بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 281

فصل 10: آن چه در راه و هنگام ترس از دشمنان و دزدها خوانده مى‌شود (اين دعا از كتاب «أدعية السّر» نقل شده است)

در روايت آمده است: هنگام ترس از دشمنان و راه زنان در راه‌ها خوانده مى‌شود.

«يا آخذا بنواصي خلقه و السّافع بها إلى قدرته و المنفذ فيها حكمه و خالقها و جاعل قضائه لها غالبا. إنّي مكيد لضعفي و لقوّتك على من كادني تعرّضت لك فإن حلت بيني و بينهم فذلك ما أرجو و إن أسلمتني إليهم غيّروا ما بي من نعمتك.

يا خير المنعمين، لا تجعل أحدا مغيّرا نعمتك الّتي أنعمت بها عليّ سواك و لا تغيّرها. أنت ربّي و قد ترى الّذي نزل بي فحل بيني و بين شرّهم بحقّ ما به تستجيب الدّعاء؛ يا اللَّه ربّ العالمين.

اى آن كه سر رشته‌ى امور آفريدگان خود را به دست گرفته و آنان را به دايره‌ى قدرت خويش كشانده و حكم خود را در ميانشان نافذ ساخته و آن‌ها را آفريده و خواسته‌ى خود را بر آن‌ها چيره كرده‌اى، من به خاطر ناتوانى‌ام، بدخواهانى پيدا كرده‌ام و به خاطر چيرگى‌ات بر كسانى كه در صدد فريب و آزارم هستند، به درگاه تو آمده‌ام. اگر ميان من و ايشان فاصله اندازى همان آرزوى من است و اگر مرا تسليم آنان كنى، نعمتى را كه به من داده‌اى دگرگون مى‌سازند. اى بهترين نعمت دهندگان، مگذار هيچ كس جز خودت نعمتى را كه بخشايش توست دگرگون كند و تو هم آن را وارونه مساز. مگر نه آن است كه تو آفريدگار منى و زيانى را


صفحه 282

كه به من مى‌رسد مى‌دانى؟ پس ميان من و آسيب ايشان فاصله انداز؛ به حقّ هر چه كه به آن، دعا را مستجاب مى‌گردانى؛ اى پروردگار جهانيان.»[1]هم چنين:

«بسم اللَّه و باللَّه و من اللَّه و إلى اللَّه و في سبيل اللَّه. اللّهمّ إليك أسلمت نفسي و إليك وجّهت وجهي و إليك ألجأت ظهري و إليك فوّضت أمري فاحفظني بحفظ الإيمان من بين يديّ و من خلفي و عن يميني و عن شمالي و من فوقي و من تحتي و ادفع عنّي بحولك و قوّتك فإنّه لا حول و لا قوّة إلّا باللَّه العليّ العظيم.

بسم اللَّه و باللَّه و از خدا و به سوى خدا و در راه (رضاى) خدا.

پروردگارا، خودم را به تو تسليم كردم و روى به درگاهت آوردم و به لطفت تكيه كردم و كارم را به تو واگذاردم؛ پس من و ايمانم را نگه‌دار و از آسيب‌هايى كه از پيش رو و پشت سر و از راست و چپ تهديدم مى‌كنند، حفظم فرماى و به توان و نيرويت گزندها را از من دور ساز؛ زيرا هيچ جنبش و حركتى نيست مگر به وسيله‌ى خداوند بلند مرتبه‌ى بزرگ.» از امام زين العابدين7روايت شده است كه فرمود: «هر گاه اين كلمات را گفته باشم، اگر جنّ و انس در برابر من جمع شوند، ترس و واهمه‌اى به خود راه نمى‌دهم.»[2]

آياتى از قرآن كه انسان به وسيله‌ى آن‌ها از دشمنان پنهان مى‌شود.

به سوى هر كه از زيانش ترس دارى، با دست اشاره مى‌كنى و مى‌خوانى:

[1]بحار 76: 257؛ جواهر السّنيّة: 177؛ أدعية السّرّ راوندى: 22.

[2]كافى 2: 406 و 410.


صفحه 283

وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ.[1]إِنَّا جَعَلْنا عَلى‌ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‌ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً.[2]أُولئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‌ قُلُوبِهِمْ وَ سَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ وَ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ‌.[3]أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى‌ عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلى‌ سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلى‌ بَصَرِهِ غِشاوَةً؟ فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ؟ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ؟![4]وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً* وَ جَعَلْنا عَلى‌ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى‌ أَدْبارِهِمْ نُفُوراً.[5](ما در پيش رو و پشت سرايشان حائلى نهاديم. پس چشمشان را هم پوشانديم كه چيزى را نبينند.) (همانا بر دل‌هايشان پوشش‌ها نهاديم تا درك نكنند و بر گوش‌هايشان سنگينى تا نشنوند. اگر آنان را به آن چه كه موجب هدايت است بخوانى، هرگز راه نيابند.) (آنان كسانى‌اند كه خداوند متعال بر دل‌ها و گوش و ديده‌هايشان مهر نهاده و آن گروه همان بى‌خبران‌اند.) (آيا نديدى آن را كه هوس خود را معبود خود ساخت و خدا او را با دانايى گم راه ساخت و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر ديده‌ى وى پرده كشيد؟ پس بعد از خدا، چه كسى او را رهبرى مى‌كند؟ آيا پند نمى‌گيريد؟!) (چون تو قرآن خواندى، ما ميان تو و آنان كه به آخرت نمى‌گروند، پرده‌اى پوشاننده افكنديم.* بر دل‌هاى آنان (كافران) پوشش‌هايى قرار داديم كه قرآن را در نيابند و در گوش‌هايشان سنگينى نهاديم. هر گاه پروردگارت را در قرآن به يگانگى ياد كنى، به عقب برگردند و گريزان شوند.)[6]

[1]يس( 36): 10.

[2]كهف( 18): 58.

[3]نحل( 16): 109.

[4]جاثيه( 45): 24.

[5]إسراء( 17): 46- 47.

[6]بحار 76: 258.


صفحه 284

فصل 11: دعايى كه هنگام گرفتار شدن به چنگ دزد خوانده مى‌شود تا از دست او رهايى حاصل شود

در كتاب «المستغيثين» ديدم كه مؤلّف به سند خود از مردى از انصار (به نام ابو مغلق) چنين نقل مى‌كند كه: راه زنى به وى رسيد و خواست گريبان‌گيرش كند. او از راه زن خواست كه چهار ركعت نماز بخواند. راه زن پذيرفت. ابو مغلق نماز را خواند و سر به سجده نهاد و در آن حال گفت:

يا ودود، يا ذا العرش المجيد، يا فعّالا لما يريد، أسألك بعزّتك الّتي لا ترام و ملكك الّذي لا يضام و بنورك الّذي ملأ أركان عرشك أن تكفيني شرّ هذا اللّصّ، يا مغيث أغثني.

اى خداى بسيار مهربان، اى مالك عرش بلند پايه، اى كسى كه هر چه بخواهد انجام مى‌دهد، به مقام شامخ تو كه بر كسى پوشيده نيست و به حكم رانى‌ات كه در آن به كسى ستم نمى‌شود و به نورت كه همه جاى عرشت را فرا گرفته است، از تو مى‌خواهم كه گزند اين دزد را از من باز دارى. اى فريادرس، به فريادم برس.

سه مرتبه اين دعا را تكرار كرد كه ناگاه اسب سوار مسلّحى به سوى او آمد و راه زن را كشت و روى به او كرد و گفت: من يكى از فرشتگان آسمان چهارم هستم. اگر اين كار تو را ديگرى نيز انجام دهد، من به كمكش مى‌شتابم؛ گرفتار و غم زده باشد يا نباشد.

در همان كتاب به سند، از زيد بن حارثه، نقل است كه راه زنى وى را گرفت و خواست او را بكشد. گفت: رهايم كن تا دو ركعت نماز بخوانم. راه زن موافقت‌


صفحه 285

كرد. پس از پايان نماز صدا زد: يا أرحم الرّاحمين! آوازى به گوش دزد رسيد كه مى‌گفت: او را نكش. براى مرتبه‌ى دوم گفت: يا أرحم الرّاحمين! باز دزد شنيد شخصى مى‌گويد: او را نكش. همين كه براى بار سوم تكرار كرد: يا أرحم الرّاحمين! ناگاه اسب سوارى- كه در دستش نيزه‌اى بود و در سر آن شعله‌اى از آتش- پيدا شد و راه زن را كشت. آن گاه به مرد گرفتار گفت: نخستين بار كه گفتى: يا أرحم الرّاحمين، من در آسمان هفتم بودم. در مرتبه‌ى دوم كه گفتى، در آسمان دنيا بودم و هنگامى كه براى مرتبه‌ى سوم تكرار كردى، پيش تو رسيدم.[1]

[1]بحار 76: 258- 259. حكايت نخست در أسد الغابه( 5: 302) به ابو معقل نامى و در الإصابة( 4: 182) به ابو معلق نامى از انصار نسبت داده شده است. در بحار الأنوار ابو معلّى آمده است.

( ويراستار)


صفحه 286

فصل 12: دعاى مولايمان، امير المؤمنين7، براى دفع حيله‌ى دشمن‌

در بخش چهارم از كتاب «دفع الهموم و الأحزان» تأليف احمد بن داود نعمانى ديدم: ابن عبّاس گفت:

در شب نبرد صفّين، به امير المؤمنين7عرض كردم: آيا نمى‌بينى در حلقه‌ى محاصره‌ى دشمن گرفتارشده‌ايم؟ فرمود: «آيا اين تو را ترسانده است؟» گفتم: آرى. پس حضرتش چنين خواند:

«اللّهمّ إنّي أعوذ بك أن أضام في سلطانك، اللّهمّ إنّي أعوذ بك أن أضلّ في هداك، اللّهمّ إنّي أعوذ بك أن أفتقر في غناك، اللّهمّ إنّي أعوذ بك أن أضيّع في سلامتك، اللّهمّ إنّي أعوذ بك أن أغلب و الأمر لك.

پروردگارا، به تو پناه مى‌برم از اين كه در قلم رو حكومتت به من ستم گردد. پروردگارا، به تو پناهنده‌ام كه مبادا در راه نمايى‌ات گم راه گردم.

بار الها، پناه مى‌برم به تو كه در حيطه‌ى بى‌نيازى تو بيچاره گردم.

پروردگارا، به تو پناه مى‌برم اگر در سلامتى كه تو به من داده‌اى تباه گردم.

پروردگارا، به تو پناه مى‌برم كه دشمن بر من چيره گردد و حال آن كه اختيار با توست.»[1]پس خداوند مشكل آنان را بر طرف ساخت.

[1]بحار 76: 259.


صفحه 287

فصل 13: مؤمن اگر با اخلاص باشد، خداوند هيبتى به او مى‌دهد كه همه از او بترسند

ما به سند خود از برقى، در كتاب «محاسن»، از صفوان جمّال، روايت مى‌كنيم كه گفت: امام صادق7فرمود:

«در برابر مؤمن، همه چيز كرنش مى‌كنند و تمام اشيا از او مى‌ترسند.» آن گاه فرمود:

«هر گاه (مؤمن) اخلاص ورزد، پروردگار همه چيز را از او مى‌ترساند؛ تا جايى كه حشرات و ددان زمين و پرندگان آسمان و ماهيان دريا نيز بيم داشته باشند.» از همين دست، كشّى در كتاب «رجال» خود عبارتى دارد كه آن را سال‌ها قبل در كتاب «الكرامات» نوشته بوديم؛ ولى الفاظ آن را اكنون به خاطر نداريم و در اين جا معنايش را ذكر مى‌كنيم: يكى از برگزيدگان شيعيان سرور ما، امير المؤمنين7، سر به سجده نهاده بود. مار بزرگى آمد و به گلويش پيچيد. وى از حال سجود دست نكشيد تا اين كه بدون هيچ چاره‌جويى، بلكه به فضل و رحمت الهى، آن مار بزرگ از گردنش جدا گرديد.

نيز از اين جمله ماجرايى است كه از على زاهد، فرزند حسن بن حسن [مثنّى‌]، فرزند امام حسن مجتبى7، نقل شده است. او به نماز ايستاده بود.

ناگاه مارى اژدها آسا از بلندى كوه سرازير شد. آمد و به لباسش چسبيد و از گريبان پيراهنش داخل شد و از پايين لباسش بيرون رفت و او از حال نماز و توجّه خاص به خالق بى‌نياز- كه زندگى‌اش به دست قدرت اوست- اندكى‌


صفحه 288

نكاست.[1]هم چنين، قضيّه‌اى است كه در كتاب «السّفراء» خوانده‌ام و عين الفاظش را در كتاب «الكرامات» آورده‌ام و در اين جا قسمتى از مضمون آن را نقل مى‌كنم:

قبل از آن كه براى مرقد امام حسين7ساختمان درست شود، علىّ بن عاصم زاهد با دسته‌اى از مردم آن جا به زيارت رفته بودند. ناگاه حيوان درنده‌اى وارد شد. همه فرار كردند امّا او تكان نخورد. به كف دست حيوان نگاه كرد، ديد پنجه‌اش به خاطر چوب نى‌اى كه به آن خليده، ورم كرده است. چوب نى را بيرون كشيد و پنجه‌ى حيوان را محكم فشرد و بعد با تكّه‌اى از عمامه‌اش سفت بست.

از جمله‌ى آن چه من خود ديده‌ام آن كه در زمانى كه با خانواده در جوار مرقد مولا على7به سر مى‌برديم، يك شب برخى كنيزان و اعضاى خانواده با آشفتگى پيش من آمدند و گفتند: ديديم در محلّ رخت كن حمام بورياهاى كف آن، گاهى به هم پيچيده مى‌شوند و گاهى پهن مى‌شوند و نديديم چه كسانى اين كار را مى‌كنند. من خود برخاستم و نزديك در رخت كن حمام آمدم و گفتم:

«سلام بر شما، خبر كارى كه شما كرده‌ايد، به من رسيد. ما همسايگان و مهمانان مولايمان حضرت على7و فرزندان اوييم. ما در همسايگى شما به شما بد نكرده‌ايم. پس شما هم مجاورت حضرت على7را بر ما ناگوار مسازيد. اگر به كارهايتان ادامه دهيد، شكايت شما را به آن جناب خواهيم نمود.» بعد از آن، هرگز نديديم كه متعرّض رخت كن حمام شوند.

دخترم شرف الأشراف- كه حافظ و كاتب قرآن است و اميدوارم خداوند ارمغان‌هاى نيكى را بر او كامل سازد- به من گفت: كسانى كه آن‌ها را نمى‌بيند، به او سلام مى‌كنند. من در آن محل ايستادم و گفتم: «سلام بر شما اى اجسام لطيف، دخترم، شرف الأشراف، به من گزارش داده است كه با سلام گفتن مزاحم‌

[1]مقاتل الطّالبيّين: 191.