بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 259

خاتمه و راهنمايى‌

حال كه فضيلت ذكر و دعا را دانستى و آداب آن دو را فهميدى كه بهترين آن دعا و ذكر پنهانى است و فضيلت آن از هفتاد برابر عبادت آشكار نيز بيشتر است، بدان كه اين سخن از امام باقر و يا امام صادق8در روايتى كه زراره از ايشان نقل كرده است كه: ثواب ذكر پنهانى در نفس مرد را جز خداى نمى‌داند، اشاره به قسم سوم از اقسام ذكر است كه بهتر از آن دوى اول است يعنى ذكر پنهانى و نهانى همان است كه در نفس مرد است و جز خداى نمى‌داند.

بهترين طاعات‌

بدان كه غير اين اقسام سه‌گانه ذكر، قسم چهارمى نيز موجود است كه افضل از همه اينهاست و آن ياد خدا به هنگام برخورد با اوامر و نواهى اوست كه امر را انجام دهد و نهى را به خاطر ترس از خدا و مراقبت او ترك كند. و ابو عبيده خزاعى از امام صادق7روايت كرد كه آن حضرت (ع) فرمود: آيا تو را خبر ندهم به مشكلترين تكليفى كه خدا واجب كرده است؟ پاسخ داد: بله، سپس فرمود: مشكلترين تكليفى كه خدا واجب كرده است رعايت انصاف با مردم و كمك و يارى مالى به برادر مسلمان و ياد زياد خداست، اما مقصود از ياد خدا گفتن:

«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر» نيست گرچه اين هم ياد خداست؛ بلكه مقصودم يادآورى خدا به هنگام برخورد با حلالها و حرامهاى الهى است كه اگر به طاعتى برسد به آن عمل مى‌كند و اگر به معصيتى برسد آن را ترك مى‌نمايد. نظير اين حديث گفتار جدّ بزرگوار آن حضرت سيد المرسلين است كه فرمود: هر كس طاعت خداى كند خداى تعالى را بسيار ذكر كرده است اگر چه نمازها و روزه و تلاوت قرآن او اندك باشد. بنا بر اين حديث نبوى، طاعت خدا را ذكر كثير قرار داده است، با آنكه نماز و روزه و تلاوت قرآن شخص اندك است.

مثل اين سخن حديث پيامبر6است كه فرمود: خداى جل و علا مى‌فرمايد: من هر سخن حكمت آميزى را قبول نمى‌كنم در صورتى كه مقصود گوينده هواى نفسانى باشد و اگر هدف و خواسته بنده محبت و رضايت من بوده باشد سكوت او را حمد و به عنوان وقار قرار مى‌دهم گرچه سخن نگفته باشد. پس بنگر چگونه مدار قبولى و ثواب بر عمل بر امور باطنى گذاشته شده است كه آيا در قلب ذكر خدا و آرامش به حق و مراقبت او موجود است يا خير؟ و هر سخنى از بنده مورد قبول قرار نمى‌گيرد، بلكه هر سخنى كه از قلب برخاسته باشد و ميل به خداى سبحان داشته باشد و اوامر خداى را اطاعت كند و از خشم او پرهيز كند با چنين اوصافى‌


صفحه 260

سكوتش را حمد قرار مى‌دهيم و اين نظير گفتار آن حضرت است كه فرمود: گرچه نمازش اندك باشد و نزديك به اين گفتار گفتار آن حضرت است كه دعا با نيكوكارى بسان نمك در طعام است پس كم دعا با افعال خير كافى است.

تقوى‌

و خبر داد (80) دعا و ذكر بسيار با عدم اجتناب از نواهى الهى سودى نمى‌بخشد. چنان كه در گفتار آن حضرت آمده است كه داستان كسى كه دعا مى‌نمايد ولى عمل نمى‌كند مثل كسى است كه بى‌چله كمان تير بياندازد. دعا با خوردن حرام مثل بنا بر روى آب است. و در وحى قديم آمده است: عمل با غذاى حرام مثل آب الك كردن است. و فرمود: بدان كه اگر نماز بگذارى تا مثل كمان منحنى شوى و سكوت نمايى تا مثل ميخ گردى سودى ندارد. مگر آنكه تقوايى داشته باشى كه شما را از مناهى الهى باز دارد. و فرمود: اصل دين ورع است ورع پيشه كن از عابدترين بندگانى و اهتمام به تقوا بايد بيشتر از اهتمام به عمل بدون تقوا باشد، زيرا عملى كه با تقوى توام باشد هرگز كم نيست و چطور مى‌توان عمل با تقوى را كم شمرد در صورتى كه خداى تعالى قبولش مى‌كند، زيرا خداى فرمود:إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ‌[1](81) پس تقوى مدار قبولى عمل است. بدان كه از امام جعفر صادق از تفسير تقوى پرسيدند؟ فرمود: تقوى آن است كه خداى تعالى تو را در موردى كه امر كند غايب نبيند و در موردى كه نهى كرده است حاضر نبيند.

اين گفتار عينا گفتار آن حضرت در ابتداى باب است كه فرمود: امّا به هنگام حلال و حرام ياد خدا كند، اگر طاعت است آن را بياورد و اگر معصيت است از آن دست بكشد و اين حدّ تقوى است و اين ذخيره براى پيمودن راه بهشت كافى است، بلكه سپر نگهدارى از مهالك دنيا و آخرت است و تقواست كه هر زبانى ثناگوى آن و شرافت هر انسانى بدان است. و قرآن از مدح آن پر است و در شرافت آن اين گفتار حق كافى است.وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيَّاكُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ‌[2].

و اگر در عالم خصلتى كه براى بندگان، بهترين خصلت باشد و به از همه اعمال، خيرات را براى او جمع كند و گرانمايه‌تر از همه باشد و سزاوار ترس و رواكننده حاجت باشد، اگر بهتر از اين خصلت يعنى تقوى پيدا مى‌شد خداى به حكمت و رحمت خود آن را به بندگانش وصيت‌

[1]- 5/ مائده، 27.

[2]- 4/ نساء، 131.


صفحه 261

مى‌كرد پس چون تنها اين خصلت را سفارش كرد پس اولين و آخرين را در آن جمله كرده است و بر آن اقتصار نمود، معلوم مى‌شود كه تقوى نهايتى است كه نبايد از آن تجاوز كرد و ايستگاهى پايين‌تر از آن نيست و قرآن پر از مدح تقوى است و خصلت‌هايى را در مدح آن شمرده است:

(سيزده فايده تقوا)

اوّل: تقوا را مدح كرده و ستوده‌

به اينكه‌وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ[1]و اگر صبر پيشه كرده و پرهيزگار شويد (البته ظفر يابند) كه ثبات و تقوى سبب نيرومندى و قوت اراده در كارهاست.

دوّم: حفاظت و نگهدارى از دشمنان‌

وإِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً[2]. اگر صبر پيشه كرده و پرهيزگارى نماييد نيرنگ دشمنان به شما ضررى نمى‌زند.

سوم: تاييد و پيروزى الهى با تقوى بدست مى‌آيد.

أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ*[3]خداى با پرهيزگاران است.

چهارم: اصلاح با تقوى حاصل مى‌شود:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ‌[4]اى اهل ايمان متقى و خدا ترس باشيد و هميشه به حق و صواب سخن گوييد تا خدا اعمال شما را به لطف خود اصلاح فرمايد.

پنجم: بخشش گناهان با تقواى الهى:

«و يغفر لكم ذنوبكم» و خداى گناهان شما را مى‌بخشد.

ششم: محبت خدا با تقوا بدست مى‌آيد.

فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ*[5]خداى متقين را دوست دارد.

[1]- 3/ آل عمران، 186.

[2]- 3/ آل عمران، 120.

[3]- 2/ بقره، 194.

[4]- 33/ احزاب، 71.

[5]- 9/ توبه، 4.


صفحه 262

هفتم: پذيرش الهى:

إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ‌[1]خداى اعمال را تنها از پرهيزگاران قبول مى‌كند.

هشتم: اكرام الهى‌

إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ‌[2]كريمترين مردم نزد خدا با تقواترين آنهاست.

نهم: بشارت به هنگام مرگ:

الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرى‌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ[3].

آنانى كه ايمان آورند و تقوى پيشه كردند در زندگى دنيا و در آخرت بر آنها بشارت است.

دهم: نجات از آتش‌

ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا[4]سپس تقوى پيشه‌گان را نجات مى‌دهيم.

يازدهم: خود در بهشت:

أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ‌[5]3 بهشتى كه براى پرهيزگاران آماده شده است.

دوازدهم: آسانى حساب:

وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ[6]. بر آنانى كه تقوى را پيشه كردند، حسابى نيست.

سيزدهم: نجات از سختيها و رزق حلال‌

مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ‌[7]- هر كس از خداى بترسد خداى تعالى براى او گشايش قرار مى‌دهد و از راهيكه گمان نمى‌برد به او روزى مى‌دهد. نگاه كن چگونه تقوى همه خصلت‌هاى سعادت بار را در خود جمع كرده است سپس بهره خود را از تقوى فراموش نكن!

[1]- 5/ مائده، 27.

[2]- 49/ حجرات، 13.

[3]- 10/ يونس، 63.

[4]- 19/ مريم، 72.

[5]- 3/ آل عمران، 133.

[6]- 6/ انعام، 69.

[7]- 65/ طلاق، 2.


صفحه 263

[استفاده از آيه و من يتق الله‌]

آنگاه به آيه اخير و معناى آن توجه كن! اين آيه بر امورى دلالت مى‌كند: اوّل: اينكه تقوى قلعه‌اى غير قابل نفوذ و پناهگاهى نگه‌دار است، زيرا خداى تعالى فرمود:

«يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً»نظير اين آيه سخن آن حضرت است كه فرمود: اگر آسمانها و زمين بر بنده‌اى بسته گردند، سپس پرهيزگارى از خدا را پيشه كند خداى تعالى براى او خروج و نجاتى قرار مى‌دهد.

دوم: تقوا گنجى كافى و مكفى است: زيرا خداى تعالى فرمود:وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ‌از راه غير قابل حساب به او روزى مى‌دهد.

سوم: آيه دلالت مى‌كند بر فضيلت توكل و اينكه خداى تعالى ضامن مهمات و مشكلات متوكل است به اينكه خود كفايت امر آنها را مى‌نمايد چون فرمود: «فهو حسبه» او كفايتش مى‌كند و كدام كس از خداى راستگوتر است؟ و به همين خاطر پيامبر اكرم6فرمود: اگر مردم همين آيه را مى‌گرفتند ايشان را كافى بود.

چهارم: خداى تعالى به بندگان، خويش را معرفى كرد به اينكه او بر آنچه كه مى‌خواهد تواناست و چيزى نمى‌تواند او را ناتوان كند و هيچ مطلوبى نمى‌تواند از اراده‌اش امتناع كند، زيرا خداى تعالى فرمود:إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»خداى تعالى امرش را به بنده متقى مى‌رساند تا آنكه مردم به وعده الهى اطمينان كنند و تقوى پيشه كنند و اينكه خدا ايشان را كافى است.

از امام صادق7سؤال شد كه تعريف توكل چيست؟ فرمود: متوكّل با خدا، از كسى نترسد. و اين آيه بندگان را به مطلوب مى‌رساند و آن كس كه خواهان هدايت است ارشادش مى‌كنند.

احمد بن حسين ميثمى از مردى از يارانش نقل كرد كه جواب امام صادق7به مردى از را اصحابش خواندم كه در آن نوشته بود: اما بعد، من تو را به تقواى خداى سفارش مى‌كنم زيرا خداى تعالى ضمانت متقين را كرده است كه او را در امور نامطلوب به امور محبوب هدايت كند، و او را از راهى كه اميد ندارد روزى دهد، خداى عز و جل فريب نمى‌خورد و به آنچه نزد خداست‌


صفحه 264

نمى‌رسند، مگر آنكه طاعت شود ان شاء الله.

و از امام باقر7از رسول خدا روايت شده كه آن حضرت فرمود: كه خداى تعالى مى‌فرمايد:

قسم به عزت و جلال و عظمت و كبريا و نور و علو و بزرگيم! هيچ بنده‌اى، خداى خود را بر هواى خود اختيار نمى‌كند جز آنكه كار را بر او سخت مى‌گيرم و دنيايش را بر او بپوشانم و قلبش را مشغول دنيا كنم و به او از دنيا نمى‌دهم جز آنكه برايش مقدر كردم و قسم به عزت و جلال و عظمت و كبريا و نور و علو و بزرگيم! هيچ بنده‌اى هدايت مرا بر هواى خود برنمى‌گزيند جز آنكه ملايكه خود را حافظ او قرار مى‌دهم و آسمان و زمين روزى وى را كفايت و سرپرستى مى‌كنند، و من دنيا را بالاتر از تجارت هر تاجرى براى او مى‌آورم در حالى كه دينار مقهور بنده من است. ابو سعيد خدرى گفت: در زمان مراجعت رسول خدا از احد در حالى كه مردم در اطرافش حلقه زده بودند و او به درخت طلحه پشت داده بود فرمود: اى مردم به اصلاح آخرت خود كه خداى شما را به آن تكليف كرده، روى آوريد و از دنيايى كه خداى تعالى آن را ضمانت كرده است روى برگردانيد و به اعضايى كه به نعمت الهى تغذيه شده‌اند، معصيت وى نكنيد و متعرض خشم الهى نشويد و كارتان التماس مغفرت از وى باشد، و همت خود را صرف در تقرب به وى نماييد به اينكه با اطاعتش به او نزديك شويد و هر كس به بهره دنيوى مبادرت كند بهره اخروى او نيز همانست و از آخرت بهره‌اى نمى‌برد، ولى هر كس مبادرت به بهره‌اى اخروى كند بهره دنيوى وى به وى مى‌رسد و مقاصد اخروى را نيز درك مى‌كند.

عبد الله بن سنان از ابى عبد الله (ع) نقل كرد كه فرمود: هر مؤمنى كه به محبوبهاى الهى روى آورد، و آنها را بپذيرد خداى تعالى به وى رو آورد و هر چه را كه بنده دوست دارد مى‌پذيرد و هر كس به خداى تعالى چنگ زند خداى تعالى او را معصوم نگه مى‌دارد و هر كس خداى به او روى آورد و قبولش كند و او را محفوظ بدارد، هيچ نگرانى ندارد گرچه آسمان و زمين ويران شوند و اگر حوادث تلخى بر اهل زمين نازل شود و بلا شامل حال ايشان گردد او در حرز و پاسدارى خدا از همه بلاهاست آيا خداى تعالى نفرمود:إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ‌[1]متقين در مقام امين هستند؟

[1]- 44/ دخان، 51.


صفحه 265

فصل [قاضى و زن مؤمن‌]

محمد بن يعقوب در حديثى مرفوع از اسحاق بن عمار از امام صادق7نقل كرد كه آن حضرت فرمود: در بنى اسرائيل پادشاهى بود و قضاوت وى را قاضيى بر عهده داشت (از قضا مسأله‌اى پيش آمده و) پادشاه مى‌خواست كسى را براى آن بفرستد. به قاضى گفت: مردى امين براى اين مأموريت پيدا كن. قاضى برادرى داشت كه مردى راستگو بود و زنى از نسل انبيا در خانه او بود. قاضى به پادشاه گفت: مردى مطمئن‌تر از برادرم سراغ ندارم. قاضى برادر خود را خواست تا او را به آن مأموريت بفرستد آن مرد دوست نداشت كه به مأموريت برود و به برادرش گفت من دوست ندارم كه زنم را تنها بگذارم پس قاضى سوگندش داد كه قبول كند مرد ناچار پذيرفت و به برادرش گفت: برادرم هيچ چيزى براى من از زنم مهمتر نيست تو از او مواظبت نما و خود احتياجات او را كفالت كن! قاضى پذيرفت. و آن مرد به مأموريت رفت. زن او نيز به مسافرت شوهرش تمايل نداشت. پس از رفتن آن مرد قاضى به منزل او مى‌آمد و از احتياجاتش مى‌پرسيد و آنها را برمى‌آورد (كم كم) از آن زن خوشش آمد و او را به خود خواند زن ابا كرد.

قاضى قسم خورد كه اگر تسليم خواسته من نشوى من به پادشاه خواهم گفت كه تو عمل ناشايسته انجام دادى. زن پاسخ داد: هر چه مى‌خواهى بكن من به خواسته تو تسليم نمى‌شوم قاضى پيش پادشاه آمد و گفت: زن برادرم عمل ناشايسته انجام داده و در نزد من به اثبات رسيده است، پادشاه به او گفت: او را پاك كن! قاضى به پيش زن آمد و گفت: پادشاه مرا امر به سنگسار كردن تو كرده است چه مى‌گويى؟ يا به خواسته من سر تسليم فرود مى‌آورى و الا سنگسارت مى‌كنم. زن پاسخ داد: من هرگز به اين عمل تن ندهم هر چه خواهى بكن. پس زن را از شهر بيرون آورد و چاله‌اى كند و با مردم او را سنگسار كردند. وقتى مطمئن شد كه زن مرد، او را رها كرد و به شهر بازگشت. شب شد، هنوز زن رمقى داشت و به خود تكانى داد و از چاله بيرون آمد و با زحمت خود را بر زمين كشيد تا از شهر خارج شد و به ديرى رسيد كه مردى راهب در آن زندگى مى‌كرد در بيرون دير مقابل در آن خوابيد وقتى صبح شد راهب در را باز كرد ناگهان با زنى مواجه شد از او قضيه را پرسيد زن ماجرا را گفت: دل راهب به حالش سوخت و او را وارد دير نمود راهب مردى درست كار بود جز فرزندى كوچكش كسى را نداشت. شروع به مداواى زن كرد تا آنكه جراحت‌هاى وى بهبود يافت و پسر كوچكش را به او سپرد زن آن بچه را تربيت و نگهدارى مى‌كرد. كارهاى راهب بعهده قهرمان يعنى وكيل وى بود. (وقتى زن را ديد) از او خوشش آمد و او را به خود خواند زن ابا كرد و قهرمان هر چه كوشش كرد فايده‌اى نداشت به وى گفت: اگر به اين‌


صفحه 266

عمل تن ندهى من در كشتن تو كوشش خواهم كرد گفت: هر چه خواهى كن. قهرمان كودك را گرفت و گردنش را شكست و به پيش صاحب دير آمد و گفت: زن فاجره‌اى را پناه دادى و پسرت را به او سپردى، ولى پسرت را كشت راهب آمد وقتى فرزند خود را به آن حال ديد به او گفت:

چرا چنين كردى؟ زن ماجرا را گفت راهب گفت: بعد از اين واقعه ديگر خوش ندارم كه در اين دير باشى خارج شو! و پس زن را شب هنگام از دير بيرون كرد و مقدار بيست درهم به عنوان توشه راه به وى داد، و به وى گفت اين پولها به عنوان توشه راهت باشد خدا تو را كافى است. زن به هنگام شب از دير بيرون آمد و به هنگام صبح وارد دهى شد ناگهان ديد مردى را بردار آويخته‌اند آن مرد زنده بود از داستان آن مرد پرسيد گفتند: بيست درهم بدهكار است و رسم ما چنين است كه هر كس بدهكار باشد او را دار مى‌زنيم تا مال را به صاحبش برساند پس بيست درهم بيرون آورد و به طلب كار داد گفت: او را نكشيد مردم او را از دار پايين آوردند مرد مصلوب به زن گفت:

هيچ كس حقى بالاتر از حق تو بر گردن من ندارد، مرا از چوبه دار و مرگ نجات دادى هر كجا كه خواهى بروى من با تو هستم آن مرد به همراه زن راه افتاد تا به ساحل دريا رسيدند. كنار دريا عده‌اى از مردم در كنار دو كشتى بودند ايشان وقتى آنها را ديدند مرد به زن گفت همين جا بنشين تا بروم و كار كنم و غذا تهيه كنم و برايت بياورم به پيش ايشان آمد و به ايشان گفت در اين كشتى چه داريد؟ گفتند در اين كشتى مال التجاره و جواهر و عنبر و اموال تجارى موجود هست و آن كشتى براى سوارى ماست، گفت: اموال كشتى شما چه مقدار مى‌ارزد گفتند: اموال زيادى در آن است و ارزشى بى‌شمار دارد مرد گفت: من چيزى گرانبهاتر از اموال درون كشتى شما دارم پرسيدند چه دارى؟ گفت: كنيزى زيبا روى كه همتايى ندارد گفتند: آن را خريداريم مرد گفت در صورتى مى‌فروشم كه كسى از شما برود و كنيز را ببيند، ولى البته به خود كنيز چيزى نگويد و آنگاه معامله صورت گيرد و پولها را نيز به من تحويل دهيد و به او نگوييد تا من بروم گفتند:

شرايط را پذيرفتيم آنگاه كسى را فرستادند زن را ببيند. آن مرد رفت و ديد و برگشت گفت هرگز همانند اين زن نديدم زن را به ده هزار درهم از او خريدند و درهمها را به او تحويل دادند و او درهمها را گرفت و وقتى ناپديد شد تجار به پيش زن آمدند و به او گفتند: بلند شو! و به داخل كشتى بيا زن گفت: چرا؟ گفتند: ما تو را از مولايت خريديم. زن پاسخ داد آن مرد مولايم نبود.

گفتند: بلند شو! و تو را به زور مى‌بريم زن بلند شد و با ايشان راه افتاد. وقتى به دريا رسيدند هيچ كس، ديگرى را بر آن زن امين ندانست و او را در كشتى كه در او جواهر و مال التجاره بود گذاشتند و خود در كشتى ديگر نشستند. آنگاه راه افتادند. خداى تعالى طوفانى بر انگيخت و