ميان شما باشد وقتى اين دو چيز از ميان شما رفت ديگر بجز شهادتين چيزى برايتان باقى نمىماند لا اله الا الله و محمدا رسول الله6. در چنين موقعى قيامت شما و ديگران به پا مىخيزد و هنگام وعده فرا مىرسد و قيامت بر شما ملت مسلمان بپا خواهد شد زيرا آخرين امت هستيد به شما دنيا تمام و رستاخيز شروع مىشود.
خالد گفت اين مطالب را پيامبرمان به ما فرموده اينك از عجيبترين چيزى كه مشاهده كردهاى در اين دير از وقتى سكونت گزيدهاى براى ما نقل كن. گفت بيشمار عجايب و افراد ديدهام خالد گفت بعضى از آنها را براى ما بگو. گفت بسيار خوب من در دل شب از دير خارج مىشدم براى وضو گرفتن كنار آبگيرى كه در دامنه اين كوه است و مقدارى آب نيز با خود برمىداشتم و به دير مىبردم در بين دو نماز مغرب و عشاء مىرفتم و كنار آبگير به استراحت مىپرداختم يك شب كنار آبگير بودم كه مردى آمد و سلام كرد جوابش را دادم. گفت از اينجا گروهى كه داراى گوسفند بودند ردّ نشدند و آنها را نديدى؟ گفتم نه. گفت گروهى از اعراب به يك گله گوسفند برخوردند كه غلام من آنها را مىچرانيد غلام و گوسفندها را پيش انداخته و بردهاند.
گفتم تو كيستى؟ گفت من مردى از بنى اسرائيلم. پرسيد دين تو چيست؟ گفتم تو چه دين دارى؟ جواب داد من يهودى هستم. گفتم من هم نصرانى هستم و روى از او برگردانيدم.
گفت شما خطا كردهايد و داخل اين دين شدهايد و راه درست را رها كردهايد پيوسته با من بحث مىكرد به او گفتم بيا دستهاى خود را برداريم و نفرين كنيم هر كدام بر باطل بود از خدا بخواهيم آتشى فرود آيد و او را فرا گيرد. دست برداشتيم اما هنوز دعاى ما تمام نشده بود كه ديدم آتش پيكر او را فرا گرفته و از زمين شعله بر مىخيزد. طولى نكشيد كه مردى آمد و سلام داد. جوابش را دادم. گفت شخصى را با اين نام و نشان مشاهده نكردى؟ گفتم چرا. جريان را برايش نقل كردم گفت دروغگو تو برادر مرا كشتهاى او مسلمان بود شروع كرد به ناسزا گفتن من با سنگ از او دفاع مىكردم او هم به من و عيسى مسيح ناسزا مىگفت و هر كس به دين عيسى بود
در همين موقع ديدم او نيز شروع به سوختن كرد. از همان آتش برادرش پيكر او را نيز فرا گرفت روى زمين افتاد در همين موقع كه از كار او در شگفت بودم شخص سومى آمد سلام كرد جواب دادم. گفت دو نفر با اين مشخصات نديدهاى؟ گفتم چرا ولى جريان را به او نگفتم كه باز مثل برادرش به جنگ با من برخيزد. گفتم بيا تا آنها را به تو نشان دهم. او را آوردم پهلوى آن دو به زمين نگاه كرد كه دود از آن بر مىخاست گفت اين چيست؟ جريان را برايش گفتم. گفت به خدا قسم اگر دو برادرم گواهى دهند به راستى تو، من پيرو تو خواهم شد و گر نه با تو به جنگ مىپردازم.
فرياد برداشت دانيال! اين شخص راست مىگويد؟ گفت آرى اى هارون او را تصديق كن گفت: اشهد ان عيسى بن مريم روح الله و كلمة الله و عبده و رسوله.
گفتم خداى را سپاس كه تو را هدايت نمود گفت من و تو در راه خدا برادر مىشويم من داراى زن و فرزند و ثروتى هستم و گر نه با تو به سياحت مىپرداختم اما طاقت فراق آنها را ندارم اميد دارم خداوند به واسطه آنها به من در قيامت اجر و مزدى بدهد شايد هم بروم آنها را بياورم و نزديك دير تو ساكن شوم.
از پيش من رفت و چند شب فاصله شد و شبى آمد و فرياد زد ديدم با زن و بچه و گوسفندهايش آمده در همين نزديكى خيمهاى زد. پيوسته در دلهاى شب پيش او مىرفتم و به ملاقاتش بهرهمند بودم و واقعا برادر خوبى براى من بود. يك شب گفت من در تورات چيزى را خواندهام وقتى بيان كرد ديدم صفات پيامبر شما محمد مصطفى است6گفتم من مشخصات او را در تورات و انجيل ديدهام و ايمان به او آوردهام. به او انجيل آموختم و مشخصات پيامبر6را در انجيل برايش خواندم ما هر دو به او ايمان آورديم و دوستش مىداشتيم و آرزوى ديدارش را داشتيم.
مدتى به همين وضع زندگى كرد و بهترين شخص بود و با او انس داشتم از مقامات او اين بود كه براى چرانيدن گوسفندان خود خارج مىشد و در سرزمين خشك و بىعلف گوسفندهاى خود را نگه مىداشت ولى به زودى سرسبز و خرم مىشد وقتى باران مىآمد گوسفندان خود را جمع مىكرد اطراف خيمه و
گوسفندهايش باران مىآمد ولى به خيمه و گوسفندان او باران نمىرسيد در تابستان هر جا مىرفت بالاى سرش ابرى سايه مىافكند خيلى با مقام و با شخصيت بود و بسيار نماز مىخواند و روزه مىگرفت.
گفت بالاخره هنگام مرگش رسيد مرا خواست بالاى سرش رفتم. پرسيدم چه شد كه مريض شدى؟ گفت به ياد گناهى افتادم كه در جوانى انجام داده بودم غش كردم بهوش آمدم باز به ياد گناه ديگرى افتادم دو مرتبه بيهوش شدم اين غشها موجب بيمارى من شد نمىدانم حالم چگونه است بعد گفت اگر محمد6پيامبر رحمت را ملاقات كردى سلام مرا به او برسان اگر او را نديدى ولى به ملاقات وصيش نائل شدى باز سلام مرا برسان همين يك درخواست و تقاضا را از تو دارم. راهب گفت اينك من از جانب خود و دوستم از شما تقاضا دارم كه به وصى حضرت محمد6سلام برسانيد.
سهل بن حنيف گفت پس از بازگشت به مدينه على7را مشاهده كردم جريان راهب را گفتم و آنچه با خالد گفتگو كرده بود و سلامى كه رسانيد از طرف خود و دوستش. شنيدم مولا فرمود سلام من بر او و هر كه مانند اوست و سلام بر تو اى سهل بن حنيف و او را ناراحت نديدم از يادآورى جريان خالد بن وليد و گفتارش و در اين مورد با من چيزى نگفت جز اينكه فرمود يا سهل خداوند تبارك و تعالى پيامبر اسلام محمد مصطفى6را برانگيخت چيزى در زمين باقى نماند مگر اينكه ايمان به او آورد مگر شقاوتمندان جن و انس و تبهكاران آنها.
سهل گفت در دنيا چيزى خود را بر او برتر ندانست جز شقاوتمندان جن و انس و گنهكاران اين دو طايفه. سهل گفت مدتى گذشت من فراموش كردم جريان راهب را وقتى جريان زمامدارى على7پيش آمد روزى در بازگشت از صفين به يك بيابان خشك رسيديم كه آب در آن وجود نداشت اين مطلب را شكايت كرديم به مولى. به راه افتاد تا رسيد به محلى كه خود مىدانست فرمود اينجا را حفر كنيد وقتى حفر نموديم به يك سنگ سخت و بزرگى رسيديم فرمود آن را از جاى بكنيد.
هر چه سعى كرديم نتوانستيم از جاى بكنيم.
امير المؤمنين7تبسمى نمود از ناتوانى ما، جلو سنگ آمد و با هر دو دست آن را گرفت مثل يك توپ از جاى كند ناگاه ديديم زير آن چشمهاى صاف است كه از سفيدى به يك نقره صيقلى مىنمود فرمود اينك بياشاميد و هر چه مىخواهيد آب برداريد بعد مرا آگاه كنيد. سهل گفت آب آشاميديم و برداشتيم بعد خدمت آن جناب رسيديم على7به جانب چشمه به راه افتاد بدون ردا و كفش، سنگ را با دست از جاى برداشت و آن را گذاشت به دهان چشمه و با دست خاك بر روى آن ريخت همه اين جريانها را آن راهب مشاهده مىكرد نزديك ما ايستاده بود و سخن ما را مىشنيد از دير خود به زير آمد و گفت رهبر شما كجا است او را خدمت على7برديم گفت اشهد ان لا اله إلا الله و أنّ محمدا رسول الله و گواهى مىدهم كه تو وصى محمد6هستى قبلا خدمت شما سلام رساندم و هم از طرف دوستم با يك سپاه در فلان تاريخ.
گفتم يا امير المؤمنين اين همان راهبى است كه خدمتتان عرض كردم[1]كه سلام او و دوستش را به شما رساندم و جريان روزى كه خالد از آنجا رد شده بود به ياد آورد. على7فرمود از كجا فهميدى من وصى پيامبر اسلام هستم. گفت پدرم به من اطلاع داد او هم به قدر من عمر كرده بود او از پدرش و او از جدش نقل كرد از كسى كه به همراه يوشع بن نون وصى موسى به جنگ آمده بود و چهل سال با ستمگران بعد از موسى جنگ كرد او نيز از همين محل گذشته بود و تشنه شده بودند شكايت به يوشع نمودند گفت نزديك شما چشمه آبى است كه آدم آن را بيرون آورده. يوشع كنار محل چشمه آمد و سنگ را از روى آن برداشت آب آشاميد و يارانش همه سيراب شدند بعد سنگ را به جاى خود نهاد و به ياران گفت اين سنگ را بر نمىدارد مگر پيامبر يا وصى پيامبر. چند نفر از ياران يوشع عقب ماندند و بعد از
[1]شيخ مفيد اين جريان را در ارشاد صفحه 178 ذكر نموده و جريان ورود به صفين و جريان راهب را نقل كرده و كندن سنگ و ظهور چشمه و اسلام راهب را ذكر كرده نوشته است جريان آنچنان مشهور شد كه شعراء شعرها در اين رابطه سرودند.
رفتن يوشع هر چه كوشيدند كه جاى چشمه را پيدا كنند نتوانستند اين دير نيز به بركت همين چشمه ساخته شده وقتى تو سنگ را از جاى كندى فهميدم وصى رسول خدا احمد6هستى كه من در جستجوى اويم من مايلم در ركاب تو به پيكار پردازم.
سهل گفت يك اسب به او داد با سلاح جنگى به همراه سپاه شد و از كسانى بود كه در جنگ نهروان شهيد شد. سهل گفت ياران على7از جريان راهب بسيار خوشحال شدند چند نفر عقب ماندند پس از رفتن على7ولى هر چه از چشمه جستجو كردند پيدا نكردند بعد به لشكر پيوستند.
صعصعة بن صوحان گفت من آن راهب را مشاهده كردم موقعى كه على7سنگ را از جاى كند و مردم سيراب شدند و گفتار او را در باره على شنيدم آن روز جريان خالد را با آن راهب برايم سهل بن حنيف نقل كرد.
بخش چهارم احتجاج على7با طبيب يونانى و معجزاتى كه از آن جناب آشكار شد
تفسير امام عسكرى صفحه 67 و 70 احتجاج طبرسى 122- 125.
حضرت عسكرى7از امام زين العابدين7نقل كرد كه يك روز امير المؤمنين7نشسته بود مردى يونانى خدمت ايشان رسيد كه مدعى علم فلسفه و طب بود. گفت من داستان دوست تو را شنيدهام و گمان مىكنم ديوانگى داشته آمده بودم براى معالجهاش اما حالا كه آمدهام شنيدم از دنيا رفته است گفتند شما پسر عمو و دامادش هستى. در چهره شما نيز يك زرد رنگى مشاهده مىكنم و با اين دو ساق پاى باريك خيال نمىكنم بتوانى خود را روى آنها نگه دارى.
معالجه صفرا و زردى را مىكنم و دواى آن را دارم ولى دو ساق پاى باريك تو را نمىتوانم فربه و قوى نمايم. بايد در راه رفتن خيلى ملاحظه كنى و سنگينى را زياد روى پاهاى خود نيندازى مخصوصا موقعى كه چيزى روى شانه برمىدارى و تا به سينه مىچسبانى چون پاهايت نازك است امكان دارد بر اثر فشار سنگينى بشكند.
اينك دواى زردى تو را مىدهم اين دوا معالج زردى است و موجب ناراحتى و اثر بدى برايت نمىشود اما بايد چهل روز از خوردن گوشت خوددارى نمائى بعد زرديت از بين خواهد رفت.
على7فرمود تو نفع اين دوا را براى زردى من ذكر كردى آيا چيزى سراغ دارى كه موجب افزايش زردى شود و به زردى زيان داشته باشد؟ گفت بلى يك دانه از اين دوا در اين موقع اشاره به يك داروى ديگرى كرد كه اگر يك دانه آن را انسان بخورد و زردى داشته باشد بلافاصله خواهد مرد اما اگر زردى نداشته باشد چنان زردى در پيكرش پيدا مىشود كه آن روز خواهد مرد.
فرمود ببينم آن داروى مضر را مرد يونانى دوا را در اختيار على7نهاد فرمود اين چقدر است گفت دو مثقال سمّ كشنده است به اندازه يك حبّه آن مردى را مىكشد. دوا را گرفت و در دهان خود گذاشت و فرو برد. مختصرى عرق كرد اما مرد يونانى شروع به لرزيدن كرد با خود مىگفت اكنون مرا به جرم كشتن پسر ابى طالب مؤاخذه خواهند كرد. كسى از من نمىپذيرد كه جريان چه بوده و خودش اين كار را كرده.
امير المؤمنين7تبسمى نموده فرمود بنده خدا اكنون صحيحترين مزاج را دارم آنچه مدعى بودى سم است مرا زيانى نرسانيد اينك چشم خود را فرو بند.
همين كه يونانى چشم بر هم گذاشت فرمود چشم خود را باز كن. چشم گشود و تماشاى جمال على7را كرد كه سفيد چهره شده و مايل به سرخى است از ديدن اين وضع به لرزه افتاد. امام7تبسمى نموده فرمود كو آن زردى كه خيال مىكردى در وجود من هست؟ يونانى گفت به خدا قسم خيال مىكنم تو آن شخص قبل نيستى قبلا زرد چهره بودى و اينك گلگونى.
على7فرمود پس آن زردى كه گمان داشتى به وسيله سمّى كه مىگفتى كشنده است از ميان رفت اما دو ساق پايم. پاهاى خود را دراز كرد و بالا زد گفت نشان مىدهم به تو كه طبّت بر خلاف طبّ خدا است با دست يك ستون چوبى بزرگ كه سقف بالاى سرش را نگه داشته بود گرفت بالاى سقف دو اتاق قرار داشت يكى روى ديگرى چنان پايه چوبين را به حركت درآورد و بلند كرد كه سقف بالا رفت با دو اتاقى كه بر فراز آن بود.
مرد يونانى غش كرد امام7فرمود آب روى او بريزيد وقتى آب بر
چهرهاش پاشيدند بهوش آمد و مىگفت تاكنون چنين چيزى نديده بودم. على7فرمود اين پيروى همين دو ساق باريك است و قدرت باربردارى آن بر خلاف آنچه طب تو حكايت مىكرد. يونانى گفت آيا محمد6نيز مانند تو بود؟ فرمود مگر علم من جز از علم اوست و عقلم مگر جز از عقل او و نيرويم از نيروى او؟! طبيبى ثقفى خدمت او آمد كه ماهرترين طبيب عرب بود گفت اگر جنون دارى من معالجه مىكنم حضرت محمد6فرمود مىخواهى به تو دليلى را نشان دهم كه بدانى از طبّت بىنيازم و تو نيازمند طبّ منى؟ گفت چه نشانهاى؟
فرمود آن خوشه خرما را صدا مىزنى در اين موقع اشاره نمود به درخت خرماى بلندى از ريشه كنده شد و زمين را شكافت تا در جلو آن جناب ايستاد. فرمود اين نشانه تو را كافى است؟ گفت نه. فرمود چه مىخواهى طبيب گفت به او دستور بده برگردد به همان جا كه آمده و در جاى اوّلى خود قرار بگيرد. امر كرد درخت به جاى خود برگشت. طبيب يونانى گفت اين جريان كه از حضرت محمد6نقل مىكنى براى من معلوم نيست من از خود شما چيزى كمتر از آن مىخواهم من از شما فاصله مىگيرم بگو بيايم. من نخواهم آمد اگر آمدم اين خود نشانهاى است.
امير المؤمنين7فرمود اين نشانه براى تو تنها دليل خواهد بود زيرا تو مىدانى كه تصميم داشته مخالفت كنى و من اختيار از دستت گرفتهام بدون اينكه بتوانى به من نزديك شوى يا به كسى كه دستور مىدهم با تو چنان كند و يا هر كس تصميم بگيرد تو را مجبور نمايد گرچه من به او نگفته باشم جز اينكه قدرت خدا اين كار را كرده و تو را بىاختيار نموده. ممكن است تو خود قبول كنى اما ديگرى مىتواند بگويد كه من با تو تبانى كرده بوديم اگر مىخواهى دليلى مشاهده كنى چيزى را بخواه كه براى همه جهانيان دليل باشد.
يونانى گفت اينك كه اختيار انتخاب را به من مىسپارى من مايلم اجزاء اين درخت خرما را از هم بپاشى و بين آنها فاصله بياندازى باز همه را برگردانى و مانند حالت اوّلى برگردد. فرمود صحيح است اين دليلى است براى همه حالا تو خود پيك