لحظهاى به حوادث مىانديشند و نه به اين طرف و آن طرف التفاتى دارند. زبان حالشان اين است:
اگر وطن به مقام رضا توانى كرد
غبار حادثه را توتيا توانى كرد
اگر ز خويش بر آيى به تازيانهى شوق
سفر به عالم بىانتها توانى كرد
اگر چو شبنم گل ترك رنگ و بوى كنى
درون ديدهى خورشيد جا توانى كرد
ز سايهى تو زمين آفتاب پوش شود
اگر تو ديدهى دل را جلا توانى كرد
به كنه قطره توانى رسيد آن روزى
كه همچو موج به دريا شنا توانى كرد
حادثهها نمىتواند آنان را غافل گير كند و به كام خود بكشد؛ چون با مدد نيروى ايمان، به فرمودهى امام باقر7:
«المؤمن أصلب من الجبل»
[1]پشتوانهى استوارى دارند و آن بندگى خداست؛ خدايى كهلا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ[2].
چونان بندهى فرمان بردارىاند كه تمام همّتش را در جلب رضاى مولايش به كار بسته است و هر مولايى با تمام قدرت از بندگان خود- كه سرمايهى اوىاند- حفظ و حراست مىكند تا چه رسد به خدايى كه آفرينندهى آنهاست.
اينان بندگانىاند كه پيمودن راه زندگى را با عبوديّت هم آهنگ ساختهاند تا بتوانند به نور عبادت، خود را از كوره راههاى باريك و تاريك و خطرناك زندگى گذرانده به شاه راه سعادت و كمال برسانند و بعدا هم آن راه را گم نكنند.
در نظر آنها، راه بندگى خدا در پيش گرفتن راه آزادگى است كه بندگى چند روزهشان به آزادى ابدى و رنج ناپايدارشان به راحت دائمى جهان باقى مىانجامد. به همين جهت، تكاليف دينى را شريعت و سنّت ناميدهاند؛ چون اين دو لفظ به معنى راه است.
***______________________________
(1) «مؤمن از كوه محكمتر است (زيرا از كوه چيزى برگرفته شود، ولى از دين مؤمن چيزى برگرفته نشود).» (اصول كافى 3: 339، ح 2307)
(2) بقره (2): 256.
~hr /~
[1]« مؤمن از كوه محكمتر است( زيرا از كوه چيزى برگرفته شود، ولى از دين مؤمن چيزى برگرفته نشود).»( اصول كافى 3: 339، ح 2307)
[2]بقره( 2): 256.
كتابى كه در پيش رو داريد يكى از حسّاسترين و پر مخاطرهترين فرازهاى اين سير و سلوك انسان را به رشتهى تحرير در آورده است و گام به گام همين گروه سوم را مراقبت مىكند و در صدد است با برنامهريزى دقيق، تمام وقت سفر ظاهرى آنان را به ياد خدا تنظيم و با سير و سلوك معنوى هم آهنگ سازد؛ زيرا مسافر- هر چه انسانى قوى باشد- باز هم ممكن است خطرها و چشم اندازها و حوادث تلخ و شيرين او را به خود مشغول و سر در گم كند و هنگامى به خود آيد كه از كاروان انبيا فرسنگها فاصله گرفته و از راه آنها به دور افتاده و به وادىها و درّههاى خطرناكى سقوط كرده باشد.
از طرفى دورى زن و فرزند و مال و منال فكر او را به خود مىكشد و از طرفى ديگر، آيندهى مبهم كه هر لحظه ممكن است جريان تازهاى، مرئى يا نامرئى، هستىاش را به نيستى بكشد و از سوى سوم، بساط سنگين و رنگين و حيرت برانگيز مناظر طبيعت هر آن نگاهش را به چيزى نو جلب مىكند. مسلّم است كه هر موجود مادّى بر انسان اثر مىگذارد و او را به سوى جهان مادّى متمايل مىسازد. آن گاه نفس امّاره به مدد آن، سركشى مىكند و دل را به دنبال آن مىكشاند و هر چه دل به دنبال او رفت الاه او مىگردد:أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ؟[1]آن وقت است كه به كلّى آن را- كه اسكلت موحش و ماهيّت پر رنگ و بوى او را پوشانده و از تنگناى رحم به فراخناى طبيعت كشانده است- از ياد مىبرد و با خود مىگويد: من كىام؟ طاوس علّيّين نشان ...؟! به دنبال اين غفلت، انسان، اين زبدهى عالم وجود و مرغ باغ ملكوت- كه در يك جا از او به كتاب مبين و در جاى ديگر به عالم اكبر تعبير شده است- مايهى اصلى ارزش خود را فراموش مىكند و نامش در شمار حيوانات ثبت مىشود؛ بلكه به فرمودهى قرآنإِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ[2].
[1]جاثيه( 45): 24.
[2]أنفال( 8): 23.
اين كتاب به آدمى يادآور مىشود كه: مسافر بايد سالكى مصمّم باشد كه در مرحلهى نخست سرشت خود را از خودپرستى و خود خواهى و هوى و هوسها مصفّا گرداند.
بس گوهر قيمتى ز اسرار نخست
اندر صدف دل گران مايهى توست
تا نشكند اين صدف به سنگ همّت
هرگز نشود مراد كار تو درست
در مرحلهى بعد، خلأ روحى خود را به جاى تخيّلات شاعرانه- كه آدمى را به وصف طبيعت و اسب و شتر و كمان ابروى يار و گرما و سرما و خورشيد و ماه و ستارگان سرگرم مىسازد- با ذكر خدا و با دعاهاى اميد انگيز- كه نشأت گرفته از دل سوخته و جان گداخته است- پر مىكند.
با قطرات سرشكى كه از درون آشفتهى خدا جوى او سرچشمه گرفته است، از دل غم گرفته از دورى خانه و خانمان غبار سترده مىشود و قلب به دنبال آلهه رفته به سوى خدا باز مىگردد و به خود مىآيد و از خويشتن مىپرسد:
من كيستم؟ از كجا آمدهام؟ براى چه آمدهام؟ به كجا ره سپارم و از اين سفر چه مقصودى دارم؟
بايد كه مسافر از دعاهايى كه در اين كتاب آمده است درس زندگى و اميد بياموزد و باور كند كه نه ايجادش بيهوده بوده است و نه نزولش از عالم ملكوت؛ بلكه جهت پذيرفتن مسئوليّتهاى بيشتر و مهمترى به دنيا آمده و در راه زندگى گام نهاده است و در طىّ اين راه بايد خير خواه، نوع دوست، راست گفتار، درست كردار و فرشته خصال باشد و انسان با انس گردد؛ با همسفرانش، با فرشتگان محافظش، حتّى به پريان بين راهش، به ديدهى احترام بنگرد و با حيواناتى كه در اختيار دارد سخت نگيرد و حقشناسى خود را- نه فقط از آنها بلكه حتّى از زمينى كه به روى آن فرود آمده و غذا خورده و نشسته و عبادت و استراحت كرده است- اعلام دارد.
در عين حال، آيينهاى مذهبى و آداب شخصى (مانند خوردن، آشاميدن، لباس پوشيدن، آرايش كردن، لوازم آسايش و ايمنى برداشتن) و تكاليف
اجتماعى (چون حفظ حقوق زن و فرزند و خانه و خانمان و هم سفران و مهرورزى و اذيّت نكردن آنان و نيازردن اجسام لطيف و أغنام و أحشام و مركب و زمين)، نبايد از نظر مسافر دور بماند.
به راستى اگر انسانى چنين باشد، همواره برق خوش بختى كه از درونش مىدرخشد سينهى تيرگىها و سيهروزىها را خواهد شكافت و راه را بر او واضح و او را از گم راه شدن ايمن خواهد ساخت. آن وقت است كه دعايش رشتهى انديشهى رهايى از تعلّقات مادّى را با تار و پود وجودش پيچ و تاب مىدهد و ناخن احساس لطيف خداجويى تار دلش را به لرزه مىاندازد و نغمههايش دلربا و گامهايش استوار و قلبش اميدوار مىگردد.
اميد او سدهاى موانع را در هم شكسته راه را هموار مىگرداند و زمينهها را آماده و استعدادها را بارور مىسازد. آن وقت است كه با چپاولگران و نيرنگ بازان به ستيز برخاسته در بارهى خويش، حسابگر و زيرك و آگاه و مؤمن و به راه محبوبى كه در طلب او مىسوزد معتقد مىگردد.
افسردگان به عالم بالا نمىرسند
اين آبهاى مرده به دريا نمىرسند
آئينه كى به چهرهى شبنم فشان رسد؟
چون آب ايستاده به آب روان رسد؟
اين اثر ارزشمند از دوران حيات مؤلّف تا كنون مورد توجّه و عنايت عموم دانشمندان بزرگ اسلام بوده و از منابع محدّثان برجسته و گران قدرى از قبيل علّامهى مجلسى (در بهار الأنوار) و علّامه شيخ حرّ عاملى (در وسائل الشّيعه) و حاج ميرزا حسين نورى (در مستدرك الوسايل) قرار گرفته و نيز فقهاى بزرگى همچون صاحب جواهر و شهيد ثانى و پزشكان قديمى چون مؤلّف تحفهى حكيم مؤمن به آراى مؤلّف آن به ديدهى اهمّيّت نگريسته و به آن استنادها جسته و گاه بعضى از نظريّات او را به بحث و بررسى كشيدهاند.
اميد است ترجمهى اين كتاب نيز براى پارسى زبانان وسيلهى كسب معرفت و سير در طريق حق شود و براى صاحب دلان، مونس غربت و مايهى پند و عبرت گردد؛ چه مؤلّف گران قدر آن، سيّد ابن طاوس، توانسته است با
روح لطيف و طبع ظريف خود- كه از منبع آسمانى خاندان نبوّت و امدادهاى غيبى مايه گرفته است- خطّ امانى به حقجويان بنماياند و اين پيام را به خواننده برساند:
به سعى خود نتوان برد ره به گوهر مقصود
خيال بود كه اين كار بىحواله بر آيد
خدا را سپاسگزارم كه پس از مدّتها دورى از عالم قلم، همّت بلند فاضل گرانمايه، سلالهى آل ياسين، حجّة الاسلام و المسلمين، جناب آقاى سيّد مهدى حائرى قزوينى دامت إفاضاته بار ديگر مرا به صحنه كشاند و توفيق برگردان اين كتاب را به فارسى نصيبم ساخت و اگر دست يارى انديشهى بلند و مراقبت و راهنمايىهاى ارزندهى آن بزرگوار نبود، هرگز به چنين موفّقيّتى دست نمىيافتم.
از خوانندگان هم استدعا دارم اگر در ضمن مطالعه به اشتباهات و نقايصى برخوردند، با لطف و بزرگوارى به وسيلهى ناشر به بنده تذكّر دهند كه- إن شاء اللَّه- اگر توفيق تجديد چاپ دست دهد، جبران گردد. خود معترفم:
به كوى ميكده گريان و سرفكنده روم
چرا كه شرم همى آيدم ز حاصل خويش
به اميد روزى كه جهان بشريّت از دغل بازىها و فتنه انگيزىها پاك و انسان روى زمين به ظهور فرخندهى خورشيد هدايت و امامت حضرت بقيّة اللَّه عجّل اللَّه تعالى فرجه الشّريف از قيد و بند بردگى هوى و هوس رهايى يافته به مقام هم بستگى با پروردگار برسد و به رهبرى آن حضرت كاروان بشريّت دور از ما و منى در طريق حقّ و دادگسترى به سير الى اللَّه پردازد.
عبد العلى محمّدى شاهرودى
پيش گفتار مؤلّف
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
به نام خداوند بخشايندهى بخشايشگر ستايش پروردگارى را سزاست كه خداوند جهانيان است و درود فراوان الهى بر محمّد و خاندان پاكش باد! سرور ما، آن در اصل و تبار برتر و در آراستگى به خصايل نيك تمام عيارتر و در اجتناب از محرّمات دينى پرهيزگارتر، تارك دنيا و پرستندهى خدا، مرزبان آماده براى دفاع از حريم مقدّس دين خدا، كانون خصلتهاى نيك و فضيلتها و عطاهاى بسيار، نقيب[1]پاك، افتخار دودمان، يادگار مهتران خاندان ابو طالب7در ميان وابستگان دور و نزديك، جمال عارفان، ركن اسلام و مسلمين، رضي الدّين ابو القاسم على فرزند موسى بن جعفر بن محمّد طاوس[2]علوى فاطمى- كه خداوند عزّت و عظمتش را پاى دار و عمر گران مايهاش را دراز و طولانى گرداند!- چنين فرموده است:
سپاس نامتناهى ويژهى آفريدگارى است كه روانهاى بشرى، به زبان
[1]نقيب( بر وزن نصيب) به معناى مهتر، پيشوا و سرپرست قوم است. نقابت منصبى بود كه به افراد داراى صلاحيت، جهت رسيدگى به كار ذريّهى پيغمبر6داده مىشد.
[2]رك. پاورقى 1، ص 9.