فصل 3: هم راه داشتن تير و كمان و ذكر آن كس كه اين فن (تيراندازى) را بنا نهاد و نيز اين كه مقصود از حمل اين سلاح رضاى خداوند است
در كتاب «الرّمي بالنّشّاب»- كه قدمت زيادى دارد و مؤلّفش معلوم نيست- خواندم كه نخستين بار تيراندازى در عهد سليمان بن داود8صورت گرفت.
صاحب كتاب ياد شده گفته است: سليمان7از خدا خواست شيوهاى به او آموزد كه با آن بتواند با دشمنان خود، از جنّ و انس، پيكار كند؛ بىآنكه او را ببينند و با وى گلاويز گردند. خداوند پذيرفت و طرز ساخت تير و كمان را به او الهام فرمود.
وى مىافزايد: بعد از سليمان نبى7، سلاطين همواره اين شيوه را به كار مىبستند و با يك تير هدفگيرى مىكردند تا آن كه زمان كى خسرو، فرزند سياوش، زمامدار همهى جهان- كه مردى خدا پرست، بزرگ هيبت و در قلع و قمع دشمن قوى رأى و چيره دست بود- فرا رسيد. يكى از فرمان دهان ارتشى او به نام بسطام فرزند كردم، مرزبانى دو خطّهى بزرگ ارمنستان و آذربايجان را بر عهده داشت و انبار اسلحه و پادگان نظاميانش در شهر همدان مستقر و آماده بود. همان هنگام پدر بسطام به نام كردم- كه از دلاوران و سواركاران پيش تاز و دانشمند و زبده و جنگ آزموده بود و به جز بسطام چهارده پسر ديگر داشت- چون وضع آشفتهى مملكت و چيره شدن ملوك طوايف بر سرزمينهاى مختلف را- كه به فرزندان و ياران و مرزبانانش ضربهها وارد ساختند- مشاهده كرد به فكر چارهجويى و در هم كوبيدن آنها افتاد.
مؤلّف سپس شرح داده است كه كردم پرتاب تيرهاى متعدّد به چپ و
راست در يك بار تير اندازى با يك كمان را اختراع كرد. كى خسرو پاداشهايى براى بسطام مقرّر داشت و اين نحوهى تير اندازى را به سپاهيان آموزش داد و بدين وسيله حاكمان بيگانه را از شهرها بيرون راند.
محمّد بن صالح، هم پيمان جعفر بن سليمان، در كتاب «نسب الخيل» در حديثى از ابن عبّاس چنين آورده است: چون حضرت اسماعيل7به جوانى رسيد، خداوند كمان را به او عطا فرمود كه بدان تير مىانداخت و هر چه را نشانه مىگرفت، تير بر آن اصابت مىكرد.[1]نيز حميرى در جزء اوّل كتاب «الدّلائل» از پيامبر اكرم6نقل كرده است كه نخستين شخصى كه تير و كمان برگرفت، پادشاهى به نام منوچهر بود.
شايسته است اسلحه را به همان هدف و منظورى كه سليمان بن داود8به كار مىبرد- يعنى دفع دشمن، آن گونه كه مايهى خشنودى خداوند باشد- به كار گرفت و اگر تير انداز اين كار را به يارى خدا و خالص براى او و در راه او انجام دهد، همان راه راست پيامبر اكرم6را در جنگ بدر پيش گرفته است كه در آن واقعه پيامبر خدا6توانست با مشتى سنگريزه به نيروى خداوند سبب ساز، گردن كشان را به خاك ذلّت افكنده تار و مار كند. خداوند بزرگ در قرآن مىفرمايد:
وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى.[2](آن گاه كه تير انداختى، تو نينداختى؛ بلكه خدا انداخت.) علىّ بن ابراهيم بن هاشم در كتاب «المبعث و غزوات النّبي6»- كه در سال چهار صد نگاشته شده و از جمله كتابهايى است كه وقف كتاب خانهى خود كردهايم- چنين نقل كرده است: سپس پيامبر اكرم6مشتى از سنگ ريزهها را برداشت و در چهرهى قريش پاشيد و فرمود: «زشت باد اين
[1]نسب الخيل: 4.
[2]انفال( 8): 18.
چهرهها!» خداوند بادى فرستاد و بر صورت قريش زد و شكست خوردند.[1]اگر اين شيوهى پيامبر اكرم6را در موقع به كار بردن اسلحه الگو قرار دهى- چنان كه در واقع خدا تيرانداز باشد و به يارى خداى بزرگ و به خاطر او باشد- به آسانى به مقصود خود خواهى رسيد.
در بارهى تير انداختنى كه به يارى خدا و در راه خداى بزرگ باشد، حديثى به ما رسيده كه شايسته است نقل گردد؛ چون بيانگر كرامت و قدرت[2]و معجزهى رهبر خردمندان است. ما آن را از كتاب «دلائل الإمامة» تأليف ابو جعفر، محمّد بن جرير رستم طبرى امامى نقل مىكنيم كه در اخبار معجزات مولايمان، امام محمّد بن علىّ باقر8، به سند خود از امام صادق7روايت كرده است. او گويد:
در يكى از سالها، هشام[3]بن عبد المك مروان به مكّه رفته بود. امام باقر و فرزند گرامىاش، جعفر بن محمّد8هم در همان سال به سفر حج رفته بودند. حضرت [ابو] جعفر7[4]فرمود:
«خداوندى را سپاس مىگزارم كه محمّد6را به راستى به پيامبرى مبعوث كرد و ما را بدان حضرت گرامى داشت. پس ما برگزيدگان خدا بر مخلوقات اوييم و خلفاى الهى در زمين. هر كه از ما پيروى كند، سعادتمند و هر كه با ما ستيزهجويى نمايد و راهى غير از راه ما در پيش گيرد، نگون بخت مىگردد.»[5]امام صادق7فرمود:
«مسلمة (برادر هشام) آن چه را كه شنيده بود، به هشام گزارش داد.
[1]همانند آن در تفسير قمى، ج 1، ص 287.
[2]در نسخهاى ديگر: قدوه( الگو).( ويراستار)
[3]در 25 شعبان 105 به خلافت رسيد.
[4]على القاعده بايد گويندهى اين عبارت ابو جعفر7باشد؛ امّا در مآخذ جعفر7ضبط شده است.( ويراستار)
[5]در كتاب دلائل الإمامة، ص 233، هم چنين افزوده است:« و بعضى از مردم كسانى هستند كه مىگويند:« شما را دوست داريم» و حال آن كه دوست دشمنان ما هستند و وقتى به ياران و همنشينان خود مىرسند سخن پروردگار ما را نشنيده مىانگارند و به آن عمل نمىكنند.»
هشام در مكّه، بر ايمان زحمتى ايجاد نكرد؛ ولى چون به پايتخت خود، دمشق برگشت و ما هم به مدينه رسيديم، پيكى به عامل مدينه فرستاد و ما را به پايتخت جلب كرد. چون به دمشق رسيديم، سه روز اجازهى ورود به ما نداد و روز چهارم ما را به مجلس خود فرا خواند. او يك مسابقهى تيراندازى ترتيب داده و خود بر تخت سلطنتى نشسته بود.
سپاهيان و اطرافيانش با اسلحه در دو صف ايستاده بودند و آماجى براى نشانهى تير در مقابل آنها نصب شده بود. گروهى از درباريان اموى و غير آنان مشغول تيراندازى و نشانهگيرى بودند.
وارد قصر شديم. پدرم جلوى من بود و من پشت سرش قرار داشتم. چون نزديك هشام رسيديم، به پدرم خطاب كرد: اى محمّد، شما هم در اين مسابقهى تيراندازى با بزرگان قوم خود شركت كن و تيرى به آماج بينداز. پدرم فرمود: من ديگر پير شدهام و از سنّ تيراندازى گذشتهام؛ اگر معافم دارى بهتر است. هشام [كه فكر مىكرد فرصت خوبى جهت اهانت به امام به دست آورده است، اصرار ورزيد و] سوگند ياد كرد: به حقّ آن خداوندى كه ما را به دين و پيغمبر خود عزّت بخشيد، تو را معاف نمىكنم. سپس به يكى از سران اموى اشاره كرد كه تير و كمانت را به او بده.
پدرم- كه وضع را چنين ديد- كمان را با تيرى از آن مرد گرفت، تير را در چلّهى كمان نهاد و هدفگيرى نمود. زه كمان را كشيد و تير را رها كرد. تير درست بر ميانهى هدف نشست. سپس تير ديگرى گرفت و بر دهانهى تير اوّل زد؛ به طورى كه آن را تا پيكان به دو نمى كرد و در آن جاى گرفت و تا نه تير پشت سر هم انداخت؛ هر يك به دهانهى تير قبل مىخورد و در ميانش جاى مىگرفت. هر تيرى كه چنين به هدف مىرسيد، هشام را- كه در جايگاه خود نشسته بود- پريشانتر مىساخت؛ به گونهاى كه ديگر نتوانست خوددارى كند و بىاختيار فرياد زد: آفرين بر تو اى ابو جعفر! خوب تير انداختى و از تمامى عرب و عجم در اين كار ماهرترى. چرا مىگفتى پير شدهام و موقع تيراندازى من گذشته است؟
سپس از گفتهى خود پشيمان شد؛ چون در دوران خلافتش، نه
پيش از پدر من و نه بعد از او، هرگز كسى را به كنيه صدا نزده بود[1]؛ لذا براى پدرم تصميم بدى گرفت. سر به زير افكند و مدّتى تفكّر كرد. من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم و چيزى از پدرم نمىپرسيد. چون خيلى ايستاديم، پدرم خشمگين شد. وقتى پدرم عليه و على آبائه السّلام به خشم مىآمد، به آسمان نظر مىدوخت و آن گاه از چهرهاش آثار خشم هويدا مىشد.
هشام توجّه كرد و چون آن حالت را ديد، به جايگاه مخصوص خود اشاره كرد و گفت: محمّد، بفرماييد نزد من. پدرم به بالاى تخت رفت و من هم به دنبال او رفتم. چون نزديك رسيد، هشام برخاست و پدرم را در آغوش كشيد و در طرف راست خود نشانيد. سپس دست در گردن من آويخت و مرا در سمت راست پدرم نشاند. آن گاه رو به سوى پدرم كرد و گفت: اى محمّد، قريش- مادام كه شخصى مثل تو در ميانش هست- بايد بر عرب و عجم سرورى و افتخار كند. خدا خيرت دهد! بگو بدانم اين تير اندازى را چه كسى به تو آموزش داده است و در چه مدّت آن را فرا گرفتهاى؟ پدرم فرمود: تو خود مىدانى كه در ميان مردم مدينه اين كار رواج دارد و در كودكى تمرين كرده بودم؛ ولى از آن زمان تا كنون آن را رها كرده و به آن نپرداخته بودم. اكنون چون تو اصرار ورزيدى و سوگند خوردى، ناگزير پذيرفتم و بار ديگر تير و كمان به دست گرفتم. هشام گفت: هرگز چنين مهارتى در تير اندازى از كسى نديده بودم و گمان ندارم بر روى زمين كسى در اين فن از تو چيرهدستتر باشد. آيا جعفر هم در اين حرفه مانند توست؟ پدرم فرمود: ما، خاندان رسالت، علم و كمالات ظاهرى و باطنى و تمام نعمت را- كه خداوند اعطاى آن را به ما در قرآن بيان فرموده است- از يك ديگر به ارث مىبريم؛ (امروز دين شما را به حدّ كمال رسانيدم و بر شما نعمتم را تمام كردم و اسلام را برايتان برگزيدم)[2]و هرگز زمين از يكى از ما- كه در آن چه ديگران در آن قاصرند، از هر جهت كامل باشد- خالى نمىگردد.»
[1]اين كار در عرب نشانهى احترام است.( ويراستار)
[2]مائده( 5): 4.
امام صادق7فرمود: «هشام چون اين سخن را از پدرم شنيد، چنان خشمگين شد كه چشم راستش كج و رويش سرخ شد و اين نشانهى خشم او بود. مدّتى سر به زير افكند، بعد سرش را بلند كرد و با پدرم چنين گفت: آيا نسب ما و شما- كه همگى فرزندان عبد منافيم- يكى نيست؟! پدرم فرمود: آرى، چنين است؛ ولى خداوند- جلّ ثناؤه- ما را از مكنون سرّ خود و خالص علم خويش به فضيلت و شرافت ويژهاى اختصاص داد كه به ديگرى عطا نفرمود.
هشام گفت: آيا چنين نيست كه پروردگار- جلّ ثناؤه- محمّد6را از شجرهى عبد مناف به سوى همگى مردم، از سپيد و سياه و سرخ، فرستاد؟ پس اين ميراث كه شما مىگوييد، از كجا مخصوص شما گردانيده شده است كه جز شما ديگرى حقّى از آن ندارد؟ حال آن كه پيامبر اكرم بر همهى خلق مبعوث شده است و اين همان فرمودهى خداست: (و تنها خداوند وارث آسمانها و زمين خواهد بود و خدا به كردار نيك و بد شما آگاه است.)[1]پس از كجا و به چه سبب فقط شما اين علم را ارث بردهايد و حال آن كه بعد از محمّد6، پيغمبرى مبعوث نگشته است و شما هم كه پيغمبر نيستيد؟
پدرم فرمود: از آن جا خدا ما را مخصوص گردانيده است كه به پيغمبر خود وحى فرمود: (اى محمّد، با شتابزدگى زبانت را براى بيان آن حركت مده)[2]از طرفى هم به پيامبر خود فرمان داد كه ما را به علم خود مخصوص گرداند و بدين سبب پيغمبر اكرم6، برادر خود على7را جهت آموختن اسرارى برگزيد كه از ساير صحابه مخفى مىداشت. خداوند در اين مورد آيهاى نازل فرمود: (آن را گوشهاى دريابنده در مىيابد)[3]. پس پيغمبر6فرمود: يا على، من از خدا خواستم كه آن گوشها را گوشهاى تو قرار دهد و به اين جهت علىّ بن ابى طالب7در كوفه مىفرمود: پيامبر خدا6هزار در از
[1]آل عمران( 3): 181.
[2]قيامة( 75): 17.
[3]الحاقه( 69): 13.
دانش را به من آموخت كه از هر درى هزار در ديگر گشوده گرديد. پيامبر خدا، على7را به سرّ پنهان خود اختصاص داد و رازهاى خود و خالص علم خود را تنها به او مىگفت و با ديگران در ميان نمىنهاد. هم چنين على7هم آن اسرار را به افرادى از خاندان خود كه آنها را محرم اسرار مىدانست، اختصاص داد و او هم به ديگرى و بدين طريق تنها ما وارث اين علوم و اسراريم.
هشام گفت: على7ادّعا مىكرد كه علم غيب مىداند؛ حال آن كه پروردگار در علم غيب خود هيچ كس را شريك خود نساخته است؛ پس على به چه دليل چنين ادعايى مىكرد؟! پدرم فرمود: خداوند- جلّ ذكره- بر پيامبرش كتابى فرستاد كه هر چه بوده و آن چه تا روز واپسين خواهد بود را در آن بيان داشته است؛ (و فرستاديم ما بر تو قرآن را كه روشنگر هر چيز و راه نما و رحمت و مژده دهنده براى مسلمانهاست.)[1]و باز فرموده است: (و همه چيز را [از نيك و بد] در پيشوايى روشنگر بر شمرديم)[2]و نيز مىفرمايد: (ما در كتاب آفرينش بيان هيچ چيز را فرو گذار نكرديم)[3]و مىفرمايد:
(هيچ امرى در آسمان و زمين پنهان نيست جز آن كه در كتاب (علم الهى) آشكار است.)[4]پس خداوند به پيغمبر خود وحى كرد: هر غيب و رازى كه به سوى تو فرستادهايم، حتما على7را بر آنها آگاه ساز.
پيرو اين فرمان الهى بود كه پيغمبر6به على7دستور داد بعد از در گذشتنش از جهان فانى، قرآن را جمع كند و غسل و كفن و حنوط وى را شخصا انجام دهد و ديگران را حاضر نكند و به اصحاب خود فرمود:
نظر به عورت من، بر اصحاب و اهل بيت من حرام است مگر بر برادرم على7؛ زيرا او از من است و من از اويم. هر چه دارم از آن على7خواهد بود و آن چه بر عهدهى من بود، بر عهدهى اوست. او اداكنندهى وامهاى من و وفاكننده به وعدههاى من است. سپس به اصحاب خود فرمود: علىّ بن ابى طالب7بعد از من با منافقان در مورد تأويل قرآن
[1]نحل( 16): 90.
[2]يس( 36): 13.
[3]انعام( 6): 39.
[4]نمل( 27): 76.
نبرد خواهد كرد؛ چنان كه من در مورد نزول قرآن با كافران جنگيدم. هيچ يك از صحابه، جز على7، تمام و كمال به همهى تأويل قرآن آگاهى نداشت و به اين سبب پيغمبر اكرم6فرمود: داناترين مردم به علم قضاوت، علىّ بن ابى طالب7است؛ يعنى او بايد داور و دادستان شما باشد.
عمر بن خطّاب گفته است: اگر على نبود، عمر تباه شده بود. عمر به علم آن حضرت گواهى مىداد؛ ولى ديگران اين موضوع را انكار مىكردند!! هشام- پس از آن كه مدّت زيادى سر به زير افكنده بود- به پدرم خطاب كرد: هر حاجتى دارى، بخواه. پدرم فرمود: خاندان من از جهت بيرون آمدنم در نگرانى و ترس به سر مىبرند؛ بگذار به سوى آنها برگردم. هشام گفت: اميد است خداوند به سبب بازگشتت به سوى آنان، وحشتشان را برطرف گرداند. همين امروز حركت كن و اين جا نمان. پس پدرم دست در گردن او نهاد و با او وداع كرد و من نيز چنان كردم.
بعد برخاستيم و از آن جا بيرون شديم. چون به سوى ميدان جلوى قصر رسيديم، در انتهاى ميدان مقابل كاخ جمعيّت انبوهى را ديديم كه نشستهاند. پدرم پرسيد: آنها كيستند؟ دربان هشام گفت:
كشيشها و پارسايان مسيحى كه طبق برنامهى همه ساله در اين جا مجمع بزرگى تشكيل مىدهند و اسقفى[1]دارند كه داناترين ايشان محسوب مىشود. هر سال يك بار مىنشيند و اينان مسايل مشكل علمى خود را از او مىپرسند. امروز هم جهت تشكيل همان انجمن بزرگ ساليانه گرد آمدهاند. پدرم، پس از شنيدن اين جريان، به طور ناشناس به سوى آنان رفت و سر خود را با گوشهى رداى خود پيچيد تا شناخته نشود. من هم مانند پدرم چهرهام را پوشاندم و با ايشان رفتم تا به مركز تجمّع رسيديم. آن حضرت نزد آنان نشست و من نيز پشت سرش نشستم. هنگامى كه اين خبر به هشام رسيد، يكى از غلامان خود را براى ديدن صحنه فرستاد. وى با عدّهاى از مسلمانها آمدند و گرداگرد
[1]پيشوا و خطيب و واعظ عيسوى؛ مقامى بالاتر از كشيش.