بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 27

باور مى‌كنند. ملاك وجود و عدم، دريافت آدمى است! حتى بعضى از دانشمندان امروز خدا را هم بايد زير تيغ جرّاحى بيابند تا باور كنند! امّا ديروز وقتى چيزى را در نمى‌يافتند، مثلا علّت امور غير مادى را، منكر آن نمى‌شدند و اگر كلامى شگفت را صادقى مصدّق گفته بود، مى‌پذيرفتند.[1]به عنوان مثال دانشور ديروز بر مى‌تافت اگر مى‌شنيد كه:

وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ إِلَّا مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ‌[2]ياوَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ ... إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ ثاقِبٌ‌[3]يا:

وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً[4]؛ امّا امروز ... چون ما نمى‌بينيم، پس وجود ندارد![5]

[1]از اين نمونه است سكوت و تسليم ابن سينا در برابر وحى و حديث نبوى در مسأله‌ى معاد جسمانى. رك. الشّفاء، الهيّات، ص 423.

[2]حجر( 15): 18- 19: و آسمان را از هر شيطان رانده‌اى نگه داشتيم؛ مگر آن كه دزدانه گوش نهد كه شهابى آشكار در پى‌اش افتد.( در ترجمه‌ى اين آيه و آيات بعد در اين مقدمه‌ى وام دار ترجمه‌ى آقاى دكتر ابو القاسم امامى هستيم.)

[3]صافّات( 37): 8- 11: براى نگاه داشت( آسمان) از هر شيطان سركشى ...؛ مگر كسى كه ربايشى كند كه شهابى رخشان در پى‌اش افتد.

[4]جن( 72): 10: و اين كه ما در جاهايى از آسمان به شنيدن مى‌نشستيم و اكنون هر كه گوش بدارد، شهابى را در كمين خويش يابد.

[5]براى نمونه در همين مورد( تعقيب جن‌ها و شياطين به وسيله‌ى شهاب)، انكار امروزى‌ها نياز به مدرك ندارد و كاملا آشكار است. براى اثبات اين ادّعا مطرح كردن اين مبحث با چند تن از منسوبين به دانش، از دانش جو تا دانشمند، كفايت مى‌كند. ادّعاى بعد آن بود كه گذشتگان اين را پذيرفته بودند كه با يكى دو بيت مشهور كه بيان عقايد آن روزگار مى‌باشد و مقبول مردمان آن عصر بوده است، اثبات مى‌شود. لازم به ذكر است كه امثال اين بيت‌ها كم نبوده‌اند.

\sُ بنگر به ستاره كه بتازد سپس ديو\z چون زرّ گدازيده كه بر قير چكانيش‌\z\E ناصر خسرو\sُ ز رقيب ديو سيرت به خداى خود پناهم‌\z مگر آن شهاب ثاقب مددى دهد خدا را\z\E حافظ


صفحه 28

دانش‌ها، ديروزى و امروزى، تجربى و خصوصا انتزاعى، اشتراكى هم دارند: هر چه به پيش مى‌روند شاخه‌هاى بيشترى مى‌يابند. هر انديشمند نظريّه‌ى خاصّ خود را ارائه مى‌دهد و در نهايت، با كم و زيادش، به تعداد دانشوران نظريّه خواهيم داشت؛ يعنى تشتّت و تفرّق. حال آن كه حقيقت و واقعيّت بيرونى واحد است و تناقض و تضاد در آن راهى ندارد. از اين دو نكته مى‌توان نتيجه گرفت كه دانش‌هاى ما آدميزادگان- با تمام احترام و كاربردى كه دارند- حقيقت‌شناس و كاشف واقعيّت نيستند.[1]ما كس پلانك در اين زمينه جمله‌ى جالبى دارد. او علم (دانش) و هدف آن را اين چنين توصيف مى‌كند:

تلاشى دائمى است براى نزديك‌تر شدن به هدفى كه هرگز رسيدن به آن ممكن نيست.[2]لوكنت دونويى هم گفته است:

بين نمايى كه دانش از انسان نشان مى‌دهد و واقعيّت انسان تفاوتى نظير نقشه‌ى يك شهر و زندگى ساكنان آن وجود دارد.[3]

[1]حال اين كه نيازى به شناخت حقيقت به شكل واحد داريم يا نه، بحث ديگرى است كه در اين جا به آن نمى‌پردازيم.

[2]علم به كجا مى‌رود؟، ص 116.

[3]انسان در برابر علم، لوكنت دونويى، ترجمه‌ى شاپور كيهانى، تهران، سازمان شهر چاپ و انتشار، 1350 ش، ص 157.


صفحه 29

علم چيست؟

تاكنون تا حدودى دانستيم كه دانش‌هاى ما علم نيست چون حقيقت‌شناس نيست و گاهى اگر حقيقت را هم به آن عرضه كنند، نمى‌پذيرد و با اصول خود منطبق نمى‌يابد![1]حال بايد پرسيد كه علم واقعى چيست؟ جواب اين سؤال و خصوصيّات علم واقعى را در قرآن و حديث باز خواهيم جست:

إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ[2]تنها و تنها عالمان از خدا مى‌ترسند. علم خشيت آور است؛ يعنى هر كه علم دارد، خشيت دارد و از آن سو در ادعيه تصريح شده است كه هر كس خشيت ندارد، عالم نيست.[3]حال به دانش‌هاى بشرى بنگريم؛ فيزيك، شيمى، پزشكى و حتّى دانش‌هاى ما ورايى هيچ كدام به خودى خود خشيت‌آور نيستند. چه بسيارند دانشمندانى كه به كل منكر وجود خدايند! نيز كم نبوده‌اند امثال عمرو عاص كه از قرآن و حديث و ديگر دانش‌هاى معنوى سرمايه‌ى دنيا اندوخته‌اند؛ يعنى دين به دنيا فروخته‌اند؛ يعنى خشيت نداشته‌اند.

قال أمير المؤمنين7‌: «إنّ العرش خلقه اللَّه تعالى من أنوار أربعة: ... و نور أبيض منه ابيضّ البياض و هو العلم الّذي حمّله اللَّه الحملة و ذلك نور من عظمته، و بعظمته و نوره أبصر قلوب المؤمنين ...»[4]

[1]رجوع شود به همان مسأله‌ى شياطين و شهاب‌ها كه در قرآن مطرح شده است.

[2]فاطر( 35): 29:( از بندگان خدا فقط عالمان‌اند كه از وى ترسند).

[3]مصباح المتهجّد، شيخ طوسى، بيروت، مؤسّسة فقه الشّيعة، 1411 ه- 1991 م، ص 472، دعاى روز چهارشنبه:

ُ« ... لا علم إلّا خشيتك ... ليس لمن لم يخشك علم ...»

[4]كافى 1: 129: مولاى متّقيان7فرمود:« خداوند متعال عرش را از چهار نور آفريد: ... و نورى سپيد كه سپيدى از اوست. اين نور- كه‌[ برخاسته‌] از عظمت اوست- همان علم است كه خداوند به حاملان آن داده است. او به عظمت و نور خويش دل‌هاى اهل ايمان را بينا ساخته است.»


صفحه 30

علم نور است؛ نورى كه خدا به كسانى مى‌بخشد. پس لزوما روشنگر است و عالم را به حقيقت مى‌رساند. اگر نور الهى هم به حقيقت راهبر نباشد، ديگر به كدام ملجأ بايد گريخت؟[1]اين نور حتما راه نما و روشنايى بخش است.

ويژگى جهان خارج و واقعيّت بيرونى چيست؟ آشفتگى و تناقض در آن نيست و تمام اجزايش يك ديگر را تأييد مى‌كنند. هر چيزى كه از خدا سرچشمه مى‌گيرد اين چنين است. حقايق- اگر هم به ظاهر اجزايى جدا از هم باشند- قطعات يك دستگاه‌اند كه مجموعه‌اى منسجم را ترسيم مى‌كنند.

بار ديگر به آن چه كه داريم نظر مى‌كنيم؛ دانش‌هاى بشرى، خصوصا دانش‌هاى انتزاعى، سراسر آشفتگى و نقد و گاه نقض يك ديگر است. اصولا پيش رفت دانش به همين است: خلّاقيّت، حرف جديد زدن، به نظريّات قبلى افزودن و در بسيارى از موارد حرف‌هاى قبلى را رد كردن؛ البتّه دسته‌اى از كشفيّات و نظريّات جديد مؤيّد و شارح و بسط دهنده‌ى دانش گذشته‌اند؛ ولى آن‌هايى هم كه دانش ديروز را رد مى‌كنند، كم نيستند. اين اعتراف خود دانشمندان است كه:

پيشرفت‌ها سريع است امّا علم كنونى ما روى نعش بسيارى از تئورى‌ها و طرح‌ها بر پا گرديده [است‌]. شايد فقط تعابير رياضى كائنات دوام يابد![2]روش دانشوران ما همين نقد و نقض‌هاست و واضح است كه تكثّر آرا با يگانگى متفاوت است؛ لذا اين تكثّر به شناخت حقيقت واحد راهى ندارد؛ البتّه ممكن است كه در اين آشفته بازار حقيقت و علمى هم باشد؛ ولى ما نمى‌دانيم كه آن علم در كدام بخش است. امّا در آن سو علمى را داريم كه نور است و حقيقت را آن چنان كه هست، يعنى به شكل واحد، روشن مى‌كند. با توجّه به‌

[1]نور( 24): 41:وَ مَنْ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ.

[2]انسان در برابر علم، ص 181.


صفحه 31

اين دو نكته (خشيت آورى و واقع و واحد نمايى) مى‌توان گفت كه دانش ما به واقع «علم» نيست.

ويژگى ديگر علم آن است كه قدرت مى‌آورد. اين يك اصل عقلانى است كه هر چه علم بيش باشد، قدرت تسخير و اثرگذارى بيشتر مى‌شود. داستان آصف بن برخيا مشهور است. او كسى است كه (علمى از كتاب نزد اوست)[1]و با اين مقدار علم، تخت بلقيس را از سبأ به ملك سليمان7مى‌برد؛ آن هم در كمتر از يك چشم بر هم زدن. نيز خود حضرت سليمان7- كه آصف از زير دستان اوست- باد را در تسخير خود دارد. علم او اين چنين است:

وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً...[2].

تسخير و قدرت او را هم ببينيم:

فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ‌[3].

باد به فرمان او جا به جا مى‌شود؛ به هر كجا كه او مى‌خواهد، مى‌رود.[4]حالتى كه قابل قياس است با وضع ما و چارپايان كه آن هم تسخير ناميده شده است:

سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنَّا لَهُ مُقْرِنِينَ‌[5].

خداوند چيزهاى ديگرى را هم مسخّر ما كرده است؛ يعنى على القاعده بايد بتوانيم آن‌ها را تسخير كنيم‌[6]:

[1]نمل( 27): 41:عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ‌.

[2]نمل( 27): 16:( ما به داود و سليمان علمى داديم ...).

[3]ص( 38): 37:( پس باد را رام او داشتيم كه به فرمانش- به هر جاى كه مى‌خواست- هموار مى‌رفت).

[4]يادمان باشد كه براى حركت و جهت دادن باد از دستگاه‌هاى پيچيده و رأى زنى بزرگان و ...

استفاده نمى‌كند؛ فقط فرمان مى‌دهد.

[5]زخرف( 43): 14:( پاكا آن كه اين را رام ما داشته است و ما بر آن توانا نبوديم!).

[6]مگر آن كه بگوييم:« مخاطب اين آيات ما نبوده‌ايم.- كه در اين صورت، به خودى خود و بدون نياز به برهان و دليل، از ادّعاى عالم بودن صرف نظر كرده‌ايم. در باب مخاطبان اين آيات نكاتى گفته خواهد شد؛ إن شاء اللَّه.


صفحه 32

... وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهارَ* وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ.[1]مى‌توان گفت كه كشتى را، به امر خدا، تسخير كرده‌ايم؛ به فرمان ما حركت مى‌كند. نيز رودها كه البتّه كمتر در اختيار ما هستند؛ انحراف از مسير بعضى از رودها و سد بستن بر بخشى از آب رود از مظاهر تسخير ماست. امّا ماه و خورشيد چه؟ روز و شب چه؟ در تسخير رود از ياد نبريم معجزه‌ى حضرت موسى7را هنگام گذشتن از نيل و در مورد ماه و خورشيد به ياد بياوريم «شقّ القمر»[2]و «ردّ الشّمس»[3]را. قبول كنيم كه شناخت چند عنصر از جرم ماه و چند قدم راه پيمودن بر آن، معناى كاملى براى تسخير نيست. اگر هم به سراغ مثال‌هاى بزرگ آمده‌ايم به آن معنا نيست كه مسائل ريز و كوچك حل شده است و به عنوان نمونه مى‌توانيم مورچه را مسخّر خود كنيم و مثلا با يك جمله‌ى‌ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ‌[4]مورچه‌ها را به درون سوراخشان بفرستيم. اين تسخيرها

[1]ابراهيم7( 14): 33- 34:( ... و كشتى‌ها را رام شما كرد تا به فرمان او به درياها بروند و رودها را رام شما داشته است. نيز مهر و ماه را- كه هميشه روان‌اند- رام شما داشته و شب و روز را رام شما ساخته است).

[2]الخرائج و الجرائح، ج 1، صص 141- 142.

[3]همان، صص 155- 156؛ تذكره‌ى ابن جوزى، ص 53؛ كفاية الطّالب، صص 381- 388؛ الرّياض النّضرة، ج 3، ص 140.

[4]نمل( 27): 19:( به لانه‌هايتان برويد.) البتّه در داستان قرآن اين جمله را يك مورچه به ديگر مورچه‌ها گفته است كه شايد فضيلتى به نظر نيايد؛ ولى آدميانى چون خود حضرت سليمان7هم بوده‌اند و هستند كه با حيواناتى مثل مورچه سخن گفته‌اند و از جمله فرمان‌هايى كه به مورچه‌ها داده‌اند، چه بسا همين جمله بوده باشد كه مورد نظر ما همين حالت اخير است.


صفحه 33

«علم» مى‌خواهد كه ما نداريم و اگر داشتيم وضعمان چنين نبود. حال اثبات اين كه موجودات عالم فهم دارند و در مرحله‌ى بعد، اين كه كسانى زبان آنان را مى‌دانند، در دو بخش بعدى خواهد آمد.

اشيا و جان‌داران قابل خطاب‌اند[1]از مسلّمات آن است كه تمام موجودات تسبيح گوى حضرت حقّ‌اند.

نظير اين آيه در قرآن كريم فراوان است:

يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ*...[2]و حتّى فراتر از آن:

وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ‌[3].

ديگر آن كه در چند مورد خداوند اشيا و جمادات و حيوانات را مخاطب قرار داده و به آن‌ها امر كرده است:

وقُلْنا: يا نارُ! كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‌ إِبْراهِيمَ‌[4]وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلًا. يا جِبالُ! أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ[5]يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ: هَلِ امْتَلَأْتِ؟ وَ تَقُولُ: هَلْ مِنْ مَزِيدٍ؟[6]

[1]در بحث از اثرات علم و به عبارت ديگر ولايت تكوينى، ممكن است مطالبى باشد كه در ابتدا دور از انتظار و عادت باشد. براى رفع استبعاد لازم بود كه شاهد مثال‌هايى از قرآن كريم- كه شكّى در حقانيّت آن نيست- بياوريم.

[2]تغابن( 64): 2:( آن چه در آسمان‌ها و آن چه در زمين است، خداى را به پاكى ستايد ...).

[3]الرّحمان( 55): 7:( گياه و درخت سجده آرند).

[4]أنبياء:( 21): 70:( گفتيم: اى آتش، بر ابراهيم سرد و بى‌گزند باش).

[5]سبأ( 34): 11:( داود را از خود فزونى‌اى بخشيديم. اى كوه‌ها و اى پرندگان! با وى هم آواز شويد و آهن را بر او نرم داشتيم).

[6]ق( 50): 31:( روزى كه به دوزخ گوييم: آيا پرشده‌اى؟ و او گويد: آيا باز هست؟)


صفحه 34

وَ قِيلَ: يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعِي‌...[1].

نيز به زنبور عسل وحى مى‌شود:

وَ أَوْحى‌ رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ‌[2].

گفت و شنود حضرت سليمان7با جان دارانى چون مورچه و هدهد و كلّا پرندگان و فرمانروايى بر جنّ هم كه بى‌نياز از توضيح است.[3]نيز شهادت دادن اعضاى بدن در قيامت و گفت و گوى آدمى با اعضايش‌[4].

ياد آورى اين نكته هم ضرورى است كه گفت و شنود اشيا همانند ما نيست؛ مهمّ آن است كه مى‌گويند و مى‌شنوند؛ حال به كدام زبان؟ به زبانى كه خود مى‌دانند. چگونه مى‌شنوند؟ به شيوه‌ى خود. ما چگونگى اين‌ها و حتّى نفس انجام اين اعمال را نمى‌فهميم و خداوند حكيم هم در قرآن به اين درك نكردن ما اشاره فرموده است:

...وَ إِنْ مِنْ شَيْ‌ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ‌...[5].

از ياد نبريم كه ملاك در عالم، فهم ما آدميان نيست كه چگونگى و وجود و عدم اشيا با معيار ما قابل قياس و درك باشد. در اين جا هم مهم مفهوم گفتن و شنيدن است نه چگونگى آن.

[1]هود7( 11): 44:( و گفته شد: اى زمين، آب خود را فرو بر و اى آسمان، بس كن ...).

[2]نحل( 16): 69:( پروردگارت به زنبور عسل وحى كرد كه از كوه‌ها و از درختان و از آن چه بر مى‌افرازند، خانه‌هايى بساز).

[3]نمل( 27): 18- 29.

[4]فصّلت( 41): 22؛ نور( 24): 25؛ يس( 36): 66.

[5]اسراء( 17): 45:( ... هيچ چيز نيست جز آن كه پاك مى‌داردش، هم با سپاسش، ليك پاك داشت آن‌ها را شما در نيابيد ...).