بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 319

تكوين است. 2) انسان با اتصال با آن مى‌تواند موثر شود. 3) راه اتصال انقطاع به وى مى‌باشد.

4) ولى و يا نبى7مى‌تواند مظهر آن اسم شود. 5) اسماى جزئيه مطابق حالات و خواسته‌هاى نيايشگر با هم تفاوت دارند بنا بر اين اسم اعظم نسبت به همه با خواسته‌هاى متفاوت يكى نيست يعنى وقتى بيمار بگويد: «يا الله» يعنى اى خداى شفا دهنده گرچه كلمه «اللَّه» و امثال آن را آورده است. توقّع از الفاظ بدون رسيدن به حقايق خام طمعى است بنا بر اين بكوش اى برادر تا مظهريت اسماى عظام الهى پيدا كنى و با حقايق عالم متحد شوى گرچه الفاظ هم تا اندازه بردشان بى‌تاثير نيستند.

شماره 12 ص 62 سطر 17:

محمد بن يحيى از احمد بن محمد از ابن ابى نجران از حماد بن عيسى از مسمعى نقل مى‌كند كه وقتى داود بن على، معلى بن خنيس را به شهادت رساند حضرت ابو عبد الله «امام صادق»7فرمود: من بر كسى كه دوست مرا كشته و اموال مرا غصب نموده است نفرين مى‌كنم داود بن على به آن حضرت عرض كرد: تو مرا به نفرينت تهديد مى‌كنى حماد گفت مسمعى نقل كرد كه معتّب براى من تعريف نمود كه پيوسته ابا عبد الله7در آن شب راكع و ساجد بود تا آنكه به وقت سحر از آن حضرت در حال سجده شنيدم كه مى‌فرمايد: «اللهم انى اسألك بقوتك القوية و بجلالك الشديد الذى كلّ خلقك له ذليل ان تصلّى على محمد و اهل بيته و ان تأخذه الساعة الساعة» پروردگارا من تو را قسم مى‌دهم به نيروى قوى و جلال محكمت كه همه خلقت در مقابل آن خوارند كه بر محمد و آلش صلوات بفرستى و وى را هم اكنون بگيرى (هلاك كنى) اكنون، اكنون.

هنوز سرش را بلند نكرده بود كه آه و فغان از خانه داود بن على بلند شد حضرت ابو عبد الله7سرش را بلند كرد و فرمود: من خدا را به دعايى خواندم و خداى تعالى فرشته‌اى را بر او فرستاد و با پتك آهنى بر سرش كوبيد كه مثانه‌اش در هم شكافت و به جهنم واصل شد.

مرحوم مجلسى مى‌فرمايد كه اين حديث صحيح است معلّى بن خنيس از مواليان آن حضرت7بود و در مورد وى اختلاف است. نجاشى و ابن غضايرى وى را تضعيف كرده‌اند، و شيخ طوسى در كتاب غيبت خود مى‌فرمايد كه وى از خدمت‌گزاران امام صادق7بود و در نزد وى شايسته محسوب مى‌شده و بر طريق آن حضرت بوده است و كشّى روايات زيادى را كه دال بر مدح وى مى‌باشد نقل فرمود و اينكه وى از اهل بهشت بوده است.


صفحه 320

اقوى در نزد من آنست كه وى از اصحاب امام صادق7و صندوق اسرار حضرت بوده و مذمت رجالى‌ها به خاطر احاديثى است كه در مورد مقامات ائمه:آورده كه اكثر مردم تحمل و كشش آن را نداشته و معجزاتى را نقل نموده كه فهم اكثرى مردم از پذيرش آن ابا داشته و به دليل محبّت شديد ائمه:در تقيه مقصّر بوده است و شايد حضرت از او شفاعت كند و از اخبار ظاهر مى‌شود كه كشته شدن كفاره اين تقصير و باعث بالا رفتن درجات وى شده است.

كشى از ابن ابى يعفور از حماد از مسمعى نقل مى‌كند كه وقتى داود بن على معلّى بن خنيس را دستگير كرد و حبس نمود خواست وى را بكشد معلّى گفت: مرا در جمع مردم ببر زيرا قرض زيادى دارم و اموالى در نزد من است تا آنكه اقرار به ديون خود كنم. وى را به بازار آوردند وقتى مردم جمع شدند گفت: اى مردم! من معلّى بن خنيس هستم هر كس مرا شناخت بسيار خوب.

شاهد باشيد كه من هر چه از اموال خواه عين خواه دين يا كنيز و يا غلام يا خانه كم يا زياد- دارم از آن جعفر بن محمد7است رئيس پليس او را گرفت و كشت وقتى اين قضيه به گوش حضرت امام صادق7رسيد و دامن كشان به منزل داود بن على (والى مدينه) رفت و فرزند آن حضرت (ع) اسماعيل در پشت سرش بود. فرمود: اى داود خدمت كار مرا كشتى و مالم را گرفتى داود گفت من او را نكشتم و اموال وى را نگرفتم فرمود: به خدا قسم بر كسى كه خدمت كار مرا كشت و مالم را گرفت نفرين مى‌كنم گفت: من نكشتم ولى رئيس پليس من كشت فرمود: آيا به اذن تو بود يا بدون اذن تو؟ گفت: بدون اذن من او را كشت، فرمود: اى اسماعيل برو و او را بكش اسماعيل با شمشير بيرون رفت وى را در همان مجلس كشت سپس اين روايت را نقل كرد كه داود بن على را نفرين فرمود:

وى به اسناد خود از اسماعيل بن جابر نقل مى‌كند كه وقتى حضرت امام صادق شهادت معلّى را شنيد فرمود: به خدا قسم وى داخل بهشت شده است. وليد بن صبيح مى‌گويد بعد از اينكه داود بن على گفت: من نكشتم حضرت پرسيد پس كى كشت؟ گفت: سيرانى وى را كشت و سيرانى رئيس پليس وى بوده است حضرت فرمود: او را بده تا قصاص كنم جواب داد شما را بر او مسلط كردم مى‌توانيد قصاص كنيد وقتى سيرانى را دستگير كردند و براى كشته شدن آماده كردند مى‌گفت: اى مسلمانان! مرا به قتل امر مى‌كنيد وقتى كشتم مرا به عوض آنها مى‌كشيد آنگاه سيرانى كشته شد.

به همين اسناد از حفص نقل شده كه گفت در زمانى كه به دنبال معلى بن خنيس بودند من بر


صفحه 321

حضرت امام صادق7وارد شدم به من فرمود: اى حفص! من به معلّى امر كردم مخالفت دستورم را كرد روزى من به معلى نگاه كردم او را ناراحت و غمگين ديدم گفتم اى معلى به نظر مى‌رسد كه به ياد اهل و خانواده‌ات افتادى گفت: بله، گفتم: نزديك شو نزديكم شده و به صورتش دست كشيدم گفتم: خود را در كجا مى‌بينى؟ گفت: خود را پيش اهل بيت خودم مى‌بينم و اين زن من است و اين‌ها فرزندان منند او را واگذاشتم تا از آنها ديدار كند و از وى در پرده شدم تا با اهل خود جمع شود آنگاه به وى گفتم: نزديكم شو نزديكم شد و صورتش را دست كشيدم گفتم: خودت را كجا مى‌يابى؟ گفت: خودم را در مدينه با تو مى‌بينم بعد به ايشان گفتم: اى معلّى! ما سخنانى داريم كه هر كس آن را نگهدارى كند، خدا او را بر دين و دنياى خود حافظ گرداند، اى معلّى! به خاطر سخنان و اسرار، خود را در دست مردم اسير نكنيد كه اگر خواستند به شما امان دهند و اگر خواستند شما را بكشند اى معلى! هر كس اسرار ما را كتمان كند خداى تعالى آن را نورى بين دو چشم وى قرار مى‌دهد و در بين مردم او را نيرومند مى‌كند و هر كس اين گونه احاديث ما را فاش سازد نميرد مگر آنكه تيزى سلاح را بچشد يا در زنجير بميرد اى معلّى تو كشته خواهى شد آماده باش. ابى بصير مى‌گويد: وقتى سخن از معلّى بن خنيس شد حضرت امام صادق7مى‌فرمود: اى ابا محمد! سخنى را در مورد معلى با تو مى‌گويم آن را كتمان كن عرضه داشتم: به چشم فرمود معلى به درجه ما نمى‌رسد مگر آنكه از داود بن على بچشد.

گفتم: از داود به او چه مى‌رسد؟ فرمود: او را دستگير مى‌كند و گردنش را مى‌زند و بدار مى‌آويزد.

گفتم: انا لله و انا اليه راجعون، فرمود: اين در سال آينده واقع خواهد شد وقتى كه داود بن على والى مدينه شد معلى بن خنيس را خواست و از شيعيان امام صادق پرسيد و گفت: آنها را براى من بنويس گفت: من كسى از شيعيان آن حضرت را نمى‌شناسم بلكه من كارهاى آن حضرت را انجام مى‌دهم و دوستى از آن حضرت نمى‌شناسم داود گفت آيا كتمان مى‌كنى اگر نگويى تو را مى‌كشم. معلّى گفت: آيا به كشته شدن مرا تهديد مى‌كنى به خدا قسم اگر زير قدم من باشند من قدمم را برنمى‌دارم و اگر مرا بكشى مرا سعادتمند مى‌سازى و خود بدبخت مى‌شوى.

و همان طور كه امام صادق7فرموده بود شد كه هيچ به وى مهلت نداد.

شماره 13 ص 67 سطر 18:

طبرسى ره در مجمع مى‌فرمايد:

مراد از ميتة السوء يعنى مرگ بد آنست كه انسان به هنگام مرگ در حالتى بد باشد مثلا در فقر


صفحه 322

و بيمارى مولم و درد غير قابل علاج و بيماريهايى كه منجر به كفران نعمت و فراموشى ذكر خدا و نيز احوالى كه انسان را از فكر در نفع و ضررش باز مى‌دارد.

شماره 14 ص 68 سطر 2:

صاحب مجمع مى‌فرمايد: علت اينكه حضرت مسيح7كلمه ناميده شد زيرا به كلام خدا، بدون پدر رسيد و گفتند: علت تسميه به كلمه آن است كه مردم به واسطه وى هدايت مى‌شوند چنان كه به كلام خدا هدايت مى‌شوند. مراد از روح خدا چيست؟

در مجمع مى‌فرمايد: علت اينكه روح خدا ناميده شد آن است كه وى از دم جبرئيل كه در امر خدا در جامه و آستين مريم دميد پديد آمد. و علت اينكه روح را به خدا اضافه مى‌كنند آن است كه وى از امر خدا ناشى شده است. و نيز گفتند علت اضافه روح به خدا آنست كه خداى تعالى وى را به خود نسبت داده است تا عظمت مقام وى را برساند چنان كه روزه را به خود منسوب داشته است كه «الصوم لى و انا اجزى به». و گاهى به خود دميدن، نيز روح مى‌گويند. و علت تسميه به روح آن است كه چون وى دين را در مردم زنده مى‌كند، چنان كه روح حيات را در انسان به ارمغان مى‌آورد بنا بر اين وى را روح ناميد زيرا وى پيامبرى است كه مقتداى مردم مى‌باشد. و گفتند: علت اين تسميه آن است كه چون خداى تعالى بدون جماع يا نطفه وى را زندگى و حيات داد. گفتند معناى روح رحمت است چنان كه در جاى ديگر فرمود: و ايّده بروح منه» و او را به روح خويش تاييد كرد يعنى به رحمت خود تاييد نمود پس عيسى را رحمت بر مؤمنين به وى قرار داد.

شماره 15 ص 71 سطر 22:

اين همه ثواب براى كسى است كه به زيارت علما برود و در نزد ايشان اندكى بنشيند بنا بر اين ارزش خود عالم چيست؟ و عالم در چه درجه‌اى قرار دارد؟ اما علت اين همه ارزش و اهميت در مجالست عالم براى چيست؟ دليل آن اين است كه عبادتى مورد قبول حق تعالى است كه شخص بداند كه چه مى‌كند و چه كسى را ستايش مى‌كند و اين بدون شناخت و يقين صورت نمى‌گيرد. از طرفى حضور در نزد عالم يقين مى‌آورد و نگاه به علماى ربّانى انسان را به ياد آخرت مى‌اندازد زيرا نفوس جوياى الگو و نمونه، و متمايل به اتصاف به صفات الگوها هستند، انس با عالم باعث تمايل به خدا و يقين به امور اخروى مى‌گردد و از طرفى نهايت عبادت قرب و


صفحه 323

نزديكى به خدا و يقين به خداست و اين به بهترين وجه با زيارت عالم تامين مى‌شود و همان طور كه در روايت آمده چه بسا هزار سال نماز كار يك حضور در نزد عالم را نكند.

برادر عزيز توجه كن كه امام تو چگونه به مجالست و همنشينى تكيه دارد و اوقات خويش را مواظب باش! نظر تربيتى همنشينى و الگوگيرى از شخصيت‌هاى مذهبى امروزه غير قابل انكار است. كلا توجّه و الگوتراشى و نمونه دهى براى مردم، كار روزمره حكومت‌ها در دنياست براى سرگرم كردن مردم هنر پيشه‌ها و ورزش‌كاران و ساير اصناف را به مردم تحميل مى‌كنند بنا بر اين همان گونه كه همنشينى با عالم ارزش انسان را بالا مى‌برد و وى را به آخرت و خدا نزديك مى‌كند مجالست و همنشينى با الگوهايى كه از طرف فرهنگ‌هاى بيگانه و يا خودى به روايت فيلمها و مطبوعات به خورد مردم داده مى‌شود بايد مورد تامل قرار گيرد. هر لحظه‌اى كه عفريت‌هايى را بنام هنر پيشه كه از فاسدترين مردم روزگارند بر روح و جان خود مسلط مى‌كنى بدان كه همان مقدار از راه ابديت فاصله گرفته‌اى و اخلاق و رفتار زشت دنياطلبانه آنها در تو رخنه كرده كه به زودى از آنها خلاصى ندارى. بنا بر اين مسئوليت مؤمنين در اين عصر در مقابل خود و خانواده و جامعه بسيار سنگين است و دامهاى شياطين گسترده و فراوان است.

شماره 16 ص 70 سطر 24:

مرحوم مجلسى فرمود مراد از اينكه علم همراه عمل مى‌باشد اين است كه در كتاب خدا قرآن علم با عمل مقرون شده است زيرا فرمود: «الذين آمنوا و عملوا الصالحات» آنانى كه ايمان آوردند و اعمال صالح انجام دادند و شناخت و نجات در كتاب حق سبحان مرتبط با آن دو قرار داده شده است.

بنا بر اين بعد از علم بايد عمل بيايد و مراد از اينكه علم به عمل مى‌خواند يعنى علم به عالم ندا مى‌دهد و او را فرا مى‌خواند كه بر طبقش عمل كند اگر جوابش داد و عمل كرد قرار مى‌گيرد و در وى متمكن مى‌شود و الا از وى رخت بر مى‌بندد، مراد از رفتن علم آنست كه در وى شك و شبهه پيدا مى‌شود و يا فراموشى دامنگير وى مى‌شود و احتمال دارد كه مراد از همراهى علم و عمل اين باشد كه كسى كه در علم كامل باشد به اندازه كمالش از عمل جدا نمى‌شود چنان كه در بقا علم و كمال يافتن به آن، از عمل جدا نمى‌شود. پايان كلام مجلسى (اين مسأله در علوم تجربى واضح است كه اگر دانشمند فرمول و قضيه‌اى را كشف كند اگر آن را پياده كند متوجه ظرايف و نكاتى مى‌شود و در خاطرش نقش مى‌بندد و نتايج عملى ديگر و علمى بيشتر عايدش مى‌گردد


صفحه 324

در علوم اخلاقى نيز چنين است كه با عمل به علم علاوه آنكه علم در وى متمكن و مستقر مى‌شود خواص آثار و متفرعات بيشترى بر آن علم بار مى‌شود و عالم علاوه بر عمل به ذوق و چشيدن آن نايل مى‌شود و در نتيجه علم تعميق مى‌يابد.) شماره 17 ص 73 سطر 10:

على بن ابراهيم حديثى را به طور مرفوع از حضرت امام صادق7نقل كرده است آن حضرت فرمود: دانش پژوهان سه دسته‌اند ايشان را به شخص و صفات بشناس دسته‌اى براى نادانى و مراء دانش مى‌جويند.

عده‌اى براى تكبر و نيرنگ بازى دنبال دانش مى‌روند.

و عده‌اى براى فهم و عقل دانش پژوهند.

آنكه نادان است و مراء مى‌كند موذى و مرايى است و در مجالس دانشمندان سخن از علم مى‌گويد و خود را به حلم مى‌آرايد و لباس خشوع را در بر كرده ولى از ورع عارى است، خداى بينى‌اش را بشكند و عزم وى را قطع نمايد و طايفه دوم فتنه‌گر و فريب كار و خدعه‌گر و چابلوس است بر افراد مثل خودش كبر مى‌ورزد ولى براى ثروتمندان پايين‌تر از خود فروتنى مى‌نمايد وى شيرينى و حلواى آنها را مى‌خورد و دين آنها را از بين مى‌برد خدا چنين شخصى را نابود كند و از بين دانشمندان، وى را بردارد.

و قسم سوم فقيه و عاقل دردمند و محزون و شب زنده‌دار است، لباس عبادت پوشيده در تاريكى شب برخاسته و در حالت ترس از خداى مى‌هراسد و در حال خشيت خداى را مى‌خواند به كار خود مى‌پردازد و از اهل زمان خود مى‌ترسد و از مطمئن‌ترين برادران خود وحشت دارد خدا اركان وى را تشديد كند و در روز قيامت امانش را به وى بدهد.

شماره 18 ص 73 سطر 22:

فرق بين خوف و خشيت چيست؟ در اوصاف الاشراف خواجه آمده است:

گر چه اين دو در لغت به يك معنا هستند ولى ارباب قلوب بين آن دو تفاوت مى‌گذراند خوف دردمندى نفس است از دردهاى متوقع به جهت اينكه مرتكب منهيات شده و در طاعات كوتاهى و تقصير كرده است.

و خشيت از ادراك عظمت حق سبحان و هيبت وى و ترس از در حجاب ماندن حاصل‌


صفحه 325

مى‌شود. شيخ بهايى در مورد مراد از خشيت در پنهان و آشكار مى‌فرمايد:

از جهت ابتلا فراوان حرقت مداوم و ملازمت با طاعات و قمع شهوات، آثار و افعال و صفاتى در شخص پيدا مى‌شود به طورى كه همه شهوات در نزد وى ناپسند شود بسان كسى است كه از عسل مسموم بدش آيد وقتى به آتش خوف همه شهوات بسوزند لاغرى و خشوع و شكستگى در قلب پيدا مى‌شود و كبر و كينه و حسد از وى زايل مى‌شود و همت وى به عاقبت امر منعطف مى‌گردد و براى غير خدا جايى نمى‌بيند و كارى جز مراقبه و محاسبه و مجاهده ندارد و احتراز از تضييع لحظات و اوقات و مؤاخذه نفس در خطوه‌ها و خطرات اوهام مى‌نمايد ولى ترسى كه اين امور بر آن مترتب نباشد به آن نبايد خوف گفت: بلكه حديث نفس است و به همين خاطر به بعضى از عرفا گفتند: وقتى از تو پرسيدند آيا از خدا مى‌ترسى؟ از پاسخ دادن بپرهيز زيرا اگر گفتى: نه، كافر مى‌شوى و اگر گفتى: بله، دروغ گفتى.

گويم: با توجه به معناى آيه بنگر آيا بين علما جاى دارى؟ و كدام علم چنين خصوصيت را به شخص مى‌دهد كه خشيت براى وى به ارمغان آورد. در بين علوم متعارف و غير آن جستجو كن شايد به نتيجه برسى.

19 ص 75 سطر 4:

مراد از تصديق كردار گفتار!! را آن است كه هر كس داراى علم و شناخت ثابت و مستقر است هواى نفس بر او پيروز نمى‌شود و همان گونه كه معرفت ثابت مستقر، به گفتار و اقرار به زبان مى‌خواند به كردار و عمل به اركان (يعنى با دست و زبان) نيز مى‌خواند و دانشمند به اين معنا از خداى تعالى مى‌هراسد و چنين علمى وى را به طاعت و پيروى قولى و فعلى وادار مى‌سازد.

20 ص 76 سطر 5:

شرح حديث: مرحوم مجلسى مى‌فرمايد: اوّل آنست كه به اندازه توان، وجود و صفات كمالى و ذاتى و فعلى خداى تعالى را بشناسى، دوم آنكه كارهايى كه خداى براى تو انجام داده بشناسى، نظير اينكه به تو عقل و حواس و توان داده و به تو لطف فرموده است، و انبيا را فرستاد و از راه ايشان برنامه زندگى تو را يعنى كتاب را براى تو نازل كرده است، و نيز ديگر نعمت‌هاى بزرگش را بدانى. سوم: بدانى كه خدا چه چيز از تو خواسته همان را بخواهى و انجام دهى يا چه چيز را از تو باز داشته آن را انجام ندهى. و در مورد تو چه مى‌خواهد اين معرفت و


صفحه 326

شناخت از راه ماخذ عقلى و نقلى بدست مى‌آيد.

چهارم آنكه بدانى كه چه چيز تو را از دين بيرون مى‌كند، مثل پيروى از پيشوايان گمراه و گرفتن دستور العمل از غير اهلش و انكار ضرورى دين و در اين قسم شناخت اصول دين غير از شناخت خدا نيز داخلند.

21 ص 86 سطر 3:

و نيز حضرت فرمود: «الصبر رأس الايمان». مرحوم مجلسى مى‌فرمايد: صبر خود نگهدارى از ناليدن به هنگام حوادث مولمه مى‌باشد و باعث مى‌گردد كه باطن انسان از اضطراب و جنب وجودش ساكن شود و زبان را از شكايت در كشد و اعضا و جوارح از حركت‌هاى غير عادى بپرهيزد. و صبر به صبر بر بلا و بر طاعت و بر ترك معصيت و بر بد اخلاقى مردم منشعب مى‌شود. و اينكه در حديث فرمود كه صبر سر ايمان است در واقع تشبيه فرموده غير محسوس را به محسوس. زيرا انسان در دار حوادث زندگى مى‌كند و از طرفى مكلف به معامله با مردم و فعل طاعات و ترك منهيات و مشتهيات مى‌باشد لذا امر بر نفس انسان دشوار است زيرا بايد از اشتهاى خود دست بكشد. پس نيروى ثابت مى‌خواهد كه در وى وجود داشته و وى را قادر بر نگهدارى از ارتكاب اين امور كند و اين نيرو همان صبر است و پر واضح است كه ايمان كامل بلكه اصل ايمان با بقاى صبر باقى مى‌ماند و با فناى صبر از بين مى‌رود بنا بر اين صبر در ايمان به منزله سر در جسد است.

22 ص 99 سطر 6:

بدان كه مذمت دنيا بدون شناخت دنياى مذموم كافى نيست. هر چه كه در آن حظّ و بهره و شهرت و لذت دنياى قبل از مرگ باشد همان در حق تو دنياست، ولى مراد آن نيست كه از هر چه حظّ و بهره و نصيبى ببرى دنيا باشد بلكه دنيا سه قسم است: اوّل آنكه در دنيا با توست و ثمره آن پس از مرگ نيز با تو همراه مى‌باشد و آن دانش و عمل است، و اين را از دنياى مذموم و ناپسند نمى‌شماريم.

دوم: مقابل قسم فوق و آن اينكه هر بهره دنيوى بدون آنكه در وى حظّ اخروى باشد مثل لذت بردن از معاصى و استفاده از مباحات اضافه بر مقدار ضرورت و نياز، اين دنياى مذموم است.