جانب قيصر روم رفت و مرتد از اسلام شد و تمام قرآن را فراموش كرد مگر اين آيهوَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَاين آيه را قيصر شنيد گفت چند مسأله براى فرمانرواى عرب مىفرستم اگر جواب آن سؤالها را داد اسيران عرب را آزاد مىكنم اگر پاسخ نداد آن اسيران را وادار مىكنم به پذيرش نصرانيت هر كدام پذيرفتند بعنوان برده و بنده خود مىپذيرم و هر كدام نپذيرفتند او را مىكشم.
نامهاى براى عمر بن خطاب نوشت و اين مسائل را پرسيد: 1- تفسير فاتحه.
2- آبى كه نه از زمين است و نه از آسمان. 3- كدام چيز است كه نفس مىكشد ولى روح در او نيست. 4- عصاى موسى از چيست و چه نام دارد و طول آن چقدر است. 5- كدام دختر بكرى است كه در دنيا متعلق به دو برادر است و در آخرت متعلق به يكى از آن دو. وقتى نامه به عمر رسيد از جواب آنها عاجز بود پناه به على بن ابى طالب7برد.
امير المؤمنين7در جواب قيصر نوشت اين نامه از طرف على بن ابى طالب داماد پيامبر6كه وارث علم او و نزديكترين فرد به او و وزير او و شايسته مقام ولايت و كسى كه پيامبر6دستور داده از دشمنانش بيزار باشند نور چشم پيامبر و همسر دخترش و پدر فرزندش به جانب قيصر روم. اما بعد پس از حمد و ستايش خدا عالم خفيات و نازلكننده بركات هر كه را هدايت نمايد گمراهكننده نخواهد داشت و هر كه را گمراه نمايد هدايتكننده ندارد. نامه تو رسيد و عمر به من نشان داد اما جواب سؤال تو از اسم خدا اسمى است كه در او شفا از هر بيمارى است و كمك به هر دواء است و رحمان كمك است براى هر كس ايمان به او بياورد و آن نامى است كه جز خدا بر كسى نهاده نشده اما رحيم پس رحم مىكند به هر كس گناه كرده و توبه نمود و ايمان آورده و عمل صالح انجام دهد.
الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَاين آيه ثناى ما است براى پروردگار بزرگمان به واسطه نعمتهائى كه به ما ارزانى داشتهمالِكِ يَوْمِ الدِّينِاو زمام تمام مخلوقات
را روز قيامت در اختيار دارد هر كس در دنيا شك داشته باشد يا ستمگر و جبار باشد او را به آتش مىافكند نمىتواند از عذاب خدا رهائى يابد شخص شاكّ و جبار. اما هر كس مطيع و فرمانبردار و پيوسته مراقب اطاعت خدا بوده داخل بهشت مىشود.
إِيَّاكَ نَعْبُدُخدا را مىپرستيم و براى او شريكى قائل نيستيمإِيَّاكَ نَسْتَعِينُما از خدا كمك مىخواهيم كه ما را مدد نمايد بر شيطان منفور تا ما را مانند شما گمراه نكند.اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَعبارت است از راه روشن هر كس در دنيا عمل صالح انجام دهد در قيامت از آن راه به بهشت رهسپار مىگردد.
صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْاين همان نعمتى است كه خداوند به پيامبران گذشته عنايت فرموده از خدا مىخواهيم كه ما را نيز مانند آنها مشمول نعمت خويش بگرداندغَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْيهودان هستند كه نعمت خدا را به كفر تبديل نمودند خداوند بر آنها خشم گرفت كه به صورت ميمون و خوك درآمدند ما درخواست مىكنيم از خدا كه به ما خشم نگيرد چنانچه بر آنها خشم گرفتوَ لَا الضَّالِّينَتو و امثال تو هستيد اى عابد صليب خبيث كه پس از عيسى بن مريم گمراه شديد ما از خداوند درخواست مىكنيم كه ما را به گمراهى نسپارد چنانچه شما گمراه شديد.
اما مسأله آبى كه نه از زمين و نه از آسمان است همان آبى است كه بلقيس براى سليمان بن داود فرستاد و آن عرق اسبها بود هنگامى كه در جنگ جست و خيز كنند.
جواب سؤالى كه نفس مىكشد اما روح ندارد صبح است كهالصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَجواب عصاى موسى از چه بود و چقدر طول داشت و چه نام داشت و چگونه بود به آن عصا برنيه رايده مىگفتند وقتى در او روح وارد مىشد زياد مىگشت و وقتى روح از او خارج مىگشت كم مىشد، از عوسج بود و طول آن ده ذراع (فاصله از آرنج تا كف دست) جبرئيل آن را از بهشت آورده بود.
جواب دخترى كه متعلق به دو برادر بود در دنيا و در آخرت تعلق به يكى از آنها مىگيرد آن درخت خرما است در دنيا كه تعلق به مثل من مؤمن هم دارد و به مثل تو كه كافرى نيز دارد و هر دومان فرزند آدميم اما در آخرت متعلق به مسلمان است نه
كافر و مشرك و در بهشت خواهد بود نه در جهنم اين آيه همان مطلب را بيان مىكندفِيهِما فاكِهَةٌ وَ نَخْلٌ وَ رُمَّانٌاست. نامه را بست و به پيك داد و روانه شد. قيصر پس از قرائت جواب، اسيران را آزاد نمود ساكنين مملكت خود را به اسلام دعوت نمود.
نصرانيان اعتصاب نمودند و تصميم كشتن او را گرفتند.
همه آنها را جمع كرد و گفت مردم من مىخواستم شما را بيازمايم و آنچه ابراز داشتم براى اين بود كه ببينم شما چگونه هستيد اينك كه آزمايش نمودم خدا را سپاسگزارم نصرانيان آرام گرفتند و اطمينان يافتند. گفتند ما نيز همين طور در باره تو گمان داشتيم. قيصر اسلام خود را پنهان كرد تا از دنيا رفت او به ياران نزديك و كسانى كه به آنها اعتماد داشت مىگفت عيسى بنده خدا و رسول او و كلمه خدا است كه به گريبان مريم القا نموده و روح از اوست و محمد6پس از عيسى پيامبر به حق است.
عيسى بشارت ظهور او را به ياران خود داده و مىگفت هر كس از شما او را درك كرد اسلام مرا به او برساند او برادر من و بنده خدا و پيامبر اوست و با دين اسلام از دنيا رفت.
وقتى قيصر از دنيا رفت جريان او را به هرقل اطلاع دادند گفت اين مطلب را پنهان نمائيد و انكار كنيد و اقرار به چنين چيزى نكنيد كه اگر مطلب آشكار شود پادشاه عرب طمع به مملكت ما مىاندازد كه شخصيت ما از بين مىرود و نابود مىشويم هر كدام از خواص قيصر و خدمتكاران و خانوادهاش چنين عقيدهاى دارند او را پنهان بداريد.
هرقل اظهار نصرانيت نمود و نفوذى پيدا كرد. پايان حديث (الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ*).
از همان كتاب ارشاد به اختلاف سند: سهل بن حنيف انصارى گفت ما با خالد بن وليد در مأموريتى مىرفتيم رسيديم به دير يك نصرانى بين شام و عراق.
راهب از دير سر برآورده گفت شما كه هستيد؟ گفتيم مسلمانيم از امت محمد6. از جايگاه خود خارج شد و به جمع ما پيوست پرسيد رهبر شما
كجا است؟ ما او را پيش خالد بن وليد آورديم. سلام كرد خالد جوابش را داد پير مردى كهنسال بود.
خالد گفت چند سال دارى؟ جواب داد دويست و سى سال. پرسيد چند سال است در اين دير زندگى مىكنى؟ گفت شصت سال. سؤال كرد تاكنون كسى را ديدهاى كه او عيسى را ديده باشد؟ گفت آرى دو نفر را ديدم كه هر دو عيسى را ديده بودند. پرسيد آنها به تو چه گفتند؟ جواب داد يكى از آن دو گفت عيسى بنده خدا و پيامبر او و روح و كلمه خدا است كه به مريم القاء نموده عيسى مخلوق است نه خالق. سخنش را پذيرفتم و تصديق نمودم ديگرى گفت عيسى خدا است اما او را تكذيب نمودم و لعنتش كردم.
خالد گفت واقعا تعجب است كه دو نفر هر دو عيسى را ديده باشند و بر خلاف هم سخن بگويند. راهب گفت آن يكى پيرو هواى نفس خويش گرديد و اعمال زشت خويش را به اغواى شيطان نيك انگاشت اما ديگرى پيرو حق شد خداوند او را هدايت نمود.
پرسيد انجيل خواندهاى؟ جواب داد آرى گفت تورات چطور جواب داد چرا.
گفت پس به موسى ايمان دارى؟ جواب داد آرى. خالد گفت مايل نيستى كه مسلمان شوى و گواهى به رسالت حضرت محمد6بدهى؟ گفت من به او قبل از تو ايمان آوردهام گرچه سخنش را نشنيده بودم و او را نديدهام گفت پس تو اكنون ايمان به او مىآورى و به دستوراتش؟ جواب داد چگونه ايمان نياورم با اينكه نام او را در تورات و انجيل خواندهام و موسى و عيسى به آمدنش بشارت دادهاند. گفت پس چرا در اين دير سكونت اختيار كردهاى. گفت كجا بروم پيرمردى كهنسال و افتاده هستم ديگر عمرى از من باقى نمانده كه به مردم بپيوندم. شنيده بودم شما مىآئيد انتظار آمدنتان را داشتم كه سلام نمايم و اعلام كنم كه من پيرو ملت شمايم.
پرسيد پيامبر شما چه شد؟ جواب داد از دنيا رفت. پرسيد تو وصى او هستى؟
گفت نه ولى وصى او يكى از خويشاوندانش هست كه از ياران و صحابه او بوده.
پرسيد تو را چه كسى به اينجا گسيل داشته آيا وصى او فرستاده؟ گفت نه خليفهاش روانه كرده گفت آن خليفه غير وصى اوست؟ جواب داد آرى. گفت وصى او زنده است جواب داد آرى گفت چگونه چنين اتفاق افتاده؟ گفت مردم اجتماع نمودند و اين شخص را انتخاب كردند كه از خويشاوندانش نبود از صلحاء صحابه او به شمار مىرفت. گفت جريان تو از جريان آن دو مرد عجيبتر است كه در باره عيسى به اختلاف عقيده داشتند شما هم خلاف پيامبر خود نموديد و كار همان مرد را انجام داديد.
خالد توجه به دوست پهلوى خود نموده گفت به خدا همين طور است ما پيروى هواى نفس خود را نموديم ديگرى را به جاى ديگرى نشانديم اگر اختلافى كه بين من و على در زمان پيامبر6وجود داشت نبود هيچ كس را بر او مقدم نمىداشتم.
مالك اشتر به نام مالك بن حارث كه حضور داشت گفت چرا بين تو و على اختلاف باشد جريان چه بوده؟ گفت من با او در شجاعت پيوسته مايل بودم برترى داشته باشم او داراى سابقه زياد در اسلام بود و با پيامبر6خويشاوندى داشت كه مرا آن امتيازها نبود بالاخره مرا به جانبدارى از قريش وادار نمود و اين اتفاق افتاد ام سلمه همسر پيامبر6مرا بر اين كار سرزنش نمود ولى من نپذيرفتم.
آنگاه رو به ديرانى نموده گفت حرف خود را بزن و از مطالبى كه مىگفتى ادامه بده گفت مىگويم من داراى دينى بودم كه تازه و جديد بود اما كهنه شد بطورى كه در آن دين پايدار بر حق باقى نماند مگر دو نفر يا سه نفر و دين شما نيز كهنه مىشود بطورى كه دو يا سه مرد در آن باقى نخواهد ماند. شما با مردن پيامبرتان يك درجه از اسلام را رها كرديد با از دنيا رفتن وصيّتان نيز يك درجه ديگر را از دست خواهيد داد تا يك نفر باقى نماند كه پيامبرتان را ديده باشد چنان دين شما فرسوده شود كه نماز و حج و جهاد و روزه شما فاسد گردد امانت و زكات از ميان شما برود باقيماندهاى از دين خواهد بود ميان شما تا كتابتان، خدايتان و از اهل بيت پيامبرتان
ميان شما باشد وقتى اين دو چيز از ميان شما رفت ديگر بجز شهادتين چيزى برايتان باقى نمىماند لا اله الا الله و محمدا رسول الله6. در چنين موقعى قيامت شما و ديگران به پا مىخيزد و هنگام وعده فرا مىرسد و قيامت بر شما ملت مسلمان بپا خواهد شد زيرا آخرين امت هستيد به شما دنيا تمام و رستاخيز شروع مىشود.
خالد گفت اين مطالب را پيامبرمان به ما فرموده اينك از عجيبترين چيزى كه مشاهده كردهاى در اين دير از وقتى سكونت گزيدهاى براى ما نقل كن. گفت بيشمار عجايب و افراد ديدهام خالد گفت بعضى از آنها را براى ما بگو. گفت بسيار خوب من در دل شب از دير خارج مىشدم براى وضو گرفتن كنار آبگيرى كه در دامنه اين كوه است و مقدارى آب نيز با خود برمىداشتم و به دير مىبردم در بين دو نماز مغرب و عشاء مىرفتم و كنار آبگير به استراحت مىپرداختم يك شب كنار آبگير بودم كه مردى آمد و سلام كرد جوابش را دادم. گفت از اينجا گروهى كه داراى گوسفند بودند ردّ نشدند و آنها را نديدى؟ گفتم نه. گفت گروهى از اعراب به يك گله گوسفند برخوردند كه غلام من آنها را مىچرانيد غلام و گوسفندها را پيش انداخته و بردهاند.
گفتم تو كيستى؟ گفت من مردى از بنى اسرائيلم. پرسيد دين تو چيست؟ گفتم تو چه دين دارى؟ جواب داد من يهودى هستم. گفتم من هم نصرانى هستم و روى از او برگردانيدم.
گفت شما خطا كردهايد و داخل اين دين شدهايد و راه درست را رها كردهايد پيوسته با من بحث مىكرد به او گفتم بيا دستهاى خود را برداريم و نفرين كنيم هر كدام بر باطل بود از خدا بخواهيم آتشى فرود آيد و او را فرا گيرد. دست برداشتيم اما هنوز دعاى ما تمام نشده بود كه ديدم آتش پيكر او را فرا گرفته و از زمين شعله بر مىخيزد. طولى نكشيد كه مردى آمد و سلام داد. جوابش را دادم. گفت شخصى را با اين نام و نشان مشاهده نكردى؟ گفتم چرا. جريان را برايش نقل كردم گفت دروغگو تو برادر مرا كشتهاى او مسلمان بود شروع كرد به ناسزا گفتن من با سنگ از او دفاع مىكردم او هم به من و عيسى مسيح ناسزا مىگفت و هر كس به دين عيسى بود
در همين موقع ديدم او نيز شروع به سوختن كرد. از همان آتش برادرش پيكر او را نيز فرا گرفت روى زمين افتاد در همين موقع كه از كار او در شگفت بودم شخص سومى آمد سلام كرد جواب دادم. گفت دو نفر با اين مشخصات نديدهاى؟ گفتم چرا ولى جريان را به او نگفتم كه باز مثل برادرش به جنگ با من برخيزد. گفتم بيا تا آنها را به تو نشان دهم. او را آوردم پهلوى آن دو به زمين نگاه كرد كه دود از آن بر مىخاست گفت اين چيست؟ جريان را برايش گفتم. گفت به خدا قسم اگر دو برادرم گواهى دهند به راستى تو، من پيرو تو خواهم شد و گر نه با تو به جنگ مىپردازم.
فرياد برداشت دانيال! اين شخص راست مىگويد؟ گفت آرى اى هارون او را تصديق كن گفت: اشهد ان عيسى بن مريم روح الله و كلمة الله و عبده و رسوله.
گفتم خداى را سپاس كه تو را هدايت نمود گفت من و تو در راه خدا برادر مىشويم من داراى زن و فرزند و ثروتى هستم و گر نه با تو به سياحت مىپرداختم اما طاقت فراق آنها را ندارم اميد دارم خداوند به واسطه آنها به من در قيامت اجر و مزدى بدهد شايد هم بروم آنها را بياورم و نزديك دير تو ساكن شوم.
از پيش من رفت و چند شب فاصله شد و شبى آمد و فرياد زد ديدم با زن و بچه و گوسفندهايش آمده در همين نزديكى خيمهاى زد. پيوسته در دلهاى شب پيش او مىرفتم و به ملاقاتش بهرهمند بودم و واقعا برادر خوبى براى من بود. يك شب گفت من در تورات چيزى را خواندهام وقتى بيان كرد ديدم صفات پيامبر شما محمد مصطفى است6گفتم من مشخصات او را در تورات و انجيل ديدهام و ايمان به او آوردهام. به او انجيل آموختم و مشخصات پيامبر6را در انجيل برايش خواندم ما هر دو به او ايمان آورديم و دوستش مىداشتيم و آرزوى ديدارش را داشتيم.
مدتى به همين وضع زندگى كرد و بهترين شخص بود و با او انس داشتم از مقامات او اين بود كه براى چرانيدن گوسفندان خود خارج مىشد و در سرزمين خشك و بىعلف گوسفندهاى خود را نگه مىداشت ولى به زودى سرسبز و خرم مىشد وقتى باران مىآمد گوسفندان خود را جمع مىكرد اطراف خيمه و
گوسفندهايش باران مىآمد ولى به خيمه و گوسفندان او باران نمىرسيد در تابستان هر جا مىرفت بالاى سرش ابرى سايه مىافكند خيلى با مقام و با شخصيت بود و بسيار نماز مىخواند و روزه مىگرفت.
گفت بالاخره هنگام مرگش رسيد مرا خواست بالاى سرش رفتم. پرسيدم چه شد كه مريض شدى؟ گفت به ياد گناهى افتادم كه در جوانى انجام داده بودم غش كردم بهوش آمدم باز به ياد گناه ديگرى افتادم دو مرتبه بيهوش شدم اين غشها موجب بيمارى من شد نمىدانم حالم چگونه است بعد گفت اگر محمد6پيامبر رحمت را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان اگر او را نديدى ولى به ملاقات وصيش نائل شدى باز سلام مرا برسان همين يك درخواست و تقاضا را از تو دارم. راهب گفت اينك من از جانب خود و دوستم از شما تقاضا دارم كه به وصى حضرت محمد6سلام برسانيد.
سهل بن حنيف گفت پس از بازگشت به مدينه على7را مشاهده كردم جريان راهب را گفتم و آنچه با خالد گفتگو كرده بود و سلامى كه رسانيد از طرف خود و دوستش. شنيدم مولا فرمود سلام من بر او و هر كه مانند اوست و سلام بر تو اى سهل بن حنيف و او را ناراحت نديدم از يادآورى جريان خالد بن وليد و گفتارش و در اين مورد با من چيزى نگفت جز اينكه فرمود يا سهل خداوند تبارك و تعالى پيامبر اسلام محمد مصطفى6را برانگيخت چيزى در زمين باقى نماند مگر اينكه ايمان به او آورد مگر شقاوتمندان جن و انس و تبهكاران آنها.
سهل گفت در دنيا چيزى خود را بر او برتر ندانست جز شقاوتمندان جن و انس و گنهكاران اين دو طايفه. سهل گفت مدتى گذشت من فراموش كردم جريان راهب را وقتى جريان زمامدارى على7پيش آمد روزى در بازگشت از صفين به يك بيابان خشك رسيديم كه آب در آن وجود نداشت اين مطلب را شكايت كرديم به مولى. به راه افتاد تا رسيد به محلى كه خود مىدانست فرمود اينجا را حفر كنيد وقتى حفر نموديم به يك سنگ سخت و بزرگى رسيديم فرمود آن را از جاى بكنيد.
هر چه سعى كرديم نتوانستيم از جاى بكنيم.