بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 261

مى‌كرد پس چون تنها اين خصلت را سفارش كرد پس اولين و آخرين را در آن جمله كرده است و بر آن اقتصار نمود، معلوم مى‌شود كه تقوى نهايتى است كه نبايد از آن تجاوز كرد و ايستگاهى پايين‌تر از آن نيست و قرآن پر از مدح تقوى است و خصلت‌هايى را در مدح آن شمرده است:

(سيزده فايده تقوا)

اوّل: تقوا را مدح كرده و ستوده‌

به اينكه‌وَ إِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ[1]و اگر صبر پيشه كرده و پرهيزگار شويد (البته ظفر يابند) كه ثبات و تقوى سبب نيرومندى و قوت اراده در كارهاست.

دوّم: حفاظت و نگهدارى از دشمنان‌

وإِنْ تَصْبِرُوا وَ تَتَّقُوا لا يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئاً[2]. اگر صبر پيشه كرده و پرهيزگارى نماييد نيرنگ دشمنان به شما ضررى نمى‌زند.

سوم: تاييد و پيروزى الهى با تقوى بدست مى‌آيد.

أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ*[3]خداى با پرهيزگاران است.

چهارم: اصلاح با تقوى حاصل مى‌شود:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ‌[4]اى اهل ايمان متقى و خدا ترس باشيد و هميشه به حق و صواب سخن گوييد تا خدا اعمال شما را به لطف خود اصلاح فرمايد.

پنجم: بخشش گناهان با تقواى الهى:

«و يغفر لكم ذنوبكم» و خداى گناهان شما را مى‌بخشد.

ششم: محبت خدا با تقوا بدست مى‌آيد.

فَإِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ*[5]خداى متقين را دوست دارد.

[1]- 3/ آل عمران، 186.

[2]- 3/ آل عمران، 120.

[3]- 2/ بقره، 194.

[4]- 33/ احزاب، 71.

[5]- 9/ توبه، 4.


صفحه 262

هفتم: پذيرش الهى:

إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ‌[1]خداى اعمال را تنها از پرهيزگاران قبول مى‌كند.

هشتم: اكرام الهى‌

إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ‌[2]كريمترين مردم نزد خدا با تقواترين آنهاست.

نهم: بشارت به هنگام مرگ:

الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرى‌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ[3].

آنانى كه ايمان آورند و تقوى پيشه كردند در زندگى دنيا و در آخرت بر آنها بشارت است.

دهم: نجات از آتش‌

ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوْا[4]سپس تقوى پيشه‌گان را نجات مى‌دهيم.

يازدهم: خود در بهشت:

أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ‌[5]3 بهشتى كه براى پرهيزگاران آماده شده است.

دوازدهم: آسانى حساب:

وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْ‌ءٍ[6]. بر آنانى كه تقوى را پيشه كردند، حسابى نيست.

سيزدهم: نجات از سختيها و رزق حلال‌

مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ‌[7]- هر كس از خداى بترسد خداى تعالى براى او گشايش قرار مى‌دهد و از راهيكه گمان نمى‌برد به او روزى مى‌دهد. نگاه كن چگونه تقوى همه خصلت‌هاى سعادت بار را در خود جمع كرده است سپس بهره خود را از تقوى فراموش نكن!

[1]- 5/ مائده، 27.

[2]- 49/ حجرات، 13.

[3]- 10/ يونس، 63.

[4]- 19/ مريم، 72.

[5]- 3/ آل عمران، 133.

[6]- 6/ انعام، 69.

[7]- 65/ طلاق، 2.


صفحه 263

[استفاده از آيه و من يتق الله‌]

آنگاه به آيه اخير و معناى آن توجه كن! اين آيه بر امورى دلالت مى‌كند: اوّل: اينكه تقوى قلعه‌اى غير قابل نفوذ و پناهگاهى نگه‌دار است، زيرا خداى تعالى فرمود:

«يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً»نظير اين آيه سخن آن حضرت است كه فرمود: اگر آسمانها و زمين بر بنده‌اى بسته گردند، سپس پرهيزگارى از خدا را پيشه كند خداى تعالى براى او خروج و نجاتى قرار مى‌دهد.

دوم: تقوا گنجى كافى و مكفى است: زيرا خداى تعالى فرمود:وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ‌از راه غير قابل حساب به او روزى مى‌دهد.

سوم: آيه دلالت مى‌كند بر فضيلت توكل و اينكه خداى تعالى ضامن مهمات و مشكلات متوكل است به اينكه خود كفايت امر آنها را مى‌نمايد چون فرمود: «فهو حسبه» او كفايتش مى‌كند و كدام كس از خداى راستگوتر است؟ و به همين خاطر پيامبر اكرم6فرمود: اگر مردم همين آيه را مى‌گرفتند ايشان را كافى بود.

چهارم: خداى تعالى به بندگان، خويش را معرفى كرد به اينكه او بر آنچه كه مى‌خواهد تواناست و چيزى نمى‌تواند او را ناتوان كند و هيچ مطلوبى نمى‌تواند از اراده‌اش امتناع كند، زيرا خداى تعالى فرمود:إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ»خداى تعالى امرش را به بنده متقى مى‌رساند تا آنكه مردم به وعده الهى اطمينان كنند و تقوى پيشه كنند و اينكه خدا ايشان را كافى است.

از امام صادق7سؤال شد كه تعريف توكل چيست؟ فرمود: متوكّل با خدا، از كسى نترسد. و اين آيه بندگان را به مطلوب مى‌رساند و آن كس كه خواهان هدايت است ارشادش مى‌كنند.

احمد بن حسين ميثمى از مردى از يارانش نقل كرد كه جواب امام صادق7به مردى از را اصحابش خواندم كه در آن نوشته بود: اما بعد، من تو را به تقواى خداى سفارش مى‌كنم زيرا خداى تعالى ضمانت متقين را كرده است كه او را در امور نامطلوب به امور محبوب هدايت كند، و او را از راهى كه اميد ندارد روزى دهد، خداى عز و جل فريب نمى‌خورد و به آنچه نزد خداست‌


صفحه 264

نمى‌رسند، مگر آنكه طاعت شود ان شاء الله.

و از امام باقر7از رسول خدا روايت شده كه آن حضرت فرمود: كه خداى تعالى مى‌فرمايد:

قسم به عزت و جلال و عظمت و كبريا و نور و علو و بزرگيم! هيچ بنده‌اى، خداى خود را بر هواى خود اختيار نمى‌كند جز آنكه كار را بر او سخت مى‌گيرم و دنيايش را بر او بپوشانم و قلبش را مشغول دنيا كنم و به او از دنيا نمى‌دهم جز آنكه برايش مقدر كردم و قسم به عزت و جلال و عظمت و كبريا و نور و علو و بزرگيم! هيچ بنده‌اى هدايت مرا بر هواى خود برنمى‌گزيند جز آنكه ملايكه خود را حافظ او قرار مى‌دهم و آسمان و زمين روزى وى را كفايت و سرپرستى مى‌كنند، و من دنيا را بالاتر از تجارت هر تاجرى براى او مى‌آورم در حالى كه دينار مقهور بنده من است. ابو سعيد خدرى گفت: در زمان مراجعت رسول خدا از احد در حالى كه مردم در اطرافش حلقه زده بودند و او به درخت طلحه پشت داده بود فرمود: اى مردم به اصلاح آخرت خود كه خداى شما را به آن تكليف كرده، روى آوريد و از دنيايى كه خداى تعالى آن را ضمانت كرده است روى برگردانيد و به اعضايى كه به نعمت الهى تغذيه شده‌اند، معصيت وى نكنيد و متعرض خشم الهى نشويد و كارتان التماس مغفرت از وى باشد، و همت خود را صرف در تقرب به وى نماييد به اينكه با اطاعتش به او نزديك شويد و هر كس به بهره دنيوى مبادرت كند بهره اخروى او نيز همانست و از آخرت بهره‌اى نمى‌برد، ولى هر كس مبادرت به بهره‌اى اخروى كند بهره دنيوى وى به وى مى‌رسد و مقاصد اخروى را نيز درك مى‌كند.

عبد الله بن سنان از ابى عبد الله (ع) نقل كرد كه فرمود: هر مؤمنى كه به محبوبهاى الهى روى آورد، و آنها را بپذيرد خداى تعالى به وى رو آورد و هر چه را كه بنده دوست دارد مى‌پذيرد و هر كس به خداى تعالى چنگ زند خداى تعالى او را معصوم نگه مى‌دارد و هر كس خداى به او روى آورد و قبولش كند و او را محفوظ بدارد، هيچ نگرانى ندارد گرچه آسمان و زمين ويران شوند و اگر حوادث تلخى بر اهل زمين نازل شود و بلا شامل حال ايشان گردد او در حرز و پاسدارى خدا از همه بلاهاست آيا خداى تعالى نفرمود:إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ‌[1]متقين در مقام امين هستند؟

[1]- 44/ دخان، 51.


صفحه 265

فصل [قاضى و زن مؤمن‌]

محمد بن يعقوب در حديثى مرفوع از اسحاق بن عمار از امام صادق7نقل كرد كه آن حضرت فرمود: در بنى اسرائيل پادشاهى بود و قضاوت وى را قاضيى بر عهده داشت (از قضا مسأله‌اى پيش آمده و) پادشاه مى‌خواست كسى را براى آن بفرستد. به قاضى گفت: مردى امين براى اين مأموريت پيدا كن. قاضى برادرى داشت كه مردى راستگو بود و زنى از نسل انبيا در خانه او بود. قاضى به پادشاه گفت: مردى مطمئن‌تر از برادرم سراغ ندارم. قاضى برادر خود را خواست تا او را به آن مأموريت بفرستد آن مرد دوست نداشت كه به مأموريت برود و به برادرش گفت من دوست ندارم كه زنم را تنها بگذارم پس قاضى سوگندش داد كه قبول كند مرد ناچار پذيرفت و به برادرش گفت: برادرم هيچ چيزى براى من از زنم مهمتر نيست تو از او مواظبت نما و خود احتياجات او را كفالت كن! قاضى پذيرفت. و آن مرد به مأموريت رفت. زن او نيز به مسافرت شوهرش تمايل نداشت. پس از رفتن آن مرد قاضى به منزل او مى‌آمد و از احتياجاتش مى‌پرسيد و آنها را برمى‌آورد (كم كم) از آن زن خوشش آمد و او را به خود خواند زن ابا كرد.

قاضى قسم خورد كه اگر تسليم خواسته من نشوى من به پادشاه خواهم گفت كه تو عمل ناشايسته انجام دادى. زن پاسخ داد: هر چه مى‌خواهى بكن من به خواسته تو تسليم نمى‌شوم قاضى پيش پادشاه آمد و گفت: زن برادرم عمل ناشايسته انجام داده و در نزد من به اثبات رسيده است، پادشاه به او گفت: او را پاك كن! قاضى به پيش زن آمد و گفت: پادشاه مرا امر به سنگسار كردن تو كرده است چه مى‌گويى؟ يا به خواسته من سر تسليم فرود مى‌آورى و الا سنگسارت مى‌كنم. زن پاسخ داد: من هرگز به اين عمل تن ندهم هر چه خواهى بكن. پس زن را از شهر بيرون آورد و چاله‌اى كند و با مردم او را سنگسار كردند. وقتى مطمئن شد كه زن مرد، او را رها كرد و به شهر بازگشت. شب شد، هنوز زن رمقى داشت و به خود تكانى داد و از چاله بيرون آمد و با زحمت خود را بر زمين كشيد تا از شهر خارج شد و به ديرى رسيد كه مردى راهب در آن زندگى مى‌كرد در بيرون دير مقابل در آن خوابيد وقتى صبح شد راهب در را باز كرد ناگهان با زنى مواجه شد از او قضيه را پرسيد زن ماجرا را گفت: دل راهب به حالش سوخت و او را وارد دير نمود راهب مردى درست كار بود جز فرزندى كوچكش كسى را نداشت. شروع به مداواى زن كرد تا آنكه جراحت‌هاى وى بهبود يافت و پسر كوچكش را به او سپرد زن آن بچه را تربيت و نگهدارى مى‌كرد. كارهاى راهب بعهده قهرمان يعنى وكيل وى بود. (وقتى زن را ديد) از او خوشش آمد و او را به خود خواند زن ابا كرد و قهرمان هر چه كوشش كرد فايده‌اى نداشت به وى گفت: اگر به اين‌


صفحه 266

عمل تن ندهى من در كشتن تو كوشش خواهم كرد گفت: هر چه خواهى كن. قهرمان كودك را گرفت و گردنش را شكست و به پيش صاحب دير آمد و گفت: زن فاجره‌اى را پناه دادى و پسرت را به او سپردى، ولى پسرت را كشت راهب آمد وقتى فرزند خود را به آن حال ديد به او گفت:

چرا چنين كردى؟ زن ماجرا را گفت راهب گفت: بعد از اين واقعه ديگر خوش ندارم كه در اين دير باشى خارج شو! و پس زن را شب هنگام از دير بيرون كرد و مقدار بيست درهم به عنوان توشه راه به وى داد، و به وى گفت اين پولها به عنوان توشه راهت باشد خدا تو را كافى است. زن به هنگام شب از دير بيرون آمد و به هنگام صبح وارد دهى شد ناگهان ديد مردى را بردار آويخته‌اند آن مرد زنده بود از داستان آن مرد پرسيد گفتند: بيست درهم بدهكار است و رسم ما چنين است كه هر كس بدهكار باشد او را دار مى‌زنيم تا مال را به صاحبش برساند پس بيست درهم بيرون آورد و به طلب كار داد گفت: او را نكشيد مردم او را از دار پايين آوردند مرد مصلوب به زن گفت:

هيچ كس حقى بالاتر از حق تو بر گردن من ندارد، مرا از چوبه دار و مرگ نجات دادى هر كجا كه خواهى بروى من با تو هستم آن مرد به همراه زن راه افتاد تا به ساحل دريا رسيدند. كنار دريا عده‌اى از مردم در كنار دو كشتى بودند ايشان وقتى آنها را ديدند مرد به زن گفت همين جا بنشين تا بروم و كار كنم و غذا تهيه كنم و برايت بياورم به پيش ايشان آمد و به ايشان گفت در اين كشتى چه داريد؟ گفتند در اين كشتى مال التجاره و جواهر و عنبر و اموال تجارى موجود هست و آن كشتى براى سوارى ماست، گفت: اموال كشتى شما چه مقدار مى‌ارزد گفتند: اموال زيادى در آن است و ارزشى بى‌شمار دارد مرد گفت: من چيزى گرانبهاتر از اموال درون كشتى شما دارم پرسيدند چه دارى؟ گفت: كنيزى زيبا روى كه همتايى ندارد گفتند: آن را خريداريم مرد گفت در صورتى مى‌فروشم كه كسى از شما برود و كنيز را ببيند، ولى البته به خود كنيز چيزى نگويد و آنگاه معامله صورت گيرد و پولها را نيز به من تحويل دهيد و به او نگوييد تا من بروم گفتند:

شرايط را پذيرفتيم آنگاه كسى را فرستادند زن را ببيند. آن مرد رفت و ديد و برگشت گفت هرگز همانند اين زن نديدم زن را به ده هزار درهم از او خريدند و درهمها را به او تحويل دادند و او درهمها را گرفت و وقتى ناپديد شد تجار به پيش زن آمدند و به او گفتند: بلند شو! و به داخل كشتى بيا زن گفت: چرا؟ گفتند: ما تو را از مولايت خريديم. زن پاسخ داد آن مرد مولايم نبود.

گفتند: بلند شو! و تو را به زور مى‌بريم زن بلند شد و با ايشان راه افتاد. وقتى به دريا رسيدند هيچ كس، ديگرى را بر آن زن امين ندانست و او را در كشتى كه در او جواهر و مال التجاره بود گذاشتند و خود در كشتى ديگر نشستند. آنگاه راه افتادند. خداى تعالى طوفانى بر انگيخت و


صفحه 267

ايشان را غرق كرد و او با اموال بى‌پايان نجات يافت تا به جزيره‌اى از جزاير دريا رسيدند و كشتى را بست و خود در جزيره گردش كرد. در آن جزيره آب و درختان ميوه وجود داشت با خود گفت:

از اين آب مى‌خورم و از اين ميوه‌هاى درختان تغذيه مى‌كنم و خداى را در اين موضع عبادت مى‌كنم. خداى تعالى به پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل امر فرمود كه به پيش آن پادشاه برود و به او بگويد در اين جزيره يكى از بندگان صالح من زندگى مى‌كند و تو و اهل مملكت خود به آن جزيره برويد و در نزد اين بنده من گناهان خويش را اعتراف نماييد سپس از او بخواهيد كه شما را بيامرزد اگر بخشيد من هم مى‌بخشم پادشاه با اهل مملكت خود خارج شد. زنى را در آن جزيره يافتند پادشاه پيش او آمد و (به گناهان خود اقرار كرد) گفت: اين قاضى پيش من آمد و مرا خبر داد كه زن برادرش عمل منافى عفت انجام داد من امر كردم كه او را سنگسار كنند و شهود پيش من شهادت ندادند مى‌ترسم كه بر حرام اقدام كرده باشم دوست دارم كه براى من طلب آمرزش كنى؟

زن گفت: خداى تو را بيامرزد! همين جا بنشين! سپس شوهر آن زن آمد، ولى زن را نمى‌شناخت به او گفت: من زنى فاضله و شايسته داشتم از نزد او براى كارى خارج شدم در حالى كه زن دوست نداشت كه من به مسافرت بروم برادرم به من خبر داد كه اين زن كار ناشايست كرده است پس او را رجم نمود و من مى‌ترسم كه مبادا در حق زنم كوتاهى كرده باشم براى من استغفار كن! زن گفت خداى تو را بيامرزد! بنشين! و او را در كنار پادشاه نشانيد. آنگاه قاضى آمد به زن گفت برادرم زنى (زيبا) داشت كه من از او خوشم آمد و او را به عمل زشت خواندم ولى او ابا كرد من به پادشاه خبر دادم كه اين زن عمل ناشايست انجام داد و پادشاه به من فرمان داد كه او را سنگسار كنم من او را سنگسار كردم در حالى كه دروغ گفته بودم براى من طلب استغفار كن! زن گفت: خداى تو را بيامرزد. سپس به شوهرش روى آورد و گفت بشنو. سپس راهب آمد و قصه خود را باز گفت. و اضافه كرد كه من شبانه او را از دير بيرون كردم مى‌ترسم كه درنده‌اى به او برخورد كرده باشد و او را كشته باشد براى من استغفار كن! زن گفت: خداى تو را بيامرزد سپس قهرمان آمد و قصه خود را باز گفت زن به راهب گفت بشنو خداى تو را بيامرزد. آنگاه شخص مصلوب آمد و قصه خود را باز گفت زن به او گفت: خداى تو را نيامرزد! سپس به شوهرش روى آورد و گفت من زن تو هستم و هر چه شنيدى داستان زندگى من بود و من نيازى به مرد ندارم من دوست دارم كه اين كشتى و اموالش را بگيرى و مرا رها كنى تا آنكه خداى را در اين جزيره عبادت كنم. ديدى كه از مردم چه كشيدم. مرد او را رها كرد. و كشتى و اموالش را گرفت و پادشاه و اهل مملكت او مراجعت كردند.

خداى تو را رحمت كند به تقواى اين زن نگاه كن چگونه خدا او را از سه ورطه سخت نجات‌


صفحه 268

داد. خداى از مرگ در حال سنگسار شدن نجاتش داد و از تهمت قهرمان و از بردگى تجار او را رهانيد سپس چقدر اين زن بر خداى تعالى عزيز شد كه رضايت اين زن با رضايت خدا مقرون گرديد و مغفرت زن با مغفرت خدا توأم شد و چگونه آنهايى كه در صدد حيله و نيرنگ با او برآمدند و مشكلاتى را براى زن آفريدند، خداى تعالى ايشان را در مقابل زن خوار نموده تا آنكه از او مغفرت و رضايت طلبيدند و چگونه به او عظمت داد و يادش را بلند كرد بطورى كه به پيامبرش دستور داد كه پادشاه و قاضيان و عباد صالح را فرمان دهد كه او را به عنوان راهى و بابى براى خدا و رضايتش بدانند.

و به همين مضمون در حديث قدسى آمده است: اى پسر آدم من غنى هستم كه هرگز فقير نمى‌شوم و فرامين مرا اطاعت كن تو را غنى قرار مى‌دهم كه هرگز فقير نشوى اى فرزند آدم! من زنده‌اى هستم كه نمى‌ميرم فرامين مرا اطاعت نما! تو را زندگى دهم كه هرگز مرگ در آن راه نيابد اى فرزند آدم! من هر چه بخواهم به آن مى‌گويم موجود شو، موجود مى‌شود و امر مرا اطاعت كن تو را نيز چنان مى‌كنم كه اگر چيزى را بخواهى به او بگويى موجود شو! موجود شود.

و از ابى حمزه نقل شده است كه گفت: خداى تعالى به داود امر فرمود اى داود هيچ بنده‌اى از بندگان من نيست كه اوامر مرا اطاعت كند جز آنكه قبل از درخواست به او بدهم و او را قبل از دعا اجابت كنم. و از امام ابى جعفر باقر7آمده است كه فرمود: خداى تعالى به داود وحى فرمود كه: پيام مرا به قومت برسان كه هيچ بنده‌اى را امر به اطاعت نمى‌كنم جز آنكه اگر طاعت كند بر من سزاوار است كه او را اطاعت كنم و بر طاعتم او را كمك كنم و اگر از من بخواهد به او بدهم. و اگر بخواند اجابتش مى‌كنم و اگر از من حفظ طلبد او را حفظ كنم و اگر از من كفالت طلبيد او را كفايت كنم و اگر بر من توكل نمايد او را حفاظت نمايم و اگر همه خلايق بخواهند به او نيرنگ زنند من حايل بين او و نيرنگ ايشان مى‌شوم.

[مرد عاشق از امام صادق راهنمايى مى‌گيرد]

و از درعه بن محمد نقل شده كه مردى در مدينه كنيزى ارزشمند داشت و عشق او در قلب مردى افتاد و از او خوشش آمد به امام صادق7شكايت برد: فرمود كه متعرض ديدار او شو و هر گاه او را ديدى بگو: «أسأل اللَّه من فضله» از خداى فضلش را مى‌طلبم. آن مرد دستور امام صادق را اجرا كرد اندكى نگذشت كه براى مولاى كنيز سفرى پيش آمد. به نزد همين مرد آمد و به او گفت اى فلانى! تو همسايه و امين‌ترين مرد نزد منى و براى من سفرى پيش آمد و دوست‌