بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 287

فصل 13: مؤمن اگر با اخلاص باشد، خداوند هيبتى به او مى‌دهد كه همه از او بترسند

ما به سند خود از برقى، در كتاب «محاسن»، از صفوان جمّال، روايت مى‌كنيم كه گفت: امام صادق7فرمود:

«در برابر مؤمن، همه چيز كرنش مى‌كنند و تمام اشيا از او مى‌ترسند.» آن گاه فرمود:

«هر گاه (مؤمن) اخلاص ورزد، پروردگار همه چيز را از او مى‌ترساند؛ تا جايى كه حشرات و ددان زمين و پرندگان آسمان و ماهيان دريا نيز بيم داشته باشند.» از همين دست، كشّى در كتاب «رجال» خود عبارتى دارد كه آن را سال‌ها قبل در كتاب «الكرامات» نوشته بوديم؛ ولى الفاظ آن را اكنون به خاطر نداريم و در اين جا معنايش را ذكر مى‌كنيم: يكى از برگزيدگان شيعيان سرور ما، امير المؤمنين7، سر به سجده نهاده بود. مار بزرگى آمد و به گلويش پيچيد. وى از حال سجود دست نكشيد تا اين كه بدون هيچ چاره‌جويى، بلكه به فضل و رحمت الهى، آن مار بزرگ از گردنش جدا گرديد.

نيز از اين جمله ماجرايى است كه از على زاهد، فرزند حسن بن حسن [مثنّى‌]، فرزند امام حسن مجتبى7، نقل شده است. او به نماز ايستاده بود.

ناگاه مارى اژدها آسا از بلندى كوه سرازير شد. آمد و به لباسش چسبيد و از گريبان پيراهنش داخل شد و از پايين لباسش بيرون رفت و او از حال نماز و توجّه خاص به خالق بى‌نياز- كه زندگى‌اش به دست قدرت اوست- اندكى‌


صفحه 288

نكاست.[1]هم چنين، قضيّه‌اى است كه در كتاب «السّفراء» خوانده‌ام و عين الفاظش را در كتاب «الكرامات» آورده‌ام و در اين جا قسمتى از مضمون آن را نقل مى‌كنم:

قبل از آن كه براى مرقد امام حسين7ساختمان درست شود، علىّ بن عاصم زاهد با دسته‌اى از مردم آن جا به زيارت رفته بودند. ناگاه حيوان درنده‌اى وارد شد. همه فرار كردند امّا او تكان نخورد. به كف دست حيوان نگاه كرد، ديد پنجه‌اش به خاطر چوب نى‌اى كه به آن خليده، ورم كرده است. چوب نى را بيرون كشيد و پنجه‌ى حيوان را محكم فشرد و بعد با تكّه‌اى از عمامه‌اش سفت بست.

از جمله‌ى آن چه من خود ديده‌ام آن كه در زمانى كه با خانواده در جوار مرقد مولا على7به سر مى‌برديم، يك شب برخى كنيزان و اعضاى خانواده با آشفتگى پيش من آمدند و گفتند: ديديم در محلّ رخت كن حمام بورياهاى كف آن، گاهى به هم پيچيده مى‌شوند و گاهى پهن مى‌شوند و نديديم چه كسانى اين كار را مى‌كنند. من خود برخاستم و نزديك در رخت كن حمام آمدم و گفتم:

«سلام بر شما، خبر كارى كه شما كرده‌ايد، به من رسيد. ما همسايگان و مهمانان مولايمان حضرت على7و فرزندان اوييم. ما در همسايگى شما به شما بد نكرده‌ايم. پس شما هم مجاورت حضرت على7را بر ما ناگوار مسازيد. اگر به كارهايتان ادامه دهيد، شكايت شما را به آن جناب خواهيم نمود.» بعد از آن، هرگز نديديم كه متعرّض رخت كن حمام شوند.

دخترم شرف الأشراف- كه حافظ و كاتب قرآن است و اميدوارم خداوند ارمغان‌هاى نيكى را بر او كامل سازد- به من گفت: كسانى كه آن‌ها را نمى‌بيند، به او سلام مى‌كنند. من در آن محل ايستادم و گفتم: «سلام بر شما اى اجسام لطيف، دخترم، شرف الأشراف، به من گزارش داده است كه با سلام گفتن مزاحم‌

[1]مقاتل الطّالبيّين: 191.


صفحه 289

وى مى‌شويد. اين بزرگ داشت شما ما را آزرده خاطر ساخته است و از آن بيم داريم كه بعضى از اعضاى خانواده از آن بگريزند. خواهش آن دارم كه اين ناملايمات را بر ما روا مداريد و ما را بر كارهاى خوبى كه به آن خو گرفته‌ايم، يارى دهيد.» بعد از اين ديگر كسى مزاحم او نگرديد.

قضيّه‌ى ديگر آن كه در شهر حلّه در خانه‌ام مشغول خواندن نماز مغرب بودم. مارى آمد و زير سجاده‌ام رفت و همان جا ماند و تا پايان نماز آسيبى به من نرساند. پس از نماز آن را كشتم. اين مطلبى است روشن براى آن كس كه خودش امثال چنين چيزها را ديده باشد يا از شخص مورد اعتمادى شنيده باشد.


صفحه 290

فصل 14: دعا براى ايمنى از زيان‌هاى باران و نيز خطر تشنگى و رهايى از آن‌

به سند خود، از عبد اللَّه بن جعفر حميرى در كتاب «دلائل الرّضا7»، از سليمان جعفرى- كه سندش به امام رضا7رسيده است- نقل مى‌كنيم كه گويد:

در مسافرتى كه حضرت امام هشتم7به قصد سركشى به بعضى از اموال خود مى‌رفت، من هم راه ايشان بودم. هنگام حركت به يكى از غلامانش دستور داد قبايى را برايش بردارد. شگفت زده شدم و (با خود) گفتم: مى‌خواهد آن را چه كند؟ هنگامى كه قسمتى از راه را پيموديم، جهت خواندن نماز توقّف كرديم. ابرهايى در آسمان پيدا شد و شروع به باريدن كرد. قبا را به روى من و خودش افكند و به سجده افتاد.

من هم با وى به سجده رفتم. سپس سر بلند كردم. آن حضرت هنوز در حالت سجده بود. شنيدم كه پيوسته مى‌گفت: «اى رسول خدا! اى رسول خدا!» پس باران ايستاد.[1]در سفرى كه از بغداد، از راه مدين، به حلّه مى‌آمديم، چون به جايى رسيديم كه از روستاها دور بود، ابرهايى در آسمان پديد آمد و غرّيد و مهيّاى بارش شد. ما آمادگى آن را نداشتيم. خداوند به من الهام كرد كه بگويم:

يا من يمسك السّماوات و الأرض أن تزولا، أمسك عنّا مطره و خطره و كدره و ضرره، بقدرتك القاهرة و قوّتك الباهرة.

اى آن كه آسمان‌ها و زمين را از زوال نگاه داشتى، به قدرت‌

[1]بحار 76: 259.


صفحه 291

آشكار و نيروى شگفت آميزت، باران و خطر و آسيب و زيانش را از ما بازدار.

بدين گونه، اين كلمات و مانند آن را مكرّر بر زبان راندم؛ به قدرت خداوند باران قطع شد تا به روستايى رسيديم كه مسجدى داشت. داخل مسجد شديم.

در همان لحظه كه داخل شديم، باران سيل‌آسايى آمد و ما از خطر آن در امان مانديم. آن موقع هنوز به اين حديث برخورد نكرده بودم.[1]يك بار در زمستان با خانواده‌ام از كربلا، به وسيله‌ى كشتى، به بغداد مى‌رفتيم. ابر همه جا را فرا گرفت و آسمان غرّيد و شروع به باريدن كرد. به من الهام شد كلماتى را بدين مضمون به زبان آورم:

اللّهمّ إنّ هذا المطر تنزله بمصلحة العباد و ما يحتاجون إليه من عمارة البلاد، فهو كالعبد في خدمتنا و مصلحتنا، و نحن الآن قد سافرنا بأمرك راجين لإحسانك و برّك، فلا تسلّط علينا ما هو كالعبد لنا أن يضرّ بنا و أجرنا على عوائد العناية الإلهيّة و الرّعاية الرّبّانيّة و أجر المطر على عوائد العبوديّة و اصرفه عنّا إلى المواضع النّافعة لعبادك و عمارة بلادك؛ برحمتك يا أرحم الرّاحمين.

پروردگارا، اين باران را براى مصلحت بندگان و برآوردن نياز آنان، از جهت آبادانى سرزمين‌ها فرو مى‌فرستى. پس آن همانند بنده در خدمت ما و در جهت مصالح ماست و ما هم اينك به فرمان تو و به اميد بخشش و نيكى تو مسافرت كرده‌ايم. بنا بر اين چيزى را كه هم چون بنده‌اى در مقابل ماست بر ما چيره نگردان تا به ما زيان رساند و بهره‌ى عنايت خداوندى و نوازش بزرگوارانه را بر ما روان ساز و باران را به سود بندگى فرو ريز و از ما باز گردان و به جاهايى ببر كه براى بندگان و آباد گشتن سرزمين‌هايت مفيد است؛ به رحمتت، اى مهربان‌ترين مهربانان.

(پس از گفتن اين كلمات) باران فورا ايستاد.[2]

[1]همان.

[2]بحار 76: 260.


صفحه 292

اين گواهى به راستى و درستى نشانه‌هاى عظمت خداوند در پذيرفتن دعاها مى‌باشد و براى حضرت محمّد6از جمله‌ى معجزات و براى فرزندانش از جمله عنايات است كه پروردگار بزرگ درخواست و دعاى نيكوكاران و گناه‌كاران را مى‌پذيرد.


صفحه 293

فصل 15: دعا براى وقتى كه آب براى مسافر ناياب شود

در حديثى- كه سندش را انداختم؛ چرا كه مقصود عمل به آن بود- ديدم:

گروهى از حاجيان (در راه) دچار بى‌آبى شدند؛ به گونه‌اى كه در معرض مرگ و نيستى قرار گرفتند. يكى از آنان بى‌هوش شد و بر روى زمين افتاد. او در حال اغما مولايمان، امير مؤمنان7، را مشاهده كرد كه به او فرمود: «چرا از كلمه‌ى نجات غافلى؟!» پرسيد: كلمه‌ى نجات چيست؟ فرمود: «بگو:

أدم ملكك على ملكك بلطفك الخفيّ‌

به لطف پنهانت، فرمانروايى‌ات را بر قلم‌رو حكومتت به كار گير.

من علىّ بن ابى طالب‌ام.» مرد به هوش آمد و نشست و دعا را خواند. با آن كه وقت باران نبود، خداوند ابرى پديد آورد كه از آن باران باريد و بدان وسيله آن حاجيان، با بهره‌مندى از عفو و بخشش و احسان خدا، جان خود را نجات دادند و زنده ماندند.


صفحه 294

فصل 16: وقتى مسافر از شيطان يا جادوگرى بترسد

از كتاب «منية الدّاعى و غنية الواعى» تأليف علىّ بن محمّد بن [علىّ بن علىّ ابن‌] عبد الصّمد تميمى، با سند خود او نقل مى‌كنيم كه گفت: پيامبر خدا6فرمود:

«على جان، هر كه از شيطان يا جادوگرى بترسد، بايد اين آيه را بخواند:

إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوى‌ عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ. أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ‌.[1]

(به درستى كه پروردگار شما خدايى است كه آسمان‌ها و زمين را در شش روز آفريد. سپس بر عرش مستولى شد. او به پرده‌ى شب، روز را- كه شتابان به دنبال اوست- پوشانيد و آفتاب و ماه و ستارگان به فرمان او رام گرديدند. آگاه باشيد كه آفريدن و فرمان دادن از آن اوست.

پاك و منزّه است خداوند كه آفريننده‌ى جهان و جهانيان است.)» در كتاب، قسمتى از آيه آمده بود و گفته شده بود: «تا آخر آيه» و ما براى كسى كه بدان نياز دارد و آن را حفظ نيست، تمامش را نوشتيم.[2]

[1]أعراف( 7): 55.

[2]بحار 95: 132.