خيرات فراوان عالم مستند به خورشيد باشد. ايشان تا اينجا را مخالف با قضا و قدر الهى نمىدانند و دخالت آب و نان را انكار ندارند و نمىگويند كه انسان نخورد، زيرا اگر علم خدا به خوردن تعلق گرفته است وى خواهى نخواهى خواهد خورد و اگر علم خدا به نخوردن و گرسنگى تعلق گرفته باشد اگر همه عالم جمع شوند تغييرى در سرنوشت وى نخواهند داد و نمىتوانند او را سير نمايند.
امّا مىگويند اين كه شما يك جمله بگويى و سرنوشت خويش را عوض كنيد اين تغيير سرنوشت بدون علت و جهت است. جواب آن است كه همان طور كه فعاليتهاى بدنى سرنوشتها را تغيير مىدهند و هيچ گونه شكى در آن نيست فعاليتهاى روحى مخصوصا بيان و سخن باعث تغيير افكار و اجتماع است امروزه نقش بيان و مطبوعات و سخنرانيها غير قابل انكار است بنا بر اين الفاظ و معانى هم در دار وجود بيكار نيست اما انسان نيايشگر با چه كسى سخن مىگويد و در آنجا خطابه و نوشتار و امثال آنها مخاطب را تحت تاثير قرار مىدهد ولى در اينجا مؤثر كيست و متاثر كدام است. بايد گفت: روح انسان عظيمتى بسيار دارد و در صورت توجّه و يگانگى و پرورش، هيچ موجودى به پاى وى نمىرسد وى مىتواند تاثيرات شگرفى در نظام هستى ايجاد نمايد همان گونه كه در زمينه علوم مادى روشن است در نظام جهان نيز نفس انبيا و صلحا همين تاثير را دارد لذا معجزات انبيا و دعا و نفرين آنها باعث حوادث تلخ و شيرين بسيار گرديده چنان كه نقش تربيتى و پرورش آنها در امتهاى مختلف غير قابل انكار است. هر چه روح عظمت بيشترى پيدا كند و در اثر توحد و يگانگى و پياده كردن اسماى الهى و اخلاق ربوبى به قله بلند معرفت ربوبى برسد صاحب مرتبه «كن» مىشود و حرف شنوى ملايكه الهى و مراتب وجودى از وى بيشتر مىشود و لذا چنين انسانهايى تا دهن باز كنند همه عالم در تحت اختيار آنها قرار مىگيرد و به اذن الله در عالم تصرف مىكنند و اين همان قرب نوافل است كه خداى تعالى چشم و گوش و دست وى مىشود و مرحله بالاتر آن است كه عبد مظهر خواستههاى الهى شود و در مقام رضا قرار گيرد و خواستهاى جز خواسته پروردگارش نداشته باشد. بنا بر اين گرچه از ديدگاه مادىها تنها عوامل و اسباب محسوس در كارند و حوادث را رقم مىزنند ولى از ديدگاه يك الهى علاوه بر اسباب ظاهرى اسباب ديگر در كارند كه حاكم و غالب بر اسباب ظاهرى هستند و در صورت به كار افتادن آنها اسباب ظاهرى بىاثر مىشوند ولى شخص نيايشگر در حال دعا به خداى تعالى نزديك مىشود و به چنين مرتبه و مقامى مىرسد كه حق تعالى خواستههاى وى را به ملايكه عامله مىرساند و وى فرمانده آنها شده كارهاى مورد
درخواست وى به انجام مىرسد، و لذا حالت نيايشگران و خواستههاى آنها و شرايط و آداب دعا همه براى تحقق همين مرحله است به همين خاطر اگر شخص با قلبى غافل دعا كند تاثيرى ندارد زيرا اين شرط محقق نشده است ولى اگر از همه اسباب و وسايل عادى قطع اميد كند و با قلبى شكسته و چشمانى اشك آلود دعا كند دعايش مستجاب است و ميدانيد كه: در صورتى انسان گريه مىكند كه مطلوب وى با صورتى قوى در مقابل مخيله وى متمثل شود و وى آن را بخواهد ولى به آن دسترسى نداشته باشد بنا بر اين با اين خواست قوى خواسته وى داده مىشود.
تذكر اين نكته نيز ضرورى است كه همان گونه كه يگانگى و خواست مؤكد شرط است پشيمانى از گناهان و عذرخواهى از تقصيرات نيز شرط اساسى است زيرا در اين صورت شخص نقش خويش را كه مانع بزرگى در راه مظهر شدن اسماى الهى است در آن مرحله مىشكند و وقتى «من» شكست انانيت مىشكند و دار هستى به اندازه شكستگى در اختيار وى قرار مىگيرد و اصل عبوديت و بندگى خدا نيز در همين است.
شماره 9 ص 33 سطر 20:
استدراج آن است كه بنده با آنكه نعمتهاى حق تعالى را دريافت مىكند شاكر نعمتهاى وى نباشد و متوغل در معاصى باشد و با آنكه شاكر نيست خداى تعالى بر نعمتهاى وى بيافزايد و بر اثر افزايش نعمتها وى در لذات دنيوى فروتر مىرود و از حق سبحان دورتر مىشود.
يادداشتهاى باب دوم
شماره 10 ص 54 سطر 11:
در اينكه ائمه اطهار ايام الله هستند و يوم در قوس صعود به معناى بروز و ظهور اشياء است و ليل در قوس نزول و مظهر آن است. حديثى را كه در سفينه البحار نقل شده ترجمه مىكنيم:
صقر بن ابى دلف كرخى مىگويد: وقتى متوكل عباسى آقاى ما امام ابو الحسن را برد من به محضرش وارد شدم تا از وى خبرى بگيرم. وقتى وارد شدم آن حضرت بر حصيرى نشسته بود و در مقابل قبرى حفر شده قرار داشت ... سپس گفتم آقاى من از پيامبر اكرم6حديثى را نقل مىكنند كه من معنايش را نمىفهمم فرمود آن حديث كدام است؟
عرض كردم: اين فرمايش آن حضرت كه «لا تعادوا الايام فتعاديكم» با روزگار و ايام دشمنى
نكنيد كه با شما دشمنى كنند؟ معنايش چيست؟ فرمود: بله ايام ما هستيم تا مادامى كه آسمانها و زمين بر پا هستند. پس شنبه اسم رسول خدا6- و يك شنبه كنايه از امير المؤمنين7تا آنكه فرمود جمعه اسم فرزند فرزند من است و فرمود اين معناى ايام است پس با ايشان در دنيا دشمنى نكنيد تا در آخرت با شما دشمنى نكنند.
شماره 11 ص 57 سطر 9:
نكتهاى در مورد اسم اعظم از مرحوم علامه طباطبايى رحمة الله عليه.
جناب ايشان در الميزان مىفرمايند:
اسماى الهى و مخصوصا اسم اعظم گرچه در جهان مؤثرند و وسايط و اسباب براى نزول فيوضات مىباشند ولى تاثير اولا و با لذات از ذات حق تعالى در اين عالم است كه از راه حقايق اسما در عالم موثر است نه آنكه تاثير از آن الفاظ از فلان زبان دال بر آن حقايق و يا تاثير به معناى مفهوم متصور در اذهان باشد و معناى اين سخن آن است كه حق سبحان فاعل موجد همه اشيا است و به وسيله صفت كريمى كه اسم مناسب با فعل است تاثير مىكند نه تأثير وى از آن لفظ اسم با صورت مفهوم در ذهن يا صفت ديگرى غير از ذات باشد جز آنكه حق سبحان در قرآن كريم بر طبق آيه كريمه وأُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِوعده داده است كه هر كس مرا بخواند من اجابت مىكنم و اين دعا متوقف بر دعا و خواست حقيقى است و اينكه دعا و طلب از حق سبحان باشد نه از غير وى. پس هر كس از تمام اسباب منقطع شد و براى حاجتى از حوايج به پروردگار خويش متصل شود وى به حقيقت آن اسم مناسب با حاجت خويش متصل مىشود آنگاه آن اسم به حقيقتش تأثير مىكند و دعا مستجاب مىگردد و اين حقيقت دعاست بنا بر اين به لحاظ حال اسمى كه داعى و نيايشگر به آن منقطع شد تاثير به خصوص يا عموم صورت مىگيرد و اين اسم اسم اعظم مىباشد و همه اشيا منقاد و فرمانبردار آن حقيقت مىشوند و دعاى نيايشگر در مورد هر چه كه بخواهد مستجاب شود نه آنكه اسم لفظى يا مفهومى مراد از اسم اعظم وارد در اين روايات باشد و مراد از اينكه حق تعالى اسم اعظم را به پيامبرى از انبياء و يا بندهاى از بندگان آموخت يا چيزى از اسم اعظم به وى داد آن است كه راه انقطاع به سوى حق سبحان به واسطه آن اسم براى وى باز شود و اگر اسمى لفظى، و معنايى مفهومى، در آنجاست فقط به خاطر آن است كه الفاظ و معانى وسايل و اسباب حفظ حقايق هستند. پايان كلام الميزان. چند نكته در كلام حضرت ايشان است 1) اسم اعظم حقيقت و يا حقايقى در عالم
تكوين است. 2) انسان با اتصال با آن مىتواند موثر شود. 3) راه اتصال انقطاع به وى مىباشد.
4) ولى و يا نبى7مىتواند مظهر آن اسم شود. 5) اسماى جزئيه مطابق حالات و خواستههاى نيايشگر با هم تفاوت دارند بنا بر اين اسم اعظم نسبت به همه با خواستههاى متفاوت يكى نيست يعنى وقتى بيمار بگويد: «يا الله» يعنى اى خداى شفا دهنده گرچه كلمه «اللَّه» و امثال آن را آورده است. توقّع از الفاظ بدون رسيدن به حقايق خام طمعى است بنا بر اين بكوش اى برادر تا مظهريت اسماى عظام الهى پيدا كنى و با حقايق عالم متحد شوى گرچه الفاظ هم تا اندازه بردشان بىتاثير نيستند.
شماره 12 ص 62 سطر 17:
محمد بن يحيى از احمد بن محمد از ابن ابى نجران از حماد بن عيسى از مسمعى نقل مىكند كه وقتى داود بن على، معلى بن خنيس را به شهادت رساند حضرت ابو عبد الله «امام صادق»7فرمود: من بر كسى كه دوست مرا كشته و اموال مرا غصب نموده است نفرين مىكنم داود بن على به آن حضرت عرض كرد: تو مرا به نفرينت تهديد مىكنى حماد گفت مسمعى نقل كرد كه معتّب براى من تعريف نمود كه پيوسته ابا عبد الله7در آن شب راكع و ساجد بود تا آنكه به وقت سحر از آن حضرت در حال سجده شنيدم كه مىفرمايد: «اللهم انى اسألك بقوتك القوية و بجلالك الشديد الذى كلّ خلقك له ذليل ان تصلّى على محمد و اهل بيته و ان تأخذه الساعة الساعة» پروردگارا من تو را قسم مىدهم به نيروى قوى و جلال محكمت كه همه خلقت در مقابل آن خوارند كه بر محمد و آلش صلوات بفرستى و وى را هم اكنون بگيرى (هلاك كنى) اكنون، اكنون.
هنوز سرش را بلند نكرده بود كه آه و فغان از خانه داود بن على بلند شد حضرت ابو عبد الله7سرش را بلند كرد و فرمود: من خدا را به دعايى خواندم و خداى تعالى فرشتهاى را بر او فرستاد و با پتك آهنى بر سرش كوبيد كه مثانهاش در هم شكافت و به جهنم واصل شد.
مرحوم مجلسى مىفرمايد كه اين حديث صحيح است معلّى بن خنيس از مواليان آن حضرت7بود و در مورد وى اختلاف است. نجاشى و ابن غضايرى وى را تضعيف كردهاند، و شيخ طوسى در كتاب غيبت خود مىفرمايد كه وى از خدمتگزاران امام صادق7بود و در نزد وى شايسته محسوب مىشده و بر طريق آن حضرت بوده است و كشّى روايات زيادى را كه دال بر مدح وى مىباشد نقل فرمود و اينكه وى از اهل بهشت بوده است.
اقوى در نزد من آنست كه وى از اصحاب امام صادق7و صندوق اسرار حضرت بوده و مذمت رجالىها به خاطر احاديثى است كه در مورد مقامات ائمه:آورده كه اكثر مردم تحمل و كشش آن را نداشته و معجزاتى را نقل نموده كه فهم اكثرى مردم از پذيرش آن ابا داشته و به دليل محبّت شديد ائمه:در تقيه مقصّر بوده است و شايد حضرت از او شفاعت كند و از اخبار ظاهر مىشود كه كشته شدن كفاره اين تقصير و باعث بالا رفتن درجات وى شده است.
كشى از ابن ابى يعفور از حماد از مسمعى نقل مىكند كه وقتى داود بن على معلّى بن خنيس را دستگير كرد و حبس نمود خواست وى را بكشد معلّى گفت: مرا در جمع مردم ببر زيرا قرض زيادى دارم و اموالى در نزد من است تا آنكه اقرار به ديون خود كنم. وى را به بازار آوردند وقتى مردم جمع شدند گفت: اى مردم! من معلّى بن خنيس هستم هر كس مرا شناخت بسيار خوب.
شاهد باشيد كه من هر چه از اموال خواه عين خواه دين يا كنيز و يا غلام يا خانه كم يا زياد- دارم از آن جعفر بن محمد7است رئيس پليس او را گرفت و كشت وقتى اين قضيه به گوش حضرت امام صادق7رسيد و دامن كشان به منزل داود بن على (والى مدينه) رفت و فرزند آن حضرت (ع) اسماعيل در پشت سرش بود. فرمود: اى داود خدمت كار مرا كشتى و مالم را گرفتى داود گفت من او را نكشتم و اموال وى را نگرفتم فرمود: به خدا قسم بر كسى كه خدمت كار مرا كشت و مالم را گرفت نفرين مىكنم گفت: من نكشتم ولى رئيس پليس من كشت فرمود: آيا به اذن تو بود يا بدون اذن تو؟ گفت: بدون اذن من او را كشت، فرمود: اى اسماعيل برو و او را بكش اسماعيل با شمشير بيرون رفت وى را در همان مجلس كشت سپس اين روايت را نقل كرد كه داود بن على را نفرين فرمود:
وى به اسناد خود از اسماعيل بن جابر نقل مىكند كه وقتى حضرت امام صادق شهادت معلّى را شنيد فرمود: به خدا قسم وى داخل بهشت شده است. وليد بن صبيح مىگويد بعد از اينكه داود بن على گفت: من نكشتم حضرت پرسيد پس كى كشت؟ گفت: سيرانى وى را كشت و سيرانى رئيس پليس وى بوده است حضرت فرمود: او را بده تا قصاص كنم جواب داد شما را بر او مسلط كردم مىتوانيد قصاص كنيد وقتى سيرانى را دستگير كردند و براى كشته شدن آماده كردند مىگفت: اى مسلمانان! مرا به قتل امر مىكنيد وقتى كشتم مرا به عوض آنها مىكشيد آنگاه سيرانى كشته شد.
به همين اسناد از حفص نقل شده كه گفت در زمانى كه به دنبال معلى بن خنيس بودند من بر
حضرت امام صادق7وارد شدم به من فرمود: اى حفص! من به معلّى امر كردم مخالفت دستورم را كرد روزى من به معلى نگاه كردم او را ناراحت و غمگين ديدم گفتم اى معلى به نظر مىرسد كه به ياد اهل و خانوادهات افتادى گفت: بله، گفتم: نزديك شو نزديكم شده و به صورتش دست كشيدم گفتم: خود را در كجا مىبينى؟ گفت: خود را پيش اهل بيت خودم مىبينم و اين زن من است و اينها فرزندان منند او را واگذاشتم تا از آنها ديدار كند و از وى در پرده شدم تا با اهل خود جمع شود آنگاه به وى گفتم: نزديكم شو نزديكم شد و صورتش را دست كشيدم گفتم: خودت را كجا مىيابى؟ گفت: خودم را در مدينه با تو مىبينم بعد به ايشان گفتم: اى معلّى! ما سخنانى داريم كه هر كس آن را نگهدارى كند، خدا او را بر دين و دنياى خود حافظ گرداند، اى معلّى! به خاطر سخنان و اسرار، خود را در دست مردم اسير نكنيد كه اگر خواستند به شما امان دهند و اگر خواستند شما را بكشند اى معلى! هر كس اسرار ما را كتمان كند خداى تعالى آن را نورى بين دو چشم وى قرار مىدهد و در بين مردم او را نيرومند مىكند و هر كس اين گونه احاديث ما را فاش سازد نميرد مگر آنكه تيزى سلاح را بچشد يا در زنجير بميرد اى معلّى تو كشته خواهى شد آماده باش. ابى بصير مىگويد: وقتى سخن از معلّى بن خنيس شد حضرت امام صادق7مىفرمود: اى ابا محمد! سخنى را در مورد معلى با تو مىگويم آن را كتمان كن عرضه داشتم: به چشم فرمود معلى به درجه ما نمىرسد مگر آنكه از داود بن على بچشد.
گفتم: از داود به او چه مىرسد؟ فرمود: او را دستگير مىكند و گردنش را مىزند و بدار مىآويزد.
گفتم: انا لله و انا اليه راجعون، فرمود: اين در سال آينده واقع خواهد شد وقتى كه داود بن على والى مدينه شد معلى بن خنيس را خواست و از شيعيان امام صادق پرسيد و گفت: آنها را براى من بنويس گفت: من كسى از شيعيان آن حضرت را نمىشناسم بلكه من كارهاى آن حضرت را انجام مىدهم و دوستى از آن حضرت نمىشناسم داود گفت آيا كتمان مىكنى اگر نگويى تو را مىكشم. معلّى گفت: آيا به كشته شدن مرا تهديد مىكنى به خدا قسم اگر زير قدم من باشند من قدمم را برنمىدارم و اگر مرا بكشى مرا سعادتمند مىسازى و خود بدبخت مىشوى.
و همان طور كه امام صادق7فرموده بود شد كه هيچ به وى مهلت نداد.
شماره 13 ص 67 سطر 18:
طبرسى ره در مجمع مىفرمايد:
مراد از ميتة السوء يعنى مرگ بد آنست كه انسان به هنگام مرگ در حالتى بد باشد مثلا در فقر
و بيمارى مولم و درد غير قابل علاج و بيماريهايى كه منجر به كفران نعمت و فراموشى ذكر خدا و نيز احوالى كه انسان را از فكر در نفع و ضررش باز مىدارد.
شماره 14 ص 68 سطر 2:
صاحب مجمع مىفرمايد: علت اينكه حضرت مسيح7كلمه ناميده شد زيرا به كلام خدا، بدون پدر رسيد و گفتند: علت تسميه به كلمه آن است كه مردم به واسطه وى هدايت مىشوند چنان كه به كلام خدا هدايت مىشوند. مراد از روح خدا چيست؟
در مجمع مىفرمايد: علت اينكه روح خدا ناميده شد آن است كه وى از دم جبرئيل كه در امر خدا در جامه و آستين مريم دميد پديد آمد. و علت اينكه روح را به خدا اضافه مىكنند آن است كه وى از امر خدا ناشى شده است. و نيز گفتند علت اضافه روح به خدا آنست كه خداى تعالى وى را به خود نسبت داده است تا عظمت مقام وى را برساند چنان كه روزه را به خود منسوب داشته است كه «الصوم لى و انا اجزى به». و گاهى به خود دميدن، نيز روح مىگويند. و علت تسميه به روح آن است كه چون وى دين را در مردم زنده مىكند، چنان كه روح حيات را در انسان به ارمغان مىآورد بنا بر اين وى را روح ناميد زيرا وى پيامبرى است كه مقتداى مردم مىباشد. و گفتند: علت اين تسميه آن است كه چون خداى تعالى بدون جماع يا نطفه وى را زندگى و حيات داد. گفتند معناى روح رحمت است چنان كه در جاى ديگر فرمود: و ايّده بروح منه» و او را به روح خويش تاييد كرد يعنى به رحمت خود تاييد نمود پس عيسى را رحمت بر مؤمنين به وى قرار داد.
شماره 15 ص 71 سطر 22:
اين همه ثواب براى كسى است كه به زيارت علما برود و در نزد ايشان اندكى بنشيند بنا بر اين ارزش خود عالم چيست؟ و عالم در چه درجهاى قرار دارد؟ اما علت اين همه ارزش و اهميت در مجالست عالم براى چيست؟ دليل آن اين است كه عبادتى مورد قبول حق تعالى است كه شخص بداند كه چه مىكند و چه كسى را ستايش مىكند و اين بدون شناخت و يقين صورت نمىگيرد. از طرفى حضور در نزد عالم يقين مىآورد و نگاه به علماى ربّانى انسان را به ياد آخرت مىاندازد زيرا نفوس جوياى الگو و نمونه، و متمايل به اتصاف به صفات الگوها هستند، انس با عالم باعث تمايل به خدا و يقين به امور اخروى مىگردد و از طرفى نهايت عبادت قرب و
نزديكى به خدا و يقين به خداست و اين به بهترين وجه با زيارت عالم تامين مىشود و همان طور كه در روايت آمده چه بسا هزار سال نماز كار يك حضور در نزد عالم را نكند.
برادر عزيز توجه كن كه امام تو چگونه به مجالست و همنشينى تكيه دارد و اوقات خويش را مواظب باش! نظر تربيتى همنشينى و الگوگيرى از شخصيتهاى مذهبى امروزه غير قابل انكار است. كلا توجّه و الگوتراشى و نمونه دهى براى مردم، كار روزمره حكومتها در دنياست براى سرگرم كردن مردم هنر پيشهها و ورزشكاران و ساير اصناف را به مردم تحميل مىكنند بنا بر اين همان گونه كه همنشينى با عالم ارزش انسان را بالا مىبرد و وى را به آخرت و خدا نزديك مىكند مجالست و همنشينى با الگوهايى كه از طرف فرهنگهاى بيگانه و يا خودى به روايت فيلمها و مطبوعات به خورد مردم داده مىشود بايد مورد تامل قرار گيرد. هر لحظهاى كه عفريتهايى را بنام هنر پيشه كه از فاسدترين مردم روزگارند بر روح و جان خود مسلط مىكنى بدان كه همان مقدار از راه ابديت فاصله گرفتهاى و اخلاق و رفتار زشت دنياطلبانه آنها در تو رخنه كرده كه به زودى از آنها خلاصى ندارى. بنا بر اين مسئوليت مؤمنين در اين عصر در مقابل خود و خانواده و جامعه بسيار سنگين است و دامهاى شياطين گسترده و فراوان است.
شماره 16 ص 70 سطر 24:
مرحوم مجلسى فرمود مراد از اينكه علم همراه عمل مىباشد اين است كه در كتاب خدا قرآن علم با عمل مقرون شده است زيرا فرمود: «الذين آمنوا و عملوا الصالحات» آنانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و شناخت و نجات در كتاب حق سبحان مرتبط با آن دو قرار داده شده است.
بنا بر اين بعد از علم بايد عمل بيايد و مراد از اينكه علم به عمل مىخواند يعنى علم به عالم ندا مىدهد و او را فرا مىخواند كه بر طبقش عمل كند اگر جوابش داد و عمل كرد قرار مىگيرد و در وى متمكن مىشود و الا از وى رخت بر مىبندد، مراد از رفتن علم آنست كه در وى شك و شبهه پيدا مىشود و يا فراموشى دامنگير وى مىشود و احتمال دارد كه مراد از همراهى علم و عمل اين باشد كه كسى كه در علم كامل باشد به اندازه كمالش از عمل جدا نمىشود چنان كه در بقا علم و كمال يافتن به آن، از عمل جدا نمىشود. پايان كلام مجلسى (اين مسأله در علوم تجربى واضح است كه اگر دانشمند فرمول و قضيهاى را كشف كند اگر آن را پياده كند متوجه ظرايف و نكاتى مىشود و در خاطرش نقش مىبندد و نتايج عملى ديگر و علمى بيشتر عايدش مىگردد