متفرق شده است، باز ما مىگوئيم شما خودتان منكر اين مطلب هستيد. چرا كه روايت كردهايد از امير المؤمنين بر خلاف آنها با اينكه بايد مذهب عمر و ابن مسعود را هم ندانيم زيرا مذهب آنها هم پراكنده شده در مذاهب صحابه و اين مطلب ناستوده و ناصحيح است.
بحثى ديگر
شيخ مفيد رحمة الله عليه گفت ابو الحسن على بن نصر در مسجد عكبرا (دهى است در ده فرسخى بغداد) كه عازم سامرا بودم. پرسيد از من مگر براى ما ثابت نشده كه امير المؤمنين7داناترين صحابه و عارفترين آنها به عالم دين بوده كه پيوسته از آن جناب فتوى مىخواستند چون به او نيازمند بودند و آن جناب بىنياز از ايشان بود. به هيچ كدام مراجعه نداشت در علم و استفاده از آنها نمىكرد. گفتم چرا، اين عقيده ما است كه آشكار است و كسى نمىتواند انكار آن را بنمايد مگر اهل مكابره و لجبازى باشد.
ابو الحسن گفت بعضى از مخالفين بر رد آن گفتهاند كه روايت رسيده از امير المؤمنين7كه فرموده است: هر كس براى من حديثى نقل كرد او را قسم دادم ولى ابو بكر حديثى برايم نقل كرد او راست مىگفت.
اگر امير المؤمنين تمام مسائل دينى را مىدانست و احتياج به ديگرى نداشت لازم نبود كه كسى را قسم بدهد براى حديثش و نبايد از قسم كمك بگيرد براى صحت حديث. روايت ديگرى نقل شده كه آن جناب در موردى حكم كرد جوانى از ميان مردم گفت اشتباه حكم كردى يا امير المؤمنين. امير المؤمنين7فرمود راست مىگوئى اشتباه كردم. جواب اين استدلال چيست و چگونه بايد آن را حل كرد؟
گفتم اول جوابى كه به آن بايد داد اين است كه اخبار نمىتوانند با هم تقابل داشته باشند و حاكم بر هم باشند مگر اينكه در صفات با يك ديگر مساوى باشند.
خبر ظاهر مستفيض متقابل با خبرى شبيه خود است و خبر متواتر متقابل با خبر متواتر. شاذ مىتواند با خبر شاذ مقابله كند. آنچه ما در مورد امير المؤمنين7نقل مىكنيم مستفيض است و خبر بطور متواتر در موردش نقل شده بنا به تحقيق. اما آن دو خبرى كه آن مرد نقل كرد يكى شاذ است و از طريق آحاد رسيده، سند خوبى هم ندارد و ديگرى معلوم است كه باطل است چون سند آن قطع شده و از ثقات كسى آن را نقل نكرده. اين دو خبر داراى چنين مشخصاتى است كه نمىتواند با مثل اخبار متواتر مقابله كند بلكه اخبار ظاهر خبر شاذ را رد مىكند و اخبار متواتر اخبار آحاد خلاف خود را باطل مىنمايد. در مرتبه دوم حديث اولى كه نقل كرد مىتوان چند وجه براى آن توجيه نمود كه سازگار با عقيده ما باشد. در مورد امير المؤمنين7كه افضل از همه مردم است در علم: 1- آن جناب قسم مىدارد براى اينكه كسى جرات نكند اضافه نمايد بر حديثى كه از پيامبر اكرم6شنيده، اطلاع داشت ولى به وسيله خبر هم مطلع مىشد.
2- آن جناب قسم مىداد با اين كه مىدانست خبر دهنده راست مىگويد تا شنوندهها به صحت خبر بيشتر اعتماد نمايند و شك و ترديدى نداشته باشند.
3- اين قسم دادن در مورد چيزهائى كه خودش به يقين اطلاع داشت براى آن بود كه حجت و دليل باشد وقتى حكمى نمود در مقابل اهل عناد و مخالفين و كسى نگويد. وقتى حكمى كرد على7حكم شاذى نموده.
4- ممكن است قسم دادن در مورد چيزهائى باشد كه ارتباط به حكم دينى نداشته. ارتباط به يك مسأله ادبى و موعظه و پند و حكمت يا ستايش فردى يا مذمت از انسانى باشد اشكالى ندارد كه در اين مسائل از ديگرى اطلاع كسب كند. در حالى كه آن ديگرى در علم دين به ايشان نيازمند است و رتبهاش از او در علم پائينتر است. با اينكه لفظ حديث چنين است
(ما حدثنى احد بحديث الّا استحلفته
» هيچ كدام برايم حديثى نقل نكرد مگر اين كه او را قسم دادم. خود اين حديث شاهد است كه قسم مىداده بر چيزى كه خودش اطلاع داشته، زيرا محال است كه هر كس
براى ايشان حديثى نقل مىكرده على7آن را قبلا اطلاع نداشته. وقتى ثابت شده كه قسم مىداده با اينكه خودش علم داشته به واسطه يكى از علل چهارگانه كه ذكر كرديم بوده يا به علت ديگرى، دليل خصم باطل مىشود با اين تقريب. اما حديث دوم، باطل بودن آن واضحتر است از اينكه مخفى باشد. با اين توضيح كه در حديث است كه جوانى گفت حكم، آن طورى كه شما كرديد نيست. امير المؤمنين7بنا به ادعاى آن شخص فرمود تو راست مىگوئى، من خطا كردم. اين مطلب معلوم است كه باطل است. طبق توضيحى كه داديم زيرا از دو صورت خارج نيست. يا امير المؤمنين7حكم به خلاف داده با اينكه مىدانسته اين حكم اشتباه است و يا حكم به اشتباه داده به خيال اينكه درست است. اگر به اشتباه حكم كرده با اينكه مىدانسته در دين خدا معانده و دشمنى كرده و با اين اقدام كه حكم خدا را تغيير داده، گمراه شده با اينكه مقام ايشان اجل از چنين نسبتى است و چنين گمانى را در باره مولا امير المؤمنين7خوارج نمىبرند چه رسد به ديگران كه دشمنى آنها كمتر است.
اما اگر حكم به اشتباه داده به خيال اين كه درست است، چگونه نظر مىدهد با گفتار يك فرد بدون دليل و برهانى؟ چنين چيزى را هيچ يك از متدينين نمىپذيرند مضافا بر اين كه اگر اين حديث ريشهاى داشت يا معروف بود در نزد اهل خبر بايد راوى آن مشهور و معروف مىبود از نظر نژاد و قبيله و مكان و نيز حكمى كه كرده بود در نزد فقهاء شهرت پيدا مىكرد و اهل اخبار آن را مىدانستند. همين شناخته نشدن آن مرد و تعيين نكردن حكم دليلى است بر بطلان حديث مضافا بر اينكه امت اتفاق دارند بر اينكه نقل شده از آن جناب كه فرموده: پيامبر اكرم6فرموده است
«على مع الحق و الحق مع على يدور حيثما دار»
كسى كه چنين امتيازى داشته باشد نبايد در دين خطا كند يا در حكم شك داشته باشد و اجماع دارند بر اينكه پيامبر اكرم6در بارهاش فرمود «على اقضاكم» كسى كه از همه مردم در قضاوت داناتر باشد نبايد در احكام خطا كند و نبايد ديگرى از او در حكمى واردتر باشد.
اينها همه دليل است بر رد ادعاى خصم و بطلان آن را آشكار مىنمايد. از خداى
متعال تقاضاى توفيق دارم و از او مىخواهم ما را هدايت به راه راست نمايد.
مناظرهاى ديگر در مسجد كوفه
سيد مرتضى فرمود: شيخ مفيد در مسجد كوفه وارد شد. از اهالى كوفه و ديگران قريب پانصد نفر در آنجا جمع شدند. يكى از زيدى مذهبان كه منظورش فتنه و آشوب بود گفت به چه دليل تو به خود اجازه مىدهى كه امامت زيد بن على را انكار كنى؟ شيخ در جواب او گفت تو بدگمانى در باره من بر وى. اعتقاد من در باره زيد مخالف هيچ يك از زيديه نيست. نبايد اعتقاد مرا به خلاف نسبت دهى.
گفت تو در باره امامت زيد چه عقيدهاى دارى؟ شيخ گفت من در باره امامت زيد رحمة الله عليه اثبات مىكنم آنچه را زيديه معتقدند و نفى مىكنم آنچه را آنها نفى مىكنند مىگويم زيد رحمة الله عليه امام بود در علم و زهد و امر به معروف و نهى از منكر و از او نفى مىكنم امامتى را كه موجب عصمت و نص و معجزه باشد. اين حرفى است كه هيچ زيدى مذهبى مخالف آن نيست، هر جا كه بگويم. تمام حاضران از مذهب زيديه شروع به تشكر كردند و دعا نمودند و آشوبطلبى و حيله بازى آن مرد، در هم كوبيده شد.
استدلالى در مورد مناظره
سيد مرتضى مىگويد به شيخ مفيد گفتم معتزله و حشويه مىگويند مناظرهاى كه شيعيان مىكنند مخالف اصول اماميه است و خارج از اجماع آنها است زيرا مذهب اماميه مخالف مناظره است و از آن نهى كردهاند و از ائمه خود نقل كردهاند كه نسبت به بدعت دادهاند مناظره را و انجام دهنده آن را سرزنش نمودهاند. آيا روايتى از اهل بيت در صحت مناظره دارى كه تكيه بر دليل عقلى داشته باشد و نه توجه مخالفت آن، گرچه بر خلاف اجماع آنها باشد؟ فرمود: معتزلىها و حشويها در ادعاى خود كه
ما بر خلاف اجماع عمل مىكنيم اشتباه كردهاند و هر كس چنين ادعائى را بكند خطا كرده و تجاهل نموده زيرا فقهاى اماميه و رؤساى دينى، اهل مناظره بودند و معتقد به صحت آن و پيوسته از معتقدين اين كار به آيندگان سپرده مىشد و جزء دين آنها بود.
من كاملا در اين مورد توضيح دادهام و مناظرهكنندگان معروف و كتابهاى آنها و مدح اهل بيت:را نسبت به ايشان در كتاب كامل در علوم دين و كتاب اركان در دعائم دين نقل كردهام و من اكنون يك حديث از آنچه در آن كتاب نقل كردهايم برايت روايت مىكنم ان شاء الله.
ابو جعفر محمد بن نعمان از حضرت صادق7نقل كرد كه آن جناب به من فرمود
«خاصموهم و بينوا لهم الهدى الذى انتم عليه، و بينوا لهم ضلالتهم و باهلوهم في على7»
با آنها به مخاصمه پردازيد و هدايت را بر ايشان آشكار كنيد و ضلالت و گمراهى خودشان را توضيح دهيد و در مورد امامت حضرت على7با آنها مباهله كنيد (يعنى نفرين نمائيد).
گفتم من هم پيوسته از معتزليان شنيدهام كه نسبت به اسلاف و گذشتگان ما مىدهند كه ما مشبه هستيم و مشبه از عامه را نيز مىشنوم كه همين حرف را مىزنند و گروهى از اهل حديث شيعه را نيز مىبينم كه مطابق همين عقيده دارند و مىگويند ما نفى تشبيه را از معتزله فرا گرفتهايم. مايلم حديثى در رد اين مطلب برايم نقل بفرمائيد.
فرمود: اين حرف هم مثل اولى است و هيچ يك از اسلاف ما معتقد به تشبيه نبودهاند و از طريق معنى هشام و پيروان او مخالفت نمودهاند با جماعتى از اصحاب حضرت صادق7در مورد جسم او گمان كرده خدا جسمى است نه مثل اجسام. روايت شده كه از اين عقيده بعدها برگشته. به اختلاف از او نقل شده و جز آنچه من برايت نقل كردم به صحت نرسيده اما رد بر هشام و اعتقاد به نفى تشبيه از شماره بيرون روايت از آل محمد6رسيده.
محمد بن زياد گفت از يونس بن ظبيان شنيدم مىگفت خدمت حضرت صادق7رسيدم و گفتم هشام بن حكم در باره خداوند اعتقاد عظيمى دارد جز اينكه
من چند كلمه از آن اعتقاد را مختصر عرض مىكنم. او مىگويد خدا جسم است زيرا اشياء دو نوع هستند:
1- جسم 2- فعل جسم. پس جايز نيست خدا به معنى فعل باشد. بايد به معنى فاعل باشد. امام صادق7فرمود: واى بر او. مگر نمىداند جسم محدود و متناهى است و قابل زياد و كم شدن است و هر چه اين قابليت را داشت مخلوق است. اگر خدا جسم باشد بين خالق و مخلوق فرقى نيست. اين استدلال حضرت صادق7در رد هشام و عقيدهاى كه ابراز داشته چگونه ما از معتزله گرفتهايم. مگر آدم دين نداشته باشد چنين نسبتى را بدهد.
گفتم آنها مدعى هستند كه جماعت شيعه قائل به جبر و ديدن خدا بودهاند تا آنجا كه گروهى از متأخرين نيز اين نقل را كردهاند كه معتزليان نيز از آنهايند. آيا روايتى داريم بر خلاف ادعاى آنها؟
فرمود: اين هم مانند اولى است. هرگز دانشمندان ما قائل به جبر نشدهاند مگر يك عامى و بيسوادى باشد كه تأويل اخبار را نداند يا فرد نادرى از فقها و اهل نظر و روايت آل محمد6در مورد ديده نشدن خدا و عدالت بيشتر از حد شماره است.
حجاج بن عبد الله گفت از پدرم شنيدم مىگفت شنيدم از حضرت صادق7كه با شخصيتترين دانشمندان و اهل فضل بود. از افعال عباد پرسيدند فرمود: هر چه را خداوند وعده ثواب يا تهديد به عقاب كرده از افعال بندگان است.
و فرمود: پدرم از پدر خود على بن الحسين نقل كرد كه پيامبر اكرم6فرمود در ضمن فرمايش خود آنها اعمال شما است كه بازگشتش به سوى خود شما است. هر كس به خوبى رسيد خدا را سپاسگزار باشد و اگر چيز ديگرى يافت جز خود را ملامت نكند.
اما ديده نشدن خدا بوسيله چشم كه اجماع فقها و متكلمين از تمام شيعه است جز آنچه از هشام بر خلاف آن نقل شد و دلائل زيادى در اين مورد از حضرت صادق و باقر8نقل شده. نامهاى به حضرت هادى7نوشتند و از ديده
شدن خدا سؤال كردند.
در جواب نوشت ديدن امكان ندارد مگر بين بيننده و چيزى كه ديده مىشود هوائى فاصله شود كه چشم در آن نفوذ نمايد. اگر هوا و نور نباشد ديدن امكان ندارد و در وجود اتصال بين رائى و مرئى اشتباه لازم مىآيد و خداوند منزه است از داشتن شبيه. پس ثابت مىشود كه با چشم نمىتوان خدا را ديد.
اين دليل حضرت هادى است بر نفى رؤيت و به همين دليل تمام متكلمين اعتماد نمودهاند و همچنين خبرى كه از حضرت رضا7نقل شد و اين دو خبر را در كتاب نام برده قبلى نوشتهام، لازم نيست اينجا تكرار كنم.
توضيح احتجاجات اصحاب و مناظره ايشان با مخالفين بيشتر از حد شماره است. در اين جلد بهمين مقدار اكتفا نموديم.
اين كتاب به دست مؤلف آن در ماه ربيع الاول سال 1080 هجرى پايان يافت.
حمد خدا را از اول تا آخر و درود بر خاتم انبياء اشرف المرسلين محمد و عترت طاهرين آن جناب. و ترجمه آن به دست اين حقير سراپا تقصير در تاريخ 14 شعبان سال 1405 تمام شد. به اميد هزاران، بلكه بىپايان لطف ائمه طاهرين:. موسى- خسروى
فهرست عناوين كتاب احتجاجات بحار الانوار جلد دوم
عنوان/ صفحه
پيش نوشتار مترجم 3
مقدمه مؤلف 5
بخشهاى احتجاجات امير المؤمنين و مسائل مختلف علمى كه از آن جناب رسيده 6
بخش اولاحتجاج امير المؤمنين7با يهودان در مسائل مختلف علمى و بخشهاى گوناگون 6
بخش دوماستدلالى ديگر از امير المؤمنين7با يكى از يهودان با ذكر معجزات پيامبر اكرم625
بخش سوماحتجاجهاى امير المؤمنين7با نصارى 49