بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 115

فصل 1: هم راه داشتن عصاى چوب بادام تلخ در سفرها كه سبب ايمنى از خطرهاست‌

چند روايت از ابن بابويه رضوان اللَّه عليه را كه در كتاب «من لا يحضره الفقيه» در باب حمل العصا في السّفر (برداشتن عصا در سفر) نقل كرده است، به سند خود در اين جا مى‌آوريم. امير المؤمنين7فرمود:

«پيامبر خدا6مى‌فرمود: هر كس به مسافرتى برود و عصاى چوب بادام تلخ هم راه داشته باشد و اين آيات را بخواند:وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى‌ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ‌... تا:وَ اللَّهُ عَلى‌ ما نَقُولُ وَكِيلٌ‌[1]خداى- عزّ و جلّ- او را از هر حيوان درنده و از هر دزد ستيزه‌گر و از گزند جانوران زهر آگين، تا هنگام بازگشت به منزل و خاندان خود، ايمن نگه مى‌دارد و هفتاد و هفت نگهبان وى را هم راهى مى‌كنند و برايش آمرزش مى‌طلبند تا آن گاه كه باز گردد و عصا را به جاى خود گذارد.»[2]

[1]قصص( 28): 23- 29.

[2]فقيه 2: 176؛ روضة المتّقين 4: 203؛ مكارم الأخلاق: 257.


صفحه 116

هم چنين فرمود:

« [عصا برداشتن‌] فقر را مى‌زدايد و [سبب مى‌شود] شيطان به او نزديك نگردد.»[1]نيز مى‌فرمود:

«هر كس مى‌خواهد راهش زود طى گردد- چنان كه گويى زمين برايش در هم نورديده مى‌شود- عصاى چوب بادام تلخ با خود به هم راه برد.»[2]هم چنين غير از احاديث كتاب شيخ صدوق، روايتى به ما رسيده است كه امير المؤمنين7فرمود:

«حضرت آدم7به بيمارى سختى مبتلا گرديد. به سبب آن اندوهگين و وحشت زده شد. حال خود را با جبرئيل7در ميان گذاشت.

جبرئيل به او گفت: قطعه چوبى از درخت بادام تلخ جدا كن و به سينه‌ات بچسبان. حضرت آدم اين كار را انجام داد. [به اين خاطر] خداوند دلهره را از او دور ساخت.»[3]نيز از ائمّه:روايت شده است كه فرمودند: «هر گاه يكى از شما خواست مسافرت نمايد، عصايى از چوب درخت بادام تلخ هم راه خود بردارد و اين حروف را بر ورقى بنويسد:

؟؟؟[4][سپس عصا را سوراخ كند و نوشته را در آن بگذارد.]

[1]فقيه 2: 176؛ ثواب الأعمال: 222.

[2]مكارم الأخلاق: 258.

[3]ثواب الأعمال: 222؛ مصباح الزّائر: 10.

[4]مصباح الزّائر: 10؛ بحار 76: 230؛ با اندكى تغيير.


صفحه 117

فصل 2: تربت شريف حرم مطهّر امام حسين7كه در سفر و حضر انسان را از خطر حفظ مى‌كند

در كتاب مصباح الزّائر آورده‌ايم: هنگامى كه امام صادق7به عراق رفتند، مردم خدمت ايشان شرفياب شدند و گفتند: مولاى ما، دانسته‌ايم كه خاك مرقد مطهّر حضرت امام حسين7موجب شفا از هر بيمارى است؛ آيا وسيله‌ى ايمنى از هر ترسى هم مى‌باشد؟ در پاسخ فرمود:

«آرى، اگر كسى بخواهد از هر بيمى در امان بماند، تسبيحى كه از خاك مرقد امام حسين7ساخته شده است را بردارد و هنگامى كه در بستر آرميد، آن را به دست بگيرد و سه بار دعاى ليلة المبيت‌[1]را بخواند.

سپس آن را بوسيده بر روى چشم بگذارد و بگويد:

اللّهمّ إنّي أسألك بحقّ هذه التّربة و بحقّ صاحبها و بحقّ جدّه و بحقّ أبيه و بحقّ أمّه و بحقّ أخيه و بحقّ ولده الطّاهرين، اجعلها شفاء من كلّ داء و أمانا من كلّ خوف و حفظا من كلّ سوء.

[1]دعاى ليلة المبيت به نقل از بحار الأنوار( 86: 276- 277) چنين است:

ُ« أمسيت اللّهمّ معتصما بذمامك و جوارك المنيع- الّذي لا يطاول و لا يحاول من شرّ كلّ غاشم و طارق من سائر من خلقت و ما خلقت من خلقك الصّامت و النّاطق من كلّ مخوف بلباس سابغة حصينة ولاء أهل بيت نبيّك:محتجبا من كلّ قاصد لي أذيّة بجدار حصين الإخلاص في الاعتراف بحقّهم و التّمسّك بحبلهم موقنا أنّ الحقّ لهم و معهم و فيهم، و بهم أوالي من والوا و أجانب من جانبوا و أعادي من عادوا، فصلّ على محمّد و آله و أعذني اللّهمّ بهم من شرّ كلّ ما أتّقيه يا عظيم. حجزت الأعادي عنّي ببديع السّماوات و الأرض. إنّاجَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ‌.»

اين دعا با اندكى تغيير، در مفاتيح الجنان بعد از زيارت اربعين آمده است.


صفحه 118

(پروردگارا، به حقّ اين تربت و به حقّ صاحب آن و به حقّ جدّ او و پدر و مادر و برادر و فرزندان پاكيزه‌اش از تو مى‌خواهم كه آن را وسيله‌ى درمان از هر درد و ايمنى از هر ترس و سبب نگه‌دارى از هر آفت و بدى قرار دهى.) سپس تسبيح را در گريبان پيراهن بگذارد. اگر اين كار را در بامداد انجام دهد، پيوسته تا شب در امان خدا خواهد بود و اگر شب باشد تا صبح در پناه خداوند خواهد ماند.»[1]نيز در حديث ديگرى فرموده است:

«در هنگام برداشتن تربت بگو:

اللّهمّ هذه طينة قبر الحسين7؛ وليّك و ابن وليّك؛ اتّخذتها حرزا لما أخاف و ما لا أخاف.

پروردگارا، اين تربت آرامگاه حضرت حسين7، ولىّ تو و زاده‌ى ولىّ توست. آن را جهت آسودگى و محفوظ ماندن از هر چه از آن مى‌ترسم و آن چه [به سبب عدم آگاهى‌] از آن نمى‌ترسم، برداشته‌ام.»[2]هم چنين به سند ديگرى چنين روايت شده است:

«اللّهمّ إنّي أخذته من قبر وليّك و ابن وليّك فاجعله لي أمنا و حرزا ممّا أخاف و ممّا لا أخاف.

پروردگارا، اين خاك را از مرقد ولىّ تو و زاده‌ى ولىّ تو برداشته‌ام؛ پس آن را باعث حفظ و ايمنى‌ام از زيان آن چه مى‌ترسم و نمى‌ترسم، قرار ده.» روايت شده است كه هر كس از زمام‌دار يا شخص ديگرى مى‌ترسد؛ اگر از منزل خود بيرون رود و به اين كار مبادرت ورزد، [اين كار] پناه او خواهد بود.[3]

[1]فلاح السّائل: 224.

[2]تهذيب 6: 75.

[3]مصباح الزّائر: 10.


صفحه 119

فصل 3: برداشتن انگشترى جهت زيان نديدن‌

از ابو محمّد قاسم بن علاء مدائنى نقل شده است كه گفت:

يكى از خدمت‌كاران امام هادى7به من گفت: از مولايم اجازه خواستم تا به قصد زيارت به طوس روم. فرمود:

«انگشترى با خود داشته باش با نگين عقيق زرد كه اين كلمات بر روى آن نگاشته شده باشد:

ما شاءَ اللَّهُ، لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ‌، أستغفر اللَّه‌

و بر روى ديگرش، كلمات «محمّد» و «على» نقش شده باشد. هنگامى كه اين انگشترى را با خود داشته باشى، از زيان راه زنان آسوده مى‌مانى و مايه‌ى سلامت كاملت و حفاظت بهتر دينت خواهد بود.» خادم گفت: رفتم و انگشترى با همين كيفيّت كه فرموده بود، تهيّه كردم. سپس براى خداحافظى نزد حضرتش رفتم و با ايشان وداع كردم.

در حال برگشت، چون مقدارى دور شدم، دستور فرمود كه باز گردم.

سپس به من رو كرد و فرمود: «صافى!» گفتم: بلى آقاى من. فرمود: «بايد انگشتر ديگرى نيز با نگين فيروزه هم راه داشته باشى؛ زيرا ميان طوس و نيشابور، شيرى بر سر راه است كه كاروان را از رفتن باز خواهد داشت. تو به آن شير نزديك شو و انگشترى را بنما و بگو: مولايم فرموده است: از سر راه دور شو. بعد فرمود: «بر يك طرف نگين‌

اللَّه الملك‌

و بر روى ديگر آن،

الملك للَّه الواحد القهّار

نوشته شده باشد؛ زيرا بر انگشترى امير المؤمنين7‌

اللَّه الملك‌

نقش بسته بود و هنگامى كه عهده‌دار خلافت گرديد

«الملك للَّه الواحد القهّار»

را بر آن نگاشت. نگين انگشترى آن حضرت نيز فيروزه بود كه مخصوصا باعث ايمنى از درندگان و هم چنين پيروزى در جنگ‌هاست.»


صفحه 120

خادم گفت: راهى سفر شدم. به خدا سوگند، در همان جا كه امام7فرموده بود، به شير برخوردم؛ پس دستور آن حضرت را اجرا كردم. شير فورا از سر راه دور گرديد. پس از بازگشت خدمت آن بزرگوار رسيدم و ماجرا را بازگو نمودم. فرمود: «يك چيز باز ماند كه آن را نگفتى.

اگر مايلى، بگويم؟» عرضه داشتم: آقاى من، ممكن است آن را فراموش كرده باشم. فرمود: «آرى، در طوس شبى را نزد مرقد مطهّر ماندى. در همان شب گروهى از جنّيان جهت زيارت آن قبر مطهّر به آن جا آمدند.

نگينى را كه در انگشت تو بود، ديدند و نقش آن را خواندند؛ پس آن را از انگشتت بيرون آوردند و جهت استشفاى بيمارى كه داشتند، بردند.

انگشترى را در آب شستند و از آن آب به او دادند؛ بر اثر آن بهبود يافت.

سپس انگشترى را به تو برگرداندند و در حالى كه تو آن را در انگشت دست راستت كرده بودى، آن‌ها انگشترى را به دست چپت كردند؛ پس بسيار شگفت‌زده شدى امّا سببش را نفهميدى. آن گاه سنگ ياقوتى را كه نزد سرت يافتى، برداشتى و هم اكنون نيز به هم راه دارى. آن را به بازار ببر كه به هشتاد دينار از تو خواهند خريد. اين هديه‌ى آن‌ها به توست.» خادم گويد: به بازار رفتم و همان گونه كه آقايم فرموده بود، ياقوت را به هشتاد دينار فروختم.

هم چنين در دو حديث ديگر از مولايمان، امام باقر7، در باره‌ى نگين حديد چينى‌[1][خماهن يا خماهان‌] مطلبى ديدم كه مفهومش اين است: كسى كه نگين حديد چينى- كه بر آن نقش معيّنى، در وقت ويژه‌اى از ماه، حك شده باشد- با خود بردارد، آن نگين او را از هر گونه اذيّت و آزار جنّ و انس و شيطان و سلطان و جانوران موذى و از هر بدى نگاه مى‌دارد.

در حديث آمده است: انگشتر حديد چينى كه مولايمان امير المؤمنين7داشت، همان نقش و رموزى را داشت كه قبلا بيان كرديم.

روايت شده است هنگام به دست كردن هر نوع انگشترى، اين دعا خوانده شود:

[1]حديد چينى: سنگى است به غايت سخت و تيره رنگ و مايل به سرخى( برهان قاطع).


صفحه 121

«اللّهمّ سوّمني بسيماء الإيمان و توّجني تاج الكرامة و قلّدني حبل الإيمان و لا تنزع ربقة الإيمان من عنقي.»

«پروردگارا، چهره‌ام را با نشان ايمان بياراى و با نهادن تاج بزرگوارى بر سرم، مفتخرم فرما و رشته‌ى ايمان را بر گردنم افكن و كمند ايمان را از گردنم مگشاى.»[1]

[1]مكارم الأخلاق: 93، با اندكى تغيير.


صفحه 122

فصل 4: تكميل دعاها و دستورهايى كه در سه فصل گذشته آورديم‌

در فصول پيشين گفتيم: [مسافر] هنگام برداشتن عصاى چوب بادام تلخ، چند آيه را كه ازوَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ‌آغاز مى‌شود، بخواند؛ امّا بقيّه‌ى آيه‌ها را ننوشتيم و چون ممكن است كسى كه كتاب ما را مى‌خواند، آن آيات را از حفظ نداشته باشد و هم سفرى هم با او نباشد كه آن‌ها را حفظ باشد؛ بنا بر اين بهتر آن ديديم كه همه‌ى آيه‌ها را در اين جا ذكر كنيم تا از آثار آن روايات بى‌بهره نماند:

وَ لَمَّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ: عَسى‌ رَبِّي أَنْ يَهْدِيَنِي سَواءَ السَّبِيلِ.* وَ لَمَّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ. قالَ: ما خَطْبُكُما؟ قالَتا: لا نَسْقِي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبِيرٌ.* فَسَقى‌ لَهُما ثُمَّ تَوَلَّى إِلَى الظِّلِّ فَقالَ: رَبِّ إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ.* فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشِي عَلَى اسْتِحْياءٍ قالَتْ: إِنَّ أَبِي يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أَجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمَّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قالَ: لا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ.* قالَتْ إِحْداهُما: يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ.* قالَ: إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنْكِحَكَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هاتَيْنِ عَلى‌ أَنْ تَأْجُرَنِي ثَمانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ.* قالَ: ذلِكَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ‌