بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 287

45- الصادق:

يعنى آنكه در وعده‌هاى خود راست مى‌گويد و هر كس به عهد او وفا كند در ثوابش كم نمى‌گذارد.

46- الصانع:

صانع به طور مطلق صانع همه مصنوعات است يعنى آفريننده همه مخلوقات و پديد آورنده جميع پديده‌هاست و اين دلالت مى‌كند بر اينكه خداى تعالى به هيچ چيز شباهت ندارد، زيرا تاكنون نيافتيم كه هيچ فعلى مشابه فاعلش باشد و هر موجودى غير خدا فعل و مصنوع اوست و همه آنها دليلند بر اينكه او يگانه است و شاهد بر فردانيّت او هستند و شاهدند كه او بر خلاف خلق خود است به اينكه او شريكى ندارد و بعضى از حكما در وصف نرگس در اين معنا گفته است:

چشمها در پلكها در شاخه‌ها پديد آمده و حق در ساختن آن چيره دستى كرده است.

چشمهايى با كرشمه و ناز مثل آنك حدقه‌هاى آن از طلا ريخته شده بر بالاى نى زمردين برآمده و خبر مى‌دهند به اينكه خداى شريكى ندارد.

47- الطاهر:

يعنى از اشباه و انداد و امثال و اضداد و زن و اولاد و حدوث و زوال و سكون و انتقال و طول و عرض و باريكى و ضخامت و حرارت و برودت منزه است و خلاصه از معانى كه در مخلوقات موجود است پاك مى‌باشد و از صفات ممكنات طاهر است و از صفات پديده‌ها پاكيزه مى‌باشد پس بلند و مكرم و مقدس و بزرگ است از اينكه علمى او را احاطه كند يا وهمى او را در نظر آورد.

48- العدل:

عدل در آن كسى موجود است كه هواى نفس در وى تأثير نمى‌كند به اينكه در قضاوت ستم كند. و عدالت در مردم به اين معناست كه كسى در قول و فعل و قضاوتش مورد رضايت باشد.

49- العفوّ:

يعنى كسى كه بسيار گناهان بزرگ و مهلك را محو مى‌كند و آنها را به اضعافى از


صفحه 288

حسنات بدل مى‌كند و العفو بر وزن فعول است و از كلمه عفو گرفته شده و عفو به- معناى چشم پوشى از گناه و مجازات نكردن گناهكار است و گفتند: عفو از «عفت الريح الاثر» گرفته شده، يعنى باد اثر و نشانه را محو و پاك نموده است.

50- الغفور:

كسى است كه بسيار مى‌آمرزد و معناى غالب آن مغفرت از گناهان در آخرت و گذشتن از مجازات است و غفور از غفر به معناى ستر و پوشش گرفته شده است و به همين سبب عرب به كلاه خود چون سر را مى‌پوشاند، مغفر مى‌گويند و مبالغه در العفو بيشتر از مبالغه در الغفور است، زيرا ممكن است چيزى پوشانده شود ولى اصلش باقى باشد، ولى در عفو و محو اين طور نيست زيرا محو يعنى بكلى از بين رفتن و نابود شدن آثار و نشانه‌هاست.

51- الغنى:

يعنى كسى كه ذاتا بى‌نياز از خلقش مى‌باشد پس حاجاتى نخواهد داشت و به جهت كمال و قدرتش به آلات و ادوات نيازى ندارد، ولى همه موجودات جز او محتاجند گرچه تنها در وجودشان محتاج باشند، ولى او غنى مطلق است.

52- الغياث:

يعنى فريادرس، علت اينكه مصدر مجازا اسم گرديده اين است كه بسيار از بيچارگان دستگيرى مى‌كند و دعاى انسانهاى مضطر را اجابت مى‌كند.

53- الفاطر:

يعنى آنكه خلق را آفريد و اشيا را به صورت ابداعى و تازه خلق نمود و پس خداى فاطر اشياء است يعنى خالق و مبدع آنهاست.

54- الفرد:

يعنى كسى كه تنها او منفرد در ربوبيت و پرورش است و تنها امر در دست اوست نه در دست مخلوق و نيز چون او تنها، موجود است و هيچ موجودى با او نيست به او فرد گفته مى‌شود.

55- الفتاح:

يعنى كسى كه بين بندگان قضاوت مى‌كند. گفته مى‌شود «فتح الحاكم بين الخصمين» حاكم بين متخاصمين فتح كرد در صورتى كه بين آن دو قضاوت كرده باشد. و به همين معنا سخن حق تعالى آمده است كه:«رَبَّنَا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالْحَقِّ وَ أَنْتَ خَيْرُ


صفحه 289

الْفاتِحِينَ‌[1]يعنى: خدايا بين ما و بين قوم ما قضاوت كن و تو بهترين قاضيانى و نيز معناى فتاح آن است كه روزى و رحمت را براى بندگانش مى‌گشايد و باز مى‌كند.

56- الفالق:

آنكه ارحام را شكافت و حيوان از آن بيرون آمد و دانه و هسته را شكافت و گياه را از آن روياند و زمين را شكافت و راه را براى هر چه كه از زمين بيرون مى‌آيد باز كرد و اين معنا همان سخن حق تعالى است:وَ الْأَرْضِ ذاتِ الصَّدْعِ‌: قسم بزمين گياه روينده و گويند: «فلق الظّلام عن الصّباح و السّماء عن القطر: يعنى صبح را از تاريكى شكافت و قطره را از آسمان شكافت و «فلق» البحر لموسى‌فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ‌[2]- دريا را براى موسى شكافت و دريا شكافته شد پس هر قسمتى مثل كوهى بزرگ گشت.

57- القديم:

يعنى كسى كه بر همه اشيا به همه انحاى تقديم مقدم است، و وجودش اول ندارد و عدمى بر او سابق نيست.

58- الملك:

يعنى كسى كه مملكت او تمام و جامع اصناف مملوك‌هاست و ملكوت ملك خداست و- ت- به آن اضافه شده است چنان كه در رهبوت و رحموت اضافه شده است عرب مى‌گويند «و رهبوت خير من رحموت» از تو بترسند بهتر از آن است كه بر تو رحم كنند.

59- القدوس:

بر وزن فعول از قدس است و قدس به معناى طهارت و پاكى است و قدوس يعنى كسى كه از همه عيوب پاكيزه و از انداد و اولاد پاك است و تقديس به معناى تطهير و تنزيه است و گفتار حق سبحان كه از ملايكه نقل كرد كه:وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ‌[3]يعنى ما تو را تسبيح مى‌كنيم و به پاكى تو را مى‌ستاييم و نسبّحك و نسبّح لك اين دو جمله كه با حرف جر و بدون آن است به يك معناست و حظيرة القدس يعنى جايگاه طهارت و پاكى از نجاست‌هايى كه در دنياست و از حوادث و دردها خالى است و گفتند: قدوس اسمى از اسماى خداى عز و جل در كتب پيشينيان است.

[1]- 7/ اعراف، 89.

[2]- 26/ شعراء، 63.

[3]- 2/ بقره، 30.


صفحه 290

60- القوى:

گاهى قوى به معناى قادر است يعنى كسى كه بر چيزى قوى است يعنى بر آن تواناست و معناى آن اين است كه او چون كسى است كه داراى همه قواست و هيچ گاه بر آن قوى ناتوانى راه نمى‌يابد و اين قوا غير قابل استيلاست پس او قوى است كه خستگى در آن راه ندارد و از كسى يارى نمى‌خواهد.

61- القريب:

يعنى كسى كه اجابت مى‌كند، خداى تعالى مى‌فرمايد: «و اجيب دعوة الداع» من درخواست دعاكننده را اجابت مى‌كنم. گاهى قريب به معناى عالمى كه از وسوسه‌هاى قلوب آگاه است و بين او و بين قلوب پرده و مسافتى، نيست مثل سخن خداى عز و جل:وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ[1]ما به او از رگهاى گردن نزديكتريم پس او قريب است بدون آنكه تماسى بين ايشان برقرار باشد، و از خلقش جداست بدون آنكه راه و مسافتى بين او و خلقش باشد بلكه او در عين حال كه مفارق است مخلوط و مخالطت دارد و با ايشان مشابهت ندارد و لذا تقرب به خدا از راه‌ها و مسافت‌ها نيست، بلكه از جهت طاعت و حسن اعتقاد به خداست پس خداى تبارك و تعالى نزديك است و نزديكى او بدون نقل و انتقال است، زيرا نزديكى به او به طى مسافت نيست كه شخص به سوى او بالا رود. چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه حق سبحان قبل از پايينى و بالايى و قبل از آنكه به صفت علو و دنو موصوف گردد موجود بود.

62- القيوم:

يعنى قايم و دايم بدون زوال و گفته مى‌شود او قيم همه اشياست به اين معنا كه به همه رسيدگى كرده و رعايت همه چيز را مى‌كند نظير «قيوم»، «قيام» است و اين دو بر وزن «فعول» و «فيعال» از «قمت بالشى» مى‌باشد و اين جمله به هنگامى گفته مى‌شود كه خود متولى چيزى شدى و متولى نگهدارى و اصلاح و تدبير آن گرديدى. و در مثل گفتند: «ما فيها من ديّور و لا ديّار» در خانه احدى نيست.

63- القابض:

به معناى كسى است كه ارزاق را به حكمت خود از فقرا مى‌گيرد (منع مى‌كند) و به لطف خويش ايشان را مبتلا مى‌كند تا آنكه صبر نمايند و به پاداش نفيس آن در آخرت برسند. و گفتند: القابض يعنى آنكه ارواح را به ميراندن مى‌گيرد. و نيز گفتند: القابض از قبض به‌

[1]- 50/ ق، 16.


صفحه 291

معناى ملك است چنان كه گويند فلان في قبض فلان اى في ملكه فلان چيز در قبض فلانى است يعنى ملك فلانى است. اين چيز در قبض من است يعنى در ملك من است و از همين باب سخن حق سبحان است كه فرمود:وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ[1]زمين در قيامت در قبض و ملك خداى تعالى است و نظير سخن حق كه فرمود:وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ[2]ملك مال حق تعالى است روزى كه در صور دميده شود.وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ‌[3]امر در آن روز مال خداست.

64- الباسط:

يعنى خداى ارزاق را براى همه مى‌گستراند تا آنكه از رحمت و كرم و فضل حق تعالى نيازى باقى نماند.

65- القاضى:

يعنى خداى تعالى در اوامر و نواهى و مواردى كه امر به ترك كرده و يا مواردى كه مورد رضايت اوست بر بندگان حكم مى‌كند كه ايشان اطاعتش نمودند. و قاضى از قضا مشتق شده و قضاء الهى سه گونه است:

اول: حكم و الزام مثل سخن خداى:وَ قَضى‌ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ‌[4]خداى حكم كرد كه هيچ كس جز او را نپرستيد. و گويند: «قضى القاضى بكذا قاضى» به فلان چيز حكم كرد و او را ملزم نمود.

دوم: به معناى خبر دادن و اعلام كردن است مثل سخن حق سبحان «و قضينا الى بنى اسرائيل في الكتاب»[5]ما (به زبان پيامبر بنى اسرائيل) به ايشان اعلام كرديم.

سوم: به معناى تمام كردن: مثل سخن حق:فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِي يَوْمَيْنِ‌[6](خلقت) هفت آسمان را در دو روز تمام كرد و گفتند: قضى فلان حقه: فلانى حاجتش را برآورد يعنى بنا به درخواست تمام نمود.

[1]- 39/ زمر، 67.

[2]- 6/ انعام، 73.

[3]- 82/ انفطار، 19.

[4]- 17/ اسراء، 23.

[5]- 17/ اسراء، 4.

[6]- 41/ فصلت، 12.


صفحه 292

66- المجيد:

يعنى كسى كه وسعت دهنده كرم است. عرب به كسى «رجل ماجد» مى‌گويند كه بخشنده باشد و در عطا وسعت دهد و گفتند معنايش كريم عزيز مى‌باشد و از همين باب سخن حق سبحان است كه فرمود «قرآن مجيد»[1]يعنى كريم و عزيز است و مجد در لغت به معناى رسيدن به شرافت است و گاهى المجيد به معناى ممجد است يعنى خلق خدا او را تمجيد و تعظيم مى‌كنند و بزرگش مى‌شمارند.

67- الولىّ:

معناى آن ياور مؤمنين كه متولى ثواب و اكرام ايشان است. خداى تعالى فرمود:اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ[2]خداى تعالى ولى مؤمنين است و ايشان را از تاريكى‌ها خارج ساخته به نور مى‌آورد و گاهى «ولى» نيز به معناى اولويت و برترى است چنان كه پيامبر6فرمود: «الست اولى منكم بانفسكم قالوا: بلى يا رسول الله! قال من كنت مولاه فعلى مولاه». آيا من از شما به نفوستان اولويت ندارم عرض كردند بله اى رسول خدا، فرمود: هر كس من مولاى او هستم على هم مولاى او هست. و نيز به معناى ولى آمده است يعنى كسى كه متولى كارى گرديد و براى آن بپا خواست. و ولى طفل كسى است كه اصلاح كارهاى طفل را بعهده دارد و كارهايش را انجام مى‌دهد «اللَّه ولىّ المؤمنين» يعنى خداى ولى مؤمنين است چون يقينا خدا متولى اصلاح شئون مؤمنين است و مهمات دنيا و دين ايشان را بر عهده دارد.

68- المنان:

معنايش بخشنده و نعمت دهنده است و از همين باب سخن حق سبحان است‌فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ‌[3]: بى‌حساب ببخش يا نگه دار.

69- المحيط:

كسى كه بر اشياء غلبه داشته و بر آن متمكن باشد و علم و قدرت او اشيا را در برگرفته باشد پس او محيط است يعنى استيلاى علمى بر همه اشيا دارد ولا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ‌[4]هيچ مثقال ذره‌اى در آسمانها و زمين و نه كمتر از مثال ذره و نه بيشتر از آن از او پنهان نيست جز

[1]- 81/ بروج، 21.

[2]- 2/ بقره، 257.

[3]- 38/ ص، 39.

[4]- 34/ سباء، 3.


صفحه 293

آنكه در كتاب (علم ازلى حق) آشكار است.قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً109 كهف- بگو: اگر دريا براى نوشتن كلمات و مخلوقات پروردگارم مركب شود قبل از آنكه كلمات پروردگارم تمام شود دريا تمام مى‌شود گرچه به اندازه آن درياها كمك آورند.وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ‌27 لقمان- البته اگر درخت‌هاى زمين قلم مى‌شدند و درياى محيط (اقيانوس) مركب مى‌گرديدند و هفت درياى ديگر هم بدان اضافه مى‌گرديد كلمات خدا تمام نمى‌شد و خداى قدرتى دارد كه از قدرت وى هيچ چيز خارج نيست گرچه بزرگ باشد و پيش خدا مور و زنبور و طفل شيرخوار و عرش عظيم و ظريف و ضخيم و بزرگ و كوچك مساويندوَ هُوَ عَلى‌ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ*[1]او بر همه اشيا تواناست.ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ واحِدَةٍ[2]و بعث همه شما به اندازه خلق و بعث يكى است.إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ‌: 82 يس/ 36 دستور خدا وقتى چيزى را بخواهد كه موجود گردد اين است كه به او بگويد بشو پس انجام مى‌شود (موجود مى‌شود)

70- المبين:

يعنى آشكارى كه به آثار قدرت و آيات خود روشن است و ظهور تدبيرش در اشيا و پيدايى بيّنات او حكمت وى را ظاهر مى‌سازند.

71- المقيت:

يعنى مقتدر و براى اين اسم شعرى از زبير بن عبد المطلب انشا شده است. «و

ذى ضغن كففت النّفس عنه‌

و كنت على مساءته مقيتا»

كينه‌ورزى كه خود را از او باز گرفتم بر زيان رساندن به او قادر بودم و اين زبان قريش است و گفتند «مقيت» به معناى حفيظ و نگهدار است كه اشيا را به مقدار نيازش حفظ مى‌كند. و نيز گفتند: مقيت آنى است كه غذا مى‌دهد و گفته شده كه: معنايش نگهدار نگهبان است.

72- المصوّر:

يعنى آنكه خلقش را بر صورتهاى مختلف آفريده تا از همديگر شناخته گردند

[1]- 120/ مائده/ 5.

[2]- 31/ لقمان، 28.


صفحه 294

خداى تعالى فرمود:وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ*[1]خداى تعالى شما را صورتگرى كرد و نيكو صورتگرى نمود.

73- الكريم:

يعنى بخشنده، زياد گفته مى‌شود: مرد كريم يعنى بخشنده و گفتند: معنايش عزيز است چنان كه گويند فلانى با كرامت‌تر از فلانى است. يعنى عزيزتر از اوست. و در اين باب سخن حق است كه فرمود: «انّه لقرآن كريم» يعنى اين كتاب قرآن عزيز است.

74- الكبير:

يعنى سيد و به بزرگ قوم مى‌گويند سيد قوم «كبريا» اسم تكبر و بزرگى است.

75- الكافى:

يعنى هر كس توكل بر او كند خداى ويرا كفايت مى‌كند پس نياز او را بر مى‌آورد و او را به ديگران حواله نمى‌دهد. خداى تعالى فرمود:وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ‌[2]هر كس بر خدا توكل كند خداى تعالى او را كافى است.

76- كاشف الضر:

معنايش گشايش دهنده است‌أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ62 نمل/ 27 مضطر را به هنگام دعا اجابت مى‌كند و بدى را از او بر مى‌دارد.

77- الوتر:

فرد را گويند و هر چيزى كه فرد باشد به آن وتر گفته مى‌شود.

78- النور:

وى به نور خويش كوران را بينا كند و به هدايت خود گمراهان را هدايت كند. و نور به معناى ضياء است و مجازا به صورت مصدر آمده در حالى كه معناى آن اسم فاعل است يعنى منير به معناى روشنى ده. يا آنكه چون اهل آسمانها و زمين بواسطه حق تعالى به مصالح و كمالات خود مى‌رسند چنان كه به واسطه نور مردم مى‌بينند يا آنكه چون نور را نور كرده و خلق نموده است به اسم وى النور مى‌گويند.

79- الوهاب:

يعنى كسى كه بسيار مى‌بخشد و بخشش او به لحاظ مقدار، فراوان است.

[1]- 40/ غافر، 64.

[2]- 65/ طلاق، 2.