او يكى است. و ظاهر گاهى به معناى غالب و قادر مىآيدفَأَصْبَحُوا ظاهِرِينَ[1]يعنى پيروان عيسى (ع) پيروز شدند.
18- الباطن:
يعنى از ادراك ديدهها در حجاب است و از آلودگى خاطرها و افكار پاك است پس او ظاهر خفى است، يعنى به دلايل و نشانهها، روشن و هويدا است. و خفى است يعنى از اينكه اوهام او را به حقيقت دريابند پنهان است. ذاتش محجوب است ولى آيات او ظاهر است پس او باطن است بدون آنكه در حجاب باشد. ظاهر است بدون آنكه نزديكى حاصل شده باشد و گاهى باطن به معناى بطون يعنى خبره و آگاه به داخل اشياء است. «بطنه مرد» يعنى دوست خاص وى كه او در امور ايشان دخالت مىكند و ايشان در امور او دخالت مىكنند و معنايش اين است كه او به پنهانىها و سراير اشخاص آگاه است پس از پنهانىهاى دلها خبر دارد و بر غيوب مخفى مطلع است.
19- الحىّ:
او فعال مدرك و زنده مىباشد و مرگ و فنا بر او روا نيست و به حيات نيازمند نيست كه به واسطه آن حى و زنده باشد.
20- الحكيم:
يعنى كسى كه براى خلق اشيا محكم كارى مىكند و معنى محكم كارى يعنى تدبير درست و صورت زيبا و اندازه بجا. و گفتند: حكيم به معناى دانا و لغت حكيم به معناى علم است، چون خداى تعالى فرمود:يُؤْتِي الْحِكْمَةَ مَنْ يَشاءُ[2]و حكيم يعنى آنكه كار ناشايسته انجام نمىدهد و از واجبى سرباز نمىزند و حكيم آنست كه اشيا را در جايگاهشان مىگذارد پس در تقدير اشيا كسى حق اعتراض ندارد و در تدبيرش كسى حق خشمگين شدن ندارد.
21- العليم:
يعنى وى كسى است كه ادراك پنهانىها و امور مخفى مىنمايد كه دانشمندان خلق ادراكش نمىكنند چون خداى تعالى فرمود:وَ هُوَ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِولا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ[3]داناى به جزئيات قبل از حدوث اشياء و بعد از حدوث آنهاست.
[1]آخر/ صف.
[2]- 2/ بقره، 269.
[3]- 4/ نساء، 34.
22- الحليم:
كسى كه چشم پوشى مىكند نادانى حكم او را تغيير نمىدهد، و خشم خشمگين او را از جاى در نمىبرد، و نافرمانى گناهكاران او را از خود بىخود نمىكند.
23- الحفيظ:
او حافظ است كه آسمانها و ما بين آنها را حفظ مىكند، و بنده را از مهالك و سختيها نجات مىدهد، و او را از سقوط كردن حفظ مىكند.
24- الحق:
او بود و وجودش متحقق است و هر چيز كه وجودش و بودش حقيقت داشته باشد حق است چنان كه مىگويند: «الجنّة حق كائنة و النار حق كائنة» بهشت حقيقت است و موجود مىباشد، و جهنم حقيقت است و موجود مىباشد.
25- الحسيب:
يعنى كافى. مىگويد «حسبك درهم»، يعنى درهمى تو را كافى است چنان كه حق تعالى فرمود: «حسبك الله و من اتّبعك من المؤمنين»، يعنى خداى و مؤمنين كه از تو پيروى كردند تو را كافى هستند. و حسيب به معناى حسابگر هم آمده است: چنان كه خداى تعالى فرمود: وكَفى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيباً»[1]يعنى امروز خودت براى محاسبه كافى هستى. و نيز حسيب به معناى محصى و عالم آمده است.
26- الحميد:
پسنديدهاى كه بواسطه كارهايش مستحق حمد گرديد يعنى در آسايش و بيمارى و در سختى و آسانى استحقاق حمد دارد.
27- الحفيّ:
معنايش عالم است خداى تعالى مىفرمايد:يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْهااز تو از روز قيامت مىپرسند مثل آنكه تو داناى به زمان قيامت هستى. پس حفّى داناى به وقت آمدن قيامت. و گاهى الحفى به معناى لطيف است يعنى كسى به تو حفى است به تو خوبى و محبت و لطف مىكند.
28- الربّ:
به معناى مالك است و هر كس چيزى را مالك شود رب اوست و اين معناى آيه
[1]- 17/ اسراء، 14.
است كه فرمود: «ارجعى الى ربّك»[1]يعنى به سوى ربّ خود باز گرد يعنى به سيد و مالك خود باز گردد گويندهاى در روز حنين گفت: «لان يربّنى رجل من قريش احبّ الىّ من ان يربّنى رجل من هوازن» مردى از قريش رب من باشد دوستر دارم كه مردى از هوازن ربّم باشد كه منظورش آنست كه اگر مالك من مردى از قريش باشد.
ى اگر الربّ با الف و لام باشد جز به معناى معبود نيست زيرا الف و لام معناى الرب را عموم مىبخشد و تنها خدا، «مالك» همه اشياست و اگر بر غير خدا «مالك» اطلاق مىشود به لحاظ اشيايى است كه او مالكش مىباشد و به او نسبت دارد. ربّانيون كسانى هستند كه به تالّه و عبادت پروردگار منسوبند و چون بسوى خدا منقطع گشتند، هدفشان تنها خدمت حضرت حق است و ديگر آنكه: الربانيون آنانى هستند كه با انبيا صبر مىكنند و از ملازمين ايشان هستند.
29- الرحمن:
به همه خلق رحمان است زيرا خداى تعالى داراى رحمت همهگير است كه اين رحمت همه خلق را در ارزاق و اسباب معاششان در بر مىگيرد و شامل مؤمن و كافر و شايستگان و نابكاران مىشود.
30- الرحيم:
خداى تعالى به مؤمنين رحمت خاصه دارد فرمود:«وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً»به مؤمنين رحيم است و دو اسم رحمان و رحيم براى مبالغه در رحمت و مشتق از كلمه رحمت به معناى نعمت مىباشند خداى تعالى فرمود:وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ[2]يعنى ما تو را نفرستاديم جز براى اينكه رحمت و نعمت براى عالميان را تمام كرده باشيم. ديگران هم اسم رحيم را بر خود مىتوانند بگذارند، ولى اسم رحمان جايز نيست كه به عنوان اسم كسى غير از خدا باشد، زيرا رحمان كسى است كه مىتواند بلاها را برطرف كند، ولى خلق رحيم، قدرت بر طرف كردن بلاها را ندارد. و به قرآن رحمت گفته مىشود چنان كه به ابر رحمت گفته مىشود پس رحمت به معناى نعمت است چنان كه به مردم نازك دل نيز رحيم گفته مىشود، زيرا به واسطه رقت قلب بسيار مهربان است و كمترين مهربانى و رحمتش دعا براى ميّت و ابراز تأسّف براى وى است، ولى رحيم به عنوان صفت الهى به معناى رقّت قلب نيست بلكه معناى آن در ذات اقدس بارى تعالى به معناى ايجاد نعمت براى مرحوم و برطرف كردن بلا از اوست پس
[1]- 89/ فجر، 28.
[2]- 21/ انبياء، 107.
تعريفى كه معناى رحيم را در خلق و حق برساند اينكه بگويى: رهايى از آفات و رساندن خيرات به ارباب حاجات را رحيم مىگويند.
31- الذارى:
به خالق گويند و خداى تعالى خلق را آفريد و ايشان را خلق نمود و بيشتر علما همزه را از الذارى حذف كردند.
32- الرازق:
كسى كه متكفل روزى است و قيّوم همه نفوس است به اينكه غذاهاى مورد نياز هر نفس را تأمين مىكند، و روزى خداى تعالى شامل همه خلايق مىشود و روزى را خاص مؤمنى نكرده است كه به كافر ندهد و يا به نيكوكاران روزى دهد و به بدكاران ندهد.
33- الرقيب:
يعنى نگهدارى كه هيچ چيز از او مخفى نمىماند، و از اين باب گفتار حق سبحانه است كه فرمود: وما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ[1]. هيچ گفتارى نمىگويد جز آنكه نگهبانى سخت او را نگهبانى مىكند.
34- الرءوف:
به مهربانيش بر بندگان رحمت مىآورد و گفته شده است كه رأفت از رحمت رساتر است و گفته شد كه: رأفت خاص است و رحمت عام.
35- الرائى:
معناى آن عالم مىباشد. و ممكن است رايى به معناى بينا و رويت به معناى ديدن بيايد.
36- السلام:
و معناى آن اين است كه وى داراى سلام است. و منظور از اين صفت حق تعالى اين است كه او موجودى است كه از همه عيوب برى مىباشد. و از هر آفت و نقصانى دور است. گفته شده معنايش سلامت دهنده است زيرا سلامتى از ناحيه او به مردم مىرسد و سلام و سلامت مثل رضاع و رضاعت است. اينكه خداى تعالى فرمود: «لهم دار السلام» ممكن است معنايش اين باشد كه ايشان بهشتى دارند كه بهشت سلامت است و به معنايش اضافهاى دارد يعنى بهشت به سلام باشد و يا اينكه بهشت را سلام ناميد، زيرا كسى كه به بهشت مىرود از همه
[1]- 50/ ق. 18.
آفات دنيا مصون مىماند پس بهشت دار السلام است.
37- المؤمن:
ريشه ايمان در لغت به معناى تصديق است پس مؤمن تصديقكننده است يعنى وعدهها را راست مىگرداند، يعنى به واقعيت مىرساند و گمان بندگان مؤمن خود را در مورد خودش به واقعيت مىكشاند، و آرزوهاى ايشان را برآورده مىسازد. گاهى مؤمن به معناى اين است كه خداى تعالى ايشان را از ظلم و جور نجات مىدهد از امام صادق7روايت شده كه فرمود: خداى تعالى مؤمن ناميده شده است، زيرا هر كس اطاعت خدا كند از عذاب او در امان است و علت اينكه به عبد مؤمن گفته مىشود اين است كه مؤمن خود را در امان حق تعالى مىبيند و خداى تعالى هم امانش را مورد پذيرش قرار مىدهد.
38- المهيمن:
به معناى شهيد است و گفتار حق سبحان شاهد است كه:مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ[1]تصديق كتابهاى الهى كه قبل از وى آمدهاند مىنمايد و بر آن كتابها شاهد است يعنى خداى تعالى مهيمن يعنى شاهد همه اقوال و افعال بندگان است و از وى مثقال ذرهاى در زمين و آسمان مخفى نيست و گفته شده كه مهيمن به معناى امين است و به معناى نگهدار اشيا و نيز گفتند: مهيمن اسمى از اسماى خداى تعالى در كتب پيشينيان است.
39- العزيز:
منيعى كه مغلوب نمىشود و چيزى با خداى معادل نيست و مثال و نظير ندارد و در مثل گفته مىشود: «من عزّ بزّ» هر كس غلبه كند مىربايد. خداى تعالى در حكايت از كلام خصم به نزد داود مىفرمايد: «و عزّنى في الخطاب» يعنى در سؤال و جواب بر من غلبه پيدا كرد و گاه به معناى پادشاه مىآيد، چنان كه برادران يوسف گفتند: يا ايها العزيز.
40- الجبار:
او كسى است كه بيچارگيهاى مردم و شكستگيهاى آنها را جبران مىكند و اسباب معاش و روزى آنها را كفايت مىكند گفتند: «الجبار» يعنى كسى بالاتر از خلق خود مىباشد و هر جبار و ستمگرى را از بين مىبرد و مىشكند و گفتند: جبّار يعنى ظاهرى كه دست كسى به او نمىرسد چنان كه به درخت خرمايى كه در دسترس نباشد، جباره گفته مىشود و جبر به اين معناست كه شخصى را بر كارى مجبورش كنيد و امام صادق7فرمود:
[1]- 5/ مائده، 48.
«لا جبر و لا تفويض و ليكن امر بين الأمرين» نه جبر و نه واگذارى مردم به خودشان است. بلكه چيزى بين آن دوست. و مقصود امام صادق7اين است كه خداى تعالى بندگانش را بر معاصى مجبور نساخته و امر دين را به ايشان وانگذاشته تا آنكه به نظرات و قياسهاى خود در مسايل دينى سخن گويند پس خداى عز و جل حدودى قرار داد و بياناتى نمود و احكامى را وضع كرده، و امورى را واجب نموده و امورى را مستحب كرده و دين را كامل نموده است نه آنكه دين را به ايشان واگذار كرده باشد پس با بيانات و معرفى دين از طرف خدا جايى براى واگذارى دين به آرا و عقايد مردم نيست.
41- المتكبر:
كسى كه از صفات خلق بلند مرتبهتر است. و بر عاصيان از خلق «متكبر» مىگويند چون با حق تعالى در عظمتش منازعه و كشمكش كردند، متكبر مشتق از كبرياء است و كبريا اسم تكبّر و بزرگى است.
42- السيد:
به معناى پادشاه است و به پادشاه و بزرگ قوم «سيد» گويند كه وى بر ايشان آقايى دارد و به قيس بن عاصم گفتند: علت آقايى تو بر قومت چيست؟ گفت جوانمردى و آزار نكردن مردم و يارى بندگان. پيامبر6فرمود: على آقاى عرب و سيد آنانست عايشه عرضه داشت: اى رسول خدا آيا تو سيد عرب نيستى؟ فرمود: من سيد فرزندان آدم و على (ع) سيد عرب است، عايشه عرضه داشت: سيد يعنى چه؟ فرمود: سيد به معناى كسى كه طاعت او واجب باشد چنان كه طاعت من واجب است. بنا بر اين حديث سيد يعنى پادشاه واجب الاطاعه.
43- السبوح:
يعنى كسى كه از چيزهاى ناشايسته پاك است و وزن آن «فعول» است و در كلام عرب تنها دو كلمه «سبّوح» و «قدوّس» بر اين وزن آمدهاند و معناى هر دو هم يكى است.
44- الشهيد:
يعنى آنكه هيچ چيز از او مخفى نيست مىگويند: شاهد و شهيد عالم و عليم يعنى مثل حاضر و شاهدى است كه چيزى از او مخفى نمىماند. و شهيد به معناى عليم است چون خداى تعالى فرمود: «شهد اللَّه انّه اله لا اله الّا هو و الملائكة». و گفتند: شهيد در اين آيه به معناى علم (دانست) است.
45- الصادق:
يعنى آنكه در وعدههاى خود راست مىگويد و هر كس به عهد او وفا كند در ثوابش كم نمىگذارد.
46- الصانع:
صانع به طور مطلق صانع همه مصنوعات است يعنى آفريننده همه مخلوقات و پديد آورنده جميع پديدههاست و اين دلالت مىكند بر اينكه خداى تعالى به هيچ چيز شباهت ندارد، زيرا تاكنون نيافتيم كه هيچ فعلى مشابه فاعلش باشد و هر موجودى غير خدا فعل و مصنوع اوست و همه آنها دليلند بر اينكه او يگانه است و شاهد بر فردانيّت او هستند و شاهدند كه او بر خلاف خلق خود است به اينكه او شريكى ندارد و بعضى از حكما در وصف نرگس در اين معنا گفته است:
چشمها در پلكها در شاخهها پديد آمده و حق در ساختن آن چيره دستى كرده است.
چشمهايى با كرشمه و ناز مثل آنك حدقههاى آن از طلا ريخته شده بر بالاى نى زمردين برآمده و خبر مىدهند به اينكه خداى شريكى ندارد.
47- الطاهر:
يعنى از اشباه و انداد و امثال و اضداد و زن و اولاد و حدوث و زوال و سكون و انتقال و طول و عرض و باريكى و ضخامت و حرارت و برودت منزه است و خلاصه از معانى كه در مخلوقات موجود است پاك مىباشد و از صفات ممكنات طاهر است و از صفات پديدهها پاكيزه مىباشد پس بلند و مكرم و مقدس و بزرگ است از اينكه علمى او را احاطه كند يا وهمى او را در نظر آورد.
48- العدل:
عدل در آن كسى موجود است كه هواى نفس در وى تأثير نمىكند به اينكه در قضاوت ستم كند. و عدالت در مردم به اين معناست كه كسى در قول و فعل و قضاوتش مورد رضايت باشد.
49- العفوّ:
يعنى كسى كه بسيار گناهان بزرگ و مهلك را محو مىكند و آنها را به اضعافى از
حسنات بدل مىكند و العفو بر وزن فعول است و از كلمه عفو گرفته شده و عفو به- معناى چشم پوشى از گناه و مجازات نكردن گناهكار است و گفتند: عفو از «عفت الريح الاثر» گرفته شده، يعنى باد اثر و نشانه را محو و پاك نموده است.
50- الغفور:
كسى است كه بسيار مىآمرزد و معناى غالب آن مغفرت از گناهان در آخرت و گذشتن از مجازات است و غفور از غفر به معناى ستر و پوشش گرفته شده است و به همين سبب عرب به كلاه خود چون سر را مىپوشاند، مغفر مىگويند و مبالغه در العفو بيشتر از مبالغه در الغفور است، زيرا ممكن است چيزى پوشانده شود ولى اصلش باقى باشد، ولى در عفو و محو اين طور نيست زيرا محو يعنى بكلى از بين رفتن و نابود شدن آثار و نشانههاست.
51- الغنى:
يعنى كسى كه ذاتا بىنياز از خلقش مىباشد پس حاجاتى نخواهد داشت و به جهت كمال و قدرتش به آلات و ادوات نيازى ندارد، ولى همه موجودات جز او محتاجند گرچه تنها در وجودشان محتاج باشند، ولى او غنى مطلق است.
52- الغياث:
يعنى فريادرس، علت اينكه مصدر مجازا اسم گرديده اين است كه بسيار از بيچارگان دستگيرى مىكند و دعاى انسانهاى مضطر را اجابت مىكند.
53- الفاطر:
يعنى آنكه خلق را آفريد و اشيا را به صورت ابداعى و تازه خلق نمود و پس خداى فاطر اشياء است يعنى خالق و مبدع آنهاست.
54- الفرد:
يعنى كسى كه تنها او منفرد در ربوبيت و پرورش است و تنها امر در دست اوست نه در دست مخلوق و نيز چون او تنها، موجود است و هيچ موجودى با او نيست به او فرد گفته مىشود.
55- الفتاح:
يعنى كسى كه بين بندگان قضاوت مىكند. گفته مىشود «فتح الحاكم بين الخصمين» حاكم بين متخاصمين فتح كرد در صورتى كه بين آن دو قضاوت كرده باشد. و به همين معنا سخن حق تعالى آمده است كه:«رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ