را به اسلام دعوت کرد.
نمایندگان پیامبر (ص) وارد نجران شده، نامۀ پیامبر (ص) را به اسقف نجران دادند.
وی نامه را با دقّت هرچه تمامتر خواند و برای تصمیم، شورائی مرکّب از شخصیّتهای بارز مذهبی و غیرمذهبی تشکیل داد. شورا نظر داد که گروهی به عنوان هیئت نمایندگی نجران به مدینه برود، تا از نزدیک با محمّدm تماس گرفته، دلائل نبوّت او را مورد بررسی قرار دهند.
بدین ترتیب،شصت نفراز ارزندهترین وداناترین مردم نجران انتخاب گردیدندکه در رأس آنان سه تن پیشوای مذهبی قرار داشت. (ابوحارثه بن علقمه اسقف اعظم نجران که نماینده رسمی کلیساهای روم در حجاز بود، عبدالمسیح و اَیْهَمْ).
هیئت وارد مدینه شدند و به محضر رسول خداm رسیدند و بحث و بررسی آغاز شد و ادامه یافت.[1]
سرانجام نمایندگان نجران به پیامبر (ص) گفتند: گفتگوهای شما ما را قانع نمیکند، راه این است که در وقت معیّن ودر نقطۀ معیّنی با یکدیگر مباهله[2]
[1]. گروهیازسیره نویسان ومحدّثانومورّخان اسلامی، متن مذاکره نمایندگان نجران را با پیامبر (ص) نقل کردهاند، ولی مرحوم سیّد بن طاووس، خصوصیّات مذاکره و سرگذشت مباهله را، دقیقتر و جامعتر و مبسوطتر از دیگران نقل کرده است. (رک: اقبال سيّدابن طاوس ،ص 496 به بعد).
[2]. مباهله در اصل لغت از «بَهْل» گرفته شده، به معنی رها کردن و برداشتن قید و بند از چیزی است و گاهی به معنی هلاکت و دوری از خدا، گرفتهاند چون که رها کردن و واگذار کردن بنده به حال خود، این نتایج را به دنبال می آورد، و امّا از نظر مفهوم متداول که از آیه فوق گرفته شده، به معنی نفرین کردن دو نفر به یکدیگر است، به این ترتیب که افرادی که با هم گفتگو درباره یک مسئله مهمّ مذهبی دارند، در یک جا جمع شوند و به درگاه خدا تضرّع کنند و از او بخواهند که دروغگو را رسوا سازد و مجازات کند. (تفسیر نمونه ،ج 2 ، ص 437).
کنیم و بر دروغگو نفرین بفرستیم و از خدا بخواهیم دروغگو را هلاک کند.
در این هنگام، آیه 61 سوره آل عمران بررسول خداm نازل شد.پیامبر (ص) مطابق فرمان حاضربه مباهله شد. وقت،ومحل مباهله[1]، در نقطهای، در بیرون شهر مدینه در دامنۀ صحرا تعیین گردید.[2]
هیئت نجران از حضور پیامبر (ص) خارج شدند و سران هیئت، در مجلس محرمانۀ خود گفتند: هرگاه محمّدm با افسران و سربازان خود به میدان مباهله آمد و به مباهله خود جلوه مادّی داد، متوّجه میشویم، او غیرصادق استوبااومباهله میکنیم واگر با جگرگوشه ها و فرزندانش با وضع پیراسته از هرگونه تظاهر به شکوه مادّی آمده، پیداست که او پیامبر راستگو است،که به قدری به خود و نبوّتش اطمینان دارد که حاضر است خود و نزدیکانش را در
[1]. دربارۀ روز مباهله سه قول نقل شده: ولی صحیحترین روایات این است که روز بیست و چهارم ذیالحجّه، سال دهم هجرت بوده است (اقبال ابن طاوس ص 743).
[2]. اکنون این منطقه در بخش شمال شرقی شهر و شمال قبرستان بقیع به فاصله 300 متر ،کنار خیابان ستین قرار گرفته و مسجدی بنام «مسجد مباهله» در این نقطه ساخته شده است:
تیرهای از قبیله «اوس» به نام «بنو معاویه بن مالک» در دهکدهای به همین نام در شمال شرقی مدینه به فاصله 700 متر زندگی می نمودند، آنان مسجدی ساختند که در آن به نماز و عبادت میپرداختند.
روزی پیامبر خدا به جمع آنان پیوست، در سمت راست محراب دو رکعت نماز گزارد، مردم نیز به نماز مشغول شدند، ناگاه مشاهده کردند که آن بزرگوار به سجده افتاده و مدّت طولانی دعا کرد ...پس از دعا رو به سوی مردم نمود و فرمود: من از خدا سه حالت خواستم دو تا مستجاب شد، ولی یکی مستجاب نگردید:
1) ازخدا خواستم: امّتم با قحطی وخشکسالی هلاک نگردند، مستجاب شد.
2) دعا کردم امتم در دریا غرق نشوند مستجاب شد. (ودرحدیث دیگر: دشمنان بر آنان غلبه نکنند.)
3) از خدا خواستم امّتم گرفتار اختلاف و جنگ و نزاع با یکدیگر نگردند،ولی مستجاب نشد.
چون دو حاجت نبوی در این مسجد به اجابت رسید، از این جهت آن را «مسجد الاجابه» نامیدند.(تاریخ المدینه المنوره، ج 1، ص 67).
معرض خطر قرار دهد، اگر چنین شد ما با او مباهله نمیکنیم.
وقت مباهله فرا رسید، دیدند ناگاه قیافه نورانی پیامبر (ص) و چهار تن دیگر نمایان گردید. آن چهار تن علی، فاطمه، حسن و حسینb بودند.
اسقف گفت: من چهرههای را مینگرم، که هرگاه دست به دعا بلند کنند و از خدا بخواهند که کوهی از مکّه را از جا بکند، بیدرنگ کنده میشود، بنابراین مباهله نکنید، همه مسیحیان هلاک میشوند و در سراسر زمین تا قیامت یک نفر مسیحی باقی نمیماند.
مسلمانان از مهاجر و انصار برای تماشای صحنه، از مدینه خارج شده بودند، هیئت نجران از مباهله منصرف شد و حاضر شدند هر سال جِزْیه (مالیات سالانه) بپردازند و در برابر آن، حکومت اسلامی از جان و مال آنها دفاع کند.[1]
[1]. رک: مجمع البیان ،ج 1 و 2 ،ص 452 ؛ تفسیر نمونه ،ج 2 ،ص 437 ؛ تاریخ یعقوبی، ج 2 ،ص 22 ؛ فروغ ابدیت ،ج 2 ،ص 431.
8) آخرین حج[1]پیامبر (ص) و ماجرای غدیرخم
پیامبر (ص) در سال دهم هجرت از طرف خدا مأمور شد، که در آن سال شخصاً در مراسم حج شرکت کند و آنچه از احکام حج و هدف از حج هست به مردم ابلاغ نماید و پیرایهها را از این عبادت سیاسی، عبادی دور سازد.
در ماه ذی القعده دستور داد، که در شهر مدینه و میان قبایل اعلام کنند که پیامبر (ص) امسال عازم زیارت خانه خداست. این اطّلاعیه شوق و علاقۀ فراوانی را در دل گروه عظیمی از مسلمانان برانگیخت و به دنبال آن، هزاران نفر در اطراف مدینه خیمه زدند و همگی در انتظار حرکت پیامبر (ص) بودند.
پیامبر در بیست و شش ذی القعده، ابودجّانه را جانشین خود در مدینه قرار داد
[1]. این تنها حجّی بود که پیغمبر (ص) بعد از مهاجرت به مدینه انجام دادند، این حج را به اسامی مختلف در تاریخ ثبت نمودهاند، از قبیل: «حجّه الوداع»، «حَجَه الاسلام»، «حَجَه البلاغ»، «حجه الکمال» و «حَجَه النمام». (خلاصه الغدیر ،ص 23).
باید توجه داشت که رسول خداm اگرچه 53 سال عمر شریف خود را کنار کعبه و زیارت آن گذرانیده، ولی در شریعت اسلامی طبق فرمایش امام صادق علیه السلام تنها سه بار عمره و یک مرتبه حج انجام داده است. زیرا دستور حج طبق آیۀ 27 سورۀ حج در سال دهم هجرت نازل شد که از آن تاریخ تا وفات پیامبر کمتر از سه ماه باقی مانده بود. (تشریع در دهه اول ذی الحجه سال دهم، و ارتحال حضرت 28 صفر سال 11 هـ. بود).
عمرههای سه گانۀ آن حضرت طبق حدیث بالا بدین قرار بود:
1- سال ششم هجری (به همراه 1400 نفر) از محلی به نام «عُسفان» در «حُدَیبیّه» احرام بست که سرانجام با ممانعت کفار قریش روبرو شد، و برگزاری آن به سال هفتم موکول گردید.
2- سال هفتم از «جُحْفه» محرم شد که به «عُمره قضاء» معروف است.
3- سال هشتم از «جِعِرانه» به هنگام مراجعت از جنگ «حُنَیْن» صورت گرفت. (کافی، ج 4، ص 251، ح 10).
بالاخره در سال دهم هجری عمرهای همزمان با حج صورت پذیرفت که عمرههای عملی آن سرور را به سه مورد میرساند. امام صادقj افزون بر این مطلب میفرمایند: کلیۀ عمرههای آن سرور همگی در ماه ذی القعده بوده است. (همان مدرک، ح 13 و 14)
و در حالی که بیش از شصت قربانی همراه داشت، به سوی مکّه حرکت نمود. مردم از اطراف و اکناف در حجّ آن سال شرکت کردند، حضرت علی علیه السلام که به یمن رفته بود، با چهل و سه قربانی وجزیهای که از مردم نجران گرفته بود، به پیامبر (ص) پیوست، در مدینه و طول راه، هفتاد هزار مسلمان به پیامبر (ص) پیوسند و در مکّه بیش از صد هزار مسلمان، اجتماع کرده و حج را با پیامبر (ص) انجام دادند. نوای لبّیک و شعار توحید، سراسر مکّه و عرفات و مِنی را فرا گرفت.
پیامبر (ص) در عرفات و در فرصتهای مناسب دیگر برای مردم خطبه خواند و سخنرانی کرد و مطالب و دستورهای مهمّ اسلام را برای آنها بیان نمود، به خصوص پیروی از قرآن و سنّت را تأکید کرد و در آخر با انگشت شهادت به آسمان اشاره کرد و گفت: «خدایا شاهد باش، که من پیامهای تو را به مردم ابلاغ نمودم».[1]
پس از مراسم حج، مسلمانان آماده حرکت به بلاد و شهرهای خود شدند و پیامبر (ص) عازم مدینه گردید.
وقتیکهکاروان پیامبربهسرزمینغدیرخم،[2](5کیلومتری جُحفه)[3]رسید. جبرئیل علیه السلام از طرف خدا فرودآمد و این آیه را بر پیامبر (ص) نازل کرد:
یا اَیُّهَاالرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبَّکَ وَاِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتْهُ وَاللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ؛
[1]1.دراینخطبه،پانزدهدستورمهماسلامیرامطرحکرده است. (رک: بحارالانوار ،ج 21 ،ص 405).
[2]2.بیابان غدیر، در حقیقت چهار راهی است که مردم سرزمین حجاز را از هم جدا میکند، راهی به سوی مدینه در شمال، و راهی به سوی عراق در شرق، و راهی به سوی غرب و سرزمین مصر و راهی به سوی سرزمین یمن در جنوب. (تفسیر نمونه ،ج 5 ،ص 9).
[3]1. «جُحْفَه» یکی از میقاتهای احرام است و راه اهل مدینه و مصر و عراق از آنجا منشعب میشود. (فروغ ابدیت ج 2 ص 473).
ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، به طور کامل به مردم ابلاغ کن، و اگر ابلاغ نکنی، رسالت خود را تکمیل نکردهای و خداوند تو را از شرّ مردم حفظ میکند.[1]
روز پنج شنبه سال دهم هجرت بود[2]و درست هشت روز بعد از عید قربان میگذشت، ناگهان دستور توقّف از طرف پیامبر (ص) به همراهان داده شد، کسانی که جلو کاروان بودند، از حرکت باز ایستادند و آنها که دنبال کاروان بودند به آنها پیوستند.
وقت ظهر هوا به شدّت گرم بود، مردم قسمتی از عبای خود را بر سر، و قسمتی را زیرپا میافکندند.برای پیامبر (ص) سايباني ، به وسيله چادري كه روي درخت افكنده بودند ، درست كردند و پيامبر mنماز ظهر را با جماعت خواند.
سپس درحالیکه جمعیّت گرد اوحلقه زده بودند[3]، برروی نقطۀ بلندی که از جهاز شتر ترتیب داده بودند، قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار به جا آورد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود: من به همین زودی دعوت خدا را اجابت کرده و از میان شما میروم، من مسئولم و شما هم مسئولید ... اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدرم که در میان شما به یادگار میگذارم
[1]2.سوره مائده/ 67 .
در کتابهای اهل سنت روایات زیادی دیده میشود كه با صراحت میگوید: آیه فوق درباره علی علیه السلام نازل شده است (رک: اسباب النّزول ، ص 150 ؛ تفسیر کبیر رازی ، ج 3 ، ص 636 ؛ فصول المهمّه ، ص 27 ؛ در المنثور ، ج 2 ، ص 298 ؛ فتح القدیر ، ج 3 ، ص 57 ؛ روح المعانی ، ج 6 ، ص 172 ؛ ینابیع الموده ، ص 120 ؛ عمده القاری ، ج 8 ، ص 584 ؛ تفسیر المنار ،ج 6 ،ص 463 و ...).
[2]. هيجده ذی الحجّه.
[3]. تعداد همراهان پیامبر (ص) را بعضی 90 هزار و بعضی 114 هزار و بعضی 130 هزار و بعضی 124 هزار نفر نوشتهاند. (دائره المعارف ، ج 3 ، ص 542 ؛ الغدیر ، ج 1 ، ص 9 ؛ تفسیر نمونه ،ج 5 ، ص 8).
چه خواهید کرد؟
یکی از میان جمعیّت صدا زد، کدام دو چیز گرانمایه یا رسول الله؟!
پیامبر (ص) بلافاصله گفت:
اوّل؛ثقلاکبر،کتاب خداست که یکسوی آن به دست پروردگار و سوی دیگرش در دست شماست، دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید.
امّا دومین یادگار گرانقدر من؛ خاندان من هستند و خداوند لطیف خبیر، به من خبر داده، که این دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپیوندند، از این دو پیشی نگیرید که هلاک میشوید و عقب نیافتید که باز هلاک خواهید شد.
ناگهان مردم دیدند پیامبر (ص) به اطراف خود، نگاه کرد، گویا کسی را جستجو میکند و همین که چشمش به حضرت علی علیه السلام افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد. آنچنان که سفیدی زیر بغل هر دو نمایان شد و همۀ مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکستناپذیر اسلام است.
در این جا صدای پیامبر (ص) بلندتر و رساتر شد و فرمود: چه کسی از همۀ مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟!
گفتند: خدا و پیامبر (ص) داناترند.
پیامبر (ص) گفت: خدا مولی و رهبر من است، و من مولی و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم.
سپس فرمود: مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ؛ هرکس که من مولا و رهبر او هستم، علی علیه السلام ، مولا و رهبر اوست».
و این سخن را سه بار و به گفتۀ بعضی از راویان حدیث، چهل بار تکرار کرد و
به دنبال آن، سر به سوی آسمان برداشت و عرض کرد: اَللهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ وَاُحِبُّ مَنْ اُحِبَّهُ وَاُبْغِضَ مَنْ اُبْغِضَهُ وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَاَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ دارِ؛
خداوندا ! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کسی که او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، و یارانش را یاری کن، و آنها را که ترک یاریش کنند، از یاری خویش محروم ساز، و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن.
سپس فرمود: آگاه باشید، همۀ حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند.خطبۀ پیامبر (ص) به پایان رسید، عرق از سر و روی پیامبر (ص) و علی علیه السلام ، ومردم فرو میریخت،وهنوز صفوف جمعیّت از هم متفرّق نشده بودند که امین وحی خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر (ص) خواند:
«اَلْیَوْمُ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینُکُمْ وَاَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْاِسْلامَ دِیناً؛
امروز آیین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم و بهترین آئین را که اسلام است، برایتان برگزیدم».[1]
پیامبر (ص) فرمود: خداوند بزرگ است، همان خدایی که آیین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد، و از نبوّت و رسالت من و ولایت علی علیه السلام پس از من، راضی و خشنود گشت.
در این هنگام شور و غوغایی در میان مردم افتاد و علی علیه السلام را به این موقعیت تبریک میگفتند و از افراد سرشناسی که به او تبریک میگفتند: ابوبکر و عُمَر بودند، که این جمله را در حضور جمعیّت، بر زبان جاری ساختند:
«بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یَا بْنَ اَبِی طالِبٍ، اَصْبَحْتَ وَاَمْسَیْتَ مَوْلایَ وَمَوْلا کُلُّ مِؤمِنٍ وَمُؤْمِنَهٍ؛
[1]. سوره مائده/ 3.