بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 439

مناظره‌اى ديگر از شيخ مفيد رحمة الله عليه‌

شيخ مفيد فرمود: روزى يكى از معتزليان به من گفت اگر اين فقهى كه شما نسبت به جعفر بن محمد و پدر و پسرش مى‌دهيد واقعيت داشته باشد و در اين نسبت شما راست مى‌گوئيد، بايد براى ما كه مخالف شما هستيم علم ضرورى به صحت آن پيدا شود به طورى كه شكى در آن نداشته باشيم چنانچه براى شما بوجود آمد. در صحت حكايت از ابو حنيفه و مالك و شافعى و داود و غير آنها از فقهاى شهرها بوسيله روايت پيروان آنها.

چون ما چنين علمى بر صحت ادعاى شما نداريم. با شنيدن اخبارتان و مجالست زيادى كه با شما داريم اين خود دليل است بر آنكه مطالب شما، من درآوردى است. از اينها گذشته چه شد كه فقهاى نامبرده (يعنى ابو حنيفه و شافعى و مالك و ...) فتوى‌هاشان به ثبوت رسيده بطورى كه شكى در آن نيست ولى ائمه شما با اينكه از آنها مقامشان بالاتر است و برتر از ايشانند مخصوصا با اعتقادى كه شما داريد به آنها از عصمت و مقام عالى و برترى از تمام مردم و فرقى كه با ديگران دارند در مورد معجزه و امتيازى كه به آنها اختصاص داده شده از خلافت پيامبر6و وجوب اطاعت آنها بر جن و انس. اين مطلب عجيبى است.

فتوى آنها به ثبوت نرسيده.

شيخ فرمود: در جوابش گفتم جواب اين اعتراض خيلى ساده است اما من همين مطلب را به تو برمى‌گردانم كه نتوانى از آن فرار نمائى مگر به خارج نمودن اين فقهائى كه نام بردى از جمله علما و معرفت نداشتن آنها و رد كردن گفتار كسانى را كه معتقد هستى اهل فتوى هستند و علم ضرورى حاصل است براى كسى كه توجه به اخبار خلاف و ضد آن داشته باشد و متوجه است كه ائمه:بزرگترين فتوى دهندگان بوده‌اند.

دليل بر مدعاى من اين است كه اين ائمه،:اگر چه ما به دروغ به آنها نسبت داده باشيم لا بد فتوائى داشته‌اند كه ما بعضى از آنها را نقل مى‌كنيم پس چرا ما


صفحه 440

شيعيان بلكه شما ناصبيان مذهب واقعى آنها را به علم ضرورى نمى‌دانيد آن طورى كه مذاهب اهل حجاز و عراق و فقهائى كه ذكر كردى مى‌دانيد اگر بگوئى تو مذهب آنها را مى‌دانى ولى بر خلاف نسبت‌هائى است كه ما به آنها مى‌دهيم با اينكه ما عقيده داريم اين حرف دروغ است، ديگر فرقى بين ما و تو نيست زيرا ما ادعا داريم صحت آنچه حكايت مى‌كنيم از ائمه:به علم ضرورى تو و پيروانت نيز همان را مى‌دانيد اما مكاره آشكار مى‌كنيد و اين جاى فرق نيست.

گفت ما مذهب ائمه شما را به اضطرار مى‌دانيم چون عقايد آنها در بين مذاهب فقها پراكنده است زيرا آنها انتخاب كرده‌اند گفتار صحابه پيامبر6و تابعين را. پس مجموع اخبار ائمه شما در فتوى‌هاى فقهاء ما هست.

گفتم همين دليل عينا در مذهب مالك و ابو حنيفه و شافعى موجود است زيرا آنها نيز انتخاب اقوال صحابه و تابعين را كرده‌اند. بايد ما هم مذهب آنها را به اضطرار ندانيم. با اينكه اگر تو به اين دليل خود را قانع سازى در جوابت مى‌گوئيم ما علم ضرورى به مذاهب ائمه:نداريم به واسطه اينكه فقهاء نظر و مذهب آنها را در بين مذاهب خود تقسيم كرده‌اند و معتقد به آنها از روى اخبار و انتخاب شده‌اند زيرا گفتار ائمه ما متفرق شده در عقايد فقهاء. به همين جهت علم ضرورى براى ما پيدا نشده.

گفت بسيار خوب، آن طورى كه تو گفتى باشد. پس چرا ما اطلاع نداريم به علم ضرورى از مطالبى كه شما روايت مى‌كنيد از ائمه خود كه بر خلاف جميع فقها است؟ گفتم آنچه تو به آن اشاره مى‌كنى نيست مگر اينكه يا از صحابه و يا تابعين نقل شده. گرچه فقهائى كه نام بردى حالا بر خلاف آن فتوى داده باشند به همان دليلى كه قبلا خودت پذيرفتى. براى ما علم ضرورى بوجود نيامده‌[1]با اينكه تو مدعى هستى كه گفتار ائمه:در اين ابواب بر خلاف ديگران است و آن‌

[1]آن دليل اين بود كه چون در بين فتوى فقهاء مندرج و مخلوط است، ما علم ضرورى نمى‌توانيم پيدا كنيم.


صفحه 441

مجموع عقايد فقها است كه از صحابه و تابعين گرفته‌اند پس چرا ما گفتار آنها را به علم ضرورى نمى‌توانيم دريابيم و اين از چيزهائى نيست كه مذاهب فقها آن را بوجود آورده باشد و كسى در اسلام راجع به آن اختلاف ندارد. هر جوابى در اين مورد به ما دادند همان جواب را به تو خواهيم داد تا سؤال تو را باطل نمايد. خداوند راهنماى راه درست است. نتوانست حرفى بزند و سخن قابل ذكرى نداشت.

سيد مرتضى رحمة الله عليه گفت بعد از اين حكايت به شيخ گفتم اگر آنها خود را وادار نمايند به اينكه بگويند جعفر بن محمد و پدرش امام باقر7و فرزندش موسى بن جعفر اهل فتوى نبودند ولى اهل زهد و صلاح بودند.

شيخ در جواب گفت بسيار خوب، ما در اين مكابره مسامحه مى‌كنيم و مى‌پذيريم. به آنها مى‌گوئيم مگر خود شما و هر مسلمان اهل كتاب و دشمن على7و دوست آن جناب معتقد نيست كه امير المؤمنين7از اهل فتوى بود. چاره‌اى ندارند جز اينكه بپذيرند. مى‌گوئيم پس چرا تمام نظرات آن جناب را نمى‌دانيم آن طورى كه مذاهب فقها را مطلع هستيم بلكه نظرات صحابه مانند زيد و ابن مسعود و عمر بن خطاب؟

اگر آنها بگويند شما علم ضرورى به آن داريد مى‌گوئيم به آنها، اين علم ضرورى يا همان مطالبى است كه شما نقل مى‌كنيد يا آنچه ما نقل مى‌كنيم كه مطابق فرمايش فرزندان امير المؤمنين7؟ اگر بگويند مطالبى است كه ما نقل مى‌كنيم نه آنچه شما نقل مى‌كنيد به آنها مى‌گوئيم ما همان دليلى كه شما آورديد مى‌گوئيم و با شما مكابره مى‌كنيم كه چرا ما نبايد علم ضرورى به گفتار و فتوى آنها داشته باشيم. اگر قبول كنند مى‌گوئيم به آنها پس علم براى شما حاصل است و در مورد آنچه ما از امير المؤمنين7نقل مى‌كنيم ولى شما از روى عناد انكار مى‌كنيد و هيچ جاى فرق نيست و همين نيز رد مى‌كند دليلى را كه آوردند براى نداشتن علم ضرورى به مذاهب اولاد پيامبر6كه چون بين مذاهب فقها متفرق شده است زيرا امير المؤمنين7قبل از اين فقها بوده و او صاحب نظر خاصى بوده است. اگر باز عذر خواستند با اينكه مذاهب او در گفتار صحابه‌


صفحه 442

متفرق شده است، باز ما مى‌گوئيم شما خودتان منكر اين مطلب هستيد. چرا كه روايت كرده‌ايد از امير المؤمنين بر خلاف آنها با اينكه بايد مذهب عمر و ابن مسعود را هم ندانيم زيرا مذهب آنها هم پراكنده شده در مذاهب صحابه و اين مطلب ناستوده و ناصحيح است.

بحثى ديگر

شيخ مفيد رحمة الله عليه گفت ابو الحسن على بن نصر در مسجد عكبرا (دهى است در ده فرسخى بغداد) كه عازم سامرا بودم. پرسيد از من مگر براى ما ثابت نشده كه امير المؤمنين7داناترين صحابه و عارفترين آنها به عالم دين بوده كه پيوسته از آن جناب فتوى مى‌خواستند چون به او نيازمند بودند و آن جناب بى‌نياز از ايشان بود. به هيچ كدام مراجعه نداشت در علم و استفاده از آنها نمى‌كرد. گفتم چرا، اين عقيده ما است كه آشكار است و كسى نمى‌تواند انكار آن را بنمايد مگر اهل مكابره و لجبازى باشد.

ابو الحسن گفت بعضى از مخالفين بر رد آن گفته‌اند كه روايت رسيده از امير المؤمنين7كه فرموده است: هر كس براى من حديثى نقل كرد او را قسم دادم ولى ابو بكر حديثى برايم نقل كرد او راست مى‌گفت.

اگر امير المؤمنين تمام مسائل دينى را مى‌دانست و احتياج به ديگرى نداشت لازم نبود كه كسى را قسم بدهد براى حديثش و نبايد از قسم كمك بگيرد براى صحت حديث. روايت ديگرى نقل شده كه آن جناب در موردى حكم كرد جوانى از ميان مردم گفت اشتباه حكم كردى يا امير المؤمنين. امير المؤمنين7فرمود راست مى‌گوئى اشتباه كردم. جواب اين استدلال چيست و چگونه بايد آن را حل كرد؟

گفتم اول جوابى كه به آن بايد داد اين است كه اخبار نمى‌توانند با هم تقابل داشته باشند و حاكم بر هم باشند مگر اينكه در صفات با يك ديگر مساوى باشند.


صفحه 443

خبر ظاهر مستفيض متقابل با خبرى شبيه خود است و خبر متواتر متقابل با خبر متواتر. شاذ مى‌تواند با خبر شاذ مقابله كند. آنچه ما در مورد امير المؤمنين7نقل مى‌كنيم مستفيض است و خبر بطور متواتر در موردش نقل شده بنا به تحقيق. اما آن دو خبرى كه آن مرد نقل كرد يكى شاذ است و از طريق آحاد رسيده، سند خوبى هم ندارد و ديگرى معلوم است كه باطل است چون سند آن قطع شده و از ثقات كسى آن را نقل نكرده. اين دو خبر داراى چنين مشخصاتى است كه نمى‌تواند با مثل اخبار متواتر مقابله كند بلكه اخبار ظاهر خبر شاذ را رد مى‌كند و اخبار متواتر اخبار آحاد خلاف خود را باطل مى‌نمايد. در مرتبه دوم حديث اولى كه نقل كرد مى‌توان چند وجه براى آن توجيه نمود كه سازگار با عقيده ما باشد. در مورد امير المؤمنين7كه افضل از همه مردم است در علم: 1- آن جناب قسم مى‌دارد براى اينكه كسى جرات نكند اضافه نمايد بر حديثى كه از پيامبر اكرم6شنيده، اطلاع داشت ولى به وسيله خبر هم مطلع مى‌شد.

2- آن جناب قسم مى‌داد با اين كه مى‌دانست خبر دهنده راست مى‌گويد تا شنونده‌ها به صحت خبر بيشتر اعتماد نمايند و شك و ترديدى نداشته باشند.

3- اين قسم دادن در مورد چيزهائى كه خودش به يقين اطلاع داشت براى آن بود كه حجت و دليل باشد وقتى حكمى نمود در مقابل اهل عناد و مخالفين و كسى نگويد. وقتى حكمى كرد على7حكم شاذى نموده.

4- ممكن است قسم دادن در مورد چيزهائى باشد كه ارتباط به حكم دينى نداشته. ارتباط به يك مسأله ادبى و موعظه و پند و حكمت يا ستايش فردى يا مذمت از انسانى باشد اشكالى ندارد كه در اين مسائل از ديگرى اطلاع كسب كند. در حالى كه آن ديگرى در علم دين به ايشان نيازمند است و رتبه‌اش از او در علم پائين‌تر است. با اينكه لفظ حديث چنين است‌

(ما حدثنى احد بحديث الّا استحلفته‌

» هيچ كدام برايم حديثى نقل نكرد مگر اين كه او را قسم دادم. خود اين حديث شاهد است كه قسم مى‌داده بر چيزى كه خودش اطلاع داشته، زيرا محال است كه هر كس‌


صفحه 444

براى ايشان حديثى نقل مى‌كرده على7آن را قبلا اطلاع نداشته. وقتى ثابت شده كه قسم مى‌داده با اينكه خودش علم داشته به واسطه يكى از علل چهارگانه كه ذكر كرديم بوده يا به علت ديگرى، دليل خصم باطل مى‌شود با اين تقريب. اما حديث دوم، باطل بودن آن واضح‌تر است از اينكه مخفى باشد. با اين توضيح كه در حديث است كه جوانى گفت حكم، آن طورى كه شما كرديد نيست. امير المؤمنين7بنا به ادعاى آن شخص فرمود تو راست مى‌گوئى، من خطا كردم. اين مطلب معلوم است كه باطل است. طبق توضيحى كه داديم زيرا از دو صورت خارج نيست. يا امير المؤمنين7حكم به خلاف داده با اينكه مى‌دانسته اين حكم اشتباه است و يا حكم به اشتباه داده به خيال اينكه درست است. اگر به اشتباه حكم كرده با اينكه مى‌دانسته در دين خدا معانده و دشمنى كرده و با اين اقدام كه حكم خدا را تغيير داده، گمراه شده با اينكه مقام ايشان اجل از چنين نسبتى است و چنين گمانى را در باره مولا امير المؤمنين7خوارج نمى‌برند چه رسد به ديگران كه دشمنى آنها كمتر است.

اما اگر حكم به اشتباه داده به خيال اين كه درست است، چگونه نظر مى‌دهد با گفتار يك فرد بدون دليل و برهانى؟ چنين چيزى را هيچ يك از متدينين نمى‌پذيرند مضافا بر اين كه اگر اين حديث ريشه‌اى داشت يا معروف بود در نزد اهل خبر بايد راوى آن مشهور و معروف مى‌بود از نظر نژاد و قبيله و مكان و نيز حكمى كه كرده بود در نزد فقهاء شهرت پيدا مى‌كرد و اهل اخبار آن را مى‌دانستند. همين شناخته نشدن آن مرد و تعيين نكردن حكم دليلى است بر بطلان حديث مضافا بر اينكه امت اتفاق دارند بر اينكه نقل شده از آن جناب كه فرموده: پيامبر اكرم6فرموده است‌

«على مع الحق و الحق مع على يدور حيثما دار»

كسى كه چنين امتيازى داشته باشد نبايد در دين خطا كند يا در حكم شك داشته باشد و اجماع دارند بر اينكه پيامبر اكرم6در باره‌اش فرمود «على اقضاكم» كسى كه از همه مردم در قضاوت داناتر باشد نبايد در احكام خطا كند و نبايد ديگرى از او در حكمى واردتر باشد.

اينها همه دليل است بر رد ادعاى خصم و بطلان آن را آشكار مى‌نمايد. از خداى‌


صفحه 445

متعال تقاضاى توفيق دارم و از او مى‌خواهم ما را هدايت به راه راست نمايد.

مناظره‌اى ديگر در مسجد كوفه‌

سيد مرتضى فرمود: شيخ مفيد در مسجد كوفه وارد شد. از اهالى كوفه و ديگران قريب پانصد نفر در آنجا جمع شدند. يكى از زيدى مذهبان كه منظورش فتنه و آشوب بود گفت به چه دليل تو به خود اجازه مى‌دهى كه امامت زيد بن على را انكار كنى؟ شيخ در جواب او گفت تو بدگمانى در باره من بر وى. اعتقاد من در باره زيد مخالف هيچ يك از زيديه نيست. نبايد اعتقاد مرا به خلاف نسبت دهى.

گفت تو در باره امامت زيد چه عقيده‌اى دارى؟ شيخ گفت من در باره امامت زيد رحمة الله عليه اثبات مى‌كنم آنچه را زيديه معتقدند و نفى مى‌كنم آنچه را آنها نفى مى‌كنند مى‌گويم زيد رحمة الله عليه امام بود در علم و زهد و امر به معروف و نهى از منكر و از او نفى مى‌كنم امامتى را كه موجب عصمت و نص و معجزه باشد. اين حرفى است كه هيچ زيدى مذهبى مخالف آن نيست، هر جا كه بگويم. تمام حاضران از مذهب زيديه شروع به تشكر كردند و دعا نمودند و آشوب‌طلبى و حيله بازى آن مرد، در هم كوبيده شد.

استدلالى در مورد مناظره‌

سيد مرتضى مى‌گويد به شيخ مفيد گفتم معتزله و حشويه مى‌گويند مناظره‌اى كه شيعيان مى‌كنند مخالف اصول اماميه است و خارج از اجماع آنها است زيرا مذهب اماميه مخالف مناظره است و از آن نهى كرده‌اند و از ائمه خود نقل كرده‌اند كه نسبت به بدعت داده‌اند مناظره را و انجام دهنده آن را سرزنش نموده‌اند. آيا روايتى از اهل بيت در صحت مناظره دارى كه تكيه بر دليل عقلى داشته باشد و نه توجه مخالفت آن، گرچه بر خلاف اجماع آنها باشد؟ فرمود: معتزلى‌ها و حشويها در ادعاى خود كه‌


صفحه 446

ما بر خلاف اجماع عمل مى‌كنيم اشتباه كرده‌اند و هر كس چنين ادعائى را بكند خطا كرده و تجاهل نموده زيرا فقهاى اماميه و رؤساى دينى، اهل مناظره بودند و معتقد به صحت آن و پيوسته از معتقدين اين كار به آيندگان سپرده مى‌شد و جزء دين آنها بود.

من كاملا در اين مورد توضيح داده‌ام و مناظره‌كنندگان معروف و كتابهاى آنها و مدح اهل بيت:را نسبت به ايشان در كتاب كامل در علوم دين و كتاب اركان در دعائم دين نقل كرده‌ام و من اكنون يك حديث از آنچه در آن كتاب نقل كرده‌ايم برايت روايت مى‌كنم ان شاء الله.

ابو جعفر محمد بن نعمان از حضرت صادق7نقل كرد كه آن جناب به من فرمود

«خاصموهم و بينوا لهم الهدى الذى انتم عليه، و بينوا لهم ضلالتهم و باهلوهم في على7»

با آنها به مخاصمه پردازيد و هدايت را بر ايشان آشكار كنيد و ضلالت و گمراهى خودشان را توضيح دهيد و در مورد امامت حضرت على7با آنها مباهله كنيد (يعنى نفرين نمائيد).

گفتم من هم پيوسته از معتزليان شنيده‌ام كه نسبت به اسلاف و گذشتگان ما مى‌دهند كه ما مشبه هستيم و مشبه از عامه را نيز مى‌شنوم كه همين حرف را مى‌زنند و گروهى از اهل حديث شيعه را نيز مى‌بينم كه مطابق همين عقيده دارند و مى‌گويند ما نفى تشبيه را از معتزله فرا گرفته‌ايم. مايلم حديثى در رد اين مطلب برايم نقل بفرمائيد.

فرمود: اين حرف هم مثل اولى است و هيچ يك از اسلاف ما معتقد به تشبيه نبوده‌اند و از طريق معنى هشام و پيروان او مخالفت نموده‌اند با جماعتى از اصحاب حضرت صادق7در مورد جسم او گمان كرده خدا جسمى است نه مثل اجسام. روايت شده كه از اين عقيده بعدها برگشته. به اختلاف از او نقل شده و جز آنچه من برايت نقل كردم به صحت نرسيده اما رد بر هشام و اعتقاد به نفى تشبيه از شماره بيرون روايت از آل محمد6رسيده.

محمد بن زياد گفت از يونس بن ظبيان شنيدم مى‌گفت خدمت حضرت صادق7رسيدم و گفتم هشام بن حكم در باره خداوند اعتقاد عظيمى دارد جز اينكه‌