بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 164

محسوب مى‌گردد نه از روز؟ فرمود: از سپيده دم تا بر آمدن آفتاب؛ در اين وقت دردها آرام مى‌گيرد و كسى كه به خواب نرود در اين ساعت به خواب مى‌رود و بى‌هوشان هشيار مى‌گردند و خداوند اين ساعت را آرزوى آنانى كه دوست‌دار آخرت‌اند و در صدد اندوخته براى آن سرايند، قرار داده و بر عليه تكذيب‌كنندگان و ناباوران كه آخرت را رها ساخته‌اند، حجّتى آشكار و پوششى كامل ساخته است.» (امام صادق7) فرمود: «اسقف فريادى كشيد و گفت: يكى پرسش ديگر مانده است كه به خدا سوگند، هرگز نخواهى توانست پاسخ دهى. فرمود: بپرس كه حتما سوگندت را خواهى شكست. گفت: بگو بدانم، آن دو مرد كه در يك روز از مادر زاده شدند و هر دو هم در يك روز مردند ولى يكى در وقت مردن، يك صد و پنجاه سال داشت و ديگرى پنجاه سال، نامشان چه بود؟ فرمود: نام آن دو عزير و عزيره بود كه در يك روز از مادر متولد شدند. چون مدّت بيست و پنج سال با هم زيستند، روزى عزير- در حالى كه بر الاغش سوار بود- بر روستايى در انطاكيه گذر كرد كه بناهاى آن فرو خوابيده و بام‌هايش به روى پايه‌هايش افتاده بود و ساكنانش زير آوار از بين رفته بودند. اين وضع هول انگيز انديشه‌ى او را بر اين سؤال برانگيخت و گفت: خداوند چگونه اين مردگان را- پس از آن كه مرده‌اند و در زير توده‌هاى سنگ و خاك دفن شده‌اند- زنده مى‌كند؟ خداوند او را برگزيده و هدايت كرده بود. هنگامى كه اين سخن را گفت، خداوند بر او خشم گرفت و او را به مدّت صد سال، به كيفر گفتارش، ميراند. سپس او را به هم راه الاغ و خوردنى و آشاميدنى‌اش به همان صورت اوّل، زنده ساخت. وقتى به خانه‌اش بازگشت، برادرش عزيره او را نشناخت. درخواست مهمان شدن نمود و عزيره پذيرفت. به دنبال فرزند و نواده‌گان عزيره كه پير شده بودند، فرستاد؛ در حالى كه عزير جوانى به سنّ بيست و پنج سال مى‌نمود.

عزير پيوسته خاطراتى از برادر و فرزندانش مى‌گفت و آن‌ها كه پير بودند، آن مطالب را به ياد مى‌آوردند و مى‌گفتند: شگفتا! چه اندازه‌


صفحه 165

خوب بر امورى كه سال‌ها و ماه‌ها بر آن گذشته است آگاهى دارى! عزيره كه يك صد و بيست و پنج سال را پشت سر نهاده بود، مى‌گفت:

جوانى در سنّ بيست و پنج سالگى نديدم كه به قضاياى ميان من و برادرم، عزير، در روزگار جوانى، از تو آگاه‌تر باشد. راست بگو؛ آيا تو از اهل آسمانى يا از ساكنان زمين؟ عزير به برادرش گفت: من عزيرم. به خاطر سخنى كه بعد از برگزيده‌شدنم گفتم، خداوند بر من غضب كرد و يك صد سال مرا ميراند و سپس زنده كرد تا به وسيله‌ى آن يقين شما زياد گردد؛ قطعا خدا بر هر كارى تواناست. بنگريد؛ اين الاغ من و اين هم همان غذا و آبى كه وقتى از نزد شما رفتم، با خود برداشته بودم. خداوند آن‌ها را همان گونه كه بود، برگردانده است. وقتى آن‌ها را ديدند به درستى گفته‌هاى او ايمان آوردند. خداوند مدّت بيست و پنج سال وى را ميان آنان نگه داشت و بعد او و برادرش را در يك روز قبض روح كرد و هر دو مردند.

وقتى سخن امام باقر7به اين جا رسيد، اسقف به پا خاست.

مسيحيان نيز همگى برخاستند و آن دانشمند فرياد زد: دانشمندى را كه به مراتب اطّلاعات و معلوماتش از من فزون‌تر است، نزد من آورده‌ايد.

شما او را با خود نشانديد كه آبروى مرا بريزد و رسوايم سازد و مسلمانان را آگاه كند كه در ميان آن‌ها افرادى هستند كه به همه‌ى علوم ما واقف‌اند؛ بلكه چيزهاى بيشترى مى‌دانند كه ما نمى‌دانيم. نه، به خدا سوگند، ديگر اصلا با شما سخن نمى‌گويم و اگر تا سال ديگر زنده ماندم، در گردهم آيى شما شركت نخواهم كرد.

مجلس به هم خورد و همه پراكنده شدند؛ در حالى كه پدرم به جاى خود نشسته بود و من هم در خدمتش بودم. ماجرا به هشام گزارش داده شد و وقتى همه رفتند، پدرم برخاست و به منزلى كه در آن بوديم، برگشت. پيك هشام آمد و جايزه آورد و فرمان داد تا هر چه زودتر به مدينه برگرديم و درنگ نكنيم؛ زيرا آن چه بين پدرم و آن دانشمند مسيحى اتّفاق افتاده بود، به سرعت ميان مردم شايع گرديد و به صورت مسأله‌ى پر جنجالى در آمد.


صفحه 166

ما بر مركب‌هاى خود سوار شديم و راه مدينه را پيش گرفتيم.

هشام پيش از ما به وسيله‌ى پيكى تندرو به فرمان دار شهر مدين- كه بر سر راهمان به مدينه قرار داشت- پيام فرستاده بود كه دو پسر جادوگر ابو تراب به نام‌هاى محمّد بن على و جعفر بن محمّد- كه در آن چه از اسلام اظهار مى‌كنند، دروغ پردازند- (او خود كذّاب بود و نفرين خدا بر او باد!) در شام نزد من آمدند. چون آن‌ها را روانه‌ى مدينه كردم، به سوى كشيش‌ها و راهبان كافر مسيحيان گرويدند و دين ايشان را اختيار كردند و از مرز اسلام بيرون رفته به كيش كفر، يعنى دين مسيحيت، در آمدند و با پذيرفتن آيين نصرانيت به آن‌ها تقرّب جستند. من به خاطر خويشاوندى‌ام با آنان نخواستم آن‌ها را مجازات كنم و از كيفرشان صرف نظر كردم؛ ولى وقتى نامه‌ام را خواندى، بين مردم اعلام كن: هر كه با آن‌ها خريد و فروش كند يا دست دوستى به آنان بدهد يا به ايشان سلام كند، تحت حمايت من نيست و خونش هدر خواهد بود. به راستى كه آن دو مرتد شده و از اسلام برگشته‌اند و نظر امير المؤمنين آن است كه آن دو و چارپايان و غلامان و همسفرانشان را به بدترين وجه به قتل رسانى.

پيك به مدين رسيد. هنگامى كه به آن شهر نزديك شديم، پدرم غلامان خود را فرستاد تا منزلى بر ايمان تهيّه كنند و جهت چارپايان ما علف و براى خود ما غذا بخرند. وقتى غلامان ما به نزديك دروازه‌ى شهر رسيدند، (مردمان شهر) در را به روى ما بستند و به ما ناسزا گفتند و به ساحت مقدّس علىّ بن ابى طالب7جسارت كردند و فرياد زدند:

اين جا بار نيندازيد. ما با شما خريد و فروش نمى‌كنيم. اى كفّار، اى مشركان، اى مرتدها، اى دروغ‌گويان، اين بدترين تمامى آفريدگان!! غلام‌هاى ما پشت درهاى بسته ماندند تا ما به آن‌ها رسيديم.

پدرم با زبانى نرم با آنان سخن گفت و به ايشان فرمود: از خدا بترسيد و اشتباه نكنيد؛ ما چنان نيستيم كه به شما گفته‌اند و نه آنسان كه شما مى‌گوييد. سخن ما را بپذيريد.

سپس فرمود: اگر هم چنان باشيم كه شما مى‌گوييد، دروازه‌ها را


صفحه 167

به روى ما بگشاييد و با ما خريد و فروش كنيد هم چنان كه با يهود و نصارى و مجوس معامله مى‌كنيد. گفتند: شما از آنان بدتريد؛ چون آن‌ها جزيه مى‌دهند و شما نمى‌دهيد. پدرم فرمود: پس دروازه را بگشاييد و ما را جاى دهيد و مانند آن‌ها از ما جزيه دريافت كنيد. باز هم امتناع كردند و گفتند: در را نمى‌گشاييم و احسانى در حقّ شما نمى‌كنيم تا اين كه خود بر پشت چارپايانتان از گرسنگى و تشنگى بميريد يا چارپايانتان در زير پاى شما بميرند. هر چه پدرم پند داد، سودى نبخشيد و بر سركشى و لجاجت خود افزودند.

پدرم چون وضع را چنين ديد، از اسب پياده شد و به من فرمود:

تو از جاى خود حركت مكن. كوهى در آن نزديكى بود كه بر شهر مدين احاطه داشت. پدرم بالاى آن كوه رفت و اهالى شهر او را مى‌ديدند كه چه مى‌كند. چون به بلندترين نقطه‌ى آن رسيد، به سوى شهر رو كرد و دو انگشت خود را بر گوش‌هايش نهاد و با صداى بلند [آياتى را كه خداوند در داستان شعيب7نازل كرد و مشتمل بر مبعوث كردن شعيب بر اهل مدين و معذّب گرديدن آنان به خاطر نافرمانيشان بود] خواند:

(و به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم)- تا اين آيه: (بقيّة اللَّه بهتر است براى شما اگر مؤمن باشيد)[1]. سپس فرمود: به خدا سوگند، ماييم بقيّة اللَّه در زمين.

در همان وقت به فرمان الهى باد سياه تيره‌اى وزيدن گرفت و فرياد پدرم را به گوش مرد و زن و كودكان رسانيد. همه‌ى مردم، از كوچك و بزرگ، بالاى بام آمده بودند. پيرمردى در آن ميان وقتى پدرم را ديد، به آواى بلند فرياد زد: اى ساكنان مدين، از خدا بترسيد. اين مرد در جايى ايستاده است كه وقتى شعيب بر قوم خود نفرين كرد، در آن جا ايستاده بود و اگر شما دروازه را به روى وى نگشاييد و از او پذيرايى نكنيد، بر شما عذاب نازل خواهد شد. من آن چه شرط بلاغ بود، گفتم و هشداردهنده معذور است. آن‌ها ترسيدند و دروازه را گشودند و در منازل‌

[1]هود7( 11): 85- 87.


صفحه 168

خود از ما پذيرايى كردند و فرمان دار شهر همه‌ى آن ماجرا را كتبا به شام خبر داد. روز دوم ما از آن جا بيرون رفتيم. هشام به عامل شهر مدين طىّ فرمانى دستور داد كه آن پيرمرد را كه درود و سلام حق بر او باد! دست گير كرده سر به نيست كند و به فرمان دار شهر مدينه هم نوشت كه پدرم را به وسيله‌ى غذا يا آب زهر آلود به قتل رساند؛ امّا [هشام (از اين امر) گذشت و هيچ مشكلى از جانب او براى پدرم پيش نيامد.]» اين بود آن چه خواستيم در مورد تير اندازى در راه خدا بيان كنيم كه تير اندازى براى خدا و براى يارى دين خدا را پروردگار خود عهده‌دار است.


صفحه 169

بخش پنجم تعويذهايى براى اسب سواران و مركب‌هايشان تا از خطرات محفوظ بمانند


صفحه 170

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 171

فصل 1: تعويذى كه از مولاى ما، امام جواد صلوات الله عليه، نقل شده و براى پيش‌گيرى از ضربات شمشير و هر ترسى مفيد است‌

اين حرز را جماعتى از اصحاب ما ذكر كرده‌اند و ما آن را از كتاب «منية الدّاعي و غنية الواعي» نوشته‌ى دانشمند بزرگوار، علىّ بن محمّد بن علىّ بن حسين‌[1]ابن عبد الصّمد تميمى رضى اللَّه روايت و نقل مى‌كنيم. مؤلّف (كتاب ياد شده) گويد: اين حديث را عموى پدرم، فقيه ابو جعفر محمّد بن ابى الحسن رحمه اللَّه، بر ايمان نقل كرد از ابو عبد اللَّه جعفر بن محمّد بن احمد بن عبّاس دوريستى و او از پدرش و او نيز از فقيه ابو جعفر محمّد بن علىّ بن حسين بن [موسى بن‌] بابويه.

(علىّ بن محمّد نام برده) هم چنين از نياى خود چنين نقل مى‌كند: پدرم، فقيه ابو الحسن رحمه اللَّه، نقل كرد از برخى اصحاب ما رحمة اللَّه عليهم از جمله دانشمند بزرگوار، ابو البركات و شيخ ابو القاسم علىّ بن محمّد معاذى و ابو بكر محمّد بن علىّ معمّرى و ابو جعفر محمّد بن ابراهيم بن عبد اللَّه مدائنى كه گفتند:

[1]به جاى علىّ بن حسين، علىّ بن على درست است.( ويراستار)