شيخ يوسف بحرانى گويد:
آرامگاه او اكنون شناخته شده نيست.[1]محدّث نورى گويد:
در باغى خارج حلّه بارگاه فرازمندى است كه به آن بزرگ نسبت داده مىشود و مردم از روى اعتقاد، به زيارت آن مىروند. در صورت وقوع فوت آن مرحوم در بغداد، درستى انتساب اين قبر كمى بعيد به نظر مىرسد.
خدا داناست.[2]علّامه سيّد حسن صدر كاظمينى در بخش پايانى كتاب خويش، «تحيّة أهل القبور بما هو مأثور» گويد:
آنچه در باغ حلّه قبر سيّد ابن طاوس شناخته مىشود قبر فرزند او سيّد على بن موسى است كه هم نام و هم لقب پدر بود.[3]اين اقوال گوناگون با نقل صريح خود آن بزرگ روشن مىكند كه قبر خويش را در جوار مولا امير مؤمنان7و زير پاى پدر و مادر برگزيد. او خود گويد:
من خودم رفتم و از گوركن خواستم تا در سايهى نيا و مولايم علىّ بن ابى طالب7گورى برايم بسازد تا ميهمان و پناهنده و گدا و اميدوار درگاه او باشم و به هر گونهاى خواهنده از آستان حضرتش. نيز خواستم زير پاى پدر و مادرم- كه خدا از ايشان خشنود باد- باشم؛ زيرا ديدم كه پروردگار بزرگ مرا به خاكسارى در برابر ايشان و نيكى بدانان فرمان داده است. از اين رو، خواستم- تا گاهى كه در قبر خواهم آرميد- سرم زير پاهاى ايشان قرار گيرد.[4]افزون بر اين، ابن الفوطى نيز در «الحوادث الجامعة»[5]آورده است:
در اين سال (664) نقيب پاك دامن سيّد رضي الدّين علىّ بن طاوس
[1]لؤلؤة البحرين: 241.
[2]خاتمة مستدرك الوسائل 3: 472.
[3]لؤلؤة البحرين: 241، حاشيه.
[4]فلاح السّائل: 73.
[5]ص 356.
در گذشت و پيكرش به آرامگاه جدّش علىّ بن ابى طالب7برده شد. گويند عمر او تقريبا 73 سال بود.
سخن درست همين است و پذيرفتنىتر از ديگر نظريّات؛ زيرا ابن الفوطى عبد الرّزّاق بن احمد (642- 723) در همان روزگار مىزيست و او را بهترين مورّخ قرن هفتم دانستهاند.
كوتاه سخن اين كه: نسب آن مرحوم به امام مجتبى7و هم چنين به حضرت سيّد الشّهداء7مىرسيد؛ ريشهاش از مدينه بود؛ زادگاه و پرورشگاهش حلّه بود؛ اقامتگاهش بغداد بود و آرامگاهش نجف.
(برگرفته از: نيايشهايى از سويداى دل (ترجمهى مهج الدّعوات)، مقدّمهى مترجم)
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
كلامى در باب علم
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
دانش[1]، از گذشته تا امروز
«چون به قرنهاى گذشته نظر افكنيم، خواهيم ديد كه نظريّات و عقايدى
[1]در اين گفتار، براى علوم بشرى، از تجربى تا انتزاعى، واژهى دانش را برگزيدهايم؛ در برابر علوم الهى كه علم ناميده مىشود. البته حكم دانشهاى تجربى( فيزيك) و انتزاعى( متافيزيك) كاملا يكسان نيست. آن چه خود باختگان در برابر صنعت و تكنولوژى را شفته و مريد خود كرده دانشهاى تجربى است؛ امّا كمتر كسى به مقايسه اين قبيل دانشها با نتايج علوم الهى برخاسته است و كمتر شنيدهايم كه مثلا پزشكى پيشرفتهى امروز را با نفس حضرت عيسى7قياس كنند. حال يا اين گونه مسائل را اصلا باور نداشتهاند و شأن پزشكى را اجلّ از آن مىدانستهاند كه با اسطورهها مقايسه شود(!) يا مىدانستهاند كه اين دو كار از يك سنخ نيستند و قياس آنها عاقلانه نيست. وقتى براى اين گونه دانشها لغت« علم» به كار مىرود، ممكن است براى عدّهاى اين شبه به وجود بيايد كه علوم تجربى و علوم الهى هر دو علم هستند و به ناچار هم سنخ و هم پايهاند. در اين گفتار سعى بر آن است كه اين شبهه از جهاتى پاسخ داده شود و براى اين كار مجبوريم كه اين دو علم را با هم قياس كنيم؛ هر چند قياس مع الفارق به حساب بيايد.
امّا آن چه كه بيشتر در برابر علوم الهى قرار مىگيرد، دانشهاى انتزاعى، از قبيل فلسفه و از سوى ديگر علوم غريبه، مثل سحر، است. حوزهى كار اين دانشها به محدودهى علوم الهى نزديكتر است و اشتباه اين دو مقوله قابل پيش بينىتر. تفاوت و شباهتهاى اين دو موضوع در طول گفتار خواهد آمد.
كه براى تعبير از طبيعت در كار بوده، هر كدام در زمان خود اهمّيّت و اعتبار داشته و هر وقت نظريّهى علمى جديدى اكتشاف شده عقيدهاى قديمى از تخت جلال و اهمّيّت خود سرنگون گشته است. اكنون كه آن معتقدات قديمى را عقايد روشنتر و عالمانهترى جانشين شده [است]، باز بايد به خاطر داشته باشيم كه همان گونه كه آن نظريّهها اهمّيّت و معنايى براى زمان خود داشتند، نظريّههاى تازه هم براى زمان ما اهمّيّت و معنى دارد؛ تا آن گاه كه روزهاى ديگر برسد و تئورىهاى تازهترى جاى تئورىهاى امروزى را بگيرد.»[1]امّا آن چه مهم است آن است كه اين نظريّهها و دانشها همواره كاربرى داشتهاند و گرهاى را گشودهاند. بطلان هيأت بطلميوس- كه طبق آن زمين مركز عالم است- امروزه از روز روشنتر است؛ ولى با همين دانش از پايه نادرست هم زمان كسوف و خسوف تعيين و جهات راهها شناخته مىشده است. قرنها هم دانشمندان آن را آزمودهاند و نتيجه گرفتهاند.
اين كه امكان تغيير و تكامل فرضيّههاى موجود هست، چيزى است كه تمام دانشوران پذيرفتهاند و اگر چنين نبود، اين همه پژوهش و تحقيق به كدام انگيزه صورت مىگرفت؟
تغيير عمدهاى كه حاصل شده است در روحيّهى مردان دانش است؛ ديروز مىدانستند كه نمىدانند[2]و امروز- هر چند به اين امر اقرار دارند- در عمل هميشه فراموشاش مىكنند؛ جالبتر آن كه اگر خود هم ادّعايى نداشته باشند، شاگردان اين شكسته نفسى استاد را بر نمىتابند! امروز تنها هر چه را كه مىبينند
[1]علم به كجا مىرود؟، ماكس پلانك، ترجمهى احمد آرام، تهران، شركت سهامى انتشار، 1347 ش، ص 139.
[2]سقراط مىگويد:« اگر من نترسيدمى كه بعد از من بزرگان اهل خرد در من عيب كنند و گويند كه سقراط همهى دانش جهان را به يك بار دعوى كرد، مطلق بگفتمى كه من هيچ ندانم و عاجزم؛ و ليكن نتوانم گفتن كه از من دعوى بزرگ باشد.»( علم در خدمت انسان، محمّد تقى جعفرى، تهران، شركت سهامى انتشار، 1344 ش، ص 44، به نقل از قابوسنامه، ص 23[، در تصحيح مرحوم يوسفى، ص 39])
باور مىكنند. ملاك وجود و عدم، دريافت آدمى است! حتى بعضى از دانشمندان امروز خدا را هم بايد زير تيغ جرّاحى بيابند تا باور كنند! امّا ديروز وقتى چيزى را در نمىيافتند، مثلا علّت امور غير مادى را، منكر آن نمىشدند و اگر كلامى شگفت را صادقى مصدّق گفته بود، مىپذيرفتند.[1]به عنوان مثال دانشور ديروز بر مىتافت اگر مىشنيد كه:
وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ[2]ياوَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ ... إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ[3]يا:
وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً[4]؛ امّا امروز ... چون ما نمىبينيم، پس وجود ندارد![5]
[1]از اين نمونه است سكوت و تسليم ابن سينا در برابر وحى و حديث نبوى در مسألهى معاد جسمانى. رك. الشّفاء، الهيّات، ص 423.
[2]حجر( 15): 18- 19: و آسمان را از هر شيطان راندهاى نگه داشتيم؛ مگر آن كه دزدانه گوش نهد كه شهابى آشكار در پىاش افتد.( در ترجمهى اين آيه و آيات بعد در اين مقدمهى وام دار ترجمهى آقاى دكتر ابو القاسم امامى هستيم.)
[3]صافّات( 37): 8- 11: براى نگاه داشت( آسمان) از هر شيطان سركشى ...؛ مگر كسى كه ربايشى كند كه شهابى رخشان در پىاش افتد.
[4]جن( 72): 10: و اين كه ما در جاهايى از آسمان به شنيدن مىنشستيم و اكنون هر كه گوش بدارد، شهابى را در كمين خويش يابد.
[5]براى نمونه در همين مورد( تعقيب جنها و شياطين به وسيلهى شهاب)، انكار امروزىها نياز به مدرك ندارد و كاملا آشكار است. براى اثبات اين ادّعا مطرح كردن اين مبحث با چند تن از منسوبين به دانش، از دانش جو تا دانشمند، كفايت مىكند. ادّعاى بعد آن بود كه گذشتگان اين را پذيرفته بودند كه با يكى دو بيت مشهور كه بيان عقايد آن روزگار مىباشد و مقبول مردمان آن عصر بوده است، اثبات مىشود. لازم به ذكر است كه امثال اين بيتها كم نبودهاند.
\sُ بنگر به ستاره كه بتازد سپس ديو\z چون زرّ گدازيده كه بر قير چكانيش\z\E ناصر خسرو\sُ ز رقيب ديو سيرت به خداى خود پناهم\z مگر آن شهاب ثاقب مددى دهد خدا را\z\E حافظ