث كه جنگ با مسلمان را منكرند.

اما آنچه تو ادعا كردى هيچ كس نگفته كه تو مدعى شدى. امير المؤمنين از تمام صحابه برتر بوده و از ولاية الله خارج نشده و معصيتى هم انجام نداده ولى بعد ديگران به واسطه اعمال و ثوابهائى كه كسب كرده‌اند بر او فضيلت يافته‌اند و چنين چيزى را تجويز هم نكرده‌اند تا معتبر باشد وقتى از درجه اعتبار ساقط شد به واسطه اتفاق اختلاف آن ساقط مى‌گردد و اجماع قائم مقام فرموده خدا است در صحت آنچه ما بر آن اعتقاد داريم، ديگر چيزى نگفت.

اما شيخ مفيد بعد در گفتگوئى برايم توضيحات ديگرى در ردّ اين اعتراض داد كه به آن ملحق نمودم. به اين صورت كه دليل ديگرى كه حرف معترض را رد مى‌كند كه او مى‌گفت پيامبر اكرم6محبوب‌ترين خلق در نزد خدا براى خوردن را خواسته نه محبوب‌ترين واقعى اين است كه روايت از انس بن مالك نقل‌


صفحه 427

شده كه انس گفت وقتى پيامبر دعا كرد محبوب‌ترين خلق خدا را برساند با خود گفتم خدايا اين شخص را از انصار قرار بده تا بدين وسيله مرا نيز افتخارى باشد. حضرت على7آمد، او را رد كردم و گفتم پيامبر اكرم6كار دارد.

على7رفت، باز دو مرتبه آمد و اجازه خواست از پيامبر كه وارد شود. گفتم پيامبر مشغول كارى است. براى مرتبه سوم آمد. برايش اجازه خواستم و داخل شد.

پيامبر اكرم فرمود: دو مرتبه از خدا خواستم تو را برايم برساند اگر مرتبه سوم هم نيامده بودى، خدا را قسم مى‌دادم تو را بفرستد. اگر پيامبر6محبوب‌ترين فرد واقعى و بالاترين فرد در ثواب را در فضائل نمى‌خواست، انس اين قدر علاقه نشان نمى‌داد كه از انصار باشد. اگر او همين معنى را از فرموده پيامبر6درك نكرده بود، نبايد دو مرتبه على7را برگرداند تا اين امتياز اختصاص به يكى از انصار پيدا كند و براى انس هم نتيجه‌اى ببخشد.

دليل ديگر كه اگر احتمال معنى ديگرى به جز فضيلت داشت، امير المؤمنين7در روز شورى به آن استدلال نمى‌كرد و همين جريان را دليل بر افضليت بر آن جماعت قرار نمى‌داد زيرا اگر طبق ادعاى ما نبوده و احتمال آنچه مخالفين مى‌گويند داشت كه پيامبر درخواست كرده خداوند كسى را بفرستد كه محبوب‌ترين مردم در خوردن با پيامبر است هرگز به اين حديث امير المؤمنين7استدلال بر آنها نمى‌كرد. همين كه استدلال به حديث طاير نموده شاهد است كه مفهوم حديث جز فضيلت او را نمى‌رساند و اينكه اهل شورى تسليم شدند در مقابل ادعاى امير المؤمنين راجع به حديث و اعتراضى ننمودند دليل است بر صحت آنچه ما مدعى شديم و همين استدلال كافى است در رد كسى كه مدعى است پيامبر اكرم6به اطلاق ذكر كرده فضيلت على را بر تمام، امكان دارد كه در آينده كسى پيدا شود افضل از او باشد، زيرا اگر چنين چيزى امكان داشت آنها به اين استدلال اعتماد نمى‌كردند و همين مطلب را شبهه‌اى قرار مى‌دادند براى جلوگيرى از استدلال امير المؤمنين7كه از همه آنها بالاتر است و همه از او در فضل پائين‌ترند و همين كه اعتراض نكردند، دليل است كه سخن پيامبر6به‌


صفحه 428

اطلاق مفيد فضيلت اوست بر تمام آنها و هيچ كس را اجازه نمى‌دهد در فضيلت به مرتبه امير المؤمنين7برسد. اين مطلب آشكارى است براى كسى كه انديشه كند.

استدلال در شجاعت امير المؤمنين7‌

از جريانهاى شيخ مفيد اعلى الله مقامه اين جريان است: روزى شيخ در مجلس ابى منصور بن مرزبان بود و در مجلس گروهى از دانشمندان معتزله حضور داشتند.

صحبت به شجاعت امام7رسيد. ابو بكر بن حراما گفت به نظر من ابا بكر بن صديق از شجعان عرب و از متقدمين در شجاعت بود. شيخ مفيد فرمود: از كجا چنين اعتقادى براى تو پيدا شده و به چه دليل اين مطلب را فهميده‌اى؟

گفت به دليل اينكه ابا بكر دستور جنگ با اهل ردّه را داد به تنهائى با چند نفر كه موافق او بودند و اين رأى او را بيشتر صحابه پيامبر6مخالفت كردند و از يارى او كناره جستند و گفت به خدا قسم اگر از دادن يك پايبند شتر هم مضايقه كنند با آنها جنگ خواهم كرد از كناره‌گيرى اصحاب به خود وحشتى راه نداد و نه موجب تضعيف خاطرش گرديد و مانع تصميم جنگ با آنها نشد. اگر او از همه شجاع‌تر نبود، هنگامى كه ديگران از يارى او سرزدند، چنين صحبتى نمى‌كرد.

شيخ مفيد فرمود: من مخالف نيستم با كسى كه به تو بگويد در اثبات مدعاى خود دليلى پيدا نكردى زيرا شجاعت را نمى‌تواند شخص شجاع در خود حس نمايد و ثابت نمى‌شود با ادعا بلكه شجاعت حالتى نفسانى است كه شجاعت به خرج دادن‌ها آن را تقويت مى‌كند و راه به ادراك آن در طريق است. يا خداوند كه بر دل و قلب مردم مطلع است خبر بدهد از شجاعت شخص و مردم بفهمند او شجاع است، گرچه مورد اظهار آن پيش نيامده، راه دوم اين است كه كارهائى نشان دهد و ابراز نمايد كه شجاعت در او ديده شود مانند مبارزه با شجاعان و مقاومت در مقابل ابطال و همآوردى با حريف و توش و توان نشان دادن در جنگ با دشمن و فرار نكردن و


صفحه 429

يك بار هم نمى‌تواند اين مطلب را ثابت كند مگر اينكه چندين مرتبه تكرار كند به طورى كه يقين حاصل شود كه او شجاع است به اتفاق و يا با حملات و چست و چالاكى وقتى از جانب خداوند خبرى وجود نداشته باشد كه دليل بر شجاعت او شود و كارى هم كه دليل بر شجاعت او باشد انجام نداده، چگونه مى‌تواند شخص عاقل چنين ادعائى بكند فقط به دليل حرفى كه زده و آن حرف هرگز دليل شجاعت نيست در نظر اهل نظر و تحقيق.

مخصوصا دليل ترس و هراس و خوف و ضعف او آنقدر هست كه احتياج به فكر ندارد زيرا او هرگز با حريفى روبرو نشد و نه در مقابل شجاعى مقاومت نمود و هرگز كسى را به دست خود نكشته. در جنگ‌ها با پيامبر اكرم6حضور داشت. تمام صحابه از خود نشانى در جنگ داشتند جز او و در جنگ احد و خيبر فرار كرد و به عقب برگشت در روز برخورد با دشمن در تمام اين موارد پيامبر6را تنها گذاشت با اينكه جهاد را خدا بر او واجب كرده بود. چگونه ممكن است دلائل ترس و دلائل شجاعت در يك فرد و يك زمان جمع شود جز تعصبى كه تو را از راه حق و واقعيت به سوى هواى نفس بكشاند.

مردى از شوخى گران شيعه حضور داشت گفت خدا شفايت بخشد، اين چه دليلى است بر شجاعت، چگونه مى‌توان بر آن تكيه كرد؟ تو خود مى‌دانى انسان هنگام خشم مى‌گويد: اگر پادشاه هم مرا به اين كار وادار نمايد نمى‌پذيرم. پيرمردى در محله ما هست ناتوان و ضعيف كه معلوم مى‌شود ترسو است. امام جماعت مسجد ما است. هر چه پيش آيد كه از آن ناراحت باشد و مخالف مى‌گويد به خدا نيرو به خرج مى‌دهم براى كار يا پيكار خواهم كرد اگر چه دو قبيله ربيعه و مضر به مخالفت من برخيزند.

آن مرد گفت دليل بر شجاعت همان دو مطلبى كه شما گفتيد نيست. اين جريانى كه من هم گفتم دلالت بر شجاعت مى‌كند. همان طور كه اخبار خداوند و تكرار شجاعت دليل است. دليل اين مطلب آن است كه ابا بكر به اتفاق كم عقل و نادان و ناقص العقل نبوده، بلكه به اجماع از عقلاء شمرده مى‌شد و داراى رأى نيكو


صفحه 430

بود. اگر اعتماد به خود نداشت و خويشتن را نمى‌شناخت در مقابل مهاجر و انصار اين حرف‌ها را نمى‌زد با اينكه اعتمادى نداشت بر اينكه آنها او را وامى‌گذارند و ياريش نخواهند كرد و او به واسطه ترس عاجز از اين عمل خواهد شد. اگر مطلب مطابق ادعاى شما بود بايد ادامه به پيكار با اهل ردّه نمى‌داد و خلاف گفتار خود مى‌نمود و هرگز چنين كارى از عاقل حكيم پيش نخواهد آمد بعد از اينكه ثابت كرديم ابا بكر مردى حكيم بوده گفتارش دليل بر شجاعت اوست.

شيخ مفيد فرمود: تسليم ما نسبت به عقل ابا بكر و تيزهوشى او موجب تسليم به شجاعتش نمى‌شود يا حرفى كه از او نقل كردى و چنين مطلبى را نه عرف و نه عقل و نه سنت و نه كتاب خدا مى‌پذيرد، زيرا آنچه تو ياد آورد شدى از حكمت ابا بكر مانع گفتن چنين حرفى نيست از روى ترس و هراس تا ياران خود را تشجيع نمايد و آنها كه از كمك به او سرباز زده بودند به كمك وادارد و بر جنگ وادارشان نمايد و از مخالفت باز دارد. اين كارها را حكما در تدبير و برخوردهاى خود دارند، خود را چنان شكيبا نشان مى‌دهند با اينكه چنان صبرى هم ندارند و شجاعت به خرج مى‌دهند با اينكه در طبع ايشان شجاعتى نيست تا بيازمايند ياران خود را و انتظار عاقبت كار را مى‌كشند. اگر پاسخ دادند و به ياريش شتافتند. مخالفينى كه جنگ را به كار خواهند بست و عهده‌دار ناراحتى آن مى‌شوند اگر از يارى سر باز زدند و همه مخالفت كردند، از حرف خود دست بر مى‌دارد. مى‌گويند موقعيت مناسب جنگ بوده و ما تصميم آن را داشتيم اما وقتى ديديم ياران موافق نيستند و راضى نمى‌شوند، لازم شد از آنها بگذرم و خواسته دوستان را برآورم. اين طرز رفتار همه فرمانروايان در گذشته بوده. ابا بكر هم اين تصميم را اظهار نموده تا آنها را وادار به موافقت خود نمايد و اظهار جزع ننموده مبادا بيشتر سست شوند و بيشتر مصمم شوند به يارى نكردن. بالاخره خالى از اين دو حال نيست، اگر همراهى كردند به مقصود رسيده اگر موافقت ننمودند از نظر و رأى اول برمى‌گردد. چنانچه در باره فرمانروايان توضيح داديم با اينكه ابا بكر سوگند به خدا نخورد كه خود به جنگ اهل ردّه برود قسم خورد كه از انصار و ياران به جنگ روانه كند، قسم به خدا خوردن كه خالد را براى جنگ‌


صفحه 431

بفرستد دليل بر شجاعت خود او نيست.

مطلب ديگر: ابا بكر اين حرف را وقتى زد كه خشمگين شده بود از مخالفت مردم با خود و هيچ اختلافى بين عقلاء نيست كه شخص عصبانى در هنگام خشم چنان به هيجان مى‌آيد كه رأى خود را از دست مى‌دهد و حرفهائى مى‌زند كه هنگام عادى به آن وفا نمى‌كند و كارهائى مى‌كند كه بعد از فرو نشستن خشم پشيمان مى‌شود. اين كار هم دليل بر ديوانگى و فساد عقل او نيست كه لازم باشد او را از ميان انديشمندان خارج نمود. خود او در خطبه مشهورش كه احدى در آن اختلاف ندارد و تصريح به اين مطلب نموده و ياران خاصش قبول دارند و اين حرف او را از مفاخرش مى‌دانند كه گفت پيامبر خدا6از دنيا رفت و هيچ كس از او مطالبه يك شلاق و بالاتر از شلاق را نكرد او معصوم از خطا بود. ملائكه به وحى خدمتش مى‌رسيدند، به من تحميل نكنيد آنچه را بر پيامبر6تحميل مى‌گرديد مرا شيطانى است كه دچارم مى‌شود، هنگام خشم وقتى ديديد خشمگين هستم از من پرهيز نمائيد كه مبادا موى از تن شما بكنم و يا پوست بدنتان را بيازارم.

چنانچه ملاحظه مى‌كنيد خود اين مرد از خشم و غضب خويش پوزش مى‌خواهد در كردار و گفتار و متوجه مى‌كند آنها را به اين حال. به همين جهت مطمئن بود از مخالفت و اعتراض مخالفين در هنگام خشم چون مى‌دانستند از مخالفت مخالفين چقدر خشمگين مى‌شود كه وادارش كرد اين حال به گفتن چنين حرفى. ديگر آن شخص سخنى نگفت.

استدلال ديگرى از شيخ مفيد رحمة الله عليه‌

فرمود: جوانى از انصار پيش من مى‌آمد براى آموختن علم كلام. روزى گفت من ديشب با طبرانى رئيس زيديها بحث كردم به من گفت شما شيعه‌ها حنبلى مذهب هستيد يا اينكه حنبلى‌ها را مسخره مى‌كنيد؟ گفتم به چه دليل؟ گفت حنبلى‌ها خواب را معتبر مى‌دانند شما هم معتبر مى‌دانيد، آنها ادعاى معجزه براى‌


صفحه 432

بزرگان خود مى‌كنند شما هم همين طور، حنبلى‌ها زيارت قبر و اعتكاف در كنار قبرها را انجام مى‌دهند، شما هم انجام مى‌دهيد. من نتوانستم جوابى كه رضايت‌بخش باشد بدهم. بفرمائيد جواب اين اشكال چيست؟ شيخ فرمود: برو پيش او بگو حرفى كه به من زدى به فلانى گفتم. گفت به او بگو اگر شيعه‌ها حنبلى هستند با اين دليل تو، پس تمام مسلمانان حنبلى بايد باشند و قرآن گواه صحت حنبلى‌ها است و درستى اعتقاد ايشان. زيرا خداوند در اين آيه مى‌فرمايدإِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي ساجِدِينَ قالَ يا بُنَيَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى‌ إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيْداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ‌خداوند در اين آيات خواب را اثبات مى‌نمايد و براى آن تأويلى قرار مى‌دهد كه به اولياى خود آن را تعليم داده و انبياء نيز معتبر دانسته‌اند و جانشينان آنها و مؤمنين پيرو ايشان بر آن اعتماد نموده در اطلاع از آينده و جانشين خبر در حال بيدارى قرار داده‌اند و مانند بيدارى كه ببينند خداوند در اين آيه مى‌فرمايدوَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّي أَرانِي أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ إِنِّي أَرانِي أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِي خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِيلِهِ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِينَ‌يوسف تأويل خواب آن دو زندانى را گفت. اين خود دليل است كه خواب را معتبر مى‌دانسته و همان پرسش اين دو نفر از خواب خود با اينكه نمى‌دانستند يوسف پيامبر است كه آنها خواب را معتبر دانسته‌اند و تأويل براى اكثر خواب‌ها صحيح است، اگر موافق معناى آن باشد.

خداوند در اين آيه مى‌فرمايدوَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى‌ سَبْعَ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ يا أَيُّهَا الْمَلَأُ أَفْتُونِي فِي رُءْيايَ إِنْ كُنْتُمْ لِلرُّءْيا تَعْبُرُونَ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلامٍ وَ ما نَحْنُ بِتَأْوِيلِ الْأَحْلامِ بِعالِمِينَ‌بعد حضرت يوسف خواب پادشاه را تعبير نمود و همان طور هم شد. خداوند در داستان ابراهيم و اسماعيل مى‌فرمايدفَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى‌ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى‌ قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ‌خواب را ثابت كردند و طبق آن عمل نمودند. اسماعيل به پدر خود نگفت بابا خون مرا با يك‌